زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
شرح حال به روز می شود
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۵۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

مرا بستری کنید

این جواب آزمایش دروغ می گوید

این خنده ها از روی خوشحالی نیست

ضربان قلب خوب می زند که می زند

این که دلیل نمی شود

مرا جایی ببرید که برای اثبات حرف هایم

خونی نگیرند

و بدون معاینه،

روی دفترچه بیمه ام بنویسند

هر دوازده ساعت یک بار

شانه ای برای گریستن

رسول ادهمی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۹
معصو مه

تنهایى،

از شکلى به شکل دیگر

و از حالتى به حالتى 

تبدیل می شود، 

حتى اگر، 

هنگام خروج از خانه،

شیر گاز را باز بگذارى

غروب با خنده اى خون آلود

 در را برایت باز مى کند...

بهروز عابدی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۹
معصو مه

زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

 باور نمی‌کنم به من این زخم بسته را

باچشم باز،آن نگه خانه‌زاد زد

 بااینکه در زمانه‌ی بیداد - می‌توان،

سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد،

 یا می‌توان که سیلی فریاد خویش را

با کینه‌ای گداخته، بر گوش باد زد،

 گاهی نمی‌توان به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد زد

محمد علی بهمنی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۷
معصو مه

بعد از این شعر یکی خواست به پایان برسد

پیش چشمان خدا به سر و سامان برسد


”ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند”

مگذارند کمی آب به گلدان برسد


آنقدر چاه عمیق است که باید فهمید

یوسف این بار بعید است به کنعان برسد


فکر کن! حبس ابد باشی و یکبار فقط

به مشامت نَمی از بوی خیابان برسد


سال نفرین شده در قرن مصیبت یعنی

هی زمستان برود، باز زمستان برسد!


حال من مثل عروسی است که بختش مرده

پشت در منتظر است آینه قرآن برسد


مرگ وقتی است که از عالم و آدم ببری

دلت این بار به گرگان بیابان برسد


یک نفر داشت از این خاطره ها رد میشد

آرزو کرد که این مرد...به پایان برسد

پویا جمشیدی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۸
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۲
معصو مه




+ خنده بخیه است

بوسه بخیه است

فراموشی بخیه است

مهربانی بخیه است

آدم بی‌بخیـه متلاشی می‌شود

آدم ، زخم است

طاهره خنیا

++ما به ایران پر از حادثه عادت داریم...

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۵۳
معصو مه

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۶
معصو مه

نامهربون نیستیم. از مهربون بودن خسته ایم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۴
معصو مه

کاش بیشتر بباره... 

+ رسیدن سرآغاز دل کندنه...




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۲
معصو مه

وسط کار که پست آپ کنی از نتیجه اش شوکه میشی.

آهنگ پست قبل اشتباه آپلود شده.

البته چقدرم که مهمه ....

اما برا خودم مهم بود که توضیح بدم و موسیقی بدون کلام مورد نظر رو آپ کنم.

اینم بشنویم.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۵
معصو مه




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۹
معصو مه

چگونه فریاد می شوی ؟!

وقتی بال های بلند پروازت خسته و خاموش خفته اند...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵
معصو مه

جدای از بدبختی های بیداری، هزاری یک بار هم که آدم خوابش میبرد، خواب دیدن بدبختش می کند.

خواب دیدن، آن هم دیدن اتفاقات رخ داده در بیداری عینا در خواب، به تنهایی مرزهای دیوانگی و جنون را جابجا می کند.

پ.ن: روانی بودن شاخ و دم ندارد.

پ.ن 2: موزیک متن : دکلمه جدید علیرضا آذر... دایره...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۱
معصو مه
عطروبوی مریمی ها را چو باد آورده است
شاعر امشب بازباران را به یاد آورده است
میرود افتان وخیزان چون خماری درد کش
گوییا تریاک چشمت اعتیاد آورده است
نازنین ازبس که در اوج کمالی بهر تو
حک نموده برنگینی ان یکاد آورده است
خواب را کرده حرام و نیمه شب در یاد توست
درد هایش گرچه شاعر رابه داد آورده است
در تمام عمر شاعر با عصای احتیاط
پیش تو بشکست آنرا اعتماد آورده است
در کلاس چشم تو دل کنده از زهد وریا 
دست هارا شسته انگار ارتداد آورده است
نیستی اما سکوت شب گواهی میدهد
شاعر امشب نام مریم را زیاد آورده است

حسین مرادی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۲۰
معصو مه

سمبلیسم رو دوس دارم.

کی ایسم های دوست داشتنی از فرهنگمون حذف شدن و جاشونو زرورقای دوست نداشتنی گرفتن؟

چقدر در مورد خود فرهنگ می دونیم؟



+ نمادگرایی پیش از آن که یک مکتب به حساب بیاید، یک مفهوم یا فلسفه است. بشر از ابتدای شکل‌گیری تمدن‌ها و آغاز شاعری تمایل داشته حرف‌هایش را در قالب نمادها و نشانه‌ها به زبان آورد و اشیای دور و برش را تجسم مفاهیمی عمیق‌تر از آنچه به چشم می‌آید، نشان دهد. همان‌طور که مصریان باستان گل‌های اسیریس را نماد مرگ می‌دانستند، هندیان گل نیلوفر را نشانه تاج خداوند می‌نامیدند، بابلی‌ها مار را نماد جاودانگی به حساب می‌آوردند و خورشید را نشانه بخشندگی و زندگی. اما به هرحال سمبولیسم یک مکتب فکری هم هست. در اواخر قرن نوزدهم شاعران فرانسوی که از زبان خشک نویسندگان واقع‌گرا به ستوه آمده بودند، مکتب نمادگرایی را بنیان نهادند. آنها عقیده داشتند: اثر هنری باید تا حد ممکن از بیان مستقیم مفاهیم فرار کند و به نمادها و نشانه‌ها پناه آورد. نمادها و نشانه‌ها، خواننده را در کشف راز و رمزهای اثر به تحرک درمی‌آورد و او را از قالب یک شاگرد حرف گوش کن بیرون می‌آورد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۳
معصو مه


ولنتاین بهانه ای ست برای کسانی که دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است نه برای من که هر روزِ خدا بهانه می تراشم تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم نه برای من که مُهر دوست داشتن ات در تمام صفحات تقویم ام حک شده است عزیزم ولنتاین ات مبارک!

اما بهتر است بدانی در دنیایی که من زندگی میکنم تمام روزها متعلق به توست حتی روز تولدم، حتی روزی که نگاهم رابرای همیشه از بی مهری های اهل زمین میگیرم ..


#علی_سلطانی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۷
معصو مه

وقتی نشه باور کردن مُردن رو...

وقتی نشه باور کرد رفتن رو...

وقتی نشه باور کرد نبودن و نداشتن رو...

بعضی روزا و شبای سخت تمومی ندارن. تکرار در تکرار در تکرار...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۳۸
معصو مه

برای من تو ضروری تر از نفس هستی

همیشگی شده ای، اول و... سپس هستی


اگرچه رفته ای از دیده ام ولی در دل

شبیه خاطره هایت به دسترس هستی


ز هستی تو وجودم دوباره معنا یافت

که با نبود تو درچشم من عبث: "هستی"


به چشم من که فقط رو به روی تو باز است

نه یک نفر که به قدر هزار کس هستی 


چنین که برق نگاه تو خیره ام کرده

مگر ز چشمهء خورشید مقتبَس هستی؟


جهان و هر چه در او هست، گو مباش! که تو

برای شاعری ام تا همیشه بس هستی

قنبرعلی رودگر

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۲
معصو مه

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز

از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

 

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش

این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

 

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد

از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!

 

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!

 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز

 

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش

شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز

 

محمدعلی بهمنی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۴
معصو مه

چشمانت ساکت مغلطه گر بود و من علی کریمی بی سیاست 

ایمان راوی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۳
معصو مه
نمیدونم شهرت و قدرت و ثروت... البته در کنار همه ی مشکلات به بزرگی هر سه ی این کلمات برا آدم بهشت کوچیکی روو زمین میسازه یا نه.
نمیدونم اینکه وقتی اراده میکنی هر چیزی که میخوای داری البته در کنار تمام تحقیرها و توهین ها واقعا ارزش ادامه زندگی داره یا نه.
نمیدونم داشتن زندگی راحت بهتره یا داشتن عشق.
فقط میدونم همه ی اینا در کنار هم غیر ممکنه. هر وقتی یه چند تاییش باشه مصادف با همون موقعیه که یه چند تاییش نیست. 
ولی باید قبول کنی وقتی خبر مرگم بهت میرسه از هیچکدوم از اینایی که داشتم لذت نبردم. 
خبر مرگم ....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۲۹
معصو مه

دوری ُ هیـــــــچ راه ِ حلّــــــی را چشمــ هــایمـــ نمـی کند اثبـــات.

دیـدنت ســـاده نیست ، حتــی با عینــــک ِ دوربین ِ آستـیگمـــــات !

فاصله سوت می کشد در شب...

یاسر قنبرلو


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۷
معصو مه

دوباره مثل همیشه
مداد و کاغذی آوردم و
                             به خود گفتم :
که خاطرات دلم را تمام بنویسم
- به پاس حرمت عمری که همچو باد گذشت -
همیشه گفتم و
                    گفتم
                       ولی بقیه ی عمر
فقط
      فقط
              به تراشیدن مداد گذشت !

محمد رضا روزبه

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۴
معصو مه
بس است هر چه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می شود از زندگی کنار کشید ؟
چقدر می شود آیا به روی این دیوار
به جای پنجره نقاشی بهار کشید ؟
برای دور زدن در مدار بی پایان
چقدر باید از این پای خسته کار کشید ؟
گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید
حکایـت من و تو داستان تکه یخی ست
که در برابر خورشید انتظار کشید
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده خمار کشید ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشید ؟
چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما
برای تک تکشان نقشه فرار کشید ؟
خدا نخست سری زد به جبه منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشید
خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید
غزل ، قصیده اگر شد مقصر آن دستی است
که طرح قصه ما را ادامه دار کشید !
غلامرضا طریقی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۷
معصو مه

انگار جاده
در انحراف از مسیر اصلی
با گارد ریل های کنار خودش
در آمیخته است
که اینطور با جراحت
مسافت تنهایی اش را
به مقصد می کشاند
گاهی فکر می کنم
جاده ای هستم
که برای رسیدن به هیچ شهری
آماده نیست
کاظم واعظ زاده

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۵۶
معصو مه

دلخواهی 

مثل کلمه‌ی "صلح"

برای پناهندگان جنگ زده!

مهمی 

مثل اهمیت نقشه 

برای یک چریک!

مثل صدای کلید 

در گوش یک اعدامی 

مهمی!

که زمان را 

زیر یک پلکت 

و زمین را

زیر پلک دیگرت نگاه داشته ای

و آنقدر خدایی 

که می توانی در یک پلک به هم زدن 

زمین و زمان را 

به هم بیامیزی.. 

داوود سوران

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۸
معصو مه

کجا باید برم یه دنیا خاطرت تو رو یادم نیاره

کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره


شعر و صدای روزبه بمانی

تیتراژ فیلم  لاتاری



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۷
معصو مه

وقتی گفته میشه انقلاب منظور چیه؟

کلیک

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۹
معصو مه
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان بر می خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می جویند
 تا از تو سخن بگویم
 کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی گردی، می دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.
شمس لنگرودی 
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۸
معصو مه

چون صاعقه با تاب و توانی که نداری

درمی‌بری از مهلکه جانی که نداری


با دست تهی، ذهن تهی، روح تهی تر

چون سایه پُری از نوسانی که نداری


یک بارکُد گم‌شده در جدول اعداد

این است همه نام و نشانی که نداری


ایمان و یقینی که ز کف داده ای از پیش

شد در گرو لقمۀ نانی که نداری


می‌رقصی و می‌خندی و افسردگی تو

گردیده نهان در هیجانی که نداری


هر چیز دلت خواست همان می‌کنی، امّا

"دل" چیست...کدام است؟ همانی که نداری


تا چند ورق می‌خورد این دفتر خاموش

در حسرت روزان و شبانی که نداری!؟

محمد رضا ترکی



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۱
معصو مه

احساساتی و سطحی...

منطقی و عمقی...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۲
معصو مه

طبیعت نشان میدهد که با رشد توانایی ذهنی و هوش بشری ، ظرفیت افراد برای تحمل درد نیز افزایش میابد و احساس درد تنها با بالاترین سطح آگاهی به بالاترین نقطه خود خواهد رسید.
- آرتور شوپنهاور

Nature shows that with the growth of intelligence comes increased capacity for pain, and it is only with the highest degree of intelligence that suffering reaches
. its supreme point
― Arthur Schopenhauer

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۷
معصو مه

Many years ago, I saw a sign in a restaurant that read, "Free Beer Tomorrow." I never forgot that sign. The meaning was far greater than the possibility of a drink on the house. According to Webster's Dictionary, tomorrow is the day after today and, as such, never comes. In addition to the denotative meaning, the word "tomorrow" connotes a hopeful and pleasant feeling to many people. Somehow, tomorrow things will be better. My ship will come in. Today's impossible problems will be solvable. Thus, even though the promise of free beer was clearly stated, the customers knew that the free beer would never be forthcoming, but, nevertheless, they enjoyed the pleasant, hopeful prospects for tomorrow, because they wanted to.

JAMES L. BERK, MD



چندین سال پیش علامتی در رستورانی دیدم که نوشته بود "فردا نوشیدنی رایگان است". هیچگاه آن را فراموش نکردم. مفهوم آن خیلی فراتر از رایگان عرضه شدن نوشیدنی در آن محل بود. در لغت نامه وبستر فردا روز بعد از امروز است و اگر اینطور باشد پس هیچگاه فرا نمی رسد. برای خیلی از افراد، لغت "فردا" علاوه بر معنی مستقیم و آشکارش، اشاره ای ضمنی به یک حس خوشایند و امیدوار کننده نیز دارد. فردا امور تا حدی بهتر خواهند بود.  شانس به من رو خواهد کرد. مسائل غیر ممکن امروز قابل حل خواهند بود. بنابراین اگرچه به وضوح وعده ی نوشیدنی مجانی مطرح شده بود، مشتریان میدانستند که هیچ نوشیدنی مجانی ای در کار نبود، با این وجود آنها حس خوبی داشتند، چشم اندازی امیدوار کننده به آینده، چون خود میخواستند که اینگونه باشد. 

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۳
معصو مه
لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که تو را خوب ببیند
دنیایی را دیـــده است.

از میلیون ها سنگ همرنگ
که بر بستر رودخانه بر هم می غلتند
فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد
زیبا می شود.

تلفن را بردار
شماره اش را بگیر
و ماموریت کشف خود را
در شلوغ ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن..

از هزاران زنی که فردا پیاده می شوند از قطار
                                                                یکی زیبا و مابقی مسافرند...
عباس صفری
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۶
معصو مه

حرف خوب ست ، پیوند آدم با آدمی ست
زبان ِاحساس ست ، تعبیر ِدلبستگی ست
اما گاهی باید دور ِهر چه حرف را خط کشید
گاهی باید زل زد به چشم ها
لبخند زد و لحظه را بلعید ..
گاهی در سکوت
راحت تر ، عمیق تر میتوان شنید...
حرف خوب ست اما گاهی
درسکوت باید از سنگ های فاصله
یک به یک با شوق پرید..

نیلوفرثانی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۵
معصو مه

نعره های رود

به دریا که می رسد

خاموش می شود

و آن همه طغیان

به یک باره آرام می گیرد

نه من رودم

نه تو دریا

این خروش را

پایانی نیست.

وحید عمرانی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۷
معصو مه

اگر توهّم عشق نبود چطور میشد به زندگی ادامه داد؟ 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۰۳
معصو مه

عکس های شلوغ می گیرند، عکس هایی که یادگاری نیست
خواب بودند و خواب می دیدند، عهد بستند و  اعتباری نیست

مردهای قبیله های قدیم، پشت زن هایشان قسم خوردند
مرد بودند، مرد...اما نه...مرد بودن که افتخاری نیست

مات حلاج  مانده اند هنوز، زاهدان همیشه بی سامان
در غرور به حق رسیدن مست، گزمه ها مرده اند و داری نیست

پشت سیگارهای پی در پی ، رد عطر بهار را کشتند
این زمستان سرد می ماند، ابر می بارد و بهاری نیست

سایه ها هم هنوز بی معنی، در پی دلبخواه خورشیدند
قرن ها «نه» نگفته اند و هنوز... هم سخن جز به «چشم» و «آری» نیست

بین دیوارهای این زندان،قفل ها حاکمند و زندان بان
مرد می خواهد این گزار و گریز، هیچ کس را توان یاری نیست

این کلاف همیشه سر در گم، تا کجا می کشد تن ما را
روح می خواهد این شب خسته، زخم  ِسرد ِ سکوت،کاری نیست

مهدی نقی پور



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۱
معصو مه

شکوه دنیا

همچون دایره ای بر روی آب است

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای بزرگی

هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۷
معصو مه

من

یک جراحت سطحی‌ام

که درد دارد،

اما مهم نیست... 

آبا عابدین

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۸
معصو مه

این پست با شعری از فریدون مشیری با مطلع 
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به کوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !

پیش نویس شده بود که فایل صوتی بهش اضافه بشه و منتشر بشه. 
ولی فایلی که در ادامه میبینید زیباتره.
پس جایگزین اون شعر شد. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۲۷
معصو مه

ردپایم اگر

در کوچه ها نبود

مرا در تن درختی جستجو کنید

که بیش از همه 

برف بر شانه دارد.

یاور مهدی پور

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۲
معصو مه

گوگل جان انگیزه ات از نشون دادن مطالب حذف شده در نتایج جستجو واقعا چیه؟؟؟؟!!!!!

اینم شد زندگی؟؟؟؟؟

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۶
معصو مه

ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدن

سینه‌ها؛ دریاچه‌ای در حال طوفانی شدن


پنجه‌ی خونین بالش‌ها پُر از پَرهای قو

خواب‌ها دنبال هم در حال طولانی شدن


زندگی آن مردِ نابینای تنهایی‌ست که –

چشم‌ها را شسته در رؤیای نورانی شدن


قطره‌ای پلک مرا بدجور سنگین کرده است

مثل اشک بره‌ها در شام قربانی شدن


خوب می‌فهمم چه حالی دارد از بی‌همدمی

پابه‌پای گرگ‌ها سرگرم چوپانی شدن


برکه‌های تشنه می‌بینند با چشمان خیس

نیمه‌شب‌ها خواب گرمِ ماه‌پیشانی شدن


خالی‌ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ

جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن


چاره‌ی لیلای بی مجنون این افسانه چیست؟

یا به دریا دل سپردن... یا بیابانی شدن

حسنا محمدزاده

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۱
معصو مه



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰
معصو مه

چقدر یه وقتایی یادآوری یه گفته هایی از "حضرت جان سعدی" میچسبه.




+یادش بخیر قرار بود گلستان و بوستان رو صوتی بریم.

+لعنت به جهان تا ابد غم بودن...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۵
معصو مه

غم هر روزه ی مهمان خودش را دارد
عشق تا سفره ی بی نان خودش را دارد

مانده از سرو فقط خاطره ی کوتاهی
باغ، اندوه بزرگان خودش را دارد

گاه با باغچه ی کوچک خود خرسند است
پدرم روضه ی رضوان خودش را دارد

تو به آیینه و من بند به تنهایی خویش
هرکسی یوسف زندان خودش را دارد

پیش تر عشق اگر ساقی میخواران بود،
این زمان کافه و قلیان خودش را دارد

غنچه در گرمی بازار گل مصنوعی
قصد واکردن دکان خودش را دارد

قبله هر رکعت سمت صنمی میچرخد
شهر، انبوه خدایان خودش را دارد

جهت قبله نما سمت سلام من و توست
عصر ما شکل زمستان خودش را دارد

فکر اعجاز بهارم که در این برف آیا
ید بیضای گریبان خودش را دارد...؟

علی اصغر داوری

+ و اندک برفی که دمی خرسندمان کرد...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۸
معصو مه
این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد
دریا مپیچ بر خود طوفان نخواهد آمد
ای زخمهای مانده در انتظار مرهم
جز زخم ،زخم خونی ،برجان نخواهد آمد
دیشب پدر دوباره ،بی نان به خانه آمد
جایی که سفره خالی ست ایمان نخواهد آمد
سهراب خفته در خون ،رستم فتاده از پای
این بار آن تهمتن از خوان نخواهد آمد
جای کمان آرش رنگین کمان نشسته است
دیگر کمان کشی در میدان نخواهد آمد
بیهوده با چراغت ای شیخ !گرد شهری
زود است زود امروز ،انسان نخواهد آمد .

هادی وحیدی



۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۶
معصو مه

آیا کسى نشسته است پشت ابر

که نى مى‌زند

یا سه تار

نمى‌دانم!


آوازى، 

اما یک آواز

از گوشه‌ى آسمان جمعه می‌ریزد...

بیژن نجدی

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۶
معصو مه

دیشب تا صبح بارید...



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۶
معصو مه

بگذر شبی شبیه نسیم از جهان من

بگذار تا ورق بخورد داستان من

من باغم و تو روح بهاری حلول کن

در شاخه های خشک خزان در خزان من

من ذرّه ام بچرخ و مرا آفتاب کن

ای گردباد نرم تنت نردبان من

آن قدر سعدی ام که تو شیراز من شوی

زاینده رود هستم اگر اصفهان من

باغ ستاره های تراشیده از بلور

مشتی بریز در سبد آسمان من

یک لحظه با تو بودن من قدر سال هاست

ای بی غروب خاطره ی جاودان من

محمد حسین صفاریان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۴۵
معصو مه

رنجی که نیست توی تنم، می‌کُشد مرا

فکری که نیست توی سرم، سوت می‌کشد

دارد مرا کنار خودش زندگی به زور...

با قامتی شکسته و فرتوت می‌کشد



تو نیستی و هیچ‌کسی نیست در دلم

نه مولوی... نه شیخ بهایی... نه دهلوی

هی شعر می‌شوم و به شکل جزیره‌ای

در واژه‌های لعنتی‌ام غرق می‌شوی



با طعم قهوه می‌شود از خواب رد شوم

در پشت غم فرو کنم این‌بار دشنه را

با گریه حال خودم را بگیرم و 

با خنده آشتی کنم... این بغض تشنه را



سیراب کن... که گریه جوابم نمی‌دهد

بی‌رحمیِ تو درد بزرگی‌ست در سرم

آنقدر بره‌ در دلِ من سر بریده‌ای

عشقت شبیه زوزه‌ی گرگ است در سرم



رنجی که نیست توی تنم... می‌کشد مرا

مردی که نیست توی سرم... سوت می‌زند

کز کرده‌ام میان دو تا تکه ابر و مرگ

هی سوت‌ می‌زند بپرم..    ســــــــوت می‌زند...

مهتاب یغما

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۴۹
معصو مه


امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم

از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم


دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی

عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم


شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...

اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...


با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو

بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم


عطر تو را برای غم روزهای عید

شال تو را برای زمستان گذاشتم


از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی

چتر تو را کنار خیابان گذاشتم


عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم

اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!

اصغر معاذی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۳
معصو مه

«عاشق بیچاره»، «مجنون روانی»، «دوره گرد»
بین مردم اسم و القابم فقط تغییر کرد!
اصغر عظیمی مهر
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۰۰
معصو مه

 

هر لحظه سؤالی است برایم  که چگونه

مرگ آمد و در چشم تو زیبا شدن آموخت

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۷
معصو مه