زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۳۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

ﺗﻮ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺵ
ﻣﻨﻢ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺑﻨﺪﺵ

ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ ﻣﻨﯽ _ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ _
ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﺵ

ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﻌﺮﻡ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺷﺒﯿﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺍﻟﺒﺮﺯ ﺑﯽ ﮐﻮﻩ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪﺵ

ﺑﯿﺎ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪﺵ

ﺷﮑﺮ ﻟﺐ , ﺗﻠﺨﯽ ﺩﺍﻍ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﻨﺸﺎﻥ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ , ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺩﺍﻍ ﺑﺎ ﻗﻨﺪﺵ ..

ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺎﯼ ﺳﻮﮔﻨﺪﺵ

ﺩﻟﻢ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ .. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ
ﺩﻟﻢ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﭘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ..

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺍﻓﺮﯾﺪﻡ , ﺗﺎ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎﺷﯽ
ﻧﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻢ ﺷﻮﯼ .. ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪﺵ

ﺟﻬﺎﻧﻢ ﺑﺮﺯﺧﯽ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺑﯿﻦ ﺍﺗﺶ ﻭ ﺑﺎﻏﯿﺴﺖ
ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ
فاطمه کرمیان
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۸
معصو مه

لیلی بی عشق... هوروش باند...


 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۷
معصو مه

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم ...
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست...

کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست
حسن بیاتانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۴
معصو مه

از آنجایی که در سر زمین من

هر کس دوست بدارد مجنون است

 و از آنجایی که در سر زمین من

عشق را مترادف با حشیش و تریاک می‌دانند

و به همین نام اعدام می‌کنند

و به همین نام می‌کشند

و به همین خاطر قانون می‌نویسند

تصمیم گرفتم ای معشوق من

تصمیم گرفتم که شعر و جنون پیشه کنم

نریمان قاسم اوغلی

مترجم: ضیا الدین ترابی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۰۱:۴۸
معصو مه

برای رســیدنِ به تو...

 راه نمـــی‌روم ....

      پــرواز می‌کــــنم ...

نمی‌نویســـم ....

  کلـمه اختـراع می‌کــنم ....

دعـا نمی‌کــنم ....

باخـدا همدست می‌شــوم ....

  چـیزهای با عظمــت را ....

باید با عظمـت خواسـت ...

چیستا یثربی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۲:۴۸
معصو مه

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است
بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است 

گرم آغوشش شدم ،دست و دلش لرزید و گفت:
شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است 

از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است
این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است 

عشق من ! این روزهــا آزادگان زندانی اند
زندگی، بی عشق ، زندان است ، گیرم بهتر است !! 

عشق من ! ای کاش بودی ،عشق من ای کاش بود
زندگی،این طور اگر باشد،بمیـــرم بهتر است..
محمدجواد آسمان

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۹
معصو مه

اگر امروز به فرض های محال دچار نمی شدم
میتوانستی باز هم
موهای پریشانم را
در رودخانه ای از احساست
که من در آن غسل عشق گرفته بودم شانه کنی


اگر امروز به وسوسه های جاده دچار نمی شدم
میتوانستی باز هم
در قعر نگاه من، شب را به سحر گره ای کور بزنی

اگر امروز هوس بی گدار به آب زدن در تنهاییم را نمی کردم
میتوانستی باز هم
هم بازی قافیه های شعر های کهنه ام باشی

اگر امروز زیر باران هراس قدم نمی زدم
میتوانستی باز هم
هم قدم لحظه های ناب خواب من باشی


و اگر امروز
دچار من نمی شدی
آرامتر از همیشه
آسمان را می دیدی

سیمین پاشا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۰
معصو مه

پی نوشت: را اول مینویسم که خوشت (تان) نیامد نخوان (نید). اگر بودی حتمن میگفتی باز شرر و ورر گویی از سر گرفته ای. من هم که یادم نمی آید جز شرر و ورر گویی و شرر و ورر نویسی کسی چیز دیگری آموخته باشدم که نیک ترین ِ معلمانم تو بودی. 

انسان هر چقدر هم که تلاش کند اساس و بنیان و ذاتش چیزی است که بالقوه غیر قابل تغییر تعبیه شده است. هر که میگوید نه بحثی ندارم. هیچکس تجربه ی دیگری را ندارد. پس همه چیز نسبی است و هر کس فقط از زاویه دید خود می تواند سخن بگوید. آنچه من دیده و شنیده ام این است که ذات ثابت است و بسته به عوامل و شرایط، ویژگی های انسان کم یا زیاد بروز یافته یا نهفته می مانند. باز هم خود انسان خاصه در دنیای امروز نمیتواند دخالت چندانی در خلق و تغییر شرایط داشته باشد که قدرت در دست عده ای از ما بهتران است که نیک یا زشت سکان را در دست گرفته اند و می رانند که چه عرض کنم می تازانند. 

