زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

من نویسی...

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۲ ق.ظ

در طول زندگی دفعات زیادی با لحظه ای مواجه می شویم که یک جمله، یک آهنگ، خطی از یک کتاب یا صحنه ای از یک فیلم یا حتی گاهی یک اسم ما را به سیاهچاله ای پرت می کند که نمیدانیم کجاست. لحظه ای است که میدانیم در گذشته رخ داده و گذشته اما در ذهن ما آنقدر تازه و ملموس و ... دوست داشتنی است که حس می کنیم همین الان در حال رخ دادن است و دوست داریم در همان لحظه بمانیم تا وقتی که یک قطره اشک یا کشیدگی لبخند یا کج شدن سر و یا یک صدا ما را از آن سیاهچاله بیرون می کشد. بعد خیلی عادی فراموشش می کنیم تا دفعه ی بعد که دوباره تکرار شود.

ذهن آنقدر پیچیده است که گاهی حس می کنم کاش می شد دست انداخت بیرونش کشید و پرتش کرد گوشه ای و دمی فارغ از صداها و تصاویر ناخوداگاهش آسوده بود. اما این فرآیند غیر ممکن است. باید آگاهانه در فرآیندی دردناک مغز را از مرور بازداشت تا دمی آسوده نفس کشید اما در همان سکوت و سکون انگار همان خاطرات چه تلخ چه شیرین مامن و پناه می شوند... همین قدر غیر قابل درک. و تا بجنبی سی سالی گذشته و زندگی پر شده از خاطرات رفته و نگرانی های نیامده. و حالا به دل دل کردن می گذرد و انسان به چند سودا مشغول و از هزار و چند سودای دیگر غافل... این رویداد قطعا نمی تواند تنها تحت کنترل یک ذهن بأشد و اگر ذهن ها پیوسته اند پس چندان هم انچه رقم می زنیم به اختیار ما نیست و اگر چندان هم به اختیار ما نیست پس چرا مختار خوانده می شویم و اگر مختار نیستیم... 

چرا همیشه خدا یک پای بساط لنگ است؟ 

اگر دغدغه ام نوشتن از سودای عاشقی نیست پس این همه صغرا و کبرا چیدن چه دلیلی دارد؟ باید بی حد عاشقی می کردم و بی حصر خوشبخت می شدم... مگر نه اینکه باید آرزو بسازی و رویا ببافی تا برسی؟ پس چه شد؟ که در مصیبت نامه ای چله نشین عمر شوم و حتی بخواهم گریه کنم و نتوانم. گند بزنند زندگی ای را که خواستنش توانستن نیست. و توانستنش تنها منجی شدن برای دیگران باشد و انسان در حصر عقل و منطق آنچنان زندانی را تجربه کند که جهنم در مقابل آن حتی هیچ هم نباشد. 

دلایل منطقی و فرمول های منتهی به خوشبختی زیادی وجود دارند که چشم نواز و دلربا هستند. اما چگونه ممکن است راه های رسیدن به خوشبختی و لذت بردن از زندگی را به ذهن باز یک انسان دیکته کرد و مدل ارائه داد؟ چگونه می توان با این ذهن "نه چندان تنها" به همه دغدغه های اولیه و ثانویه و غیره انسان بودن رسیدگی کرد و از زندگی لذت هم برد آن هم در آشفته بازاری که سود اقلیتی به کل هستی می چربد و همه جای جهان را برای سود بیشتر لکه دار می کنند؟ 

خوشبخت شدن غیر ممکن نیست. اما طی کردن پله هایی که به خوشبختی منتهی می شوند هم چندان ارزش طی شدن ندارند. و عاشقی کردن الزاما از مولفه های خوشبخت بودن نیست. برای همین است که خودمان را چند تکه می کنیم. تکه ای کار می کند. تکه ای عاشقی می کند. تکه ای به شیوه ای منطقی مطابق مقررات زندگی می کند. و تکه ای در ناکجا آبادی در گوشه ذهن خوشبخت می شود... و در آشفته بازار جهان امروز که منطق و احساس با هم رابطه ای ندارند نمی توانیم تکه هایمان را کنار هم جمع کنیم.

اراجیف بافی بس است. تمام آنچه میخواستم بگویم این بود که کاش می شد دوستت داشته باشم. 

آهنگ زمینه: آلبوم کجا باید برم روزبه بمانی همه ی آهنگها... 

  • معصو مه

truth

نظرات  (۲)

  • جناب منزوی
  • پاراگراف اول برای بنده خیلی ملموس بود.

    گاهی وقت ها برای من هم سواله که چرا یه سری از کار ها باید لنگ بزنند.
    پاسخ:
    واقعا غیر قابل توجیهه. همه مون این تجربه رو داریم.

    آیا این یعنی بقیه رو نخوندین؟ :D


  • جناب منزوی
  • اختیار دارین :)
    بنده کل مطلب رو خوندم
    پاسخ:
    لطف دارین همیشه. شوخی کردم. :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی