زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۳۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

غم انگیز و بی روح ، لبریز اندوه
نگاه تو خورشید تنگ غروب است









اگر چه دلت عشق را در به رو بست
صدا کن مرا که صدای تو خوب است
خدا روزی از روزهای قشنگش
دلم را گرفت و به یک تار مو بست
همان لحظه بغضی شبیه صدایت
به طرزی غم انگیز راه بر گلو بست
غم انگیز و بی روح ، لبریز اندوه
نگاه تو خورشید تنگ غروب است
اگر چه دلت لحظه ای پیش من نیست
و معجونی از آهن و سنگ و چوب است
نباید بپرسم ولی بی خیالش
عزیزم چرا اینقـَـدَر عشق خوب است ؟

علی‌اکبر یاغی‌تبار

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۶
معصو مه

می چکد قطره قطره تدبیرم
روی میز کثیف تحریرم
لای کاغذ مچاله ها له شد
خط خطی های ذهن درگیرم

می نویسم تمام خویشم را
توی یک متن مضحک غمگین
مثل حرکات دلقکی قوزی
روی سن با شمایلی رنگین

خسته از جمله های تکراری
خسته از (روزها چه غمگینند)
توی شهری که چشم ها سردند
کورهایش چقدر خوش بینند!

مثل دل کورهای روشنفکر
حال و روز مزخرفی دارم
پشت جلب توجهی غمگین
مثلا یأس فلسفی دارم

لای قانون علیت گیجم
علت اینکه واقعا بودم
کاش هرگز نبسته بود آنشب
حجم آن نطفه ای که من بودم!

میز می زد مدام توی سرم
اینکه بودن برای چه؟چه؟چه بود؟
ومن امروز فکر می کردم
پشت سردرد های نیچه چه بود؟

انتحاری ضمیمه خواهد شد
لای پرونده ای که من دارم
من خودم یک گناه هستم که
سعی در تبرئه شدن دارم

تبرئه توی دادگاهی که
هیچ کس جز خدات شاهد نیست
شاهدی که مقصر عینیست
به خدا اعتراض وارد نیست...؟!
از : زنده یاد ساناز بهشتی

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۱۵
معصو مه

کلمات را راهی کرده ام
که به دیدار ِ تو بیایند
با بوی نارنج ها و آلو ها ،
کلمات را راهی کرده ام
با غلظتی که شربت ِ پرتقالت را می خوری

...

اما تو
اما تو
از برابرم می گذری
چون آهوی ِ تشنه که در آب ِ برکه
زیبایی خود را
نمی بیند.

آبان صابری

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۴
معصو مه

دریافت



http://bayanbox.ir/info/9205457040755465865/4-5958550735539929962


+ نمیدونم چرا گزینه درج مدیا غیر فعاله.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۰
معصو مه
ساعت مهلک ترین ابداع بشر است...
شکنجه گرترین...
جانگیرتر از سم و بمب...
وقتی ثانیه ثانیه اندوه چون سال میگذرد...
معصومه
۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۳
معصو مه
...
..."دلتنـگی"
هرگز بهانهِ خوبی برای تکرار یک "اشتباه" نیست...! ...
آنا گاوالدا
۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۷
معصو مه

انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر
بی جمله ماند سطر سفید من این سفر
می خواستم تو را بنویسم ولی چه حیف
انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر
انگشت ها ورق زده بودند صفحه را
از چشم های پر هیجانم حریص تر

در نسخه های بابل و پارت آمده ست که:
روح زنی ست در تن پرسه پولیس تر
در نسخه های خطّی کلکته مثل رمز
نام تو آمده ست به نثری سلیس تر
در نسخه های کهنه ی بیروت مثل شعر
با ذهن شاعرانه ی مردم انیس تر
در نسخه های مصر زن دیگری نبود
غیر از تو که به نیل تنت خیس و گیس تر

ونگوگ کشیده بود زنی را که چشم هاش
می ریخت روی خاطره از آب خیس تر
موسیقی غلیظ تو در نسخه ی جدید
می آید از گلوی من و ونجلیس تر

انگشت ها خسیس شدند و هنوز هم
کاغذ سفید بود و لب خودنویس تر

مجتبی صادقی

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۳
معصو مه

 باران بهار و کوچه ی تر نو نیست؟! 

یا باغ ز نسترن معطر نو نیست؟! 

نفرین به زمانه ای که در آن انگار

هر سال پس از دوهفته دیگر نو نیست...

سعید ربیعی

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۱
معصو مه

زل زدیم به در و دیوار !

دوستت دارم ها را فریاد نزدیم !

پنجره ها را بستیم !

بوسه ها را، پنهان کردیم زیر تخت !

و هیچ نگفتیم...

اینگونه بود که 

یک شب 

عشق خوابید،

و بیدار نشد دیگر...! 

بهنام محبی فر

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۶
معصو مه
من وطن پرست نیستم. هیچ عرق و تعصبی نسبت به هیچی ندارم. علقه و وابستگی ندارم.
ولی یه چیزی میدونم اونم اینه که همه انسان هستن. و تفاوتشون با هر موجود دیگه ای چیزی به اسم تفکره.
میدونم همه رو همه مون میدونیم. ولی متاسفانه فقط میدونیم. در عمل شکر خدا همه خودشونو خدا میدونن و معمولا در حد انسان کسی خودش رو ملزم به عمل به تفکرات نمیدونه.
میگه اگه میخوای یکی رو بشناسی باهاش سفر برو. چون فقط توو لحظه های خصوصیه یک انسانه که میتونی بشناسیش. و متاسفانه از بد روزگار ما با لحظه های خصوصی میلیون میلیون آدم سروکار داریم.
اون موقعی که خسته و گرسنه از راه میرسن. و حتی خدا رو بنده نیستن. تازه چون میخوان پول هم بدن پس از خدا هم بالاترن.
و از بد روزگار چون همه چی گرونه و غذا گرون تموم میشه که دیگه چشمتون روز بد نبینه.
زاویه دیگه قضیه اینه که ما هیچ جا هیچ جور تبلیغاتی نداریم. بقیه رستوران ها از ورودی شهر و تمام صفحات تبلیغاتیه یک برگ و دوبرگی همه جوره معرفی دارن. ولی تبلیغات ما فقط سینه به سینه است. هر کی خورده معرفی کرده و الی آخر. یعنی هیچ کس از طرف ما دعوت نشده بیاد. لطف دارن تشریف میارن.


ولی بدبختی اونجاییه که به بهونه پول دادن از هر چی فرهنگ و ادب و تربیت هست چشم میپوشن و اونچه از بی ادبی و بی نزاکتی هست زین میکنن و می تازن و تمام عرصه های ادب و فرهنگ رو یک تنه جابجا می کنن.
هیچ چیز این همه بی مبالاتی و بی توجهی رو توجیه نمی کنه.

نتیجه اینکه این سرا هر چه ویران تر سزاوارتر.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۱
معصو مه

خیلی معمولی و خیلی قدیمی. اما دوست داشتنیه برام. 

ساز مخالف. مجتبی کبیری. نوشتم که اونایی که دوست ندارن گوش ندن. 



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۸
معصو مه

کلمات مدام رژه میرن تا شب صبح میشه. گفتم از اوضاع بلبشوی فرهنگ اجتماعی و اقتصادی مینویسم. اما از نوشتنش چه فایده؟؟* اگه همه نویسنده ها اندازه ی من خودسانسور بودن انقد کتاب چاپ نمیشد که کاغذ هم به دغدغه تبدیل بشه. 

در خلاصه ی هر آنچه که باید میگفتم همین بس که:

درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است. 


*: وقتی که چشم های کسی می کُشد تو را/ چاقوی دسته نقره ی زنجان چه فایده؟!!!


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۳۴
معصو مه

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند
تو را به ترانه‌ها بخشیدم
با من نمان!
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد.

شمس لنگرودی



۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۰
معصو مه

درس خواندن چقدر غمگین است
بغض در متن انگلیسی که…
درک مفهوم های بی معنی
خواندن صفحه های خیسی که…

درس خواندن چقدر دلگیر است
در اتاقی که از تو خسته شده
گوش دادن به تیک تاک زمان
زل زدن به کتاب بسته شده

حمل کپسول کوچکی با خود
زنده ماندن به زور اکسی‍ژن
اشتباهی همیشگی در تو
جا به جایی مضحک یک ژن

ارتباطی همیشگی با مرگ
خشکی سرفه های گاه به گاه
بی دویدن نفس نفس در خود
وحشت از پله های دانشگاه

شرمگین از حضور از بودن
از نگاه ترحم آمیز ِ …
ترس از عشق و دل سپردن ها
زنده ماندن بدون انگیزه

سرنوشتم لطیفه ی تلخی ست
اشتباهی که اتفاقی شد
بین خط های عشق و زندگی ام
مرگ من نقطه ی تلاقی شد
ساناز بهشتی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۲
معصو مه

بنویس و هراس مدار

از آن که غلط می‌افتد.

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می‌نویسد و پاک می‌کند

و ما هنوز زنده‌ایم

در انتظار پاک شدن

و بر خود می‌لرزیم!

شمس لنگرودی

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۱
معصو مه

باران گرفت نم‌نم و نو شد نوای تو

دست بهار می‌بردم پا به پای تو


گل کرد ذوق چتر و دلش بازتر شد و

چک‌چک نوشت با نوت باران برای تو


پژواک گام و کوچه و باران شنیدنی است

زیباتر از ترانه‌ی این‌ها، صدای تو


یادش بخیر! شنبه‌ی عشقی که جمعه شد

تقویم دم گرفت مرا در عزای تو


مفعول فاعلات دلت را شکست شعر

سنگی شدم، به آینه‌ی های‌های تو


باران، پس از تو چتر مرا لال لال خواست

چتری شکسته‌ام که ندارد نوای تو


من شمعی‌ام که بی‌تو مجوّز گرفته است

پروانه را عزیز بدارد به جای تو


بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من

بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟

سیدوحید سمنانی

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۸
معصو مه

بی تو نه بهار و رنگ و بویی دارم

نه سیزده و سبزه و جویی دارم


تنها غم تو سراغ من آمده است

من پیش غمت چه آبرویی دارم.

ثریا صفری

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۰
معصو مه
«سیزده بدر»
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این
واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از
کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند
و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش
نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و
ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و
ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را
برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را
بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این
روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار
است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون
نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و
رستاخیز بهار همراه است...

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۴
معصو مه

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را

گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را

پرنده ای که به نام تو بود از لب من

پرید و برد به همراه خود نگاهم را

رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی

به هرم صاعقه ای بال مرغ آهم را

بهار را به تمامی ندیده غارت کرد

سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را

مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود

که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش

کمین گرفته و بر بسته بود راهم را

تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم

که می دهم همه تاوان اشتباهم را

حسین منزوی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۷
معصو مه
اصلا رابطه ها مثل کش عمل می کنن.
هر چقدر هم قدم قدم و با سیاست و با احتیاط و با هزار فلان و بهمان عمل کنی باز مثل کش یه جوری می خورن توو "صوفت" احساست که سر نهادن به هیچ بیابان بی آب و علفی مرتفع کننده ی حس درد و بدبختیش نیست.


............................................................


مکان: باشگاه لاغری- داخلی
زمان: روزی روزگاری
مربی: چشاتو بستی؟
خانومه: چشامو؟!!!
مربی: آره. چشاتو ببند.
خانومه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دست به کمر چشماشو میبنده).
مربی با یه حرص خاصی نوار های کشی ای که دست خانومه هست رو ازش میگیره...
مربی: نمی گم چشاتو ببند. میگم چشاتو ببند (فی الواقع منظورش کش بوده).


بی ربط نوشت بود.
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۳
معصو مه

دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم

یواش!  دست نزن شیشه ام ترک دارم

چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است

که بر صداقت آیینه نیز شک دارم

رفیق! بار غریبی به دوش من مانده

که احتیاج به یک دوست، یک کمک دارم

صدا زدم که به من در قبال سکه ی زخم

چه می دهید؟ یکی گفت: من نمک دارم!

من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت

خوشم به اینکه غمی با تو مشترک دارم

علیرضا دهرویه 


 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۳
معصو مه

تا دور باشد از تن بکرت گزندها
آمیخته است نوش تو با نیشخندها

ای «مه لقا» ی عصر مدرنیته! مانده‌اند،
در حلّ پیچ زلف تو اندیشمندها

تا چشم بد به تو نرسد، دود کرده است
جنگل برای برکه‌ی چشمت سپندها

آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری‌ات با کمندها

شیرین لب! از طواف تنت دل نمی‌کنند
مثل مگس که از حرم حبه ‌قندها

غزاله! گاه پشت سرت را نگاه کن
در حسرت تواند تمام سمندها

وقتی گل از تمشک لبت باز می‌شود،
افسرده می‌شوند تمام لوندها

«گویند حرف عشق نگویید و نشنوید»
در گوش ما نمی‌رود این پند و مندها

ما نیز عاشقیم و سرافکنده پیش عقل
اینها همه فدای سرِ قدبلندها

علیرضا بدیع

با صدای پریا کشفی

 

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۵
معصو مه

آن وقتها که ماه بلوری ظریف بود
پایم هزار کوچهء شب را حریف بود
بانوی قدبلند بهاری که می رسید
یک صندلی نقره برایش ردیف بود

با هر تکان ِ پیرهن سنگ دوزی اش
عطر بنفشه رنگ شب عید می وزید
آوازهای خیس سرانگشتهای او
هی قطره قطره بر سر هر کوچه می چکید

بارانی از ستاره و صبح و سلام را
در جیبهای خستهء این عابران خیس...
از برکه های روشن چشمان آبی اش
می ریخت بر زمین، کمی از آسمان خیس

بر قله های برف ِ تنش، آفتاب داغ
روی حریر پیرهنش گل دمیده بود
شور تلاطمی که در امواج می گرفت
از چین گیسوان طلایش رسیده بود

ما بچه های کوچهء دریا ندیده هم
از مرزهای سنگی شب می گریختیم
از صخره های سبز خزر تا خلیج سرخ
در مشتهای کوچکمان عشق ریختیم

دنیا بزرگتر شد و ما هی بزرگتر...
چندین بهار آمد و چندین بهار رفت
آن شوق کودکانهء اردیبهشت ماه
از خنده های زخمی ما بی قرار رفت

ما لحظه های سیب و سه تار و ستاره را
در هفت سین خاطره ها جا گذاشتیم
در غرفه های ظلمت شب منزوی شدیم
خود را میان فاجعه تنها گذاشتیم

اکنون بخواب! همنفس کودکی بخواب!
ما سالهاست یکسره بر باد رفته ایم
ما بچه های کوچهء دیروز نیستیم
نوروزهای کوچک ِ از یاد رفته ایم...
مژگان عباسلو




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱
معصو مه

بیشتر برا موسیقیش 

متنش خیلی مرتبط نیست


 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۲
معصو مه

اندکی شکر در قهوه ریزم
شاید سرنوشتم شیرین شود
پنهانی مهره های فالگیر را
جابجا میکنم
شاید خوشی برایم نمایان شود
پیش روی ابر های آسمان
بارانی میشوم
شاید از سر دلسوزی
ستاره بختم را
از بندشان رها کنند
پاک میکنم مزار حافظ را
با اشک هایم
شاید با نمک
شعر من شیرین شود
استخاره گیرم
بر استخاره خود
شاید استخاره روزگارم
دلنشین شود



شاعر:؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۶
معصو مه

سلام ای که حضورت مرا محال شده
همیشه مصرع اول-همی-هَـ-لال شده
مرا برای دلت دار میزنی لطفا؟
مگر جواب بگیرد دلِ زغال شده
ببخش زندگیم را ، بزرگواری کن
ببخش زندگی ِ این سگ ِ حلال شده
هنوز میشود از چشمهات زنده شوم؟
به راز میوه ی ممنوعه های ِ کال شده
---
تو افتخار بده ابر میشوم گاهی
مگر نه اینکه تو رنگین کمان نمیخواهی؟
مگر نه اینکه هنوز از تو میشود رد شد؟
شبیه ِ باتلاق های ِ نا زلال شده
---
هنوز نیّت ِ هر روز عصر ِمن هستی
میان ِمعنی ِاین قهوه های ِفال شده
تو ناخدای ِمنی؟ یا خدای ِمن؟ یا که...؟
من ِ فلک زده ی پیر ِدست مال شدهـ
ــ به آرزوی ِنگاهت هنوز میمیرم
و مرگ. آخر ِ این شرقی ِ شمال شده


شاعر: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۶
معصو مه

برای من کمی از دست هایت را بفرست
حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند
همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن

...

همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
چقدر کم است
حافظ موسوی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۲
معصو مه

خدایا از تو سپاسگزارم که به خلق خود اعتماد بنفسی فراتر از جام جهانی حتی لالیگا عطا کرده ای. شکایتی ندارم اگر ذره ای از آن در من نیست. حتمن آن زمان که خلق در پی کسب اعتماد بنفس بودند ما ظرفیت خود برای تحمل اعتماد بنفس های میل کننده به بینهایت یا گرایش اعتماد به سقف را افزایش می داده ایم. اعتماد بنفس هایشان مستدام...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۴
معصو مه

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ..
نغمه‌ای زمزمه می‌شود
کسی از تو می‌پرسد
خاطره‌ای جان می‌گیرد !
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول ...
شایدم کمی بیشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ..
نیکی‌ فیروزکوهی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۴
معصو مه

آدم چقدر خالی ست از خودش...

                            وقتی پُر است،

از یادِ کسی...!

معصومه صابر

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۹
معصو مه

تنت،

زندگی‌ام را پُر می‌کند،

چون خنده‌ات

که دیوارهای تاریکِ غمگین را دور می‌کند. 

کلماتت،

تنهاییِ کور را در هم می‌شکند.

اگر دهانِ جاودانه‌ات را به من ببخشی،

تا ابد ریشه‌های وجودم را از او خواهم نوشید.

نمی‌دانی،

که چه میزان زندگی،

از نزدیکیِ تنت بیرون می‌کشم، 

و چه اندازه دوری‌ات،

مرا از خود دور می‌کند،

و به سایه بدلم می‌سازد.

ای نور و قدرت!

همچون مشعلی فروزان،

در مرکزِ جهانی.

هرگز مرو.

حرکاتِ ژرفِ حضورت،

تنها قانون‌های من‌اند.

باقی‌ام بدار.

مرزهای وجودم باش.

تا من انعکاس شادی‌ای باشم،

که تو به من دادی.

خوزه آنخل بالنته

ترجنه: مهیار مظلومی

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۴
معصو مه

نو لطفی و کهنه لطف دیگر دارد

پس کهنهء نو لطف مکرّر دارد

زینروست که نوروز کهنسال هنوز

هر سال طراوتی فزونتر دارد

قنبرعلی رودگر

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۹
معصو مه