زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۲۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

خب روزه باشیم... درد و شعر جای خودشه...


امشب بیاتِ ترک چه بیداد می کند
مرغی اسیر ناله یِ آزاد می کند

حرفی نهفته گفت و عیان شد که هر که هست
بیدادِ دیده است که بیداد می کند

چون من دلش گرفته و در تنگنایِ دام
آتش گرفته ای است که فریاد می کند

بی آشیان چو عارف و بی خانمان چو من
"نفرین به خانواده یِ صیاد می کند

دیدم که با گشودنِ پیچی زِ رادیو
شیرین هنوز ناز به فرهاد می کند

هرکه ست خانه اش آباد باد، "امید"
اشکِ مرا به آمدن امداد می کند

امشب بیاتِ ترک به ترکان کنایه زد
تُرکِ من! از تو باز دلم یاد می کند!

مهدی اخوان ثالث



+برای دیشب...


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۹
معصو مه

سپاس بار خدایی که شکر نعمت او

هزار سال کم از حق او بود یک دم

خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست

به حکم آنکه همش دوست می‌نهد مرهم

شب فراق به روز وصال حامله بود

الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم

خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند

که جز حدیث نمی‌ماند از بنی‌آدم

سعدی


امروز رو هم مجددا برای مریضا دعا کنیم...

امَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ...

آیا [جز خدا] کیست که دعاى مضطرّ [ناچار ]را به اجابت رساند...

حاجت روا باشید...


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۰
معصو مه

گاهی از سهل و ممتنع بودن این زندگی کلافه می شم .

روزا می گذرن . خوب یا بد .

خدا هست . من هستم . تو هستی . او هست . و افعال زندگی همه در حال صرف شدن هستن . هیچ چیز حتی برای لحظه ای در سکون نیست .

گاهی می شه یک جمله رو نقطه نقطه در لفافه پیچید و مجبور کرد افراد رو تا از کنار هم گذاشتن نقطه ها به اشکال حروف و جملات برسن (مهندسی طور) و گاهی می شه روون تر از آب یک جمله رو ادا کرد .

نه می شه دائم شاد بود نه می شه دائم غمگین بود . وسط گریه می خندی و وسط خنده گریه می کنی .

و همه ی اینها ناشی از اینه که ما مجنون یک وجودیم . او قائم به ذاته و ما قائم به او . گفته خودتون رو بشناسین تا منو بشناسین . گفته حب و عشق فقط مال منه . همش رو راست گفته . اما مگه نه اینکه مجنون شده باشم . مجنون زمینیایی که خودش آفریده . می خوام دوست داشته باشم . نمی خواد هم بندازه تو جهنم تا خیالش راحت شه . بزرگ نشدم هنوز و عشقام همون عشقای کوچیک زمینیه . هنوز گناهکارم . و هنوز می دونم می تونه توبه ام رو قبول کنه .



+بیربط نوشت: بادبادک هر چقدر هم بتونه دورتر پرواز کنه باز دلش پیش کسیه که اونو ساخته.


معصومه

دستنوشته ای از  خیلی سال های دور

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰
معصو مه
برنامه اش رو دوست ندارم و اصلا تلویزیون نمیبینم کجا مونده ماه عسل...
ولی این دو تا کار شنیدنی هستن.


بهنام بانی- ماه عسل:





مسیح- آرش ای پی- ماه عسل:





۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۱
معصو مه

همواره معتقد بودم،  برای خدا عشق (❤️)، بسیار بیشتر از ایمان ارزش دارد!

گابریل گارسیا مارکز


می‌شود ساده از این عالم و ما فیهِ بُرید 
ولی از عشق تو هرگز، نتوان دست کشید 

چه کنم، دست خودم نیست، دلم می‌گوید   
ابرم و مقصد من: باد به هر سو که وزید 

با تو ای نقطه‌ی اوج همه‌ی رویاهام
می‌توان ساده به آن گمشده‌ی خویش، رسید 

زلف تو مثنوی و چشم تو مانند غزل
نگه‌ات: نثر روان و تن تو: شعر سپید 

نسبتش داد به خیام و به باباطاهر
چار مصراعی مژگان تو را هر که شنید   

شاه‌بیت غزل روی تو: ابروهایت 
دهن کوچکت : «ایجاز» در اشعار سپید 

با نسیم نَفَست این دل من می‌لرزد
عشق طوفانی تو، می‌شکند شاخه‌ی بید 

بی‌تو در یأس زمستانی خود می‌پوسم
آه ای فصل شکوفایی گل‌های امید

آخرش قفل طلسم دل تو می‌شکنم
می‌روم بشکنم آن شاخ سر دیو سفید 

زخمی و خسته ولی فاتح و سرمست غرور
باز می‌گردم و در دست من آن «شاه‌کلید»
علی محمد محمدی
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۱
معصو مه

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

...

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان باد صبا کرد

...
حافظ

ملتمسین دعا رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...

التماس دعا...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۲۳
معصو مه

امروز رو برای مریضا دعا کنیم...

امَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ...

آیا [جز خدا] کیست که دعاى مضطرّ [ناچار ]را به اجابت رساند...

حاجت روا باشید...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۵
معصو مه

مناجات های دلدادگیتان در درگاه یکتای بی همتا مقبول...



ملتمسین دعا رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...

التماس دعا...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۱۵
معصو مه

دلم شکسته و گفتی دلت اگر دل بود

نمی­شکست، ولی خلقت من از گل بود

 

شکسته­ ایم و به روی کسی نیاوردیم

نماز صبح مسافر همیشه کامل بود

 

رساله­ ای شده­ ام لب به لب فقط تحریم

که عمر آیه­ ی توضیح این مسایل بود

 

نهنگ من تو که آب از سرت گذشته چرا

دوباره پیکره ­ات روی دست ساحل بود؟

 

دلم شبیه مدّرس گرفته از اندوه

کسی که رأی خودش هم به خویش باطل بود

 

به راه راست نخوانم که قبله در تهران

به روی قبله نماها همیشه مایل بود

سید سعید آقا سید محمد صاحب علم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۸
معصو مه

همین امروز رسیده ام

چمدانم اما

از روز افتتاح هتل انگار

روی همین تخت بوده است

همین طور نیمه باز

مثل دهان ماهی مرده بر کف قایق.


امشب هم از تی - وی

انتظاری نمی توان داشت

چتربازهای ارتشی بدبیار

در کانال 68 مرده به زمین می رسند

و دامن سفید مرلین مونرو در کانال 54

برای صدمین بار بالا می رود

در ملاء عام .


در بالکن روبرو

مردی که نمی بیند مرا

گره کرواتش را شل می کند

و لیوان خیس و خنکی را

می چسباند به پیشانی ی ملتهبش

آنسوی تر زنی که قطعن

زمانی دلبر او بوده است

و امشب همسر اوست

شش دانگ حواسش را

سپرده است به یک دست کارت پستال محلی

و تمبرهای کوچکی    که با زبان گرمش

خیس و چسبناک می شوند

(مثل پیراهن من از سر شب)


چراغ بالکن های دیگر خاموش است


استخر در نور فیروزه ای اش

بی وسوسه می درخشد


رستوران دلگیر و بی مشتری است 


و هوا آنقدر تلخ

که بدون مزه پایین نمی رود از گلو


هتل   خوابی به قمار می ماند

شب های برد دارد

و شب های باخت

و شب ِ پاکباخته ای مثل امشب که فقط بر پیشخوان ِ بار

می توان از پا درآوردَش.

عباس صفاری



۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۸
معصو مه





برای آرامش روح درگذشتگان دعا کنیم...
دلتنگی ها بی پایانند...
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۰
معصو مه

اردیبهشت بود و هوای بهشت بود موج نسیم مخملی و رقص برگها
من بودم و تو بودی و ابری که گاهگاه میریخت روی زلف تو نقل تگرگها 

گرد من و تو غیر عروس شکوفه ها ابریشم لطیف هوای بهار بود
از دولت نسیم لطیفی که می وزید برباغ سینه تو گل بیشمار بود

بسیار نسترن که به همراه رقص باد چون پولکی درشت به موی تو مینشست
پروانه ای سپید سبکبال و بوسه خواه بر جای گل به گلبن روی تو مینشست 

دست سپیدونرم تو میخاست با نیاز تا عاشقانه دست درآرم به گردنت 
چشمان کام جوی تو میگفت با نگاه تا من به شوق سر بگذارم به دامنت

آن شوروعشق و مستی مارا درآن بهار هرگز پرندگان بهاری نداشتند
ازبس حساب بوسه فزون از شماره بود لبها توان بوسه شماری نداشتند

اردیبهشت آمدو در ذهن خسته ام آن لحظه های رفته به یاد تو جان گرفت
نام تو در حضور کسان بر لبم شکفت الماس اشک پرده ز راز نهان گرفت 

زان روزهای خوب خدا ماهها گذشت رفتی ولی امید تو با جان سرشته است
یاد ترا چگونه ز خاطر برم که عشق نامت به برگ برگ درختان نوشته است

در هر بهار با نگه جستجو گرم می جویمت میان گل و رقص برگ ها
من مانده ام بیاد تو در باغ خاطرات گریان میان خنده نقل تگرگ ها

آن کوچه باغ ونسترن و مخمل نسیم با هر بهار هست ولیکن تو نیستی
اردیبهشت هست هوای بهشت هست گل بیشمار هست ولیکن تو نیستی

ای وای ای دریغ که چون اسب بادپای آن عشق ها و زمزمه ها با زمان گذشت
با یک جهان فسوس ازاین عمر پر شتاب بی اختیار این سخنم بر زبان گذشت

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش بشنو زمن که با تو بگویم چسان گذشت
یکروزصرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
مهدی سهیلی

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۳
معصو مه
من دوزخـــم اجازه ندارم بهشـــــت را...
بگــذار تلــخ گریه کنــم سرنوشــت را...
من دوزخم مرا به جهان تو راه نیست
زیبا کجــای قصـه پذیرفته زشــــت را؟
چشم مرا بگیر که این آبشــــار سرخ-
لایق نبـــــود سبـــزی اردیبهـــشت را
بـا مــن دلــی بــرای تپیــدن نیافــریــد
جای دلم گذاشته یک مشت خشت را
می خواستم کمی به تو نزدیکتر شوم...
مـن دوزخــم  اجـازه نـدارم بهشـــت را...
ناصر حامدی
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۱
معصو مه

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

هوشنگ ابتهاج

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۱۹
معصو مه

گوشه ی قلب تمام آدم ها
یک صندلی خالی ست!
و باد
همیشه از همان سمت
آدم ها را می برد.
سمتی که کسی باید باشد و
نیست…!

معصومه صابر

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰
معصو مه

همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست...
ویسلاوا شیمبورسکا

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۹
معصو مه

و تنها حقیقت زندگی مرگ است...


+ اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد... تا قیامت دل من گریه میخواد...

++ با رفتن آدماا از زندگی مون هم باید برخوردی مشابه شنیدن خبر مرگ داشته باشیم...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۵۸
معصو مه

.....................................

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجراست

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ با سگ گله برابر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است...!


+ ما یه جا بند نیستیم دیگه. شما ببخشید. حلال نکنید هم حق دارید.

++ بدرود

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۴
معصو مه

 

 

غریبانه- با صدای مختاباد

شاید این روزا رادیو تلویزیون هم پخش کنه. ولی من که نمیبینم و نمیشنوم اطلاعی ندارم. اگه تکراری بود ببخشید.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۰
معصو مه

برای خودمان که کارگریم 
به مناسبت روز جهانی کاروکارگر

تا به حال
افتادن شاه توت را دیده ای!؟
که چگونه سرخی اش را
با خاک قسمت می کند
[هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست]
من کارگر های زیادی را دیدم
از ساختمان که می افتادند
شاه توت می شدند.
سابیر هاکا


برای شما که معلم هستید

صبح یک روز نوبهاری بود          ـــــ    روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز     ـــــ   جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها گرم گفتگو بودند           ـــــ   بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست   ـــــ   باز انگار زنگ انشا بود
تا معلم زگرد راه رسید             ـــــ    گفت با چهره ای پرازخنده
باز موضوع تازه ای داریم           ـــــ    ارزوی شما در آینده
شبنم از روی برگ گل برخاست  ـــــ    گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم                  ـــــ    ابرباشم دوباره آب شوم
دانه آرام برزمین غلتید              ـــــ    رفت وانشای کوچکش راخواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد      ـــــ    تا ابد سبزسبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دلتنگم     ـــــ   مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار وبلبل باغ             ـــــ   گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم   ـــــ    فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هرشاخه جیک جیک کنم   ـــــ    در دل آسمان رها باشم
جوجه ی کوچک پرستو گفت     ـــــ    کاش با باد رهسپارشوم
تاافق های دور کوچ کنم           ـــــ    بـــاز پیغمبر بهارشوم
جوجه های کبوتران گفتند        ـــــ    کاش میشد کنارهم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد      ـــــ    روز و شب زائرحرم باشیم
زنگ تفریح را که  زنجره زد        ـــــ    بازهم درکلاس غوغا شد
هریک ازبچه ها به سویی رفت  ـــــ    ومعلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت  ـــــ    آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید     ـــــ   بچه ها آرزوی من این است

قیصر امین پور









و برای همیشه های انتظار

در غروب عاطفه ای عشق ناپیدا بیا
پرده ی خورشید در، خورشید شو شیدا بیا
آسمان را بنگر و این انتظار بی حساب
در میان عاشقان تو در شب احیا بیا
معصومه (خیلی قدیمی نوشت)





۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۰
معصو مه

دوشنبه است
بلند می‌شوم
لایه‌ی ضخیم زخم را از پنجره کنار می‌زنم
پَرِ پرنده‌های مُرده را جمع می‌کنم
در آسمان می‌کارم
چشم می‌بندم و دو انگشتم را
بر نبض دستم می‌گذارم
.
.
.
می‌زنی

روجا چمنکار

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
معصو مه



۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۱
معصو مه

عشـــق از روز ازل بی ســــر و ســامانی بـود...
مـن چــه مـیدانم؟! و مـیداند؟! و مـیدانی؟! بـود...

از همــان روز که افـتــــاد به تو چــــشمانم...
سـرنوشـت مـنِ نفــرین شده ویــرانـی بـود...

مــاه و خـورشیــــد برایــم چـــه تفـاوت وقــتی...
بــی تو هــرصبح و شبـم ابـری و بارانـی بـود؟؟؟...

کـولیِ شب زده مـی گـفت به مـن بی تـــردیـد...
فــال فنجـــان دلـم سر بـه بیابانـی بـود!...

سـوختـم بیشتـر از دیـده ی یعقـوبـی کـه...
سالـها گـمشـده اش یوسـف کنعـانـی بـود...

رد شـدی ثـانیـه ای از دل مـن...مـن امــا...
بـــم شـدم،سـربـه سـرم لـرزش و ویـرانـی بـود...

عـکـس مهـتاب چــو افتـاد میـانِ تـــن آب...
خــوابِ آرام شبـــش یکســره طـوفـانـی بـود...

پـدرم روضـه ی رضـوان بـه دو گـندم بفـروخـت*...
عـــشـق تـو مایـه ی یـک عـمـر پـریشــانـی بـود!...

غزل سهرابی


میکس از هاتف



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۷
معصو مه

انسان مجموعه پیچیده ای از خواص و ویژگی های فیزیکی و غیر فیزیکیه که گاهی به چشم بر هم زدنی تغییر می کنن و گاهی طولانی مدت باقی هستن اما به مرور زمان اون ها هم تغییر میکنن. چیز ثابتی در نهان و آشکار چیزی که من به عنوان زندگی می شناسم وجود نداره.

قرار بود اول مطلبی برای پست هشت حرفی عزیز و برای موضوعی که در اینجا مطرح شده بنویسم. اما هر چه با عقل ناقصم فکر کردم دیدم چیزی که بنویسم اصلا به درد نمیخوره.

اما هاتف عزیز خواست که در چالش مطرح شده در وبلاگش در اینجا شرکت کنم.

بد نبود در بین همه ی دغدغه های زهرماری این روزا کمی به خودم فکر کنم. دست کم نتیجه اش این شد که چیزی ندارم به خودم بنازم و منتظر اتفاق خوبی باشم. برا منی مثل من همین که زنده ام خیلی هم از سرم زیادیه.

 

متناسب با سوال مطرح شده در چالش تحت عنوان "چند چیز عجیب من" میتونم بگم:

-          حتمن باید خونه برم دست به آب. حتی اگه ۱۷ ساعت هم بیرون از خونه باشم دستشویی نمیرم. اصلا حس خوبی در این مورد ندارم. یه بار یه سفر 24 ساعته رفتیم و من هر جا پرسیدن میری دستشویی گفتم نه. براشون عجیب بود.


-          از خونه بیرون رفتن برام اهمیتی نداره. یک ماه هم خونه بمونم اگر مجبور نشم از خونه بیرون نمیرم. در مورد خرید هم همینطوره. هیچوقت دلم نمیخواد برم خرید. یا حتی دیدن مغازه ها. به قول خارجیا ویندو شاپینگ. تا مجبور نباشم چیزی نمیخرم


-          میتونم ادعا کنم غذایی که در نصفی از عمرم خوردم استیک و کباب برگه. مرغ و ماهی و میگو و گوشت سفید اصلا دوست ندارم. و کلا بد غذا هستم. بیرون از خونه تقریبا چیزی نمی خورم. یه بار هشت روز با یه اکیپ رفتیم مسافرت. من عین هشت روز روزی فقط یک وعده نان و ماست موسیر خوردم.


-          و یک چیزی که همه از دیدنش تعجب می کنن یک نفس خوردن نوشیدنی هاست. اگر چایی سرد باشه یا نوشابه حتی به صورت گازدار یا آب یا دوغ یا هر چیزی... یک نفس هشت الی ده قلپ رو می خورم. اینکه همه آب میوه یا شربتی رو یه قلپ می خورن و میگذارن روو میز و ده دقیقه بعد یه قلپ دیگه می خورن اصلا برام معنی نداره. نوشیدنی ای که یک نفس نخورم اصلا بهم مزه نمیده. حتی در مورد شیر پسته و شیر موز هم صدق میکنه یعنی موادی که کمی از نوشیدنی غلظت بیشتری دارن.


-          شاید یه چیز عجیب دیگه خصلت کنه بودنه. نه که بچسبم به شخصی یا چیزی یا موردی. اما اگر چیزی بهم سپرده بشه انقد پیگیر میشم تا مطمئن شم منظور اصلی منعقد شده. مثلا میگن چیزی بخر. نمیگم دو جا رفتم نبود. یا انقدر میگردم تا پیدا کنم یا انقدر میگردم که هر جایی رو اسم ببرن میگم رفتم نبود. یه بار غروب عاشورا پودر نخودچی خواستن. از یه جایی گرفتم که میگفتن عقل جن هم نمیرسه. اتفاق افتاده که میگم. یا مثلا میگن فلان موضوع رو با فلان شخص مطرح کن. اگر زنگ بزنم جواب نده کل موضوع رو براش مینویسم و پیامک یا ایمیل می کنم یا انقدر پیگیر میشم تا جواب بده. احتمالش یک در میلیونه بگم زنگ زدم جواب نداد. حالا هر وقت زنگ زد بهش میگم. خلاصه که گیرم سه پیچ.

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نرسید. ولی حتمن خصلت های نچسب زیادی دارم که خب اونایی که میشناسن باید بگن.

اگه دوست داشتید در این چالش شرکت کنید.

:)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۵
معصو مه

من آن جنون بلندم که مثنوی نشدم
تو شمس وار دمیدی و مولوی نشدم
"ردای شعله به تن" دست از سرم بردار
"حسین"  بودم و افسوس" منزوی "نشدم
حسین غیاثی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۱۳
معصو مه


 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۶
معصو مه

فراموش می شوم
راحت تر از ردپایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می شود

راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا
که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود
و راحت تر از آنکه فکر کنی
فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !
وقتی یادت نمی آید
کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم
و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود




یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام
و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش
درست روی شش از کار افتاده اند


( یادم نبود
  پاییز فصلی است
  که تمام درختان خواب آن را دیده اند  )


اینجا کجاست ،
کدام روزِ کدام سال است ،
من کی ام ؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام
می ترسم یکی بیاید و
با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم
می ترسم
پیراهن آبی پوشیده باشد
و یادش نباشد دیگر
« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است
و آنوقت
با عریانی پیرم چه خواهی کرد...

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را
فراموش کرده ایم

لیلا کردبچه

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۰
معصو مه