زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

بزرگ ها و عظیم ها...

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۰ ق.ظ



از بهار تقویم می ماند از من استخوان هایی که تو را دوست داشتند.* این پایان است.


و اما از آغاز...

هیچ گزیر و حتی گریزی ندارم از ورق زدن سریع برگه های تقویم هایی که بزرگترش رو میز آشپزخانه جا خوش کرده و کوچکترش روی میز مطالعه. عجیب است. سخت است. بغض آور است. اما بگذار بگذرند این روزهایی که قرار است بدون آن هایی بگذرند که می باید می بودند و نیستند. هیچ گزیر و حتی گریزی ندارم از گذشتن های اتفاقات به آنی شیرین و اتفاقات سراسر تلخ و طولانی که دیر یا زود با زمان تمام می شوند و میروند و خاطراتی می مانند که فقط استخوان سوزند. آنچه می نویسم و می خوانی ضجه و ناله نیست که به جزناله خواندنش پرهیزمان دادند از بیان آنچه که باید ثبت شود تا آیندگان بدانند آنچه برایشان بجا مانده چیز دندان گیری نیست؛ که از بودنشان چندان هم نمی توانند راضی باشند چرا که بر استخوان های با خاک یکی شده ای ایستاده اند که خود نیز به همان سرانجام دچار خواهند شد. هیچ گزیر و گریزی نیست از آشفته بازاری که میگویند نمی توان دلیل خلقت و وجودش را پیدا کرد و فهمید. اما می توان دل سیر گلایه کرد از نبودن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها و نتوانستن ها. آنان که به زبان این زندگی را نعمت می نامند و می خواهند حتی شده به لحظه از آن لذت ببرند یا بی دردان به همه چیز رسیده هستند یا آنانی هستند که از نداشتن و نرسیدنشان چندان هم شکایتی ندارند شاید چون ورژنشان فرق می کند. اما مگر می شود شاکی نبود از دویدن ها و نرسیدن ها؛ از خواستن ها و نتوانستن ها؛ از داشتن و از دست دادن ها؛ نمی توانم ساکت باشم وقتی تلاش بی شائبه ای به چشم بر هم زدنی هیچ می شود. در کتم نمی گنجد که باشم و بتوانم و تماما تلاش کنم اما هیچ به هیچ. نمی فهمم بودنی به چشم بر هم زدنی نبودن شود و یک عمر سوال ها در ذهنم رسوب کنند. درک نمی کنم به هنگام نیازشان تماما شیره جان بمکند و به هنگام بی نیازی بی پرده گلایه نابجا کنند. نمی فهممشان وقتی برای گرفتن زبان به دروغ می گشایند و آغوش باز تحویل می گیرند اما به وقت پس دادن انگشت وسط نشان می دهند. به قول نیما "کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را" که آلوده انسان ها نشود؟ همیشه فکر می کنم در روزگاران قدیم که سواد کم بود و دنیا هنوز دنیای بزرگی بود و دهکده کوچک جهانی نشده بود، آن روزها که بد هم در اوج بدی خوب بود چون هنوز به نامردی و بیمرامی و بی شرافتی آلوده نشده بود یک نفر چگونه می توانست خود را بشناسد و پرورش یابد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. عقل ناقصم می گوید باسوادهایش که همیشه کتاب به دست بوده اند خوانده اند و نوشته اند و بی سواد هایش با تکیه بر راستگویی همان باسوادها سینه را گنجینه کرده و به اسم تجربه گنجینه را سینه به سینه منتقل کرده اند. حالا ما در بلبشوی دهکده جهانی در زیر خروارها داده با وجود میلیاردها کتاب و مقاله و نوشته نمی توانیم ساده ترین اصول زندگی را به یکدیگر بیاموزیم. همه برای خود عقل کلی شده اند که می قاپند و می چاپند و به نادانی بزرگ و بزرگ تر می شوند. تازه با افتخار هم چند تایی "بنده زاده" از خود بر جای می گذارند که مبادا نسل نادانشان ابتر گردد. و بدین منوال جهان پر و خالی می شود از تمام صفت های نیک به علاوه ی یک "بی" بر اولشان که جهنم را پیش پیش به نمایش می گذارند. از روزهای بی وقفه گذران تقویم بی عشقی های زیادی هم بر جای می ماند. در میان تمام آنهایی که وصفشان در بالا گذشت اندک جماعت انسان صفت و انسان پیشه ای هم هستند که به جبر و به انسانیت پلکان بالا رفتن بالایی ها می شوند. بی عشق و بی امید و بی هیچ چیز فقط به اسم و به رسم انسان بودن پاک کنی به دست دارند تا "بی"ها را از سر صفات نیک پاک کرده یا دست کم کمرنگ کنند. هنوز هم عشق پیشگانی هستند که بر صفحه روزگار بهار می کارند حتی اگر تقویم بی بهار شود و حتی اگر بی عشق بمانند. چند بار می شود یک نامه عاشقانه دریافت کنیم؟ چند بار می شود یکی پیدا شود و بی منت آنچه لازم داریم را دراختیارمان بگذارد؟ چند بار می شود یکی پیدا شود و بی آنکه انتظار داشته باشیم کاری کند که ته دلمان از شادی خنک شود؟ نمی شود. شاید عمری یک بار. چون نمی دانم به کدام قانون نوشته یا ننوشته زود از این دست انسان ها را از دست می دهیم. چون فلسفه زندگیشان تغییر می کند. چون انسان هستند و مراحل تکامل را که طی می کنند از ماهای معمولی میگذرند و به سوی عظیم و عظیم تر شدن می روند. باید شکست و خرد کرد و له کرد جمجمه و مغزی را که یاد و خاطره این انسان ها را برای همیشه رنگی و تمام قد محفوظ می دارد بعد به کوچکترین اتفاقی از عمیق ترین جای ذهن بیرون می کشد و چندین و چند بار مرورش می کند.

