زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

فراتر از زندگی...

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

سوم مهر 97: انجمن شاعران مرده.

شاید اولین باری که اسمش رو شنیدم برمگیرده به 14 سال پیش . حساب کردنش سخته؟ آره واقعا. سال 83. خیلی سخته به سال 83 بگیم 14 سال پیش. چون زیاده. چون خودش یه عمره. ولی گذشته. خیلی ساده.

از همون موقع حس خاصی نسبت به این فیلم داشتم. با وجودی که خیلیا گفته بودن "دارمش. میخوای بدم ببینی؟" ولی من گفته بودم "نه". اصلا وقتی اسمش رو تکرار میکردم انگار قلبم درد میگرفت. حتی یادمه اون موقع دوستم یاسمن کلی فیلم رایت کرد و بهم داد (شما شاید خیلی با رایت کردن مانوس نباشین. یه زمانی هارد و فلش نبود و همه چی رو سی دی و دی وی دی با مصیبتی رایت میشد) که موکدا بهش گفته بودم انجمن شاعران مرده بینشون نباشه. و ندیده بودمش و همیشه حس میکردم حتمن باید ببینمش. تا اینکه الان فیلیمو اومده و کار فیلم دیدن رو خیلی راحت کرده.

باز دو هفته پیش رو فیلیمو پیداش کردم و ده دقیقه اولش رو دیدم. اما باز حس کردم نباید ببینمش. اما امشب دیدمش. به هر حال اتفاقی که باید بیفته میفته. میشد نبینمش. ولی خب آخرش که چی. الان میفهمم چرا ازش گریزون بودم. ولی اون حس ناشناخته برام عجیبه.

زندگی یک چمدان است که میاوریش/ بار و بندیل سبک می کنی و میبریش...

از اینجا به بعد خطر لوث شدن فیلم هست. اگه میخواید فیلم رو ببینید نخونید.

فیلم قصه ی ماهاییه که کلی آرزو داریم اما از به زبون اوردن و عملی کردن اون ها میترسیم. فیلم قصه ی پدر مادراییه که فکر می کنن چون بچه دار شدن پس سربازهایی دارن که اون ها رو به ارزوهاشون... و به شهرت و اعتبار برسونن. یکی نیست بگه اگه خودتون نرسیدین پس فرزندانتون چجوری برسن؟ اصلا مگر بچه دار شدین که مث ارتش چه کن چه نکن راه بندازین؟

توو فیلم میگه اصلی ترین مساله انسان دلتنگیه. همه مون دلتنگیم. دلتنگ نداشته هامون. دلتنگ نرسیدنهامون. اما حتی اشاره هم میکنه که باید جانب احتیاط رو هم رعایت کرد که سرمون به باد نره. محتاط باش و سرت رو به باد نده و شجاع باش و به آرزوهات برس. ولی سدی هست به اسم خانواده و جامعه که مدرسه در این فیلم جایگزینش شده و با مشخص کردن چه کن ها و چه نکن ها ذهن رو میبنده اما میشه مثل نیل بازیگر شد و تا حدی به آرزو ها دست پیدا کرد.

میدونم پرت و پلا گفتم. ولی این پرت و پلایی از اون جایی ناشی میشه که نمیتونیم مث یه ناخدا یاد بگیریم چطور از بلندی دید متفاوتی نسبت به امورات داشته باشیم. سخته. نیازمند مطالعه و تفکره. مستلزم اینه که بدونیم زمان داره از دست میره. باید سرمون رو حفظ کنیم و به آنچه که میخواهیم هم برسیم. خیلی سخته. اما مستلزم اینه حاشیه امن ساحل رو رها کنیم و دل به طوفان بزنیم و محکم باشیم. خیلیا این کارو نمیکنن. در حاشیه امن ساحل باقی میمونن و راهی که همه طی کردن رو طی میکنن و رویاهاشونو فراموش می کنن. همه ی اینها میشه عقده های درونی که همه رو به انحطاط میکشه. عده کمی دل به دریا میزنن و وارد طوفان میشن و از زندگی لذت میبرن. که شاید نمونه اش در اطراف ماها نباشه. و خیل عظیمی در "میخوام و نمیتونم ها" و "در چه کنم و چه نکنم ها" باقی میمونن. عده ای هم از دور که ما میبینیم به جایی نمیرسن اما به خیال خودشون عملیات متهورانه ای انجام دادن و خیلی شق القمر کردن برا خودشون. اما این ها هم خودشونو در نمایشنامه خودشون غرق کردن. کی فرصت کنن سر بیرون بیارن و از زاویه ای متفاوت خودشون رو ببینن الله اعلم.

