زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
شرح حال به روز می شود
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۴۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

یه زمانی چهار میلیارد و یه زمانی شش میلیارد ته آرزوهامون بود...

یه مدتی هم بود اصلا به اعداد و ارقام توجهی نداشتیم...

امروز فرمودن هزار و پانصد میلیارد تومان...

تا مدت ها مرزهای آرزومندیمون جابجا شد...


+عطر و نگاه و سایه ی گیسویت، ای دریغ

طاقت ندارم اینهمه را آرزو کنم

فاضل نظری

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۱
معصو مه


 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۱
معصو مه

هر چند رهسپار مسیر تباهی ام

من کور سوی عشق میان سیاهی ام

با دوست اهل عیشم و با دشمن اهل صلح

دنیا مرا شناخته با خیر خواهی ام

بر شانه ام هزار برادر گریستند

اما نریخت اشک من از بی پناهی ام

"رخت سفید زود تر آلوده می شود"

عمری است متهم به همین بی گناهی ام

در طالعم ندید کسی هیچ، غیر زخم

آری،درست حدس زدی، "تیر ماهی ام"

سعید صاحب علم

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۴
معصو مه

+ خدایا تنها کسی که میتونه کاری برا دلتنگیامون بکنه تویی... لطفا یه کاریش بکن...


++ خدایا!! فازشون چیه ازدواج میکنن صاحب فرزند میشن و جدا میشن؟؟ چرا هیچ وقت هیچ فکری برا دلتنگی بچه های طلاق نمیکنی؟؟ چرا انقدر بد میشی که جرات کنن با زندگی بنده هات بازی کنن؟؟ 


+++ خدایا!! کجایی؟؟؟؟؟






مساله ازدواج هنوز توو مخم لاینحله. کجا مونده بچه دار شدن و جدا شدن. چجوری آخه؟؟؟؟ 

آهنگ زمینه: رستاک حلاج- غلط... غلط کردی به رویاهام دست زدی..



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۷
معصو مه
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۰
معصو مه

او راست گفته بود ولی رفت آخرش
باور بکن! قسم به لب و گونه ی ترش
باید چکار کرد که سخت است باورش:

آینده و گذشته ی مبهم دروغ بود

یک لحظه، یک نگاه، پس از آن نگاه بعد
من عاشقت شدم که شدش اشتباه بعد
(ما با همیم) کات! حدودا" سه ماه بعد:

آن حرف های قاطع و محکم دروغ بود

گاهی شکسته، گاه چه محکم صدای تو
مثل هواشناسی مشهد هوای تو
فهمیده بودم از همه ی اشک های تو

باران چه تند تند... چه نم نم، دروغ بود

موهای گندمی خودش را که کاشت، رفت
احمق! قبول کن که قبولت نداشت، رفت...
دیدی چگونه مثل همه او گذاشت رفت؟

باید قبول کرد "عزیزم" دروغ بود

من را به دست سرد زمستان سپرد، بعد
رفت و تمام خاطره هامان نمرد، بعد
با دستمال کاغذی و اشک بُرد، بعد

فهمیدم آن سپیدی پرچم دروغ بود

آخر تمام خاطره ها چرت و پرت محض
یعنی تمام هستی ما چرت و پرت محض
حرف تمامی شعرا چرت و پرت محض

باور نکن سریع! همین هم دروغ بود

قد سرودن غزلی زندگی نکرد
باور بکن پس از تو علی زندگی نکرد
(مردی که زنده بود) ولی زندگی نکرد

عشق از زمان حضرت آدم دروغ بود

سخت است که بهانه بگیرد نفس تو را
از من خدا گرفت خودش را، سپس تو را
تقدیر وعده داد به دست چه کس تو را؟

لعنت به "اختیار" که از دم دروغ بود

هرکس گذشته از بغلت مست می رود
فهمیده ام که هست، پس از "هست"، می رود
این دفعه بوسه ای بده از دست می رود

خانوم! آمدیم و جهنّم دروغ بود

از سال های قبل تو را دوست دارمت
من مانده ام خودم که چرا دوست دارمت؟
با این ردیف هم به خدا دوست دارمت

خب! منتظر شدی که بگویم...
سید علی رضایی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
معصو مه

خدا سایه ی دوستی که حال آدمو با یه آهنگ خوب میکنه از سر آدم کم نکنه...

عشق جانمی دوست جانم...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۳:۳۳
معصو مه

دوباره شعر نوشتم به دلبری که ندارم 

غزل ، قصیده ، دوبیتی به دفتری که ندارم 


رسیدن و ندویدن ، نشستن و نشکستن 

هزار قافیه از صرفِ مصدری که ندارم 


چگونه نامه خود را به دست او برسانم ؟ 

شکسته پای نحیفِ کبوتری که ندارم 


گلی که چیده ام اینبار برای موی خودم نیست

برای بافه ی موهای دختری که ندارم 


چه حاصل از اثر فال و تلخ کامی فنجان ! 

خطوط درهمِ مضحک ...و باوری که ندارم 


"هوای حوصله ابریست" مصمّمَم که ببارم 

به برگهای خزان زارِ  آذری  که ندارم 


عجیب خسته ام از  "من"  از این توهّمِ مجنون

پناه میبرم از خود به بستری که ندارم 


سرِ جنازه ی خود ایستاده ، خیره ام اکنون  

به دستهای پر از خون  به خنجری که ندارم 

پروین نوروزی

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۱:۴۱
معصو مه

زندگی یک موج سینوسی است... خسته ام از اوج و از قعرش...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۱
معصو مه

دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی ست
حتی اگر از آسمان آدم ببارد…!

رویا باقری

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۰
معصو مه

در جوابم نوشته: اینجا رفتن و نرسیدن معنای ملموس تری داره.
 
بیش از یک ساعت به طول می انجامد که به نتیجه برسم کجا شنیده ام : می روند و نمی رسند.
کوچه پس کوچه های ذهن گاهی رخدادها را به عمد فراموش می کند و تا به یاد بیاورد و گرد و غبار عبور زمان را بتکاند یک ساعت که سهل است باید خیلی طول بکشد تا بعضی گذشته ها را دوباره به یاد بیاورد.
و چقدر رنجش هست وقتی درمی یابم فایل صوتی ذخیره شده ی حاوی این عبارت به 11 سال قبل بر می گردد.
شاید اجازه نداشته باشم منتشرش کنم اما صدایی قوی می خواند:

"خاتون! آسمان غربت اگر آبی تر نیست لااقل غم سنگ درست نان که نداریم. اگر دسترنجت خون در برنج است شادی که به کد یمین و عرق جبینش سفره کردی؛ اینجا نمی بینی که می دوند و نمی رسند؟"

و چقدر به عقب پرت می شود خاطر نازک نارنجی ام.

چقدر اصرار کردم که بگذاریم و برویم اما انکار شنیدم که نه و نمی شود...

و امروز افسوسی عمیق قلبم را می سوزاند که ماندن و رنج کشیدنم درست بود یا باید همان موقع رها می کردم و می رفتم؟

جواب این همه سوال کی و کجا روشن می شود؟

 

 

 

 

 

 

و در جوابم می گوید: هیچکس او را نمی خواهد.

و چگونه باید گفت و نوشت که خیلی نخواستن ها از برخی خواستن های مشمئز کننده بهتر است؟!

خبر می گیری به زبان ساده ی خود می گویند: "کرم میریزد". خبر نمی گیری سر بزنگاه ناگاهی درخواست های میلیونی مطرح می کنندو بر سر هزار راه های نرفته قرارت می دهند.  به کدام ساز ناکوکشان برقصی؟

بگذار نخواهند که دست کم معلق بین سوال های بی جواب نمانده باشی.

 

                                                                    چقدر مثل همیشه تلخم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۶
معصو مه

مانند حال  دغدغه ی نان نداشتیم

آن روز که به قولِ تو ؛ ایمان نداشتیم


اینقدر فقر  همدم و همراهمان نبود

مانند حال  جیره خور و خان نداشتیم


هر روزِ طولِ سال  بهار و بهار بود

اینقدرها  خزان و زمستان نداشتیم


دنیای تو شبیه به زندان و پیله است

کاش این همه جناب و نگهبان نداشتیم


ای کاش که  بهانه و شادی زیاد بود

سیل و عذاب و قحطی و طوفان نداشتیم


آه ای خدا ! همیشه طلبکار بوده ای 

کاش اِشکم و غریزه و دندان نداشتیم

جواد ستارپور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۲
معصو مه

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۵
معصو مه


که تو را اگر چه به بازآمدن 

نشانی نیست

من نیز شباهتی به فراموشی ندارم . 

 





جاهای بسیاریست که مرا 

متمایل به مرگ می دارد،

این سالها شبیه

یک کیسه ی پر از استخوان شده ام 

نشسته بر صندلی میز صبحانه

نشسته توی ایستگاه

توی کافه 

پشت میز کار . 

 

تو را اگر چه به بازآمدن نشانی نیست

من نیز شباهتی به فراموشی ندارم . 

 

فراموشی

آه فراموشی

چه کسی می داند

که دو چشم خیس و درشت است

با گونه هایی سنگواره

با گیسوانی خفته چون خواب نیمروزی گربه ای سیاه .

 

هر تکه از من استخوانی خواهد شد در دهان سگی گرسنه

که به جانب کوچه ای تاریک محو میشود .

 

چون مادیانی که در سنگلاخ کوه های کُردستان بار مهمات دارد و پایش می لغزد

من هم هزار تکه ی بی ورثه ام

با دهانی انباشته از نام کوچک تو

ایستاده بر سینه ی لغزان مرگ


که تو را اگر چه به بازآمدن 

نشانی نیست

من نیز شباهتی به فراموشی ندارم . 

 

عباس فرجی
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۴
معصو مه

در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از
مرگ انسانیت است!

فریدون مشیری

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۸
معصو مه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
معصو مه

خسته ام...

مثل الان تیم انگلیس که میخواهد به خانه برگردد اما باید منتظر بازی رده بندی بماند.

فوتبال فقط ایتالیا. 

بازیکن فقط پائولو مالدینی.




+ قشنگ معلومه زر زر زر زر...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۲
معصو مه

شعر چیزی نیست
مگر
مکثى کوتاه
در بهم ریختگی روز  ِ اثاث‌کشی
از پیدا کردن دکمه‌ی پیراهن کسی
که
سال‌هاست از آن خانه رفته است...

احمدرضا نساجیان

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۱
معصو مه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
معصو مه

اهل غزلیم و صحبت ما شعر است
اصلیم و همه اصالت ما شعر است
وقتی که فرار می‌کنیم از دنیا
دنیای حیاط خلوت ما شعر است
رضا قاسمی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۳
معصو مه

امروز که سرمستم از آهنگِ صدایت

بگذار بخوانم غزلی تازه برایت


بگذار بگویم کمی از نرگس  ِچشمت

از شعله ی پنهانیِ گیسوی رهایت


بگذار بگویم که نگاهِ تو مرا کُشت

بشْمار مرا جزوِ یکی از شهدایت !


چون حادثه می مانْد حضور تو شبِ پیش

ای کاش که تکثیر شود حادثه هایت !


دیروز صدای تو که از آینه برخاست

یکباره دلم ریخت در آغوش  ِصدایت


امروز من و این غزل و این تنِ تبدار

آماده ی مرگیم ... بمیریم برایت !؟

عبدالرحیم سعیدی راد

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
معصو مه

 ﺍﯾﻦﻛﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟

ﺍﯾﻦﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﺍﻧﻜﺎﺭ می خواهد ﻣﮕﺮ؟
ﻭﻗﺖ ﺩﻝ ﻛﻨﺪﻥ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺑﺎﺯ ﭘﯿﻮﺳﺘﻦ ﻣﺒﺎﺵ

ﺩﻝ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟
ﻋﻘﻞ ﺍﮔﺮ ﻏﯿﺮﺕ ﻛﻨﺪ ﯾﻚ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟
ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺭﺳﻮﺍ ﺷﻮﻡ ﯾﻚ ﺷﻬﺮ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﺗﻮﺍﻧﺪ
ﻟﺸﻜﺮ ﻋﺸﺎﻕ ﭘﺮﭼﻢﺩﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟
ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯽﺯﺑﺎﻧﯽ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﮔﻔﺘﯽ : ﺑﺮﻭ !
ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽﺭﻭﻡ! ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟
ﺭﻭﺡ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﯽﺭﻭﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﮕﺮ؟
ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻈﺎﻫﺮﯼ

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۰
معصو مه

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۷
معصو مه

سمتِ چشمانِ تو یک پنجره باشد کافیست

چشمِ من خیره به آن منظره باشد کافیست


تو به من خیره شوی من به تبسّم هایت

خنده بر روی لبت یکسره باشد کافیست


فاصله  دفترِ تقدیرِ مرا پُر کرده ست

سهمِ من چند ورق خاطره باشد کافیست


گریه خوبست ولی فکر غرورم هستی !؟

بُغضِ دل پُشتِ همین حنجره باشد کافیست


گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است

خواستی بسته شود پنجره !؟ باشد ...

