زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۳۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

نه در برابر چشمی نه غایب از نظری...



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۱
معصو مه

بازی امشب قصه ی زندگی خیلیامونه. همه کار میکنیم. از همه چی مایه میذاریم. اما نتیجه اونی نمیشه که میخوایم. 

چقد خوبه این تیم. چقد خوبن این بچه ها. امیدوارم بازی امشب راهگشای آینده ی روشنی براشون باشه و لژیونر بشن. 




بالاخره روز آخر خرداد رسید. چرا انقدر دیر گذشت... 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۴
معصو مه
با گذر زمان چه اتفاقی میفته که سلیقه و اشتهای آدما خعلی عوض میشه و دیگه در لغتنامه شون جوری تعریف دوستی تغییر میکنه که اسم آدمو فراموش میکنن؟؟


چرا آدم باید مجبور باشه اتفاقات روزانه رو فول اچ دی توو خواب مجدا مرور کنه؟؟



+پاسخ: وقتی کار آدم از روانپزشک و خدا شفا بده بگذره دیگه کاری نمیشه براش کرد. شما جدی نگیرید. 
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۷
معصو مه

1-

رفتی و... ثانیه ها

نیش نیشم کردند،

کاشکی عقربه ها برگردند!

2-

سرنوشتش این است:

هرکه در پیش تو لغزید: هبوط،

هرکه از چشم تو افتاد: سقوط.

3-

جا به جا آتشی برقرار است، 

تا سیاوش چه اندیشه دارد؛ 

مرگ در ذهن ما ریشه دارد.
علیرضا فولادی


1-

یک شب بیا تا روی قلبم با حضور تو

با چشمهای عاشق و خیسم

اسم تو را با خط نستعلیق بنویسم

2-

 از دست رفته همسفر باد میشوم

 احساس  می کنم

 دارم  به  چشمهای  تو معتاد  می شوم

نادرعبدالوند

1-

یاد آن روزهای خوب به خیر

حسرتش مانده باز توی دلم

آه از خاطرات مشتعلم

2-

باز با دیدن و ندیدن تو

از دو چشمم ستاره می بارد

عاشقی هم چه عالمی دارد

محمد نظاری


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۹
معصو مه

من مانده‌ام زِ پا
ولی آن دورها هنوز
نوری‌ست
شعله‌ای‌ست
خورشید روشنی‌ست
که می‌خواندم مدام
اینجا درونِ سینه‌ی من
زخمِ کهنه‌ای‌ست
که می‌کاهدم...
مدام.
حمید مصدق

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۵
معصو مه

 

 

 

 

یکم

 

هرچقدر یک سر این زندگی "من" باشد یک سر آن می شود آدم هایی که عجیب "صلاحدید پسند" هستند.

هر قدر هم بخواهی در خود فرو بروی و از ساحت نه چندان مقدس دنیای فانی دور باشی به جرم اجتماعی بودن نوع بشر مجبوری با کسانی روبرو شوی که فقط در مواجهه با تو عجیب تیک دو دو تا چهارتایشان سبز می شود. گرگرفتگی دل وامانده زمانی سوزناک تر می شود که اگر بخواهی در همان مورد مشابه همان دو دو تا چهار تا را در موردشان اجرا کنی شاکی می شوند که جنابعالی کی باشی که بخواهی چنین کاری کنی. هر چقدر هم حصار دورت را ضخیم تر کنی که از گزند آسیب های من درآوردی نوع بشر در امان باشی مته ی جسارتشان به هر حال همه ی حصارها را درمی نوردد و تو را به جایگاه متهم بودن می کشاند بی آنکه بدانی جرمت چیست. آنان تو را برای "خودت بودن" مواخذه می کنند. هر چقدر هم علوم پایه و علوم نه چندان انسانی را مطالعه کنی و سری بین سرها درآوری باز هم از قوانین من درآوردی اطرافیان در موارد متعدد شگفت زده خواهی شد. چون دقیقا خلاف چیزی را از تو می خواهند که نیستی و انجام نداده ای. حتی اگر آب بخوری می گویند مگر نوع بشر آب می خورد؟! یک چنین بهانه گیری هایی.

 

دوم

اتفاقات هم به اندازه همین انسان ها عجیب و غریب لای منگنه گیرت می اندازند. درست همان جایی که نباید دقیقا به همان دلیلی که نباید از زندگی سیرت می کنند. چرا؟! مگر جرم انسان بودن چیست؟ مگر یک انسان سرحد تحملش چقدر می تواند باشد؟ بعد همان آدم های "صلاحدید پسند" برای حیات و خلقت آنقدر فلسفه و منطق می بافند که که فقط مجبوری سری تکان دهی و از این همه دلیل و منطق واهی و "من درآوردی" نوع بشر بگذری. طوری که سعی کنی جهان جدیدی برای خودت خلق کنی.

 

سوم

در مسیر خلق جهان جدید بدون استفاده از آدم های "صلاحدید پسند" و با در نظر نگرفتن اتفاقات عجیب و غریب حلقه ی مسیرت طوری می چرخد که اتفاقا باز به پست همان آدم ها و همان اتفاق ها می خوری و بد جور متوجه می شوی حلقه های زنجیره ات بدون چنین آدم ها و چنین اتفاقاتی کامل نمی شود. دست زیر چانه می زنی و میبینی در این بازی باید شبیه این آدم ها و این اتفاقات باشی تا خر در گل نشوی و بارت به منزل برسد.

 

چهارم

شبیه این آدم ها نشدم و تحت تاثیر این اتفاقات قرار نگرفتم. خر در گل مانده ام عجیب و هیچ راه گریزی نیست.

از تو میپرسم از نوشتن اش چه سود؟

اگر سیگاری بودم سیگاری میگیراندم و دور می شدم.

حالا که سیگاری نیستم نجوا کنان برایت می خوانم :

آن که در تاریکی ، حلقه ای نور به مژگان من آویزان کرد، آن که می گفت: به زیبایی ظاهر شک کن، آن که می گفت : به هر کوچه سلامی گر هست ، ته ِ آن کوچه وداعی خفته است. راست می گفت و می گوید باز. او در این قافله از رسم هَزاران می گفت. سخنش واضح بود: همه جا گرد و غبار، ذره بین ها بیدار، راستی ، آویزان در دل ِ دره ی ژرف ِ تقدیر به فروتر نگرد، شاهدی با غل و زنجیر به دیوان مکافات روان. ... روزگار سختی ست؟ حال و روز من و توست! قصه امروز است!

و دور می شوم...

 

 

پ.ن:

نمی دانم چرا اینقدر لبریزم برای تو

درون چشم‌هایم شعر می‌ریزم برای تو

بزرگی مثل اقیانوس‌های تا ابد جاری

و من پرواز ِ موج ِ بوسه‌آمیزم برای تو

به سوی اصفهان چشم‌هایم پادشاهی کن

ولیعهدانه جولان ده که تبریزم برای تو

خراج ابروانت را دل و دین داده حافظ‌ها

قلم غارتگر است امروز...چنگیزم برای تو

به میراث نفس با نم‌‌نم این بغض می‌میرم

تو مهمان دلی، باران یکریزم برای تو

ندارد طاقت گندم زمین بایرم حوا!

برای آخرین عصیان چه ناچیزم برای تو

دوباره نذر کردم... هرکجا نام تو می‌آید-

 -به یمن عشق با هربار برخیزم برای تو

بهار لحظه‌هایت را اسیر حس ماندن کن

که با تکرار این خورشید... پاییزم برای تو

محمدمهدی نقی پور

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۵
معصو مه

ازاین به خمره نشستن، ازاین خراب شدن

چقدر فاصله مانده است تا شراب شدن؟

رها کنید مرا تا رها شوید از من

عذاب می کشم از مایه عذاب شدن

دلم گرفته ازاینجا، کجاست تُنگ خودم؟

چه سود ماهی آزاد منجلاب شدن؟

پرنده بودن و کابوس میله و چنگال

پرنده بودن و هرصبح خیس آب شدن

شبیه پنجره یک عمر سنگسار شوی

به جرم عاشق چشمان آفتاب شدن

ببخش رود بلندم، چراکه راهی نیست

دراین وفور بیابان ، بجز سراب شدن 

علی ارجمند

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۱
معصو مه

نقش مرغی در قفس افتاده،روی کاشی ام
اشتباهی اتفاق افتاده در نقاشی ام

بطری خالی به ساحل می رسد, بازش کنید
من وصیتنامه ی یک ناخدای ناشی ام!

سید سعید صاحب علم

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۹
معصو مه

ایران- مراکش یه نیمه: مساوی

چقدر نفسگیر بود. اعصاب نداریمااا. انقد که توپ لو دادن. 

بچه ها فعلا مچکریم...




بعدا نوشت: لحظه ی آخر بردیم. بچه ها مچکریم. 

بازی خوب نبود. اما انتظاری هم نمیشه داشت. همین هم خیلیه. 

عادل میگه فقط با فوتبال به آرزوهامون میرسیم. جمله اش سنگین بود. 

اما چسبید. 

اگه اسپانیا پرتغال مساوی شه دست کم تا بازی دوم در صدر جدولیم. 🙄🙄



بعد از بعدا نوشت: اسپانیا و پرتغال در یک بازی خعلی نفسگیر سه سه مساوی شدن تا شادی امشب تکمیل شه. 

اگه خندوانه و رامبد و قرعه کشی ۴ تا ماشین و مهمونش شهاب مظفری و تیکه های خعلی خنده دار خنداننده شو رو هم بهش اضافه کنم شب جنجالی ای میشه. 

از خرداد چنین شبی بعیده. 

ذهن منفی بافم به ارامش قبل از طوفان تعبیرش میکنه.

حالا هر چی. گذشت و خاطره شد. 

تا فردا چی پیش بیاد. 



اگر ایتالیا از راه یافتن به جام جهانی بیست هجده واماند

-چون من که به جام جهانی چشمانت نرسیدم-

اما امیدوار تلاش خواهد کرد برای رسیدن به جام جهانی بیست بیست و دو 

-نه چون من که یک بار برای همیشه همه دوست داشتنم را در جام جهانی چشم های تو قمار کردم و ...... باختم-. 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۳
معصو مه

ماه مبارک امسال هم مثل همه ی سال های قبل گذشت و تموم شد. مرور عید فطرها نشون میده چقدر پیر شدم و چقدر انرژی بود که دیگه نیست. مهم نیست چی باعث این همه تغییر و افت شده. مهم اینه که این افت و این همه تغییر رخ داده. امسال هم مثل همه ی گذشته ها گذشت و تموم شد. اما جای یه زخم هایی خوب نمیشه. یه اتفاق هایی در زمان های خاصی رخ میده که گردش سال و تکرار تقویم باعث میشه اتفاق ها رو به یاد بیاریم و جای زخم ها تیر بکشه. تحمل این حجم تلخی خیلی هم در بازه ی توان انسانی نیست.

 

دعا کنیم همه ی آرزوها برآورده به خیر بشن.

دعا کنیم برای همه ی بیماران که بزودی زود به صحت و عافیت برسن.

و فراموش نکنیم و بعد از همه دعا ها حتمن برای عاقبت بخیری همدیگه دعا کنیم.

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صد حیف ازین بساط که برچیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسی ست که بخشیده می شود

عید شما مبارک

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۱
معصو مه

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد

گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش

آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:

در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!

فریدون مشیری

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۴
معصو مه

یک لحظه به دل سر رباعی دارم

یک لحظه غزل در آسمان می کارم

یک لحظه دگر که وقت رفتن برسد

یک مثنوی از دو چشم غم می بارم

شاهین شهسواری پور
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۴
معصو مه

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۶
معصو مه

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن
نگفتم: برگرد، و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه! رویم را برگرداندم
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم،
نگفتم: عزیزم متاسفم،
چون من هم مقصر بودم
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم، چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای، من آن را سد نخواهم کرد..
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم..
نگفتم: اگر تو‌ نباشی زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود،
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد
اما حالا... تنها کاری که می‌کنم، گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم: بارانی‌ات را درآر
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم
نگفتم: جاده بیرون خانه، طولانی و خلوت و بی‌انتهاست
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت،
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم...

شل سیلور استاین

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۶
معصو مه

دوست داشتن ما
بازی برف و خورشید بود...
هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم
محو تر می شدی!

مینا آقازاده

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۳
معصو مه

زمـین نشسته به پـای ِ سقـوط ثـانیه ها
گرفته گـوش ِ زمـان را هـجوم ِ مرثیه ها

دل ِ‌گرفتـه ی خورشـید خـون به پا کـرده
که عصـر های پیـاپی پـر است از دیه ها

شـراب ِ کنـدوی زنبـور ها شـرنگ ترند
و نیـش عقـرب خورده به جان ِ بامیـه ها

گلوی خشک زمین تــیــر میکشد در شهر
که آب رفـته از چـهره ی معـاویـه هـا

دوبـاره مـوسی آسـیمه سر رسیده به نیل
و رود هـای عـقیـم ِ جـهان به آسیه ها

قـرار ِ‌عقربه " رأس ِ " گمان کنم "سرطان"
شبیه ِ‌سـل ّ و وبـا در محـافـل ِ ریـه ها

دچار ِ حـجـم ِ قفـس هـایی از بـیابـانیم
که " کارنامه ی بلخ " اسـت حکم ِ تخلیه ها

نه شرق می کشد ایـن بار را نه غرب ببین
شکسته شـانه ی تـب ریـز ها_ ارومیه ها

...

غرور ِ‌ساعت ِ دستم شکسته و تو هنـوز ...
زمیـن نشسته به پـای سقـوط ثـانیـه ها


+نام شاعر یافت نشد.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۵
معصو مه

هزار شب به دعا رفت وآفتاب نشد
هزار بال شکست و قفس خراب نشد

چه استغائه که در دست شاخه ها خشکید
چه التماس که در کام برگ آب نشد

نشستگان همه خفتند و خفتگان مردند
چه لای لای گرانی که خرج خواب نشد

چه خیشها که شکست و چه بذرها خشکید
به شوره سبز؛ درختی بجز سراب نشد

کتابهای دعا شرمشان ز خویش آمد
زبس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد

ز دست شعر چه بس گریه در گلو کردیم
چه خون دل به دل شیشه از شراب نشد ..

سیاوش مطهری

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۱
معصو مه

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد
از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد
هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ...
زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد ...
وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد
بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد
عمریست که آشفته این بود و نبودیم ؛
از مساله ساده ؛ شکش قسمت ما شد...
گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است...
غمها و شب و شاپرکش ؛ قسمت ما شد
نامرد رفیقان ؛ به خدا بشکند این دست 
وقتی که فقط بی نمکش ؛ قسمت ما شد...
شهاب مرادی

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۵
معصو مه

سختی ها و مشکلات همیشه وجود داشته اند.

سختی ها و مشکلات همیشه غیر قابل تحمل بوده و هستند.

انسان متناسب با ظرفیت وجودی خود با سختی ها و مشکلات سر و کله می زند و دست و پنجه نرم می کند.

سختی ها و مشکلات از بین نمی روند بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آیند.

.

.

.

در این پیکار سخت تر از همه ی سختی ها و مشکلات نوعی انتظاره که برای همه پیش نمیاد.

گاهی با سختی ها و مشکلات به هر جان کندنی که هست کنار میایم اما این نوع انتظار که حتی نمیشه تعریفش کرد خیلی سخته.

منتظر نباشید الهی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۲
معصو مه

دیگران محبوبشان را
با بزرگ نمایی عیب و نقص هایی که در آنها دیده اند
فراموش می کنند
اما من
هیچگاه نخواستم
چیزی غیر از آنی که دوست داشتم در تو بیابم
شاید از همین روست که تو را
سخت تر و دیرتر از همه آنهایی که
معشوقشان را آنگونه که هست دریافته اند
فراموش می کنم

مصطفی زاهدی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۷
معصو مه

لبریز گلاب می شود چشمانت

کم گریه کن آب می شود چشمانت

برتربت من که بگذری اشک مریز

حیف است خراب می شود چشمانت

 

هرجاکه شدم جزتونمی دیدم هیچ

جزنکهت تو گلی نبوییدم هیچ

یک لحظه ی پیش از چه صحبت کردی؟

من محو تو بودم ونفهمیدم هیچ

 

مجنون همه فریاد کجایی لیلا

آواره دراندیشه که ای چرخ!چرا؟

دلتنگ تر از غریب و عاشق کس نیست

عاشق که غریب می شود واویلا

 

خندید قیامتی به پاشد انگار

روح از قفس بدن رهاشد انگار

لبخند که می زند به خود می گویم

پروانه ای از گلی جدا شد انگار

 

گهگاه تو هم ستاره می باری یا...؟!

آیا همه شب تو نیز بیداری یا...؟!

تاچند نگاه...لکنت...شرم...سکوت

حرفی بزن آی دوستم داری یا...؟!

 

ازپیش مراست سال وماهی بدتر

افتاده ام از چاه به چاهی بدتر

این حال تقاص چه گناهی است مگر؟

عاشق شده ام ازاین گناهی بدتر!؟

 

سبزچمن و آبی باران هستی

سرتاقدمت همه بهاران هستی

خورشید شروع می شوداز چشمت

آری تو تجسم خراسان هستی

 

بی نوش لبت دچار نیشم برگرد

آزرده ی بیگانه و خویشم برگرد

یک لحظه ی پیش گرچه رفتی اما

تنگ است دلم نرفته پیشم برگرد

آرش شفاعی 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۷
معصو مه

درود بر تو ای آخرین مخلوق...

اگر فارغ از دغدغه خلقت گذرت به پناهگاه امن خالق افتاد با او سخن ما بگو که ما هر چه فغان کردیم نشنید. در آفرینش بعد یا نیافریند یا انسان بیافریند. یا نیافریند یا قوانین سراسر جبری بیافریند که در حلق آویز تضاد عمری دست و پا زدیم و نمردیم. اگر حقیقت گفتیم در قهقرای ناکامی فرورفتیم و آنانکه جز حقیقت پیمودند چه بسا روزگار خوشی دیدند. نقل ناشکری و زیاده خواهی نیست که زندگی از اولش هم از سر ما زیادی بود و ما چندان هم راضی نبودیم. سخن لحظه ای نفس آسوده است که نصیبمان نشد. ما اگر راست گفتیم به جور رانده شدیم و چه بسا آنانکه کذب گفتند عزیز هم گشتند. هر چه مصیبت بود به جان خریدیم. اما این یک قلم در کتمان نگنجید که چرا به جرم سخن راست مقتول گشتیم؟؟؟

معصومه تو. 


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۰
معصو مه
چه بر سر من آمده
دیگر از دوریت نمی ترسم
از اینکه نیستی
و از ترس نبودنت نمی هراسم و نمی میرم
چه بر سرم آمده
که به وقت خدا حافظی
اینچنین بی باک
از تو روی بر میگردانم
و از ترس دلتنگی و دوری
بارها و بارها سر بر نمی گردانم
راستی تو بگو
چه بر سر من آمده

تریستان تزارا

+ میدونم غیر مناسبتیه. مناسبتا باید دلی باشن. نه تقویمی. 
+ کور از گریه...
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۱
معصو مه

پشت دیواری که نامش زندگی است، میتوان با واژه ها راهی کشید
در کنار پرده ی تاریک شب، میتوان با زیرکی ماهی کشید

با غزل، هر غیر ممکن، ممکن است!می شود دنیای زیبایی کشید
فارغ از هر باید و جبر غلط ،میتوان تصویر دلخواهی کشید

با غزل هم می شود نقاش شد!خواب یک پروانه را ترسیم کرد
میتوان با رقص زیبای قلم، وسعت سبز چراگاهی کشید

میتوان بیل و کلنگی زد به شعر،سرزمین واژه ها را عمق داد
در زمین خشک کاغذ پاره ها، میتوان با حوصله چاهی کشید

یک بغل دلواپسی را میتوان، با زبان واژه ها تعریف کرد
میتوان کوه بزرگ غصه را، روی دوش کاغذ کاهی کشید

وقتی از دنیا دلت پر میشود، میتوان آهسته بغضت را سرود
بی خیال ضجه و فریادها، با غزل هم میتوان آهی کشید

پا به پای واژه ها باید دوید! منت هر واژه را باید کشید!
میتوان با واژه ها لبخند زد!دست از این اندوه گه گاهی کشید

میتوان در هشتمین بیت غزل، غربت هر واژه ای را لمس کرد
در خراسانی ترین شور غزل، گنبدی...گلدسته ای...شاهی کشید

میتوان با قطره های اشک خود،واژه ها را شست و طاهر تر سرود
میتوان در امتداد هر قنوت،ربنایی...قل هو الهی کشید

محمدرضا نظری

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۵
معصو مه

از اتفاقات سال ها میگذره. بعضی اتفاقات رو به سختی و مبهم به یاد میاریم. اما برخی از اون ها هم شفاف هستن انگار که همین الان جلو چشممون رخ می دن.

علت هیچی هم معلوم نیست. زندگی دلیل خیلی خاصی نداره. اتفاقات هم که هیچی شون معلوم نیست.

 فقط چیزی که متوجه میشیم اینه که ذهن مون رو با گذشته و آینده ای که کاری براش ازمون برنمیاد پر نکنیم. حوصله کنیم. صبر داشته باشیم بر گذشته ای که بدون دخالت ما گذشته و بر آینده ای که همچین هم دست ما نیست.

همین حال رو هم نداشتیم چیز زیادی از دست نمی دادیم.

مث همین متن که نوشته نمیشد هم اتفاق خاصی نمیفتاد.

فقط گاهی مینویسیم که مرور کنیم تا وقتمون بگذره.

سنجاق ها:

هک شدن یاهو، لو رفتن پسورد، تاریخ پرواز، ماه رمضون، کنه، و پویا بیاتی:

 

 

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۸
معصو مه

دستی به آب  داده ام و پا گرفته ام
امشب بجای ماهی ، دریا گرفته ام

قلاب ، به سوال خودش عمق می دهد!
آیا به آب داده امت یا گرفته ام؟

هر گاه دست دادمت از دست دادمت
روشن نشد که داده امت یا گرفته ام

لب تر نکرد، پلک من از دیدنت ولی
تصمیم بوسه را به تماشا گرفته ام

می دانی ای خیال که در جستجوی تو
امروز نبض چند  صدف  را گرفته ام!


حالا سوال می کنم از واژگان خویش
: ای واژگان عزلت رویا گرفته ام!-

من پنجه ی کدام پلنگم که ماه را
از موج های وحشی دریا گرفته ام؟

مرتضی حیدری آل کثیر

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۸
معصو مه

برد و باخت مهم نیست. مهم اینه خوب بازی کنی. ولی اگه خوب بازی کنی احتمالش هست که برنده شی.

رئال خوب ۳- لیورپول ۱. 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲
معصو مه

تنها

در دل کوره‌ای دارم...
چگونه انسان‌ی تاب می آورد چون خدا نیز تنهایی را تاب نیاورده‌ست؟!

مهران محمدزاده

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵
معصو مه
در راسته ی عطر فروشان،
امشب در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب
می پرسم
دستمال عطر آگینی از نفس او چند؟! ...
محمدعلی سپانلو
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۳
معصو مه

عطرِ حلّاجِ صبا ، عطرِ تنِ عرفان است
یوسفِ حُسنِ تو زیباکده ی کنعان است

طاقِ بیت الغزلِ ابروی شاعرکُش تو
در قد و قامتِ معشوقِ زمین ، باران است

بحثِ عینیّت و ذهنیّتِ چشمانِ غزل
منطقی زاده ترین فلسفه ی یونان است

دامنت آبیِ موجی است به دریای صدف
در درونِ تو ، نه مرجان که اَبَر انسان است

گَپ و گفتِ تو و من هیچ سرانجامش نیست
شرحِ صدری است که در فالِ تهِ فنجان است

یک سحر بی تو نشستن ، خبرِ مرگم باد !
با سحر بی تو نشستن  صفتِ شیطان است

من نه دَم میزنم و  نه گِله ای خواهم کرد
زخم بر زخم بزن تیغه ی تو زن-جان است

ادعا نیست ببین خود به خودم سوخته ام
داغِ حلاجِ تو  در زخم  ِدلم پنهان است

محمدحسین افشار

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۵
معصو مه