در چنین پس زمینه ی بلبشویی من نوعی هرچقدر هم که آرمانگرا و اصلاح طلب باشم و هر چقدر هم سعی کنم علیرغم زشتی های پنهانم صحیح عمل کنم و علیرغم آسیب های جدی به خودم منجی اطرافیانم باشم باز هم راه به جایی نخواهم برد. چرا که از یک سو دیگران نیکی بیش از حد را تاب نمی آورند و در هر صورت فارغ از اینکه چه نسبتی با شما دارند زمینه ی شکستنتان به هر نحو را فراهم خواهند آورد. و از سوی دیگر توانایی من نوعی به هر حال محدود است و پس از مدتی وامانده و بدون راه چاره پس خواهم افتاد و راه به جایی نخواهم برد. 

در بطن جامعه ی معلوم نیست کدام طرفی امروز قوانین نانوشته ای پنهان است که مانند نیروی خفته ی زمین لرزه عمل میکند. تا زمانی که مانند گوسفند مطیع راه رفته ی دیگران باشیم همه چیز امن و امان است. اما چشمتان روز بد خواهد دید اگر اپسیلونی تغییر مسیر دهید چون آن انرژی نهفته ی زمین لرزه مانند غول آسا سربرآورده و تمام قدرت و انرژی و دین و ایمان شما را به باد خواهد داد.  اصلا هم کاری ندارند که به هر حال به عنوان انسان مختارید اگر اندک تغییری در زندگیتان حاصل کنید. یا برده ی شرایطید یا هم برده ی شرایطید. هیچ راه دیگری نیست. حالا در این وضعیت هر چقدر تحصیل کنیم و بخوانیم و کار کنیم و تلاش کنیم که پله ها را رو به بالا طی کنیم باز باید مطیع و فرمانبردار آن لایه ی نهفته ای باشیم که اکثریت تعریفش کرده اند. 

اکثریت ِ به ظاهر کار درستی که چون زمام امور به دست دارند پس طلیعه دار محسوب می شوند و هر آنچه که بگویند فارغ از اینکه انجام بدهند یا نه بر دیگران حجت و لازم الاجراست. حال آنکه همین ها هم انسان عادی هستند و عادت ها و خصلت های خوب و زشت دارند مثل همه ی دیگران. شاید چون در همیشه ی موارد با وجه رسمی و خیلی مثبت این افراد برخورد داریم نمیتوانیم وجوه دیگری برایشان متصور شویم. 

اما باید برای خود تعریف کنیم که هر انسان رده بالا و یا کار درست و یا آرمانگرا هم انسان است با تمام خصلت های عادی انسانی که هم میتواند واقعا عملا درست عمل کند هم ممکن است مرتکب خطا و اشتباه شود. 

پس در چنین وضعیتی که هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز نسبی است میتوانیم راحت باشیم و آنچه دوست داریم را انجام دهیم. پس زمینه ی حرفم بی مبالاتی و شانه خالی کردن از هرگونه وظایف انسانی نیست. صحبتم این است به خودمان سخت نگیریم و بدانیم آنچه در لحظه به نظرمان درست می آید پس درست است. در بازه ی طولانی مدت زمان و حتی بدون در نظر گرفتن زمان و مکان معمولا توفیری نمی کند در آن لحظه چه تصمیمی بگیریم و چه کاری انجام دهیم. 

شاید بحث شود که پس تبعات و اثرات چه؟ در پاسخ آن هم می گویم حتی تبعات و اثرات هم مشمول زمان می شوند و میگذرند. 

نمیگویم بی خیال و بی مبالات باشیم. 

ولی سخت هم نگیریم. 

من شخصا انسان سخت گیری هستم و هیچگاه نتوانستم با شرایط باری به هر جهت کنار بیایم. همیشه خود را ملزم میدانم بهترین پاسخ را برای دیگران آماده کرده باشم. همه چیز تمام و عالی. اما دیگران هیچگاه توجهی به چیزی که هستیم ندارند. آنها فقط ما را با معیارهای خود میسنجند. آیا آن چیزی که آنها میخواهند هستیم یا نه؟ و خدا نکند انچه هستیم با آنچه آنها میخواهند متفاوت باشد. کلا به فنا میرویم. 

مثل الان به فنا رفته ی من که از جنگیدن خسته شده ام. مدتی است نشسته و تماشا میکنم تا کجا این کرجی ناامن غرق شود یا به ساحل امن برسد.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۷
معصو مه

آلیس هم بعد از ۶ قسمت شد یه آدم واقعی. معلوم نیست از تاریخ خلقت چقدر میگذره ولی احتمالش زیاده آدم هم یه روز آدم واقعی شه. هر چی باشه فردا هم روز خداست به قول اسکارلت... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۸
معصو مه

دو نفر آدمیم. صبح تا شب هم خونه نیستیم. همه چی هم اماده توو یکبار مصرف از بیرون میاد. پخت و پز و روغن و کثیفی نداریم. خونه عملا استفاده ی هتل داره. با این وجود هفته ای یه بار تمیز کردنش ادم رو از نا میندازه. و من همیشه در عجبم از توانایی اینایی که یک یا چند شیطونک توو خونه دارن و باید پخت و پز هم بکنن. خدایی خدا یاورشونه. و الا کار انسان نیست.



چند هفته پیش انگشت حلقه ام خورد به لبه ی شیشه ی نتراشیده و زخم شد. 4 روز حلقه ننداختم. یه خورده بهتر شد. اما خوب نشد. دوباره که حلقه انداختم دوباره زخمش بدتر شد. حالا خوب نمیشه. بعید میدونم جای زخمش خوب شه. تعهد همیشه هم خوب نیست. زخم به جا میزاره. باعث میشه اسم آدم زخم شه توو دفتر زندگی بقیه.



استاتوس در شبکه های اجتماعی یعنی انچه که در زمان و مکان خاصی انجام میدهید یا فکر میکنید را انتشار دهید.

در لغت معانی متعددی دارد.


++ اینا رو نوشتم تا در مورد چیزی که میخواستم بنویسم ننویسم. واسه همین مسخره است.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۰
معصو مه

گاهی پناه می برم به عطر ِ چای
به کیف آرایشم ..
به آهنگ های شاد ..
گاهی تمام سعی ام را می کنم ،
بعد ..
با صدای بلند گریه میکنم !..
مهتاب یغما

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۶
معصو مه

فکر کن

فراموشت کرده ام 

وَ این واژه ها فقط

هذیان های شاعرانه ایست

که هر شب 

در حواس پرتی های عاشقانه

بی اختیار از دهانِ قلمم بیرون می پرد


فکر کن زنده ام 

وَ این گَردِ مرگی 

که نِشَسته روی عقربه ها 

با یک بهارِ تقویمی ، تکانده می شود


فکر کن

چشمهایم  

به هوای خاطره ها حساسند

که اینهمه گریه به راه انداخته اند


نگرانِ من نباش

من هم فکر می کنم

تمامِ فصل ها زمستان است 

درِ لب هایم را می بندم و

پای هیچ حرفی را

به سرمای بیرون ، باز نمی کنم

مینا آقازاده

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۲
معصو مه
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
مریم حیدرزاده
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۰۱
معصو مه

منتظرم
و جای خالی‌ات در من آن‌قدر عمیق شده‌ا‌ست
که می‌شود هر پنج‌شنبه کنارش نشست...

و مگر مرگ
کفش‌هایش چقدر سنگین است؟
که جای پایش این‌همه گود است..!

لیلا کردبچه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۳۳
معصو مه

تنها دلخوشی این روزاام اینه مجبور نیستم امتحان بدم. 

 

من تاریخی غمگینم...

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۷:۵۵
معصو مه

قلبش شبیه آینه ای تکه پاره بود 

دل دادنش به وسوسه با یک اشاره بود 


در انعکاس روشن چشمان عاشقش 

تصویر شاعرانه ی صدها ستاره بود 


تنها نبود ماه ، در این کهکشان پیر 

دورش هزار مشتری بدقواره بود 


گم بود بین اینهمه، یک خوشه ی غریب 

پروین کجای قصه ی او در شماره بود؟! 


در امتداد دایره وار طواف عشق 

در یک مدار گیج ، عبورش هماره بود 


می سوخت و تمام زمین غرق نور او 

غافل از اینکه در دل تنگش ، شراره بود 


هرصبح در ضمیر زمان محو می شد و...

هر شب امید وصل ، شروعی دوباره بود 


لطفی نداشت منظره ی آسمان عمر 

تنها از آن پیاده شدن ، راه چاره بود

پروین نوروزی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۰
معصو مه

 

 

وقتی قرار به وقت گذروندن باشه (بازپرس: روز؟  007: تلف شد) یا همون قرار به وقت تلف کردن باشه مهم نیست آدم چیکار بکنه مهم اینه وقت تلف شه.

دیشب به پیشنهاد کازیمو.... ببخشید حضرت کازیمو آرایش غلیظ رو دیدم... نتیجه: دور باطل زندگی های ایرانی که همه همدیگه رو دور میزنن و قصدشون فقط اینه زیر پای همدیگه رو بکشن... خیلی تلخ بود... خیلی زیاد. اما خب واقعیت بود.

امشب هم که ساعت وقت تلف کردن رسید نمیدونم چرا اما ذهنم کاملا به طور خودکار رفت سراغ اسکای فال. یه جستجو زدم و آپارات دوبله شده اش رو داد با تایم کامل.

اولین نکته ی جالب این بود که آهنگ اسکای فال با صدای ادل جان همون اول فیلم بود با صحنه های فوق العاده. می دونم لازم نیست من از این فیلم تعریف کنم. اما واقعا تعریف کردنیه. این ویژگی خودش کلی جذابیت داشت حتی اگر اصل فیلم مزخرف میبود. اما وقتی بعد از 142 دقیقه فیلم تموم شد، من اصلا نفهمیدم چحوری این زمان گذشت (در حالیکه آرایش غلیظ ِ 90 دقیقه ای تا تموم شه جون بسر شدم).

دومین نکته اینکه اگر نویسنده های اونا نویسنده ان پس نویسنده های ما چیکار می کنن؟ اگر نویسنده های ما نویسنده ان پس اونا چیکار می کنن؟ هوم؟

سومین نکته ی جالب توجه کاربرد تکنولوژی پیشرفته در دنیاست. برا شخصی مث من که فیلم زیاد نمیبینم بعد از سریع و خشن 7 چیزی ندیده بودم ولی واقعا توو عجب جهان خوفناکی زندگی می کنیم (به قول شاعر نگم برات). یه وقتایی فکر می کنم ندونم چه خبره راحت ترم.

و نکته ی آخر اینکه همیشه یه زمینه ای از وفاداری به هدف و ایمان قوی توو بطن فیلمای خارجی هست که وقتی از بالا نگاه می کنی نقطه اتکای این فیلم ها محسوب میشه. باشه. شاید حق با شما باشه. من اشتباه می کنم. ولی برا تعداد معدود فیلمی که من دیدم این نکته صدق می کنه.

سرآخر خدای را سپاس بابت تکنولوژی اینترنت سیمکارت و تبلت که باعث میشه برا شخصی مث من که یه جا بند نیستم تحمل 142 دقیقه راحت تر بشه. البته این خوشبختی های کوچک در مقابل بدبختی های شش میلیاردی چیزی نیستن. ولی میگن شاکر باشیم.

+++ خدایا یه حوصله ای هم عطا کن به کارایی که باید انجام بشن رسیدگی کنیم. خدایی مثلا آخه... والا!!!

++ در ادامه شما رو به شنیدن اسکای فال با صدای ادل عزیز دعوت می کنم. اونایی که با صدای خانوما مشکل دارن نشنون. اما خدایی اکتاو بالایی که صدای ادل داره روی هر چی مرده کم کرده. نفسش مانا!

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۰
معصو مه

درگیــر جنگ تن بـه تن‌ ام با تنـی کـــه نیست
دارم شکست می‌خورم از دشمنی که نیست
با سینه‌ای که محض دریدن سپر شدست
دل می‌دهم به خنجـر اهریمنی که نیست
جا مانده نیمــی از بدنم  لا به‌ لای مَرد
بر سینه‌های بی‌ضربان زنی که نیست
طعم بلوغ بــوی تــو را می‌چشم هنــوز
از شهد و شبنم گل پیراهنی که نیست
من شکـل سوّم تب تنهایــی‌ام ، تو ام
تصویر کن خطوط مرا خواندنی که نیست
نقاش من مسیــح مشوّش بِکِش مرا
روحی نزول کرده درونی تنی که نیست
امید رسولی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۹
معصو مه

سخن از بساط بی نشان نابسامانی ها که باشد هاج و واج می مانیم که اگر صحیح بود چرا اشتباه از آب درآمد و اگر اشتباه بود چرا صحیح به نظر می آید. همینقدر مبهم و گیج کننده. در فرار از این گیج کامی ها به پناهگاه کتابخوانی پناه میبرم.

چندی پیش حضرت چالش برانگیز تد که چالش انگیزی گویا از خصایص ذاتی وی باشد، در کانال خود خوانش صوتی کتاب "جز از کل" را راه انداخت. ولی نهایتا پس از خوانش بیش از 100 صفحه در طی 40 فایل صوتی توسط چند تن از دوستان به این نتیجه رسیدیم که گویا کسی حتی حوصله شنیدن داستان را هم ندارد. چند روزی پس از ترک کانال و به دنبال آن فیلتر شدن تلگرام مصیبت زده بودم. اما این کتاب آنقدر جذاب بود که مصیبت کتاب نخوانی فراموشم شد. خوبی تکه تکه شنیدن کتاب این بود که با جزییات وارد حافظه بلند مدت می شد آن هم هر شب با صدای یک نفر. تجربه فوق العاده ای بود که طبق اغلب تجربه های ایرانی نیمه و بی نتیجه ماند. خواندن ادامه کتاب را چند روزی است از سر گرفته ام. کتاب همیشه برایم به معنای رمان های عاشقانه بوده است. از "دزیره" و "برباد رفته" بگیر تا رمان های زرد فارسی و رمان های سایت نودوهشتیا. تجربه رمان هایی مثل "کوری"، "صد سال تنهایی"، و "کیمیاگر" برایم چندان خوشایند نبود. اگر چه واژه ها بی بدیل انتخاب و ردیف می شوند اما گویی حقیقتی ساختگی را در بردارند. قطعا آنچه می گویم یک نتیجه گیری کاملا شخصی است. اما در کتاب "جز از کل" عین حقیقت توصیف شده است. اصلا حقیقت را طوری توصیف کرده که انگار من نوعی آن کتاب را نوشته باشم. مثل معادله ریاضی است که اگر متغیرها را برداری و متغیرهای جدید جایگزین کنی باز هم دو سوی معادله می خواند. شاید هم بطور کاملا اتفاقی با تجربه های شخصی شخص من همخوانی پیدا کرده است. وقتی "من او" یا "سمفونی مردگان" را می خوانی در اینکه با اثر ادبی دست اولی طرفی شکی نیست. ولی وقتی این کتاب را می خوانی انگار کن که کتاب نیست. بلکه زندگینامه تو به صف شده و شیرازه خورده است. خلاصه که شیفته طور شاید مجموعه ای بسازم از فایل صوتی این کتاب فعلا در حد همین حرف. "مردی به نام Ove" هم همین کنار دست است و قطعا به شرط حیات نوبتی هم باشد نوبت اوست. اگر چه کتاب هایی که فقط خریداری شده و حتی تورق هم نشده اند از شمارش خارج اند.

کتاب خوان باشیم.

+نوشتم که بماند. شاید بار معنایی چندانی نداشته باشد. شاید فقط تمرین نوشتن باشد. شاید فقط برای این است که خوانش کتاب نصفه نماند. و هزار و یک شاید ایرانی طور دیگر!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۸
معصو مه

در هیاهوی هماهنگ رجز خوانی ها،
هم، به جایی نرسد ناله ی قربانی ها!

از نفس های من ای سینه پر از زخم شدی
خط کشیدند به دیوار تو زندانی ها!

مرد، دور و بر ما مثل ملخ بسیار است
بیم قحط است ازینگونه فراوانی ها!

حاصل از این همه توفان و هیاهو، هیچ است
زلف می ماند و انبوه پریشانی ها

سنگ می بارد و پیداست که روزی ای عشق
خسته خواهی شد ازین آینه گردانی ها!

آه، این مرتبه پیغمبر زشتی بفرست
تا امانش دهی از کینه ی کنعانی ها!
حسین جنتی
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۶
معصو مه

چه با دلهای ما دلدادگان کردی که مدت‌هاست
به هر جا می‌رویم از دلبری‌های تو صحبت‌هاست
چه سحری می‌تواند عشقمان را جاودان سازد؟
مگو عادت، که شرط عشق‌ورزی ترکِ عادت‌هاست
به یاد مرگ در پاییز بیش از پیش می‌افتم
که در افتادن برگ درختان، درس عبرت‌هاست
دلم چون صخره محکم بود، اما عشق کاری کرد
که این ویرانه مدت‌هاست محتاج مرمت‌هاست
رقیبم گیسوانت را به دست آورد، غمگینم
که با آن مرد نعمت‌ها و با این مرد حسرت‌هاست
سجاد سامانی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۲۳
معصو مه

اولین رنج بر می گردد به عصر دایناسورها

 

وقتی که مادری نتوانست

 کودکش را از پرت شدن به دره نجات دهد 

 آرام به شکاف سنگ ها برگشت

 

رنج اما منقرض نشد 

 

هر پرنده در لانه اش

 جوجه ای را برای مهاجرت پرورش داد 

 

 هر رودخانه دانه ای را

 تا دهانۀ آبشار بدرقه کرد 

 که اجداد ما از درخت ها پایین آمدند

 

 

و رنج بر دو پای خودش ایستاد

 

 

بودن، فلسفۀ پیچیده ای نیست

رنجی است کوچک

که در زیر سنگی بزرگ
زندگی می کند.

محمد علی نوری

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۰۸:۰۰
معصو مه

 

 

13 دلیل برای زندگی.

در خشکسالی پاییز 96 جناب Ove عموم خوانندگان خود را به چالش دعوت کرده اند. در وهله ی اول که به فاصله 6 ثانیه پس از انتشار مطلب، آن را خواندم آفرینی نثار سرزندگی این جوان رعنا نمودم. چون در روزهای خون و خشکسالی دلیلی برای زندگی وجود ندارد. اما امروز با دخالت جناب دچار خود را ملزم نمودم نیم نگاهی به زندگی بیندازم. به هر حال زنده ام. حجمی از جهان بودن را اشغال کرده ام و ناسپاسی است اگر بدون تفکر بگویم دلیلی برای زندگی ندارم.

فکر کردن به خودکشی از ذهن خیلیهایمان می گذرد من نیز هم. اما هیچوقت دلیلی برای آن پیدا نکردم که ارزشش بیشتر از زندگی باشد. حضرت مرگ دیر یا زود فرش قرمز ما را نیز پهن خواهد کرد. پس در این وانفسا چند لحظه ای از زندگی بنویسم و بخوانید.

شاید آنچه می خوانید به نظر شما اندکی طنز و حتی احمقانه به نظر برسد اما وقتی نمی توانیم در این بلبشو ایسم های زاده شده از ناکجا به چیزهایی که می خواهیم برسیم ارزو ها احمقانه هم به نظر می رسند. شما جدی نگیرید.

1-   خانواده. هنوز نوشته ی شرکت کنندگان در چالش را نخوانده ام. اما بی شک یکی از دلایل ادامه زندگی خیلیهایمان خانواده است. مهر و پیوند ناگسستنی بین اعضای خانواده (فارغ از خوب و بد بودن افراد) دلیل سنجاق شدن خیلیهایمان به زندگی است. (فریاد "سمیه نرو" در ذهنم تداعی می شود. کاش هر خانواده ای یک سمیه می داشت).

2-   عشق. همیشه با خودم می گویم از کجا معلوم بعد از این دنیا فرصت عشق ورزیدن باشد. اگر چه همیشه همه ی آنهایی که بدون خرده شیشه بذر عشق ناب پاشیده اند جز رنج برداشت نکرده اند اما یکی از دلایلی که هنوز زنده ام این است که از کجا معلوم بعد از این زندگی باز هم فرصت عشق ورزیدنی باشد.

3-   شعر. اصلا شعر خود زندگی است. بارها در عمل تجربه کرده ام اگر شعر نبود خیلی وقت پیش مرگ موشی سمی چیزی مرا از شر دردهای غیر قابل تحمل زندگی رها کرده بود. نمیدانم اولین بار چه کسی کلمات مزون را در پی هم چیده. اما اگر این مسکن قوی را نداشتم قطعا زندگی ام جور دیگری رقم می خورد. کلا ادبیات شامل حوزه ی نظم در سرودن و نثر در نوشتن مخصوصا ژانر رمان که انسان را به ورای زمان و مکان می برد یکی از علل عمده ی من برای زندگی است.

4-   مترجم معروف. زمان نه چندان دوری زنده بودم تا خود را در زمینه ی زبان انگلیسی به جایی برسانم. نقشه های زیادی برایش داشتم. تا نیمه ی راه آمده ام اما متاسفانه جو موجود به گونه ای است که نه من دیگر به آرزوهایم می رسم نه حوزه زبان دیگر چندان آش دهن سوزی است. اما یکی از فانتزی های شاید به حقیقت تبدیل نشونده ی من برای زندگی این است که بین اسامی مرتبط با زبان انگلیسی یک سر و گردن بالا تر می بودم.

5-   بدمینتونیست. باز هم زمان نه چندان دوری آرزوی بدمینتونیست شدن داشتم. از نوع معروف و همه چیز تمام. به جناب Ove می گویم از ما گذشته است می گوید بساطمان را جمع کنیم. اما به هر حال اگر بقیه دلیل زندگی دارند ما فانتزی زنده بودن داریم. یکی از فانتزی های من این است که بدمینتونیست می بوده باشم.

6-   او. یکی از دلایل زنده بودنم این است که حضرت همسر را موفق تر و معروف تر از این ببینیم. هیچ تضمینی نیست در ادامه راه هم همگام باشیم اما ورای زمان و مکان هر کجا که باشم دیدن امپراتوری عظیمی از کار و زندگی این بنده ی خوب خدا از دلایل زنده بودنم خواهد بود.

7-   کمک به همنوع. چه مالی چه عملی. یکی از دلایل زنده بودنم این است که هر کس هر وقت هر کاری داشت برایش انجام دهم. منطقی نیست. اما پردازش شخصیت انسان دست خودش نیست. ذاتا انسان به ذهنیت عموم خودشیرینی هستم که هر کسی هر جایی هر کاری داشته باشد بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی و روحی و فیزیکی من آنجا حاضرم و آن کار را انجام می دهم. لذت بعد انجام آن کار را دوست دارم (واژه هایی نظیر حماقت و بلاهت نیز می تواند توصیف جمله ی فوق الذکر باشد. هر کی یه جور دیوونه اس دیگه:: خدایی در قاب ادبیات جا نمیشد).

8-   نمایشنامه نویسی ذهنی. بلاهت را به اعلی درجه رسانده و گاهی ساعت ها در ذهن خود به پردازش نمایشنامه ای مشغول می شوم که از توصیف خارج است. اما یکی از دلایل نمردنم این است که این تفریح شیرین را از دست ندهم. درون قبر چگونه می توانم ساعت ها چشم بسته در کاناپه فرو روم و نقش ها را به بازی بگیرم؟!!!

9-   داشتن استخر شخصی. نخندید. عههه!!! یکی از عللی که هنوز زنده ام این است که یک روز در منزل خود استخر داشته باشم و شنا کنم. نگارنده از کوچکترین اصول و رسوم شنا کردن چیزی نمی داند چون هیچوقت شنا نکرده اما هنوز یکی از دلایل زنده بودنم داشتن خانه ای با استخر است.

10-                      داشتن زندگی کلاسیک انگلیسی طور! به نظرم موضوع روشن است. نیازی به توضیح نیست (این یکی رو تا نبینم خدایی به عزراییل جون نمیدم).

11-                      آرزوی مرگ. بله. خیلی ساده است. اگر بمیریم چگونه روزی هزار دفعه آرزوی مرگ کنیم. به نظر می رسد در جهان دیگر دردهای این جهانی را نداشته باشیم. اما خدایی گذشتن از آنچه داریم به سوی آنچه نمی دانیم چیست، سخت است. اینکه غرق در رویا با خالق ساخته ی ذهن، عشق بازی کنیم آنقدر شیرین است که باعث می شود هرگز مرگ را آنقدرها نزدیک نبینم (کافر طور!).

12-                      موسیقی. اگر بگویند در زندگی بعدی و زندگی های بعدی ادبیات و موسیقی وجود دارد هر وقت لازم باشد جان را به جان آفرین بر میگردانم. اما هیچ تضمینی نیست زیبایی ادبیات و موسیقی مانند آنچه اکنون داریم باز هم قابل تجربه باشد. (ذهن بسته است دیگر. هر چقدر هم می چرخم جز کتاب و موسیقی و فیلم دلیلی برای زنده بودن پیدا نمی کنم چون اگر نبودند خیلی قبل تر خرمای ما سرو شده بود).

13-                      دیدن حضرت منجی. باز هم نیازی به توضیح نمی بینم. به هر حال همگان آنچه از اصل زندگی می خواهند صلح و آرامش بر روی زمین است. آنجا که حضرت حافظ هم سروده:

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

 

عذر طولانی شدن مطلب!

همین 13 عنوان هم به زور جمع آوری شد.

تعلیق میان مرگ و زندگی انسان شاید از تفریحات نمی دانم که باشد (نمی گویم خدا) وا ِلا چندان خوشایند نیست این آونگ شدن.

در ادامه شما رو دعوت می کنم به شنیدن آهنگ خارجی "دلیل"...

 

 

 

 

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۹
معصو مه

از من مپرس صبرِ نمایانِ من کجاست،
خود دیده ای که چاکِ گریبانِ من کجاست!

با این دهانِ خون شده حالِ جواب نیست،
از مُشتِ او بپرس که دندانِ من کجاست!

ای دستِ بی نمک! که وبالی به گردنم!
از او سراغ کن که نمکدانِ من کجاست!

ای چشمِ تر! به نامه ی اشکِ روان بپرس،
_ از روی من _ که پس لبِ خندانِ من کجاست؟

زین رهزنانِ گردنه فرسا دلم گرفت
یارب! خروشِ قافله گردانِ من کجاست؟!

انگشترم، ولی به کفِ دیو رفته ام
یاران! نشان دهید سلیمانِ من کجاست؟

بیمار شد دلم ز غمِ بیشمارِ دهر
ساقی کجاست؟ شیشه ی درمانِ من کجاست؟

بهتر که سر به گوشه ی مستی فرو برم،
آن آستینِ گریه ی پنهانِ من کجاست؟!

حسین جنتی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۱:۲۳
معصو مه

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند 

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی 

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

فاضل نظری

+ اگر سعدی در زورگار خود سروده که بنی آدم اعضای یکدیگرند... الی آخر... زمان خودش رو توصیف کرده... همچنان که فاضل هم به زیبایی به توصیف روزگار خود پرداخته...

روزگار انسانخوار و انسانیت خواری است...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۱
معصو مه

بی تاب تب شدی، تب و تاب آفریده شد

غرق عرق شدی و گلاب آفریده شد

 

آتش گرفته بود گل گونه های تو

اشکت بر آن چکید و شراب آفریده شد

 

هفت آسمان ستاره شمردم ، نیامدی

در شب گریختی و شهاب آفریده شد

 

آتشفشان عشق تو تا چشم باز کرد

دل ذوب گشت و سنگ مذاب آفریده شد

 

بیدار بود شوق تماشای چشم تو

پلکی به هم فشردی و خواب آفریده شد

بهمن صباغ زاده


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۸
معصو مه

پلم
عبور می کنی اما
به جایی دیگر
آیینه ام
نگاه می کنی اما
به کسی دیگر
دریام
فکر می کنی اما
به چیزی دیگر

روبروی من نشسته ای
چون همیشه
رو به هیچ
من شعرم
همه ی هیچ ها در من ایستاده اند
تا تو عبور کنی

فرشید جوانبخش

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۵
معصو مه


اهنگی قدیمی که بازخوانی و تنظیم جدید داره. 


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۵
معصو مه

*

یه وقتایی نیستی که مخل آسایشت نباشن.

یه وقتایی هم نیستی که مخل آسایششون نباشی.

هوم؟!


**

میگه رخوت و کسالت نسل امروز به خاطر نبود یون آهن و مسه. بعد میگه قرصایی که مصرف میشن مولکول آهن و مس دارن و اصلاااا به درد نمیخورن.

خدایا میشه یه خورده یون صبر بر این همه بدبختی لطفا؟ مولکول نه... یون... خودت بدون دیگه...

اومم!!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۲
معصو مه

کو تا بهار؟
من آخرین برگم، نـِـگـَـهـَـم دار

معین دهاز





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۰۸:۲۸
معصو مه

به خوابم آمدی، پُر کردی از اندوه ، خوابم را
به دست ابرهای تیره دادی، آفتابم را

و حالا مثل نیلوفر ، به دنبال ردِ پایت
به هر سو می‌کشانم، شاخه‌های پیچ و تابم را

یقین دارم که چشمانت، ز هُرم واژه‌ها می‌سوخت
اگر روزی برایت، می‌نوشتم التهابم را  !

وگرنه با همین نامه ، برایت می‌فرستادم
دو برگ از دفترِ اندوهِ بیرون از حسابم را

و یا بی‌پرده و روشن، برایت شرح می‌دادم
فقط یک خط ز سرفصل کتاب اضطرابم را

که تا دیگر دلِ بی‌اعتقادت، باورش می‌شد
که من هم چون تو پنهان می‌کنم از خود، عذابم را
بهروز یاسمی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۵
معصو مه

آمدم قایق برانم، بادبان از دست رفت
دار و نادارم به دست این و آن از دست رفت

آن بهارانی که سر شد با تنِ مرطوب گُل
زیر پای خشک و خونخوار خزان، از دست رفت

تا که جنبیدم به خود، دیدم که تنها مانده‌ام
فرصت عیش و طرب با دوستان، از دست رفت

برکه‌ها خشکید، جنگل مُرد، دیگر برنگرد
ای پرستوی مهاجر، آشیان از دست رفت

با شغالان بیابانی که می‌بینی بگوی:
غرّش بی‌حدّ آن شیر ژیان از دست رفت

مثل «بابا آب دادِ» کودکی‌ها خسته‌ام
بس که دیدم لای دفتر، آب و نان از دست رفت

شاهنامه آخرش خوش نیست آدم های گیج!
زیر پای گوسفندان، هفت خوان از دست رفت

من جوان بودم زمانی، جسم و جانم خام بود
پخته شد، امّا زمانی که... زمان از دست رفت

این دو روز آخری هم واگذار سرنوشت
با حساب عمر مفتی که، گران از دست رفت

آریا صلاحی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۴۰
معصو مه
دلم می خواهد خودم را از تنم در بیاورم بشویم بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنم فردا بیایم و ببینم

که مرا باد با خود برده است.

محمد قاسملوی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۶
معصو مه


سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه جان را مدران 
مکن ای خسته درین بغض درنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین 
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین 
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ  

 فریدون مشیری


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲
معصو مه

در درونم زنان بسیاری
دوست دارند پیرو ات باشند
بعد یک عمر سلطه می خواهند
گوشه ای از قلمرو ات باشند

در درونم زنان بسیاری
مثل یک صخره محکم و سردند
تو ندیدی، همین ابرزن ها
در نبودت چه گریه ها کردند

در دلم هر زنی قوی تر بود
بیشتر، رفتنت شکستش داد
هر که در من به عشق می خندید
گریه آورتر از نفس افتاد

خسته ام ، خسته از قوی بودن
درد اما قوی ترم کرده
پشت قدرت غرور غمگینی ست
که فقط منزوی ترم کرده

پادشاهی شدم که می داند
جنگ مغلوبه را نخواهد برد
پچ پچه در سپاهش افتاده ست ...
صبح فردا شکست خواهد خورد

دستهایم دو پرچم صلحند
سپر انداختم ، نگاهم کن
از تو غیر از خودت پناهی نیست
شانه ات را پناهگاهم کن
 
زیر شالم جزایری بکر است
بغلم کن که کاشفم باشی
شب تاریخ هجری بوسه ست
لب بجنبان ، مصادفم باشی

آسمان با تو زیر پای من است
ناز از نردبان چرا بکشم ؟
تو اگر ناخدای من باشی
منت از بادبان چرا بکشم ؟

عشق گاهی اسارتی محض است
بی سلاحم، مواظبم هستی ؟
می سپارم به تو جهانم را
عشق یعنی :  مراقبم هستی
رویا ابراهیمی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۹
معصو مه

تب  بغضی پریشان کرده ابعادِ جهانم  را
و حجم درد هایت میهنم برده توانم  را

که بی اندازه غمگینم که بی اندازه دلتنگم
شکسته زخمهایت مهره مهره  استخوانم را

شبیه ناخدای خسته ای از دور می بینم
که طوفان دوره کرده کشتی بی بادبانم را

صدایت می زنم  فریاد زیر آب جانکاه است
که هر موجی شبیه مشت می کوبد دهانم را

شبیه مادری هستم که با دست خودم  آخر
به ناچاری سپردم  دست دایه  کودکانم  را

همین که بال هایم از قفس آزاد شد  دیدم
که نسل شوم کرکس ها گرفتند آسمانم  را

صدای "تا بهار دلنشین "* درمن نمی ‌پیچد
که هرچه مرثیه خاموش می خواهد بَنانم را

و می ترسم تب دلتنگی ات ...،تبریز مغرورم
به جوش آرد دوباره غیرت ستار خانم را

رهایم کن ببارم بی ترانه در شب باران
گرفته درد این دلشوره های تلخ جانم را

سمیه ربیعی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۹:۲۰
معصو مه



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۷
معصو مه

اصلا مهم نیست اخر غروب یا اول شب کجایی و چیکار میکنی... مهم اینه یه حجم سنگینی از چیزی که نمیدونی چیه خفه ات میکنه...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۶
معصو مه

اسکار شدید الحن ترین نامه ی تو بـیخی هم میرسه به جمله ای که میگه:

اگه نمیتونی غلط کنی، غلط می کنی غلط می کنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۹
معصو مه