کتاب جز از کل و فیلم انجمن شاعران مرده حقایق تلخی از زندگی رو روشن میکنن و فکر کردن بهشون درد عمیقی در وجودم ایجاد میکنه. شاید بعد از مرگم بگم از کتاب مقدس نپرسین. من چیزی در مورد دنیا و اخرت نمیدونم. اگر چیزی در مورد زندگیم میخواین بپرسین اونارو بلدم. جواب میدم. و اون وقت میتونم داستان این کتاب و این فیلم رو بازگو کنم.

نیل نقش اصلی فیلمه و در ازای مخالفت خانواده در نرسیدن به اونچه که میخواد خودکشی میکنه. موافق خودکشی نیستم ولی چه کار دیگه ای میتونست انجام بده؟ مگه آدم چقدر زنده است که اونم به جنگ با اطرافیانش بگذرونه؟

عقابی کوه را در خواب دید و در قفس دق کرد/ به جای شانه هایت مرگ خواهد داد تسکینم

البته فیلم خیلی سعی کرده که خواسته ها رو معقول انتخاب کنه. یعنی صحبت از آرزوهای معقول و متینه. نه دیوونه بازی های بی منطق. ولی حتی فرصت رسیدن به همون ها ازمون دریغ میشه.

دنیا هیچوقت جای خوبی برای زندگی نبوده و نیست و احتمالا نخواهد بود. ولی کاش کمی فرصت نفس کشیدن برای انسان های این دنیا فراهم بشه.

اگر در چندین میلیارد سال نوری دورتر از زمین هیچکدوم از قوانین حاکم برزمین معنا و مفهومی ندارن و اگر وجود زمین یک در بینهایت هم اصلا حساب نمیشه پس همونقدر که زندگی معنی داره همون قدر هم معنی نداره. همه اش بستگی به این داره که نسبت به چی داریم میسنجیم. کاش یاد بگیریم نسبت به بزرگ ها، عظیم ها، بینهایت ها و ابدیت ها بسنجیم... واژه های مثل great و  gigantic و  infinite و eternity. کاش همه مون یه هوا بالاتر امورات رو بسنجیم تا بتونیم درست فکر کنیم. خیلی سخته. ساختارشکنه. اما غیر ممکن نیست. نیل هم تو فیلم میگه nothing is impossible... ولی کاش میشد که اینطور بشه. اونوقت شاید زمین جای بهتری برای زندگی می بود.

 

 

با اتصال چشم سر به چشم دل خیلی نادیدنی ها را می شود دید. اما رسیدن به عمق درد دارد. اینکه در اوج داشتن ها عمق نداشتن ها را حس کنی و با وجود همه ی توانستن ها رنج نتوانستن ها را تحمل کنی خود عذاب است. چگونه خواهی پسندید پس از این جهان مملو از رنج و محنت جهنمی دوباره از رنج و محنت برایمان برپاداری؟ چقدر باید بین دندانه های سهمگین عقل و دل سوده شویم تا مطمئن شوی انتخاب درستی داشته ایم و دیگر زمان پرگشودنمان فرا رسیده؟؟ پروردگار تویی... همیشه پناهگاه امن همگان بوده ای چه بدانند و چه ندانند. اگر از پرسش همیشگی چرا آفریده ای بگذریم میرسیم به عبارت بی انتهای حالا که آفریده ای... و در ادامه آن تمام خواسته هایمان به عنوان افریده ات قرار میگیرد. اما شاید همین قدر بس باشد حالا که آفریده ای آنقدر عاقبت به خیرمان بگردان که وقتی به آغوش امنت بازگشتیم بعد از بینهایت سال هق هق دوری دست کم چیزی از خوشی برای بازگو کردن داشته باشیم.

مستانه تو.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۳
معصو مه

truth

نظرات  (۲)

یه اتفاق خیلی مهم و دردناکی که برای اونایی میفته
که دل به دریا میزنن و ساحل را رها میکنن میدونی چیه؟؟

اینکه ساحل نشین ها مسخره اش میکنن
اینکه هرجا شکست خوردی کسی نیست باهاش درد دل یا مشورت کنی
چون همه میگن : ما که گفتیم نکن . نرو . نمیشه
هیشکی برات تسکین نیست
تا اینکه دهنت سرویس بشه و وقتی موفق شدی بتونی بگی
دیدی هیچ چیز غیر ممکن نیست


پاسخ:
همون نسبیته. طرف دیگه نسبیت آدمها باشن همین میشه.
در مورد اون پاراگراف آخر هم
من دعای عربی خوندن را دوست ندارم
مگر اینکه خط به خط با معنی فارسیش بخونم و حسش کنم

بنظرم هیچی مثل دعای یستشیر جواب ِ اون قسمت آخر این پست نمیشه
البته معنی فارسیش
پاسخ:
ما ارتباطمون مستقیمه . از این چیزایی که گفتی سردرنمیارم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی