زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
شرح حال به روز می شود
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

...So What

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ ق.ظ

 

 

 

 

یکم

 

هرچقدر یک سر این زندگی "من" باشد یک سر آن می شود آدم هایی که عجیب "صلاحدید پسند" هستند.

هر قدر هم بخواهی در خود فرو بروی و از ساحت نه چندان مقدس دنیای فانی دور باشی به جرم اجتماعی بودن نوع بشر مجبوری با کسانی روبرو شوی که فقط در مواجهه با تو عجیب تیک دو دو تا چهارتایشان سبز می شود. گرگرفتگی دل وامانده زمانی سوزناک تر می شود که اگر بخواهی در همان مورد مشابه همان دو دو تا چهار تا را در موردشان اجرا کنی شاکی می شوند که جنابعالی کی باشی که بخواهی چنین کاری کنی. هر چقدر هم حصار دورت را ضخیم تر کنی که از گزند آسیب های من درآوردی نوع بشر در امان باشی مته ی جسارتشان به هر حال همه ی حصارها را درمی نوردد و تو را به جایگاه متهم بودن می کشاند بی آنکه بدانی جرمت چیست. آنان تو را برای "خودت بودن" مواخذه می کنند. هر چقدر هم علوم پایه و علوم نه چندان انسانی را مطالعه کنی و سری بین سرها درآوری باز هم از قوانین من درآوردی اطرافیان در موارد متعدد شگفت زده خواهی شد. چون دقیقا خلاف چیزی را از تو می خواهند که نیستی و انجام نداده ای. حتی اگر آب بخوری می گویند مگر نوع بشر آب می خورد؟! یک چنین بهانه گیری هایی.

 

دوم

اتفاقات هم به اندازه همین انسان ها عجیب و غریب لای منگنه گیرت می اندازند. درست همان جایی که نباید دقیقا به همان دلیلی که نباید از زندگی سیرت می کنند. چرا؟! مگر جرم انسان بودن چیست؟ مگر یک انسان سرحد تحملش چقدر می تواند باشد؟ بعد همان آدم های "صلاحدید پسند" برای حیات و خلقت آنقدر فلسفه و منطق می بافند که که فقط مجبوری سری تکان دهی و از این همه دلیل و منطق واهی و "من درآوردی" نوع بشر بگذری. طوری که سعی کنی جهان جدیدی برای خودت خلق کنی.

 

سوم

در مسیر خلق جهان جدید بدون استفاده از آدم های "صلاحدید پسند" و با در نظر نگرفتن اتفاقات عجیب و غریب حلقه ی مسیرت طوری می چرخد که اتفاقا باز به پست همان آدم ها و همان اتفاق ها می خوری و بد جور متوجه می شوی حلقه های زنجیره ات بدون چنین آدم ها و چنین اتفاقاتی کامل نمی شود. دست زیر چانه می زنی و میبینی در این بازی باید شبیه این آدم ها و این اتفاقات باشی تا خر در گل نشوی و بارت به منزل برسد.

 

چهارم

شبیه این آدم ها نشدم و تحت تاثیر این اتفاقات قرار نگرفتم. خر در گل مانده ام عجیب و هیچ راه گریزی نیست.

از تو میپرسم از نوشتن اش چه سود؟

اگر سیگاری بودم سیگاری میگیراندم و دور می شدم.

حالا که سیگاری نیستم نجوا کنان برایت می خوانم :

آن که در تاریکی ، حلقه ای نور به مژگان من آویزان کرد، آن که می گفت: به زیبایی ظاهر شک کن، آن که می گفت : به هر کوچه سلامی گر هست ، ته ِ آن کوچه وداعی خفته است. راست می گفت و می گوید باز. او در این قافله از رسم هَزاران می گفت. سخنش واضح بود: همه جا گرد و غبار، ذره بین ها بیدار، راستی ، آویزان در دل ِ دره ی ژرف ِ تقدیر به فروتر نگرد، شاهدی با غل و زنجیر به دیوان مکافات روان. ... روزگار سختی ست؟ حال و روز من و توست! قصه امروز است!

و دور می شوم...

 

 

پ.ن:

نمی دانم چرا اینقدر لبریزم برای تو

درون چشم‌هایم شعر می‌ریزم برای تو

بزرگی مثل اقیانوس‌های تا ابد جاری

و من پرواز ِ موج ِ بوسه‌آمیزم برای تو

به سوی اصفهان چشم‌هایم پادشاهی کن

ولیعهدانه جولان ده که تبریزم برای تو

خراج ابروانت را دل و دین داده حافظ‌ها

قلم غارتگر است امروز...چنگیزم برای تو

به میراث نفس با نم‌‌نم این بغض می‌میرم

تو مهمان دلی، باران یکریزم برای تو

ندارد طاقت گندم زمین بایرم حوا!

برای آخرین عصیان چه ناچیزم برای تو

دوباره نذر کردم... هرکجا نام تو می‌آید-

 -به یمن عشق با هربار برخیزم برای تو

بهار لحظه‌هایت را اسیر حس ماندن کن

که با تکرار این خورشید... پاییزم برای تو

محمدمهدی نقی پور

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۸
معصو مه

truth

صوتی

نظرات  (۲)

اول فکر کردم معنی عنوان را نمیفهمم
پست را که خوندم دیدم ای بابا ..پست را هم ....
هر چی بیشتر خوندم فهمیدم کمتر میفهمم
شما کلا هر پستی که مینویسی
زیر پست یه پانوشت بذار و زیر دیپلم برامون ترجمه کن
تا ما هم بفهمیمم

یعنی دقیقا همون "سوم " که نوشتی و باز چرخیدی و خوردی به پست ما...
پاسخ:
من بد مینویسم
شما ببخشید
میشه گفت بیشتر مشکل رو با «یکم» دارم . 
پاسخ:
متاسفانه.
مرسی که میخونی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی