زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
شرح حال به روز می شود
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۵۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند


عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند


شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند


زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند


عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

مهدی فرجی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۵
معصو مه

چند ساعت بیشتر تا تحویل سال نمانده. فکر میکردم پست قبل که دستنوشته ی ده سال پیش بود را اگر منتشر کنم حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. اما افسوس که همیشه حرف هست و همیشه بهانه ای برای دست به قلم شدن ببخشید دست به کیبورد شدن وجود داشته است.

اول چالش صخی است. دعوت این عزیز را نمیشد بی پاسخ گذاشت. و دوم اینکه اگر نوشته نشود شاید فراموش نشود اما آن نابی خاص از بین می رود و این به تجربه ثابت شده. شاید برای همین بود که خودکار ابداع شد تا ماندگاری طولانی ای ایجاد شود برای آنچه در این لحظه در ذهن نقش می بندد. هر کسی هنر نقاشی و مجسمه سازی ندارد. اما نوشتن اگر چه سخت اما از خیلی ها بر می آید.

نه فقط سال گذشته که در کل هر لحظه ای که به گذشته می پیوندد ذاتش درد است. درد از دست رفتن. اگر شیرین باشد که افسوس میخوریم و اگر تلخ باشد حسرت  تلخی و گذر، توامان بر جان مستولی می شود.  حس می کنم در گذشته گذر زمان مثل امروز ما سریع نبود. از کجا؟ از همانجا که نوه و نتیجه هم شغل نیاکان خود در دیار مادری را پیشه می کردند. مقایسه کنیم با امروزی که تحولات آنقدر سریع است که پیر نشده پیر می شویم. اگر برایتان مزخرف است از اینجا به بعد متن را نخوانید. اما بخشی از حقیقت زندگی همین مزخرفات است. اینکه در دور تسلسلی درگیر شده ایم که کمتر پیش می آید راه گریزی نصیب کسی شود. لحظه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال آنقدر سریع از پس هم طی می شوند که گویی خدا دور تند را زده. فقط مانده دکمه ی ایست. در چنین دور سریعی از خیلی چیزها جا می مانیم و در عین حال در خیلی چیزها جا می مانیم. فلسفه نیست. موضوع ساده ای است که برای همه مان قابل لمس است. زندگی در حضور چنین حقایقی سخت نیست. سختش می کنند. زندگی را برای هم سخت می کنیم. اگر تنها باشیم و به تنهایی به امورات خود بپردازیم از بزرگ شدن و بالیدن تا به تکامل و تعالی رسیدن گویی راه چندان دشواری هم نداریم. صعب است اما نه غیر قابل عبور. اما حس دردناک زندگی از آن جایی آغاز می شود که فکر می کنیم به عنوان موجودی اجتماعی باید با یکدیگر به تعامل بپردازیم اما در چنین تعاملی بیشتر حق را برای خود قائلیم. از اینجاست که فراز و نشیب ها و افت و خیز ها خوف و رجاها آغاز می شود. هدف اصلی زندگی و انسان بودن گم می شود. چه کنم چه کنم ها آغاز می شود. و آنچه که نباید رخ می دهد. ناامیدی. شاید زندگی به هر شیوه ی ممکن آن قدرها هم خسته کننده نباشد یا خستگی آن قابل تحمل باشد. اما در روابط و تعاملات اجتماعی اصطکاک و فرسایش غریبی وجود دارد.

نوشتن از چنین تجاربی در میان خوانندگانی که هنوز چندان تجربه ای کسب نکرده اند و راه زیادی پیش رو دارند نمیدانم اصلا درست هست یا نه. اما مینویسم که بماند. چند صباحی تا چهل سالگی مانده. شاید نیکی و خیر زیادی از انسان ها دیده باشم. اما چندین برابر تجربه ی تلخ چاشنی آن است. آنجا که هر چقدر از ادب و فرهنگ آموخته ای در طبق اخلاص پیشکش می کنی اما به جرم بلاهت و نادانی بدی در کاسه ات می گذارند. آنجا که به طعنه می گویند حمال بیشتر از بار است اما به تنهایی باری که نباید را به دوش می کشی. آنجا که برای ریالی بیشتر تمام شخصیت آدمی را زیر سوال می برند. آنجا که فارغ از تفکر، تیری در تاریکی می اندازند غافل از اینکه شاید تمامیت تو روح باشد و هر تیر جای زخمی ابدی ایجاد کند. آنجاست که سیر از زندگی لحظه ها را رو به پایان می شماری. آنجاست که تورق تقویم هیچ شوری برایت ایجاد نمی کند. آنجاست که کهولت جان بر کهولت جسم پیشی می گیرد و تمامیت آرزو چیزی جز عبور سریع همین دور تند نیست.

آرزو های انسان پایان ناپذیرند. به هر کجا برسی چیزی فراتر میطلبی و شرط تکامل هم همین است. اما خون و خلط آغشته به این آرزوها، نه از سختی رسیدن که از همراهی با کسانی که هم مسیرند،  از زندگی سیرت می کنند. و هر کجا را نگاه کنی با اندک تفاوتی در ظاهر، باطن امر همین است. مگر آنکه بخواهی کلا ندیده اش بگیری.

با وجود تمام این دردها و سردردها امید همیشه در درگاه ایستاده و دست همراهی اش دراز است. تا ساعاتی دیگر دست به دست گرمش بسپاریم شاید این بار تقویم طور دیگری ورق خورد.

روزهای پیش رویتان تا سیصد و شصت و چند روز دیگر سبز از امید، زرد از ثروت و سرخ از عشق.

معصومه 29 اسفند 96

پ.ن: ده سال دیرم. ده سال پیر.


پ.ن: اینارو نوشتم که از تو ننویسم...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۵۳
معصو مه

تقصیر تو نیست اینکه در آخرین روز سال حس آخرین روز زندگی را داشته باشم . تقصیر تو نیست اینکه با رسیدن بهار بهاری در وجود من نباشد . تقصیر تو نیست این که هر روز چون سیگاری بر کنج لب آینه تکه ای از من خاکستر شود . تقصیر تو نیست این که هر روز فریاد سکوتم را با فرآیندی پیچیده که اصلا از تو نیاموخته ام به اشک مبدل ساخته و نابودش کنم ، بی آنکه تقدسی در آن باشد . هیچ تقصیر تو نیست اگر مهربانی ثانیه ها بانی نیکی نباشند در روزگارم . هیچ تقصیر تو نیست اگر لحن خاکستری اما کمی مهربان هر عابری بر دلم بنشیند و آن را به لحن آبی توترجمه کنم شاید که بیابمت . باز هم تقصیر تو نیست اگر لب های امیدم در حسرت لب های آرزوهایت رخت از دیار این شطرنج بی سرانجام بربندند . قصور در قصر قیصری تو ؟؟؟!!

صبور ثانیه های بی تکرار ! عشق به سیاهچاله های زمان می رسد و دوستی هنوز حیران است از اینکه به خورشید بپیوندد تا دور باشد ، به ماه بپیوندد تا در حوض از آن ِ تو گردد یا در سبزی بهار پنهان شود تا دست کم سالی یکبار جوانه بزند . اما آنچه در تپنده ی مغرور تو پنهان است هنوز ناشناخته مانده که شهرت قیصری چون تو تنها به صلابت رمزی است که در چشمانت پنهان است ، در ویرانگران من ، در نگاه هرزه و جسوری که لب نیشخندش تا بناگوش باز است اما آنقدر بی روح خیره می شود که گویی سال هاست در تور مرگ مانده . حسودی می کنم به خاطر عزیزی که گرمایش امسال سبزه تو را رویاند و حسودی می کنم به یاد نگاهی که لحظه های تو را تحویل می کند و انجماد این حسادت قاتل لحظه های تنهایی ام خواهد شد تا دیگر به تو نیندیشم . می دانم روزی دیگر یادت را هم از من خواهد گرفت شیطانک حیله گری که حضورت را از من گرفت . می دانم روزی دیگر یاد و خاطره ات را هم نخواهم داشت مثل همان روزگاری که بودی و نداشتمت . من تو را ندارم ولی تا خودم را دارم منی در من زنده است که در مرداب روحم پنهان شد تا زشتی مرداب بودنم به زیبایی نیلوفر شدنش محسوس نباشد .

صبور ساده ی من ! هنوز هم چک چک روان ثانیه بر مغراستخوان خاطره ادامه دارد . اما مقاومت می کنم تا زمانی که فراموشی ریشه بدواند و نبض احساس را بخشکاند . آنگاه حتی به تجویز نوشتن هم درمان نخواهم شد و آنقدر امیدم را در پهنه ی نبودنت شکنجه خواهم داد و نخواهم نوشت تا به "آرزویم" برسم و "بمیرم" . نه آنسان که از نفس کشیدن باز بمانم ، بلکه بدانسان که اکسیر نایاب روح پلیدم را در زیر چرخ دنده های خِرَد آن قدر خواهم سایید تا بفهمانمش که دیگر تو را ندارم .

نوشته شد به تاریخ بیست و نهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی به ساعت هشت صبح

معصومه

...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۹
معصو مه
چه کاری از من برمی‌آید؟
وقتی خدا
تمام خودش را
می‌ریزد توی چشم‌های تو و
نگاهم می‌کند..
مریم ملک دار

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۲
معصو مه

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی وُ 

صبحِ زود 

یکی بیاید و بگوید 

هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟ 


تو همیشه از همین فردا 

از همین یکی دو ساعتِ بی‌رویای پیشِ‌رو می‌ترسی 

می‌ترسی از رفتن، از نیامدن 

می‌ترسی از همین هوای ساکتِ بی‌منظور، 

می‌ترسی یک وقتی دستی بیاید 

روی سینه‌ی باران بزند 

کاسه‌های خالیِ اهلِ خانه را بشکند. 


اصلا تو از شکستنِ بی‌دلیلِ دریا می‌ترسی! 


ترا به خدا نترس! 

از این که از تو سوال شود 

از این که از تو بپرسند اصلا چه کاره‌ای 

اینجا چه می‌کنی 

چرا بی‌چراغ و چرا بی چرا ...؟ 

بگو نمی‌شود یک شب بخوابی و 

صبحِ زود ... 


بعد اگر دستِ خالی به خانه برگشتی 

بگو کوپن‌های باطله را در باد نمی‌خرند 

تمام روز باد می‌آمد 

بگو بعضی از احتمالِ حادثه می‌ترسند. 


به این زمستانِ سیاه 

نایلون نبود 

خودم کنار پنجره می‌خوابم. 

کاش یک آسپرین ارزان خریده بودی! 


حواسم نبود 

روی سینه‌ام زدند 

حالا بخوابید! 


می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و ...

سید علی صالحی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۲
معصو مه
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۵
معصو مه

شعر جوشید و بر زبان آمد، از گلو استخوان درآوردند

شعر من بافه‌های ذهنم نیست، زخم‌هایم زبان درآوردند


آهِ مستانه‌ام که بالا رفت، باده از آسمان شب بارید

مردمِ بسته چتر وا کردند، عاشقان استکان درآوردند


می نویسم، اگرچه می‌دانم شعرها نانوشته ناب ترند

حرف‌های دلم تباه شدند، تا سر از این دهان درآوردند


خواستم با سکوت و دم‌نزدن، حرمت دوستی نگه دارم

دشمنان زیرکانه از دهنم، "شِکوه از دوستان" درآوردند


دشمنی‌های دوستان این‌سو، دوستی‌های دشمنان آن‌سو

دوستان دشنه در دلم کردند، دشمنان داستان درآوردند


زیر آوار درد های خودم، مدّتی مرده بودم اما باز

دست‌های تو از دل آوار، جسدی نیمه‌جان درآوردند!

محمد رضا طاهری

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۴
معصو مه

هر بار که عزرائیل برای بردن من می آید، فریبش می دهم؛

شکل یک ماهی قرمز به روی آب می شوم،

شکل آهوی ته دره می شوم،

شکل آن قناری بی جفت دق کرده می شوم.

هر وقت عزرائیل برای بردن من می آید، وقت کشُی می کنم،

فقط به یک دلیل:

من هنوز تو را دل سیر ندیده ام!

نسرین بهجتی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۶
معصو مه

به بالِ زخمیِ من جرأتِ تکان بدهید 

به این پرنده ی پَر بسته آسمان بدهید 

اگر چه فرصتِ پروازِ من تمام شده ست

برای بال گشودن  کمی زمان بدهید 


هوا خفه ست ، قفس را غبار پوشانده ست

نَفَس ندارم و این دفعه را امان بدهید


صدای دردِ مرا هیچ کس نمیشنود 

زبان نخواستم امّا به من دهان بدهید 


به من که خسته و سر در گُم و بلاتکلیف 

به من که گُم‌ شده ام  راه را نشان بدهید


به جای من که لبالب پُر است از تقدیر

کمی شما بنشینید و امتحان بدهید

مینا عباسی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۷
معصو مه

من آتشی نشسته به خاکسترم ولی
تو از گذشته ی ‫‏دلم‬ آتشفشان تری
آیینه گفت ‫‏پیر‬ شدم بی حضور ‫‏عشق‬
آری...خوشا به حال ‫‏تو‬ از ‫‏من‬جوان تری
/
من با تلسکوپ غزلم در ‫‏نگاه_تو‬
منظومه های گمشده را کشف کرده ام!
‫‏شاعر‬ منجم است به چشمت که می رسد!
از کهکشان درون غزل کهکشان تری...
/
دریا دلش گرفت همان لحظه ای که تو
پلکی زدی و موج دلت روی شهر ریخت
دریا به پای چشم قشنگت نمی رسد
آری تو در مقابل او بی کران تری!
/
تاریخ با نگاه تو آغاز می شود
پلکی بزن که عصر جهان را عوض کنی!
احساس عشق حادثه ای ناگهانی است!
تو از تمام حادثه ها ناگهان تری...
/
مثل کبوتری که دلش پشت میله هاست
در سینه ام دلیست که از ‫‏غم‬ گرفته است
دلخوش به فکر پر زدنم در هوای تو
از آسمان برای دلم آسمان تری...
/
کوهم ولی به ریزش خود فکر میکنم
ابری ترین نگاهم و درگیر بارشم
من بی تو از تمام خودم سیر می شوم
تو از خودم برای خودم ‫‏مهربان‬ تری
‫‏امیررضاوکیلی‬

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۱۰
معصو مه


 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۴
معصو مه

کاش من تو را داشته باشم
و خدا هی بپرسد : دیگر چه؟
بگویم:هیچ همین کافیست

علیرضا باقی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۰
معصو مه

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره ها

هم چو خامُشان ، بسته ام زبان

حرف من بخوان ، از اشاره ها

قصه ی مرا ، بشنوی تو هم

بشنوند اگر ، سنگ خاره ها

ما ز اصل و اسب ، اوفتاده ایم

ما پیاده ایم ، ای سواره ها !

ای لهیب غم ! آتشم مزن

خرمنم مسوز ، از شراره ها

دور بسته را ، فصل خسته را

دوره می کنم ، با دوباره ها

حسین منزوی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۱۵
معصو مه

امروز سر رسیده و فردا نیامده

خورشید بخت ماست که بالا نیامده !


دنبال سرنوشت خود از بس دویده ام

حتا هنوز هم نفسم جا نیامده !


احساس می کنم پدرم راست گفته بود

آسودگی به طایفه ی ما نیامده !


در انتظار روز خوشی مانده ام ولی

هر بار یا نیامده و یا نیامده !


رو به غروب پیش خودم فکر می کنم

خوشبخت کودکی که به دنیا نیامده !!

سعید توکلی
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۱
معصو مه

نای ابراز عشق در من نیست، حرف هایم نگفته جان دادند

بوسه های خدا نگهدارت، لذت و درد توامان دادند...


 گر چه باران برای دل بستن، سوژه های جدید می بارید

آسمان و زمین به همدیگر، چشم های تو را نشان دادند


جز برای تو شعر ننوشتم، پس چرا شهر عاشقت شده است؟

کفتران پریده از بامم، نامه را دست این و آن دادند؟!


رو به ساحل نشسته با صخره، از مکافات عشق پرسیدم

گفت: تاوان شوق دریا را، موج های ترانه خوان دادند


برف یعنی نگاه یخ زده ات، بر تن روزهای مردادی

چشم هایت ورای کشتن من، درس خوبی به آسمان دادند


سنگدل بودی و ندانستی، عشق یک اتفاق رویایی است

شعرهایم به جای شانه ی تو،  شانه ی کوه را تکان دادند.. 

فرزاد فتحی

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۹
معصو مه

من بهمن ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده ای با پیچ و خم های نفس گیر


می غلتم و می لغزم و می ریزم از کوه

با سنگ ها و صخره های راه درگیر


فکر رسیدن می کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر می دوم بی هیچ تأخیر


اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ای دست خودت را دست تقدیر


قسمت نبوده...نیست... اما...احتمالا...

مغز تو را این حرف ها کردند تسخیر


بیهوده می کوشم برای با تو بودن

وقتی که می جنگی تو با هر گونه تغییر


این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی ست اما جادهء پیر

آرزو نوری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۵
معصو مه

از من رفتی

همچون مرغ مهاجر 

از آبگیر پیر


در تو شوق رفتن بود

در من هم


بال هایش در تو بود

آرزویش در من .

مانی عابدی

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۷
معصو مه

اینکه توو پس زمینه ای از رنج آفریده شدیم و همینه که هست طوری باید بدبختی بکشیم که دیگه جای بحث نداره. اما اینطور به نظر میرسه در بهترین شرایط موجود به بهترین نحو ممکن داریم بدبختی می کشیم. یه جوری که میدونیم حقمون نیست واسه همین میتونیم غر بزنیم و میتونیم در اوج ناامیدی امیدوار باشیم و میتونیم مطمئن باشیم کاری که باید انجام میدادیم رو انجام دادیم و ...

یعنی اگر در همین شرایط بدبختیای دیگه ای داشتیم که حس میکردیم حقمونه و طبق عملکردمون بد میدیدیم ناامیدیمون خیلی عمیق و غیر قابل تحمل میشد و ممکن بود نتایج فاجعه باری داشته باشه.

بنابراین انگار بد نیست با بدبختیامون کنار بیایم تا بدتر از این نشده.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۳
معصو مه

زیباترین زن زندگیم را امروز دیدم

با او قرارى در خیابانى داشتم و وقتى که نشست، وقتى که انحناهاى طبیعى تنش نیمکت سنگى را مثل رودى آرام لمس کردند، با چشمهاى کنجکاوش نگاهم کرد. بى مضایقه "زن" بود.
پیکرى رنسانسى و فربه داشت و این ناهمخوانیش با جریان روز، جذابش می‌کرد. کتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت. او هیج شبیه عکسهاى روى مجله‌های مد نبود. چیزى بود که دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شکر زیاد بریزد و سالادش را با نمک بخورد. زیر چانه‌اش چروک هایى ریز داشت و در تمام آن مدت، شکم بعد از زایمان بزرگ شده‌اش را مخفى نکرد. خوب دیده بود و خوب خوانده بود و تبلیغات گسترده "چگونه لاغر شویم" و "چگونه چروک زیر چشم‌ها را مخفى کنیم"، گولش نزده بودند. او در انتهایى ترین روزهاى چهل سالگى، پذیرفته بود که هزار بار شکست خورده و نمرده: خودم کردم، خودم!
مجموعه زیبایی‌هاى طبیعى انسان.
بعد، راه رفتیم. شاد بود و از خندیدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محکمش می‌پیچید همه جا.
"گرتا گاربو" نبود، "مارلنه دیتریش" نبود، "جین فوندا" نبود، "الیزابت تیلور" و "جین سیبرگ" نبود؛ خودش بود. خودش را پیدا کرده بود و همچنان که قدم میزد، سنگ هایى را برمیداشت که مجسمه بسازد.

او، همان زن کمیابی ست که از یاد رفته. او همان زنیست که قرنهاست کم پیدا شده و جایش را روبوتهاى کم هوش گرفته‌اند. او از جایى در همان رنسانس، دیگر تکثیر نشده. این است که دور از اجتماع ظاهربینى هاى مفرط، در جنگل هاى خلوت قدم میزند و می‌داند که کیست و چه می‌خواهد. اوست که وزن می‌دهد به جهان.
زیبایی شبیه آن چیز مبالغه آمیزی که ما تصور می کنیم نیست...

خاطرات سوگواری / رومن بارت / ترجمه محمد حسین واقف

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۹
معصو مه

بعد از فست فود خور شدن فست نویسنده و فست خواننده شدیم. فست زندگی کننده شدیم.

چقدر برای پا گرفتن زبان و ادبیات زحمت کشیده میشه و چقدر ساده همه اش به باد میره.

یه زمانی توو گوگل با جستجوی کوچکترین عبارت وزین ترین متن ها نمایش داده میشد. شما یادتون نمیاد. اون موقع اصلا توو خونه ها کامپیوتر نبود. پول میدادیم توو کافی نت توو نوبت مینشستیم.

ولی الان با وجود این همه تکنولوژی هیچی به هیچی.

خیلی ساده سرمون کلاه گذاشتن. خیلی ساده ما رو از تفکر دور کردن. خیلی ساده آسان طلب شدیم.

خیلی ذهنم درد میکنه.



پ ن: چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز/از صبح که برخواسته ام ابری ام امروز.../ دکتر شفیعی کدکنی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۰
معصو مه

-ذهنم: بنویس...

+من: ولش کن...

-خب بنویس...

+نه بابا... اونم بیخیال...

-خب دیگه دست کم اینو بنویس...

+خیلی سرخوشی...

...

و این بحث ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۲
معصو مه



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۱۳
معصو مه

هوا، هوای تن توست پاره‌ی هوسم!

چگونه بغض گلوگیر می‌شوی نفسم؟


منی که یک تنه مجنون شهر خود بودم

که «هرچه» بی تو کمم بود و «هیچ» با تو بَسم!


هزار گونه جنون در میانه رفت و نشد

به ماهِ لیلی ِ دیر آشنای خود برسم


کنون ز سینه‌ی من سر بدُزد! می‌ترسم

که گیسوان تو آتش بگیرد از نفسم!


میان باد، نگهبان لاله بودم و حال

کنار لاله گرفتار فتنه‌های خَسَم


منم پرنده‌ی ناکام و بی سرانجامی

که هر گشودن آغوش می‌شود قفسم 

امبر حسین الهیاری

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۹
معصو مه

شکوفه گفت:
"بهار که بیاید من ان اتفاق کوچک سفیدم که روی شاخه می افتم"
ماهی گفت:
"بهار که بیاید من ان اتفاق کوچگ قرمزم که در تنگ می افتم"
سفره گفت:
"من ان اتفاق کوچک پر سینم"
سیب گفت: "من ان اتفاق کوچک شیرینم"
سبزه گفت...
آینه گفت...
اسکناس نو گفت...
و باد چیزی نگفت!
تنها در کوچه های اخر اسفند
راه رفت
راه رفت
راه رفت
و زیر لب تکرار کرد
تکرار کرد
تکرار کرد
"بهار که بیاید تو ان اتفاق بزرگ دلم باش که در جهان میافتی"
باد رفته بود
و کسی نمیدانست "تو" کیست؟
و ان اتفاق بزرگ چه رنگی است؟


+نمی دونم نویسنده اش کیه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۵۳
معصو مه

وقتی اومدی بهار بود ، اردیبهشت ، اومدنت چیزی رو تغییر نداد ، فقط زندگی پر رنگتر شده بود ، من به یمن حضور تو یه گل کاشتم تو گلدونی که خیلی وقت بود گلی نداشت .امروز که داشتم از پنجره برگ ریز خزون رو نگاه می کردم چشمم افتاد به همون گلدون . پاک فراموشش کرده بودم . بعضی ساقه هاش زرد شده بودن  اما بعضیاشونم هنوز سبز بودن . قیچی رو برداشتم و زردها رو کوتاه کردم . آوردمش توی اتا تا کمی گرم شه . می دونم که با اومدن بهار دوباره سبز سبز می شه .نمی دونم چی شد که بهار بودن تو به تابستون نرسیده حتی خزون پاییز رو نگذرونده سردی زمستون رو تجربه کرد . اما می دونم که همیشه به برگشتن بهار ایمان داشتم .

هر چی باشه فردا همیشه هست .

.

.

آینده متعلق به کسانی است که به زیبایی رویاهایشان ایمان دارند

The Future Belongs To Those Who Believe In The Beauty Of Their DREAMS. (Eleanor Roosevelt)

.

.

.

معصومه

اسفند 86


**********

...

وقتی خونه تکونی می کنی

به چیزایی بر می خوری

که خیلی خوشگلن

سرشار از خاطره و زیبایی

دوست داری نگهشون داری

برای همیشه

و همیشه جایی برای این جور چیزا داشته باشی

ولی وقتی فکر می کنی می بینی که

آخرش چی

بالاخره که باید یه روز بریزی دور

یه چیزایی که هستن ، زیبا ، خاطره انگیز ، روح نواز

اما بدون استفاده

دیر یا زود باید کنارشون بزاری و دورشون بریزی

...

امیدوارم وقتی خونه ی دلتو می تکونی همچین چیزایی توش نباشه

...

پ . ن :

There is something missing in my heart

 معصومه

اسفند 87

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۶
معصو مه

آخرین روزهای اسفند است

از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار

مرغکی با ترنّمی بیدار

می‌زند نغمه،

نیست معلومم

آخرین شِکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه‌های بهار؟

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۷
معصو مه

موضوع انشای منی تعریف انسانی

ای بهترین همدرس! ای یار دبستانی!


خود را به راه بی‌سوادی می‌زنی هروقت

در چشم‌هایم التماسی تازه می‌خوانی


خورشیدخانم می‌شوی و نور می‌پاشی

در ظلمت مکتب‌سرای رو به ویرانی


اقرارکن تنها برای شعرهای من

خواننده‌ای خوب و پروپاقرص می‌مانی


تا اختلافی با خزان داری، بهارم باش

آن‌قدر طولانی که یک خواب زمستانی


لازم به گفتن نیست خیلی دوستت دارم

هرچند می‌دانم که خیلی خوب می‌دانی


علی اکبر یاغی تبار



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۵۵
معصو مه

با اینـــکـه در حـــوالــی اینجــا امیـــد نیست

چیزی شبیـه سبــزی ایـــــــام عیـــــد نیست

دلخوش به لحظـه لحظـه ی آینــــده ام هنوز

هــر چنـد در نگـــاه تو وعــده وعیــد نیست

می خـواهــم از نگـــاه تو بیمـــار تـــر شوم

سر گیجه های هر شبم اصلا شدید نیست...

هر چنـــد مـا دوتا به تفاهـــم نمی رسیــم !

اما دلــــم به معجــــزه ای نا امیـــــد نیست

حـالا بیــــا به سبــک خــودت دلبــری بکــن

این عشــوه های توی خیابان جدید نیست!

این جنگ عقل و دل که به جایی نمی رسد

ایــن چیز های واضح باطــل مفـیـد نیست

دارم به فصــل آخــر ایـن قصـه می رسـم

هــر اتفـاق تـــازه بیـفـتـد بعـیــد نیست...

حالا مرا به جـــرم همیـن عاشــقی بــکش

هر کس برای عشق بمیرد شهید نیست ؟

سعید بخشنده

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۵۲
معصو مه

‍ در من انگار صدایی گم شده است

انگار لبخندی

دنیایی...

مثل یک کودک هفتاد ساله

که راه خانه اش را نمی داند

دست های تو

در خیابان رهایم کرد.

آنقدر شهر شبیه توست،

که پیدایت نمی کنم

و آنقدر حواست را دور انداختی

که تمام نشانی ها 

به نبودن ختم شد

حالا هر روز از کنارم رد می شوی

و من بیشتر از قبل

دستانم به زنگ نمی رسد!

میلاد کاشانی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۶
معصو مه

انیمیشن کوتاه، ساخته شده توسط Pixar و Walt Disney

حس خوبِ مهربونی...

📽📽🌹🌹📽📽



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۷
معصو مه

دیگر دلی به سینه مگر بند می شود؟
وقتی لبت دریچه ی لبخند می شود

خوشبخت تر کجاست به زندانِ روزگار-
_از آن که با تو همدم و همبند می شود؟

آری در این فلاتِ هزاران هزار کوه
تنها یکی ست آن که دماوند می شود

زایَنده رود هَم نَفَسِ گاو خونی است
اما خَلیج قِسمَت اروَند می شود

تقویم هم میان من و تو فراق خواست
مرداد کِی مصاحبِ اسفند می شود؟

وقتی که بارِ عشق به دوشش نهاده اند
آدم شریکِ درد خداوند می شود
حسین بیگی نیا
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۳
معصو مه

۱- سه روزه این بیت توو مغزم اکو میشه... از دوستان برند شکایت به دوستان... چون دوست دشمن است شکایت کجا برم. در حدی که دلم میخواد دستم میرسید مغزم رو از توو سرم میکشیدم بیرون شاید این صدا ساکت شه. هیچ دلیلی هم نداره. انقدر مشغله ی روز مرگی هست که فرصت به دوست و دشمن نرسه. 

۲- کاش هفته بعد ۳ شنبه به طرفه العینی بیاد و بگذره تا میدون جنگ تموم شه. صدای انفجارهای مهیب واقعا جنون آورن. کی فرصت کردیم انقدر بی فرهنگ بشیم؟ پس چرا فرصت انجام هیچ کار دیگه ای رو نداشتیم؟ 

۳- نوشتم گذاشتم جلو چشمم. حتمن جاهای دیگه خوندینش. اینجا هم با هم بخونیم. درد رو از هر طرف بنویسی درد خونده میشه: 

حرف حساب


✅ مغازه دار‌ محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو  پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.


✅ سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.


✅ کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.


✅ بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.


✅ کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!


✅ استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر می رسد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.


✅ دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.


✅ پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.



همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پست های روشنفکری را لایک میکنند.

همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.


جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم...

۴- باید به خدا بگیم روو ورژن بعدی توانایی سخن گفتن خاموش در مغز رو نصب نکنه. جنون شاخ و دم نداره که. انقدر توو مخمون با خودمون حرف میزنیم تیلیت میشه بدبخت. اخرشم هیچی به هیچی. 

۵- نکته دارین اضافه کنین. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۳
معصو مه

از توجه و حمایت

همه ی دوستان عزیز

بینهایت سپاسگزارم...

بلاگــــــرام



"برای آدمی که سال ها نوشته و درد کشیده است و با درد مردم دردمند شده است و فقط با نوشته هایش گاهی اوقات بر زخم های بی پایان زخم خوردگان مرهمی ناچیز گذاشته است،درد آورترین مساله همین ننوشتن است. چون نوشتن همانند نفس کشیدن است . دردهایی وجود دارد که باید یکی بگوید یا همه باید بگویند،بنویسند و چاره ای برای آن بیاندیشند؛ دردهایی که اگر گفته و نوشته نشود انبار کینه و نفرت می شود و با کوچکترین جرقه ای منفجر خواهد شد. در کنار دردها و زخم ها باید از امید و آینده روشن هم گفت تا نه زیاد بدبین و منفی باف جلوه کنیم و نه زیاد خوش بین وخوش خیال. چون در دنیای واقعیت نه سیاه مطلق وجود دارد و نه سفید محض . و درک خاکستری نیازمند عقلانیت است و آگاهی. دکتر حسین ارجمند"

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۳۴
معصو مه

غم "سرسنگین" است 

 آهسته می آید

 هرجا که بهتر بود

خانه می سازد و می ماند 

شادی اما 

در به در است و ولگرد 

گاهی 

با من پرسه می زند

گاهی 

خاطره می شود و

پا به پای کودکی هایم می گریزد...

فاطمه سهامی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۷
معصو مه

روی کاغذ با قلم دریای غم می ساختم 

هر طلوعی که به چشمان تو می پرداختم 


یک قفس می ساختم از جنس موهای تو و 

شاعر بیچاره را در بند می انداختم 


اسب خوش یال مضامین را به واژه زین زده 

یک نفس در ساحت آرایه ها می تاختم 


هر زمان لشگرکشی می کرد سردار خیال 

پرچم صلحی به روی سینه می افراختم 


در تعجب بودی از عشقی که در سر داشتم 

اینکه هرگز ساز ناکوک تو را ننواختم « !» 


چشم من کم سو شده ؟ یا تو سوالی تر شدی « ؟» 

آمدی در خواب من اما تو را نشناختم 


رفتی و من لابلای صفحه تقویم ها

روزها و هفته ها را یک به یک می باختم

پروین نوروزی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۶
معصو مه

کلیک رنجه بفرمایید. 

اینجا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۷
معصو مه

گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

صائب

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۹
معصو مه

در سایه‌ی چیزی که نیست
نشسته است وُ
چیزی که نیست را ورق می‌زند.

او تکه‌تکه بیدار می‌شود
و تکه‌تکه راه می‌افتد
و تکه‌های بسیارش، مرگ را کلافه کرده است

انگشتِ اشاره‌اش که از آسمان می‌گذرد
اجازه می‌گیرد
از او می‌پرسد:
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می‌خورد ؟
- همین !
پرسشی که پاسخ است
تا ابد زنده می‌ماند
پس رهایش کن، بگذار برود !

*
دیوانه است او
که هر بار حرف می‌زند
دیوار به سمت دیگرش نگاه می‌کند

دیوانه است او
که همچنان به کندنِ شب ادامه می‌دهد
و خُرده‌های تاریکی را
زیر تخت پنهان می‌کند

دیوانه است او
که گفته بود می‌رود
اما رفت
و گفته بود می‌ماند
اما ماند
و گفته بود می‌خندد
اما خندید
دیوانه است او
که رفتن و ماندن و خندیدن را بی‌خیال شده
به کندنِ معنیِ «اما» فکر می‌کند

دیوانه باید باشد
که با طناب
او را به سپیده‌دم بسته‌اند

دیوانه است او
که دیروز تیربارانش کرده‌اند وُ
هنوز به فرار فکر می‌کند

گروس عبدالملکیان

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۴
معصو مه

به دلم گفته ام ای ساده فراموشش کن
تا کجا چشم بر این جاده؟ فراموشش کن

دست بردار از او خاطره بازی کافیست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

آن نگاهی که دم آخر از او جامانده
پیش او برده و پس داده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز
دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدت
دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما برنخورد حال غزل بود وگذشت
اتفاقیست که افتاده فراموشش کن

محمد شاه علی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۸
معصو مه

ششم اسفند ماه، زادروز سایه شعر ایران استاد عزیز "هوشنگ ابتهاج" گرامی باد.


"نوجوان بودی و شعرت همه آفاق گرفت/در نود سالگی‌ات نیز همانی سایه/دکتر شفیعی کدکنی"



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۰
معصو مه

از ته دل یک دلم می خواست می گوید...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۵۸
معصو مه



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۲
معصو مه
به بیقراری وُ شبگریه هام می خندم
که دور می شوی از مردِ قصّه ات ،کم کم!

اَعوُذُ شعر و غزل، مِن سکوتِ تلخِ رجیم!
چرا که گم شده ام بین این همه آدم

همیشه منتظرم تا "پیامک"ات برسد
"امیدِ من، به خدا عشقمی! وَ بی تو غم-

تمام حجم تنم را گرفته ، می فهمی؟"
نمی شود که نفهمم ، گزینه ی مبهم!

اگرچه طعم تو را می دهند لبهایم
دوباره تر عطشت را گرفته ام ، زمزم!

*
اتاق آبی وُ سیگار وُ چای وُ دخترکم...
وَ با زنی که ندارم ... چه قَدر خوشبختم!
امید صباغ نو

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۴۵
معصو مه

چه غم انگیز است

خفتن با چشم های باز

و پایان اندیشه ها را نگریستن

چه غم انگیز است خفتن

آنگاه که شب رفته است

و از روز خبری نیست...

بیژن جلالی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۵۰
معصو مه

من مهندس گشته ام راه دلت پیدا کنم

ورنه با یک شغل ساده می شود خورد و نمرد



۵ اسفند روز مهندس مبارک 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۴
معصو مه

+ چقدر سکوتش چندش آوره.

- ساکت نیست که.

+ پس چیه این خلسه ی محض؟

- سرش جای دیگه گرمه.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۶
معصو مه

دیگر نه آفتاب گُرگرفته

زبانم راروشن میکند

نه بال‌بال شب پره ای جانم را میشکافد

ونه شبنمی درقلبم آب میشود

بیادستم رابگیر

وخرده ریز این کلمات تباه شده را

از پیشم جمع کن

شمس لنگرودی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۳۵
معصو مه

مثل اهداء یک عضو

عاشقت شده بودم .

دوستت

داشتم.

دستهایم به چشمهای پوسیده ات بخشیده شده بودند

شعرهایم،

به لبهای ترک خورده ات .

مثل مردهای ویرانی که زنان ویران به همشان ریخته باشد،عاشقت شده بودم.

درست مثل نگه داشتن یک راز خطرناک.

مثل به یاد آمدن یک عشق بسیار قدیمی

مثل

خونریزی داخلی

در برابر عکس معشوق.

در اصل

درست مثل تبدیل شدن باد به طوفان

شکستن طوفان

شیشه و پنجره را .

مثل یک بمباران بر فراز زندگی

مثل کشتن همه

               در لحظه ی عقب نشینی

اینگونه

آری

اینگونه دوستت داشته بودم .

حالا

با روحی که در حال خونریزی است 

تو را چگونه نگه دارم؟

مثل یک دریا

مثل هر کار بی حاصلی.

من تو را

همین گونه دوست داشته بودم

بی سبب.

اگر با اسب ها بود 

جنگ را

بسیار پیش از این می باختیم.

اسلحه ها که شکستند و سپر ها که تکه تکه شدند.

غنائم جنگی

قسمت شد 

و ما

وسط میدان ده

مثل دو کابوی بودیم

که از زدن هم خسته شده باشند.

مثل یک تفنگ و گلوله اش

مثل نوک یک تپانچه و قبظه اش

مثل دو فشنگ سرد

دو فشنگ متفاوت و جدا

که در خشاب یک سلاح با هم آشنا شده باشند.

مثل دو گلوله ی غریبه که قرار باشد به یک تن شلیک شوند.

تو را

در 

تکاپوی چند ثانیه ای بین قاتل و قربانی

دوست داشته بودم

عزیزم .

درمان اسکندر اوور

رویا شاه حسین زاده

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۱
معصو مه

اغلب انقدر درگیرم یادم میره ببینم این برنامه رو.

ولی انگشت شمار دفعاتی که یادم میمونه و میبینم کلا با لبخند و خنده میبینمش. 

آی لاو یو فوتبال ۱۲۰!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۰
معصو مه

از پله های

 یک ساختمان بلند، بالا رفتم


حتی ،

 فکر برگشت 

خسته ام می کرد


تو چطور ..

چطور از این همه 

" دوست داشتن " برگشتی ‌!؟

پوریا نبی پور

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۲
معصو مه

وقتی سوم اسفندت درگیر ناامیدی و دلتنگی باشی ولی محسن یگانه به دادت برسه...

چی بهتر از این؟!



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۳
معصو مه
راه خلوتی است که کسی از آن نمیگذرد و آن راه ، راهی است که از دغدغه خاطرات کم میکند و پری برای پریدن دوباره  به تو خواهد داد . اینگونه آغاز کنیم:


  * وظیفه ی اصلی تو آن است که خویشتن حقیقی ات را همچون طوماری باز کنی .

* تو همچنین وظیفه داری به دیگران نیز کمک کنی تا دل و گام های خود را استوار سازند و به عنوان افرادی یکه و بی بدیل پا در راه بگذارند.

* برای تحقق این وظایف ، باید برای دیگران فرصتی فراهم کنی تا آنها نیز بتوانند احساسات خویش را ابراز کنند ، آرزوهاشان را نشانت دهند و رویاهاشان را با تو سهیم شوند .

* بدی را محکوم کن ، اما نه آدمهای بد را . آدم های بد نیز مانند تو انسان اند و در مسیر کامل ساختن خویش تقلا می کنند .

* با سلاح عشق به پیکار بدی ها برو . هر انسانی در طلب بی پایان کشف خویشتن است : این طلب را دوست بدار و محترم بدان .

* هیچوقت فراموش نکن که دنیا زشت نیست ، دنیا تیره و تار نیست ، دنیا ویرانگر نیست ، عمل تهی از عشق آدمی دنیا را به این روز انداخته است .

*تو باید الگو باشی ؛ اما نه الگویی کامل و بی عیب و نقص و دور از دسترس ، بلکه الگویی انسانی و بس انسانی .

انسان بودن ، برترین قله ای ست که می توانی آن را فتح کنی . (( انسانیت ، بام زندگی است .))

* باید توان بخشیدن خویش را داشته باشی ، اگر هنوز خود را پایین تر از کمال می بینی .

* باید بدانی که از دگرگونی گریزی نیست ، و اگر دگرگونی را در مسیر عشق و کشف خویشتن خویش بیندازی ، همواره خوب و مثبت خواهد بود . (( زندگی ، عاشقانه زیستن است . ))

* باید بدانی که برای آموختن ، باید عمل کرد . بودن ، یعنی دست به کاری زدن .

* باید بدانی که نمی توان محبوب همگان شد . محبوب همگان شدن ایده آل است ، اما عملی نیست . چنین ایده آلی در عالم خاکی به دست نمی آید . عالمی دیگر بباید ساخت و از نو ، آدمی . می توانی آلویی شوی رسیده و درشت و آبدار ، اما فراموش نکن هستند کسانی که آلو دوست ندارند .

* باید این را نیز بدانی که اگر بهترین آلوی جهان هستی و محبوب تو آلو دوست ندارد ، توان آن را داری که سیب باشی . اما فراموش نکن که اگر سیب شوی ، بهترین سیب دنیا نیستی . در حالی که می توانی بهترین آلوی دنیا باشی .

* باید بدانی که اگر تصمیم گرفتی سیب باشی ، سیبی در رده ی دوم خواهی شد . زیرا تو اساسا آلو هستی ، نه سیب . بنابراین ، این خطر جود دارد که محبوب تو روزی به دنبال بهترین سیب دنیا بگردد و کسی دیگر را که این ویژگی را دارد انتخاب کند . آنگاه تلاش خواهی کرد که بهترین سیب دنیا باشی ، و این غیر ممکن است . شاید روزی دوباره بکوشی تا بهترین آلوی دنیا باشی ، و این ممکن است .

* حتی اگر همگان تو را دوست ندارند ، تو همگان را دوست بدار . تو دوست نداری که دوست داشته شوی ، تو دوست داری که دوست بداری . مهم آن است که دلی پر مهر داشته باشی .

* هیچ آدمی را طرد نکن ، زیرا تو پاره ای از وجود هر آدمی هستی ، و هر آدمی پاره ای از وجود توست .

تو با طرد یک فرد ، در واقع ، پاره ای از وجود خود را طرد کرده ای .

* اگر همگان را دوست بداری و یکی از آنها عشق تو را پس بزند ، دلیلی برای یاس و سر خوردگی وجود ندارد . او را مقصر ندان . او آمادگی پذیرش عشق تو را نداشته است . تو عشق خود را با قید و شرط ابراز نمی کنی . تو عشق می ورزی ، زیرا موهبت عشق ورزیدن را داری . تو عشق نمی ورزی که در ازای آن محبت دیگران را جلب کنی . تو عشق می ورزی ، زیرا می توانی عشق بورزی . (( عشق ، هدف عشق است . ))

* اگر یک نفر عشق تو را رد کرد ، صدها نفر دیگر پذیرای عشق تو هستند . این گمان که تنها یک عشق درست وجود دارد ، گمانی باطل است . عشق های درست ، متعددند .

 

در آخر این گفتار شاید تا اندازه ای  توان عاشقی  تو را افزایش دهد . زیرا چنانکه بایسته است که بدانی عاشق بودن ، مستلزم ظرافت یک فرزانه ، انعطاف یک کودک ، حساسیت یک هنرمند ، فهم یک فیلسوف ، گشودگی یک قدیس ، بردباری و مدارای یک مومن و آگاهی یک دانشمند است . تمام این ویژگی ها در کسی که عشق را بر میگزیند جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد . هنگام آن است که برخیزی و عاشقانه گام برداری .


لاادری

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۷
معصو مه

کیوسک های تلفن را

جمع کردند

و دوستت دارم ها را

به انبار بردند

با موبایل عشق رد و بدل نمی شود

و دو زاری هیچ کس نمی افتد.

آذر عاصمی

###

دوستت دارم

مثل گرفتن ستاره با مشت

مثل کودکی

مثل احتمال دیدن ستارۀ دنباله دار

مثل میانسالی

مثل امکان وقوعت

مثل مرگ ...

کامران رسول زاده

###

لازم نیست دوستم داشته باشی

چون تو همۀ زن هایی هستی

که همیشه می خواسته ام

به دنیا آمدم که هر شب

همۀ آن مردهایی باشم

که عاشق تو هستند

و دنبالت بیایم.

لئونارد کوهن

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۹
معصو مه

یک دقیقه در کتابخانه‌ی شخصی امبرتو اکو

فرهیختگی اتفاقی نیست...


 

 

 @kafiha

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۲۰
معصو مه

چالش زبان مادری اینجا

متن انتخابی:

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
دئییرم چون سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
از فکر تو شبا خوابم نمیبره
نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم
اینا رو میگم چون نمیتونم بهت برسم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
در هجر تو سیاه و درازند شبا
نمیدونم کجا برم من شبا
قلب منو زخمی کرده شبا
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

یادیما دوشنده آلا گوزلرین
گویده اولدوزلاردان آلام خبرین
نئیله ییم کسیبدیر مندن نظرین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
وقتی چشای رنگیت یادم میافته
تو آسمونا از ستاره‌ها خبرشونو می‌گیرم
چیکار کنم که نظرشو از من بریده
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

آیریلیق دردینی چکمه ین بیلمز
یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز
دئییرلر اینتظار خسته سی اؤلمز
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
درد جدایی رو هر کی نکشه نمیفهمه
پاک نمی‌کنن چشمی که از یارش جدا مونده
میگند بیمار انتظار نمی‌میره
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

نئجه کی ائلیمدن آیری دوشندن
سورار بیربیرینی گوروب بیلندن
حسرتله سیزلار یار داییم بو غمدن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
چطور وقتی دور میشم از ایل و تبار
میپرسم تک تکشونو از خبر دار
زاری می‌کند از حسرت این غم دائما یار
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

ایل لردی اوزاقام آرخام ائلیم دن
بلبلم دوشموشم آیری گولوم دن
جور ایله آییریب شیرین دیلیم دن
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
سالهاست از ایل و تبارم دورم
بلبلم که از گلم دورم
با جفا جدا کرده منو از زبان شیرینم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

اولوبدور بیگانه یاریم_ یولداشیم
غریبه ساییلیر سئوگیم – سیرداشیم
بوجاوان چاقیمدا آغاردیب باشیم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
یار و یاورم بیگانه گشته
عشق و همرازم به سان غریبه گشته
از جوانی مویم سپید گشته
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

منی آغلاداندان گولوش ایسته رم
آیری دوشنیمله گوروش ایسته رم
حصاری ییخماقا یوروش ایسته رم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
از اونی که منو گریونده خنده میخوام
با اونی که جدا افتاده‌ام دیدار میخوام
برا فرو ریختن حصار یورش میخوام
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

سئوگیلیک اولوبدور شانی فرهادین
سئوگی سی هاردادیر، هانی فرهادین
دییه ره ک چیخاجاق جانی فرهادین
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
عاشقی شده شان فرهاد
کجاست معشوق فرهاد
موقع گفتنش در میاد جون فرهاد
جدایی، جدایی، امان از جدایی
 از هر دردی بدتر جدایی

 

سه اجرای مختلف:


 

 


 

 

 


 

 

دکلمه من:

 


 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۸
معصو مه

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۷
معصو مه