زندگی سفر است. آغازش ابتدا است و آخرش پایان. اسم ندارد این ابتدا و پایان. اما سخت است بعد از چند صباحی وقتی می خواهی چیزی از آنچه گذشت عرضه کنی وسط جمله هایش پر باشد از "اما". دست کم باید چند فصلی از آن بهارگونه باشد که بتوانی به گذرانش ببالی. اما با وجود همه تلاش ها و عمل کردن ها وقتی نباشد آنچه و آنکه که باید باشد اسم گذران عمر را چه باید گذاشت؟ وقتی در زنجیره خیلی خیلی خیلی خیلی عظیم خلقت حلقه ای باشی که می دانی خیلی از حلقه ها از زنجیره جدا شده اند چه می ماند1؟ ناگفته پیداست باید هر انسانی به وسع توانش آنچه می تواند انجام دهد تا به هر حال دنیا جای بهتری برای زندگی باشد. در میان دسته اولی ها که بزرگتر می شوند دسته دومی هایی که عظیم تر می شوند به هر حال تاثیر گذارترند. فقط نایاب تر هم هستند. خود را استتار می کنند تا دست ما کوچک واره ها که نه از این دسته ایم و نه از آن دسته به شان نرسد تا ایمن باشند از شر نادانیمان. همه مان همسفریم و روزی قبای ژنده این دنیا را به خودش پس می دهیم و می رویم. دنیا می ماند و زنجیره و حلقه هایش تا باز قرعه دولت به نام که بیفتد که در حذف و اضافه های این زنجیره جای بگیرد. بهتر است تمام تلاشمان را بکنیم همسفران خوبی باشیم.

1 از من چه می ماند با صدای معین


کل کلام هم خلاصه شده در این قطعه:


می خواستم جهان را
به قواره ی رویاهایم در آورم
رویاهایم
به قواره ی دنیا در آمد...
شمس لنگرودی


*از بهار تقویم می ماند / از من / استخوان هایی که تو را دوست داشتند/ الیاس علوی


معصومه




موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۰
معصو مه

truth

نظرات  (۳)

چه خلاصه ی قشنگی ‌.‌..
پاسخ:
کل مطلب رو ول کردی چسبیدی به خلاصه؟ ;)
تنبل شدم :)
پاسخ:
:)
ادامه مطلب برای همینه که اگه نمی خونی وارد مطلب نشی. اینکه وارد بشی و نخونی خوب نیست.
وقتی سر نوشتن دوئل میکنیم: 

وی: تنگ است قفس .خدایا کجا باید رفت . آیا هنوز میرقصد ؟ در را باز کنید خدا هم آمده...

من: جهان تنگ است... دلم تنگ است و دلتنگی به تلخی خاطره آزرده ام کرد... خدا از این همه دلتنگیم غمگین و دلتنگ... درونی از خوشی رقصان بباید... خدایی در طرب رقصان بیاید... و کام زندگی شیرین بگردد...
پاسخ:
فقط هم نوشته های خودشو میپسنده... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی