زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

انگار گفته بودی...

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

این پست رو به بهانه پست آقا گل منتشر می کنم.

اگر می شد همه در آوان جوانی (همان عنفوان جوانی) روزانه نگاری رو یاد میگرفتن قطعا دنیا جای بهتری برای زندگی می بود. صحبت از اثراتش شاید در حوصله این مقال جای نگیره. ولی وقتی هنوز مردم ما بلد نیستن روزی دوبار مسواک بزنن و دست کم یک روز در میون دوش بگیرن صحبت از خواندن و نوشتن در این سطح واقعا بیراهه است.

من بارها شده از این دست نوشته ها رو شروع کردم ولی هیچکدوم ختم به خیر نشدن و سرنوشت همه شون این بوده که یا پاره شدن یا سوزونده شدن. هر کسی سرنوشتی داره. اما از اون میون قسمتی که در ادامه درج میشه باقی مونده. چون دیگه انقدر بی حوصله و انگیزه بودم که بود و نبود چنین نوشته ای تاثیری نداشته.

علت درجش در اینجا یکی مرور خاطرات بوده و دیگری اینکه سعی کنید در این چالش شرکت کنید. و سعی کنید روزانه نگاری انجام بدید. قطعا اثرات شگفتش رو می بینید. کار خیلی خیلی سختیه. از حوصله و وقت و انرژی خیلیامون خارجه. اما مفیده... کل اگر طبیب بودم سر خود دوا نمودم... بله قبوله. ولی من الان دیگه سنی ازم گذشته و روزانه نویسی شاید فقط به درد خوانش در روزهای پیری بخوره. دیگه اینکه این روزا کار خیلی مفیدی انجام نمیدم که ازش بنویسم. اگر حوصله خاطره خوانی ندارید مستقیم برید سر چالش و بیخیال ادامه مطلب بشید.
با درود و احترام





عشق تحمیلی 1

سلام. با بیست روز عشق تحمیلی چطوری ؟ مهم نیست جوابت چی باشه . یعنی مهمه ولی خوب من از کجا بدونم جوابت چیه ؟ رفتی نشستی اون طرف صورتت رو هم برگردوندی . گاهی نمی دونم به خاطر چی سرت رو برمیگردونی و یه چیزی می گی (دو خط آف می سندی) پس من از کجا باید بدونم نظرت چیه ؟ اصلانا اگر من می دونستم تو نسبت به بعضی چیزا و فقط بعضی چیزا این قدر می تونی بی تفاوت باشی همون 6 سال پیش می اومدم و می گفتم یه دوره بزار این بی تفاوت بودن رو به من هم یاد بده . هزینه اش هر چی باشه قبوله . اما حالا بخوام هم دیگه نمی تونم یاد بگیرم . بگذریم . داشتم می گفتم . به بیست روز ما رو زورکی تحمل کن . یه عمر زور گفتی یه بیست روز زور بشنو . اشکالی داره ؟ ها ؟! والا !!!. اصلا نمی دونم چطور شد که این طور شد . از بیست و هفت اردی جهنم به بعد رو می گم . البته که به من ارتباط زیادی نداره . ریش و قیچی دست توئه . می خری . می بری . می دوزی . نخ می کنی . سوزن می زنی . جرواجر می کنی . صاحب اختیاری دیگه . من شکایتی ندارم . دوس دارم این بالا پائینات رو . اصلا میمیرم براشون . جدی دارم می گم . فکرش رو بکن . دو هفته ای که می تونست توپ و پر انرژی و مثبت و مفید باشه همین جوری فرت و فرت بی نتیجه و خنثی گذشت . اصلا تو خودم نبودم و نیستم . استرس و دلتنگی + استرس و دلتنگی + استرس و دلتنگی .... نمی گم نخوندیم و نخوندم (با الناز باهم) . خوندیم . اما اصلا مفید نبوده . حالا تازه امروز که 13 خرداده سه ساعت خوندم کمی مفید بوده . حالا هم که ساعت پنجه . با خواهرم می ریم بیرون برا شب یه چیزی بخریم . خوب پس گرفتی که امروز 13 خرداده و تا اون روز بیست روز مونده . تحمیلی دیگه . جان من . باشه؟  بیا و نگو نه . خوب ؟ آفرین . مرسی . دوست دارم (همه با لهجه عاشق کش خودت) . تو ضرر نمی کنی . شاید دوس نداشته باشی بخونی . اما برا من خوبه . اگه تبم رو قطع نکنه تخفیفش که می ده . حالا به درک که قطع نمی شه . نمی خونی ؟ خوب نخون ! مهم نیست برات ؟ خوب نباشه . دوسم نداری ؟ خوب نداشته باش . دیر به نتیجه رسیدی ؟ خوب خیلی هم دیر نیست . پشیمونی ؟ اشکال نداره . اما بدون 6 سال به علاوه ی بیست روز خیلی فرق نمی کنه ها . باز خودت بدون . نخواستی نخون . یه چیزی اذیتم می کنه که از بعد 27 اردی جهنم فقط واسه این نرم شدی و راه اومدی که امتحانام بگذره ........... (شرمنده یه کم خندیدم البته فقط به خودم باور کن ) . خوب فکره دیگه از ذهن آدم رد می شه . اصلا افکار همینن دیگه . فقط واسه اینن که از ذهن رد بشن . تازه نقش کاتالیزوری هم دارن (این دیگه مال حوزه ی خصوصیه) . برم دیگه داره دیرم می شه . فعلا تا همین جا داشته باش . بر می گردم . حالا روت انوره که اونوره . نمی خونی که نخون . من که نباید لال شم . انگار گفته بودی ...

معصومه

13/3/89

17:12

**

عشق تحمیلی 2

سلام . خوب رفتیم و برگشتیم . مفید فایده نبود (این کلمه غلطه اگه تو امتحان اومد باید جلوش ضربدر بزنیم بنویسیم مفید) . الان ساعت از 6 گذشته که دارم برات می نویسم . می دونی چیه ؟ بیرون که می رما از اینکه آدما همه سر به هوا راه می رن خیلی خوشم نمیاد . اصلا نمی تونی هیچ جا رو نگاه کنی بس که بقیه نگات می کنن و کم مونده با نگاشون ال... اکبر . بگذریم . می دونی چی اذیتم می کنه . اینایی که بیرون راه می رن و می خورن . اینایی که فکر می کنن رو سن فشن تیوی دارن را می رن . اینایی که دست بچه هاشونو ول می کنن و صاحاب در نمیان . راه به راه گیر می کنی به بچه ها . و کلی چیز دیگه که بی خیال . می رم یه کوچول یه چیز بخورم . آخه شام می ریم خونه مامانینا . باید چیز خوشمزه ای باشه . نباشه هم فدای سرم . برگشتم پفک می خورم سیر می شم . الان که نه . الان می رم بدرسم . فعلا با اجازه . آقا ما خیلی مخلصیم . انگار گفته بودی ...

معصومه

13/3/89

18:33

**

عشق تحمیلی 3

سلام . از این بیست روز امروز روز سومه . دیروز برات ننوشتم . هم حوصله نداشتم . هم این که می خونه نمی خونه می خونه نمی خونه دیوونم می کنه . بیشتر تو نت بودم تا خارج از نت . یه آیدیم ساختم واسه خودم و خودت . البته فائزه رو هم ادد کردم . برا خالی نبودن عریضه . تو که نیستی . پس اون ایدی باید به یه دردی بخوره یا نه . خلاصه که دیروز باهات قهر بودم . اگر چه کلی برات ایمیل فرستادم که نهایتا دستور صادر کردی نفرستم حالا دلیلشو بعدا می گی . اصلا نمی خواد بگی . بهترین حالتش اینه که فرض کنیم نگران منی و نمی خوای وقتم با این چیزا تلف شه . گزینه های مناسب برای بدترین حالت به بی نهایت میل می کنن . که اصلا نمی خوام راجع بهشون فکر کنم . گفتی . ما هم گفتیم چشم . باشه . اصلا دیگه نت هم نمی رم . عوضش دلم که گرفت خسته که شدم برات می نویسم . حالا یا می خونی یا نمی خونی دیگه . تو نمی خونی خودم که می خونم . نه به تو که یهو می  گیری صورت مسئله رو پاک می کنی نه به من که این قدر خودم رو درگیر شکل ظاهری صورت مسئله و فرضیه ها و داده ها می کنم که حکم یادم می ره . حالا اگه جواب رو هم داشته باشم دیگه نمی بینمش که . هی می شینم فرضیه ها رو تفسیر می کنم و بی نهایت جواب برای یه دو دو تای ساده می بافم . شاید واسه همینه که مث همیم . من از این ور می افتم . تو هم از همین ور می افتی . تو فکر می کنی حالا که نیستی دیگه من بکوب دارم می خونم دیگه . اگر چه می خونم اما خوندن الان فقط برا قبولیه . حتی ممکنه مشروط شم . چون همش می خواد بشه ده دوازده دیگه . از اول ترم بازی می کنیم آخر ترم می شه خدایا غلط کردم از ترم بعد . فکر کن . سی ساله همینه . دیگه درست که نمی شه که . پس انتظار زیادی نداشته باش . دیروز که درگیر پروژه بودم . یه رمان 400 صفحه ای . که نخوندیمش . من و الناز و یکی از پسرا . اسمش علیرضاست . خوب آدم باید یه حامی برا خودش دست و پا کنه دیگه . بالاخره قرار نیست تو چهار سال هیچ مشکلی پیش نیاد . نیاد که بهتر ولی بیاد هم یکی باید باشه آدم روش بشه بهش رو بندازه دیگه . البته که من نمی کنم از این کارا . اما خوب آدم کف دستشو که بو نکرده . آتشفشان خاموشه رو هم باید تمیز کنه دیگه . واسه همین به علی گفتم بخون زیر لغتا خط بکش . الناز هم که هیچ . بقیه اش با من . چیزایی که می خوام رو از نت تاپیدم (بخون پیدا کردم) لغتاشم خودم تایپ کردم و از سی دی دیکشنری معنیاشو کپی پیست کردم . کار سخت و وقت گیری بود . اما تموم شد . حالا باید پرینت بگیرم بدم صحافی . این بود که دیروز درگیر این بودم . البته ریزه کاریش مونده . شاید یه دو سه ساعتی باز کار داشته باشه . اما حالا می رم درس بخونم . اصل و روش ترجمه 200 صفحه است . یه دور هفته پیش رو خونی کردیم . اما امروز باید بخونم و تمومش کنم . خلاصه که چشم . ایمیل نمی سندم . نت هم نمی رم . دلم تنگ شد میام پیش خودت . می خوای بخواه نمی خوای هم نخواه دیگه . چیکار کنم نمی تونم زورت کنم که . پس فعلا . می بوسمت و می دوسمت . انگار گفته بودی ...

معصومه

15/3/89

10:24

**

عشق تحمیلی 4

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست . سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست . ساعت 10:24 بوده که از هم جدا شدیم . البته جدا که نشدیم . اما چیزایی که می خواستم برات بگم رو گوشه ی دفترم نوشتم . درس خوندنی هم با هم بودیم اما چون نمی خواستم و شاید نمی خواستی وقتم تلف شه دیگه پای سیستم نیومدم . خیلی خوب بود . بدون نت و بدون موبایل که کلا سایلنت بود . بدون تلفن . مفید بود . ساعت 11 بود که شروع کردم . اولش استرس خیلی اذیتم می کرد . فکر کن . همه جوشامو کندم . تنم انگار آبله مرغون داره . همه ی لغتا رو اشتباه می خوندم بعد که جمله رو نمی فهمیدم با دقت می خوندم می دیدم به به اصلا لغت رو اشتباه خوندم . سرتو درد نیارم دیگه لر بازی بود خلاصه . ساعتی یه فصل می خوندم . مامان زنگ زد برم ناهار . ولی نرفتم . پرروبازی دیگه . مثلا هفته ی پیش الناز گفت بریم کتابخونه . قبول کردم با اینکه می دونستم تمرکز ندارم . اما هم می خواستم با هم باشیم اون بخونه هم بالاخره منم می خوندم دیگه . اما بیشتر حرف می زدیم و وقتمون صرف رفت و آمد می شد اما بهش نگفتم نه . شایدم خرم دیگه . ساعت سه بود که دیگه خوابم گرفته بود ولی سعی می کردم ادامه بدم . این قدر دست و پامو با آب سرد می شورم که پاهام دیگه درد می گیره . خواب و وسوسه ی کانکت شدن غوغا می کردن (تو بخون دیوونم می کردن) سه و نیم بود که بین وسوسه ی خواب و نت کباب کوبیده باباپز هم رسید . داده بود خواهرم برام اورده بود . اما کات ندادم . اونو گذاشتم رو سماور گرم بمونه تا وقتی که واقعا گرسنه ام شه . همین جوری داشتم می خوندم . بعد از ظهر و سکوت کر کننده ای که ادمو دیوونه می کنه . تیک تاک ساعت و موتور یخچال و گاهی عبور ماشین یا موتوری از کوچه تنها صداهای موجود بودن که این سکوت کر کننده رو خراش می دادن . البته هیچ شکی نیست که این سکوت خونه سرتر از شلوغیه کتابخونه است . اما واقعا به شرط ترک نت . امروز که خوب بود . تا فردا چی پیش بیاد . خلاصه که پنج بود که دیگه از خواب و گرسنگی چیزی حالیم نمی شد . می روم گریه کنم غربت پر ابرم را در دل سنگی خود این دل تیپا خورده (توضیح اینجا مربوط به بهرامه که ازش می گذرم) پس می بینیم که تاب آوردن در مقابل وسوسه ها کار هر کسی نیست مخصوصا اگه پای نیاز در میون باشه و نخ سوزن اگه طرف حساب وسوسه ها من باشم . ناهار خوردم و خوابیدم و هفت بود که دوباره پای میز سر کتابم نشسته بودم . انگار دیگه بزرگ شدم . گوش شیطون کر . کارای بی اهمیتی امروز انجام دادم که گفتنش برا تو مفهومی رو نمی رسونه اما باریکه ی نازک نوریه که از پشت یه توده ابر خودشو به ادم می رسونه . از هیچی بهتره . خلاصه که یه ساعتم خوندم و الان شد هشت . اومدم به کارای کامپیوتری همون رمان که گفتم برسم و اگه وقت شد تا آخر شب یه کم پاکنویس دارم اونا رو انجام بدم . امید گوش می دم . طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته من چه تنها و غریبممممم بی تو در دریای هستی ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستییییییییییی ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی --- خیال کردم بری می ری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی و تازه عاشق تر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من.... ..... ...... ..................... عشق فرمان داده که به تو فکر کنم که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش ........... .....................حالا هم نت که نه . یا شب آخر وقت یا فردا صبح . می گفتم اینا رو تیکه تیکه برات می سندم . اما حالا که گفتی سند نکنم . منم سند نمی کنم . شاید واقعا مث خطت مشکلی پشتش باشه . آدم که کف دستش رو بو نکرده . حالا بعدا می سندم . یا می خونی یا نمی خونی دیگه . عوضش خودم که می تونم بخونم . سر تو سلامت . باز بر می گردم . می بوسمت . می دوسمت . انگار گفته بودی ...

معصومه

15/3/89

20:24

**

عشق تحمیلی 5

سلام . بامدادانت به نیکی . الان که حتما خوابی . ساعت نزدیکه دوئه بامداده یکشنبه 16 خرداده . کارای رمان تقریبا تموم شده و نم نم داره آماده می شه برا پرینت . حدود ده بود یه سر به نت زدم دیدم به به ساعت چهار آف گذاشتی . مشکل ایمیله هنوز . من برا تو اینجا توضیح دادم و تو برا من اونجا . اصلا نمی دونم مشکل از کجا اب می خوره ولی خوب فعلا فرصت ندارم بهش فکر کنم . حالا حتما خودت حلش می کنی دیگه . ایشالا . فردا باید زبانشناسی بخونم . همون که چند بار کوئیز گرفت ازمون . نمره هامونم نگفت . این 100 صفحه است . باید کامل بخونم و تمومش کنم . ایشالا . فعلا برم بخوابم تا ببینیم به شرط حیات فردا فلک چی برامون رقم می زنه . ایشالا که برا همه خیر و نیکی باشه ما هم همین طور البته که شما بیشتر تر . می بوسمت . می دوسمت . خوب بخوابی . خوابای خوب خوب ببینی . انگار گفته بودی ...

معصومه

16/3/89

01:53

**

عشق تحمیلی 6

سلام. صبح بخیر. خوب نخوابیدم اصلا . دو و نیم بود رفتم بخوابم اما این قدر تو جام وول خوردم و بعدشم این قدر چرت و پرت خواب دیدم که گوشیم زنگ خوردنی فحشش دادم . هفت و نیم بیدار شدم . یه سر نت و دانلود 4 تا آهنگ و یه دوش گرفتن شده الان . می رم صبحونه آماده کنم . کار امروزم سخته و تا تموم نشه پای سیستم نمیام . گفتن نداره اما بزار بگم که دلم برات خیلی تنگ شده . امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی و باشه . مراقب خودتون باشید . فعلا . انگار گفته بودی ...

 

معصومه

16/3//1389

09:05

**

عشق تحمیلی 7

تا صبحانه بخوریم و بهرام بره و کارامو انجام بدم برسم به کتابم شد یازده . حتی دیگه دل نمی کنم زنگ بزنم ببینم گوشیت روشنه یا نه . آخه اگر روشن هم باشه اگر جواب هم بدی من چیزی ندارم بگم . این قدر دلم آشوبه و این قدر دلتنگم که خودم تعجب می کنم . ولی خوب . چاره ای نیست باید فرض کنیم آرومم تا تموم شه دیگه . ساعت یک شده بود و کاری از پیش نبرده بودم . هر چقدرمن فکر می کردم ساده است پیچیده به نظر می رسید . انگار باید کل جمله ها رو حفظ می کردم . فکر کن دو ساعت بود و من هنوز سر دو صفحه ی اول بودم . یه ساعت هم گذشت و تازه رسیدم به صفحه سه . این جوری که نمی شد . نتیجه این شد که یا می افتم این درس رو یا کم می شم دیگه . چون اصلا به نظر نمی رسه کار یکی دو روز باشه . بستم گذاشتم کنار . یه سر رفتم نت . یه آهنگ گیتار روشن کردم . یه لقمه غذا خوردم . سه بود که برگشتم سر کتابم . کاش از اول ترم نت رو اینجوری ترک می کردم . روزی دو ساعت هم که میخوندم بس بود . می دونی که ذکر ایام فرجه چیه ؟ خدایا غلط کردم از ترم بعد . سه ترمه همه مون همینو می گیم . تا ساعت پنج به زور الکی هم که شده یه درس خوندم . را به راهم می رفتم نت . اعصابم داغون بود . پنج بود که یه درس دیگه گذاشتم جلوم . تا 6 اونو خوندم . 6 با دو تا از بچه ها حرف زدم که گفتن سوالای زبانشانسی چه جوری میاد و چیکار باید کردد . ای ول بابا . حالا شد یه چیزی . تزریق انرژی بود . دیگه شروع کردم به خوندن که بعدشم نمی دونم ساعت چند بود اومدم نت و تو رو دیدم . و تا اینجا هر چی خوندی رو برات سند کردم . حالا یا خوشت میاد یا نمیاد دیگه . اسمش تحمیلیه دیگه . حالا دیگه همه چی رو به راهه . تا بهرام بیاد باز یکی دو ساعتی وقت هست . می رم پروژه ی رمان رو پرینت بگیرم تا صبح ببرمش . تیک تیک ثانیه ها نشون از عبورن . از اینکه خیلی زود باید گذاشت و گذشت . تو مراقب خودت باش . می دوسمت . می بوسمت .

انگار گفته بودی

معصومه

16/3/1389

22:07

**

عشق تحمیلی 8

سلام . دوشنبه است . که داره تموم می شه . اوایل جدا از غم گرفتگی غروب جمعه غروبای یکشنبه رو دوس نداشتم . چون معمولا تو خونه دعوا می شد . نمی دونم چطور بود اما اکثرا یکشنبه بابا دعوامون می کرد . یکی دو روز حکومت نظامی بود . بعد همه چی می شد آرامش بعد از طوفان که هفته بعدش می فهمیدیم در واقع قبل از طوفان بوده . اینجوری بود که خیلی با یکشنبه ها حال نمی کردم . بعد تر ها یعنی همین اواخر قضایای سال 86 که اتفاق افتاد با غروبای سه شنبه مشکل پیدا کردم . نهایتا چهارشنبه هم بهش اضافه شد تا همین دو ماه پیش که غروب دوشنبه هم سر قضیه ی خط تو هلاهل شد . اینجوریه که هر غروب یه چیزی هست که ادمو عزادار کنه و این جوریه که امروز دلگیره . مث همین الان که از یه ساعت پیش آسمون داره غرغر می کنه و الان هم تیز گریه اش رو می ریزه رو سر زمین . روز خوبی بود شکر خدا . اگر چه این قدر مشغله ی ذهنی داشتم که حتی نت نویسی نکردم تا یادم بره و مبادا برات بگم . خوب سخته . وقتی به ذهن اومدنش ذهن منو تیربارون می کنه با تویی که می خونی و هزار تفسیر می تونی براش ببافی چه می تونه بکنه . پس نگفتنش یه پله جلوتر از گفتنشه . درس هم می خونیم . البته که این خر خونیه شب امتحان به لعنت خدا هم نمی ارزه چه برسه که بخواد مفید باشه . فقط می خونیم که سر امتحان بدونیم سوالا از کتابه یا نه . و الا که هیچ امیدی به نمرات این ترمم ندارم .  چون هیچ حس خوبی ندارم . ظاهرا همه چی ارومه اما در واقع ... حالا که ثانیه ها ساعت ها و ساعت ها روزها و روزها عمر ما رو برداشتن دارن می رن . تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد . حس می کنم این نوشتنا مث همین سریالای ایرانیه که به قول روزنامه نویسا اب می بندن توش تا کش بیاد و دیر تموم شه . تو بزرگواری کن و گذشت کن و تحمل کن . صبح یه کتاب دستم بود که باید می رسوندم به صاحبش . بعد اون هم کار رمان رو دادم صحافی گفت فردا آماده می شه . بعدشم سر ظهر بود که رسیدم خونه و خوندم . حالا وسطا یه ساعت خواب و نت و یه لقمه ناهار و اینا رو هم اضافه کن دیگه . تا یه ساعت پیش که الناز زنگ زد و بعدشم اومدم دیدم دو خط هم نه دو کلمه آف گذاشتی و تا حالا که می رم سر یه دو صفحه ترجمه که تحقیق زبانشناسیه . از عید متنش رو پیدا کردم اما ترجمه نکردم . تو تنبلی هم نوبرم من . برم دیگه سرت رو درد آوردم . گمونم دیگه باید تو کیف لپ تاپت چند تا مسکن داشته باشی تا این بیست روز تموم شه . چند روز مونده ؟ می شمری یا نه ؟ مراقب خودت باش . فدای تو .

انگار گفته بودی ...

معصومه

17/3/1389

21:02

**

عشق تحمیلی اختتامیه

تو نیستی . دیوار دهن کجی می کند به تنهایی ام و آینه به بی تابی ام و عقربه های ساعت به عاشقیم . تو نیستی و من دهن کجی می کنم به خودم به مهتاب و به آسمان . بگذار دهان همه ی ما کج بماند تا شاید در چشم مرگ مردگانی باشیم که بخواهد نعشمان را جمع کند و از ناپاکی های روزگار بکاهد . تو خوش باشی دنیا را کافیست . همین و دیگر هیچ .

معصومه .

18/3/1389

23:32

**

سلام . این دیوار هم دیگه حالیش شده . نگاش که می کنم فحشم می ده . خوب راس می گه . اگه قرار بود باشی مث همیشه می بودی دیگه . اون وقت حرفام رو هم می شنیدی . می خندیدم می خندیدی . گریه می کردم گریه می کردی . داد می زدم ساکت می شدی و سکوت می کردم حرف می زدی دیگه . هوم . دیگه این بازیا رو نمی خواست که . حالا که نیستی یعنی نیستی دیگه . اون وقت این خط خطیا رو کاغذ و بعدشم چلیک چلیک دکمه های کی بورد لازم نبود دیگه . باشه . دیگه ساکت می شم . تا ببینیم به چوب فلک به کجا رونده می شیم . تو خوب باش . مراقب خودت و مراقب خودش باش . دوست دارم . دوسش داشته باش .

18/3/1389

23:50

**********

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۱
معصو مه

truth

نظرات  (۴)

۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۴ رضا چترزرین
چه خوب می شد وبلاگ های خوب و نوشته های خوب همچون شمایی از هر چی اراجیف نویسه جدا کرد
پاسخ:
نوشته من هم خیلی خوب نیست. شاید در رسته ی همون اراجیف باشه.

ولی وبلاگ آقا گل و دوستانشون قطعا جزو وبلاگ هایی هستند که فرمودید.
خوب میشد...
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۵ جناب منزوی
سلام
روزانه نگاری برای من سخته، چیزهایی هستن که نگفتنشون بهتره
پاسخ:
اما گفتنشون خیلی بهترتره. اینو فقط گذر زمان نشون میده.

خود سانسوری باعث هرج و مرج میشه. انگار هی بخوای یه حلقه از یه زنجیره رو ناپدید کنی.

۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۹ جناب منزوی
خیلی امتحان کردم نشد، تو نوشته هام خودم رو مشغول کردم
پاسخ:
یادمون نمیدن. نگفتن رو ترجیح میدیم چون حاشیه امن وسیعی داره. کار خیلی سختیه که بخوای حاشیه امن رو رها کنی و بنویسی.
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۳ جناب منزوی
آره خیلی سخته، گاهی مبهم می نویسم، که فقط خودم متوجه میشم
ممنون
پاسخ:
بنویس. به مرور بهتر میشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی