زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۶
معصو مه

...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۶
معصو مه

بدبختی یعنی نوشتن به نظرت مسخره بیاد... جناب Ove  جای شما خالی... :/

+ نظر به جنبش پیشنهادی Ove تصمیم گرفتم ترجمه با گرایش ادبی و نقد اجتماعی بر مبنای روایتی از اتفاقات روزانه رستوران رو قبول کنم. ابتدا به ساکن سعی کردم یکی دو تا مطلب آزمایشی بنویسم. ذهنم خاطر نشان شد این راه ها رو رفتیم و برگشتیم. پس بیخیال گفتنی از جنس بیخیال گفتن علیرضا در ذهنم تداعی شد و نتیجه اینکه بدبختی یعنی نوشتن به نظرت مسخره بیاد...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۵
معصو مه

ما دایناسورها

این‌گونه زاده شده‌ایم
در این وضعیت
وقتی صورت‌های گچی لبخند می‌زنند
وقتی بانوی مرگ می‌خندد
وقتی آسانسورها خراب می‌شوند
وقتی دورنماهای سیاسی محو می‌شوند
وقتی کارگر سوپرمارکت مدرک دانشگاهی دارد
وقتی ماهی نفت‌آلود طعمه‌ی نفتی‌اش را تف می‌کند
وقتی خورشید چهره پنهان کرده
ما
این‌گونه زاده شده‌ایم
در این
در این جنگ‌‌های دیوانه‌وار حساب‌شده
در منظره‌ی پنجره‌های شکسته‌ی کارخانه‌های خلاء
در می‌خانه‌هایی که کسی با کسی حرف نمی‌زند
در دعواهایی که به چاقو و اسلحه‌کشی ختم می‌شوند
درش زاده شده‌ایم
در بیمارستان‌هایی که آنقدر گران‌اند که مُردن ارزان‌تر تمام می‌شود
در پیش وکلایی که این‌قدر دستمزدشان بالاست که محکومیت به‌صرفه‌تر است
در مملکتی که زندان‌ها پُرند و دیوانه‌خانه‌ها تعطیل
در جایی که توده‌ها یک مشت احمق را تبدیل می‌کنند به قهرمانان ثروتمند
درش زاده شده‌ایم
میانش راه می‌رویم و زندگی می‌کنیم
به خاطرش می‌میریم
به‌خاطرش لال شده‌ایم
اخته
هرز
عاق شده‌ایم
به خاطر این
به‌وسیله‌اش خر شده‌ایم
وسیله‌اش شده‌ایم
روی‌مان شاشیده
مریض و دیوانه‌مان کرده
خشن‌مان کرده
بی‌رحم‌مان کرده
قلب سیاه شده
انگشت‌ها سمت گلو می‌روند
سمت تفنگ
سمت چاقو
سمت بمب
انگشت‌ها سوی خدای بی مسئولیت دراز می‌شوند
انگشت‌ها سوی بطری می‌روند
سوی قرص
سوی گَرد
ما درون این مهلکیِ غم‌بار زاده شده‌ایم
ما درون دولتی به دنیا آمده‌ایم شصت سال مقروض
که به زودی از پس پرداخت بهره‌ی قرضش هم برنخواهد آمد
و بانک‌ها خواهند سوخت
پول بی‌ارزش خواهد شد
در خیابان‌ها جنایت خواهد شد بی عقوبت
تفنگ خواهد بود و اوباش
زمین بی‌ارزش می‌شود و غذا سرمایه
بمب اتمی در دسترس بسیاری خواهد بود
انفجارها دائم زمین را خواهند لرزاند
ربات-آدم‌های رادیواکتیو به دنبال هم راه خواهند افتاد
پول‌دارها و خواص از ایستگاه‌های فضایی نظاره خواهند کرد
دوزخ دانته بیشتر شبیه زمین بازی بچه‌ها به نظر خواهد آمد
خورشید پنهان می‌شود و همیشه شب خواهد بود
درختان خواهند مرد
تمام گیاهان خواهند مرد
آدم‌های رادیواکتیو گوشت آدم‌های رادیواکتیو را خواهند خورد
دریا مسموم خواهد شد
دریاچه‌ها و رودها ناپدید خواهند شد
باران حکم طلا پیدا خواهد کرد
اجساد انسان و حیوان در باد سیاه خواهد پوسید
آن معدود بازمانده هم اسیر بیماری‌های جدید هولناک خواهند شد
ایستگاه‌های فضایی مشمول فرسودگی می‌شوند و نابودی
منابع تمام می‌شوند
نتیجه‌ی طبیعی فساد عمومی
و سپس زیباترین سکوت فرا خواهد رسید
سکوتی ناشنیده
از آن زاده خواهد شد
خورشید هنوز در پرده
در انتظار فصل بعدی‌.

چارلز بوکفسکی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
معصو مه

یکی از سیاهچاله های زندگی اون وقتیه که خستگی و نتونستن آدم رو بگذارن به حساب بی مهری و بی توجهی... حتی اگر به اندازه ی تمام ثانیه های عمرشون بهشون خوبی کرده باشی...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
معصو مه

پناهجوی شبم آفتاب می خواهم
چقدر تشنه بمانم؟ شراب می خواهم!

حساب کن چقدر غم به این و آن دادی
ولی من از تو غم بی حساب می خواهم

سوال هستی من از تو نیست غیر از عشق
سوال کرده ام و یک جواب می خواهم

چه کار با دل من کرده ای که بی عشقت
نه لب به نان زده حتی نه آب می خواهم

برای من اگر این بار هدیه آوردی
دوشاخه گل وسط یک کتاب می خواهم

به آسمان برو ای آه! ای دعای نجات!
که مثل قبل تو را مستجاب می خواهم
معین اصغری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۸
معصو مه

دلتنگی...
زخمِ ظریفِ عقربه در من بود.
وقتی که دایره کامل شد
معماریِ بیابان
همراه با روایتِ عقربه تکرار شد
من با خیال و عقربه مخلوط بودم
و عقربه
بر رویِ یک بیابان
بیابانِ دیگری می‌ساخت.

یدالله رویایی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۷
معصو مه


 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۴
معصو مه


ندانم با که می باید در این ویرانه جوشیدن
به هر محفل که ره بردم،
چو شمعم سوخت، تنهایی...
بیدل دهلوی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۷
معصو مه

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۶
معصو مه

یه دی-جی لازم داریم اتفاقات سخت و غمگین زندگیمونو بزاره کنار هم با ریمیکس و تنظیم جدید یه اتفاق شاد بسازه برامون...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۰
معصو مه

دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .




یک سوسک با خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
معصو مه
گفتم اینان به عشق می آشوبند
سنگ است که بر آینه ام می کوبند
لبخند زد و سری تکان داد و گفت
تنها تو بدی تمام مردم خوبند
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۴:۵۶
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۷
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۱
معصو مه

تا روح بشر به چنگ زر زندانی ست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ، دریغ . . .
درهیچ کجا برای مردن جا نیست ؟

کارو دِردِریان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۷
معصو مه

از آسمان به کجا آمدم خدا؟ بنویس
از آن دقیقه ی اول، از ابتدا بنویس

چطور شد که پدر اشتباه فاحش کرد؟
و سیب، وسوسه شد دست بر قضا؟ بنویس

گناه سیب خوری با پدر، قبول، ولی
برای عذر گناهش خودت بیا بنویس -

زمینه ساز گناه پدر خودت بودی
بهشت و تابلوی ممنوع؟ ها، چرا؟ بنویس

«هُوَ حریصُ الی ما مُنِع» کلام تو نیست؟
تو نقطه ضعفِ پدر داشتی خدا، بنویس -

تراژدی غم انگیزِ سیب، بازی بود
که بار عشق بیفتد به دوش ما، بنویس

من از گناه پدر شاکی ام، به ما بد کرد
حسابِ ما و پدر را جدا جدا بنویس

محمدحسین ملکیان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۵
معصو مه

تمام قصه ام این است "نسیه جان کندن"
چه نقدها که ندارم به داستان خودم...

ستاره ای شده ام سر به زیر روی زمین
کسی مرا بفرستد به کهکشان خودم


غریبه ای شده ام بین دوستان خودم
که یک ستاره ندارم در آسمان خودم
چقدر زود مرا راهی زمین کرده
نیافریده مرا وصله ی زمان خودم
تمام قصه ام این است "نسیه جان کندن"
چه نقدها که ندارم به داستان خودم...
"همه قبیله ی من عالمان دین بودند"
زبانه می کشد آتش ز دودمان خودم
عسل برای من از دست دیگران زهر است
چه شربتی است همان جام شوکران خودم
ستاره ای شده ام سر به زیر روی زمین
کسی مرا بفرستد به کهکشان خودم
امیر تیموری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۲:۳۲
معصو مه

دو بیتی...

دریاب همین خلوت رویایی را
این لحظه شیرین شکیبایی را
یاران همه رفتند ولی باکی نیست
از دست نداده‌ایم تنهایی را



سرگرم مناجاتم و سرمست امشب
از هرکه جز او کشیده‌ام دست امشب
دیر آمده‌ای رفیق ! دیر آمده‌ای
تنهایی من سرش شلوغ است امشب




جان رفته ولی زخم جفایت نرود
تاثیر طلسم چشم‌هایت نرود
فرشی زدل شکسته انداخته‌ام
آهسته بیا شیشه به پایت نرود
میلاد عرفان‌پور

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۲:۲۲
معصو مه