کافیست

معراج دولتی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۶
معصو مه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۱
معصو مه

من پیش از آن که بخوابم

گوسفند نمی‌شمرم

اما یارانی را می‌شمرم

که از آنان دوری گزیده‌ام:

چهره‌هایی که هر یک سپس دیگری

از چراه‌گاه‌ها تا تبعیدگاه‌ها

در برابرم ورق می‌خورند.

من آنان را

زخم زخم می‌شمرم

و خوابم نمی‌برد.

پاسِ مانده شب را

با تسبیح‌گویی قرص " والیوم"

و سموم رنگین و خواب‌آور دیگر

می‌سپارم

و از خود می‌پرسم:

یاران دیروز چگونه

در بیابان های سردرگم غربت

به گوسفندانی بدل شدند!

غاده السمان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۴
معصو مه

 
 
 
 
 
 
 
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۶
معصو مه

محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است

ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است


ساقه‌های مژه‌ام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است

سفره‌دار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگر بسیار است

هر کجا می‌نگرم مجلس سهراب‌کُشی است
آه از این خاک ، بر آن نعش پسر بسیار است

پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگی‌ام اما و اگر بسیار است

اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است

سال‌ها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است...

حامد عسگری

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۹
معصو مه

نفرین به من به عشق... به هر چیز جنس حس...



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۲
معصو مه

غمگینم...

مثل دروازه بانی که در دور حذفی در وقت های تلف شده گل می خورد و نمیتواند آن را جبران کند... 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۵
معصو مه
تو 
نخواهی آمد
و شعر
داستان پرنده یی ست
که پرواز را دوست دارد
و 
بالی ندارد....
شمس لنگرودی
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۲
معصو مه

اگر ژاپن میبرد مطمئن میشدم نتایج دستکاری شده اند...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۸
معصو مه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۲۷
معصو مه

من از می زادگانم ، جدّ من انگور عرفانی ست

و نامم حافظ بن مولویّ بن خراسانی ست

 

و آئینم نظر انداختن بر روی خوبان شد

و دینم ؛ مهرورزی ... مهربانی ... مهرافشانی ست

 

و قلبم می طپد با شوق .. با شولایی از آغوش

و لب هایم که سرخ ِسرخ سرگرم غزلخوانی ست

 

و طبعم چون سرشت بادها آزاد ِ عصیان است

و لبخندم عَشاء ِ بوسه های پاک و ربّانی ست

 

سعیدم خوانده اند از بس سعادتمند و خوش بختم

شهیدم خواستند ای دوست ... رگهای من ایمانی ست

 

صدایم لهجة ُالاحزان داوودی است الحانش

و شعرم مجلس رقص دراویش سلیمانی ست

 

شرابم در سماع چرخ های آسمان جوشید

دفم طوفان ِ هیجا ... جمع نیروهای کیهانی ست

 

حروفم واژه ای محض است در این جمله ی آخر

و ذکرم چهچه ِ سوسن بیان ِ بلبلی فانی ست

 

و اسمم اسم اعظم نیست اما سرّ اعظم هست

و چشمم شمس تبریزی تر از حالی که می دانی ست

 

لباسم قرمز برّاق ... چون خون در وضوی عشق

نگارم کشته در صحراست، چون یحیاست؛ قربانی ست

 

نمازم رو به دریاهاست هر جا آسمان آبی ست

سکوتم صحبت گل هاست ... باران  ِ فراوانی ست

 

مکانم هر کجا باشم همان تنهای ِ در خویش ام

زمانم فرصت خلسه است ... هنگام پری خوانی ست

 

و نورم هستی باقی ... خودم ساغر خودم ساقی

و دستانم سخاوت نوش ِ خَمر و خمره گردانی ست

 

سجودم آشکارا راز دیدم؛ خاک مطلق بود

وجودم باز دیدم بسته ی الطاف پنهانی ست

 

اگر شاعرترین روحم ... خودم شعر خودم هستم

نگو حافظ  نگو دیگر که جای گفتش اینجا نیست !

حافظ ایمانی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۰
معصو مه

ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻨﺖ

ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﭘﻨﺠﺮﻩ

ﺍﺷﺘﯿﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﺩﺍﺭﺩ

ﻧﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺐ

ﻣﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ...

ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺭﺍﻡ

ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﯿﺮﻩ ﻭ ﺗﺎﺭﻫﺎﯼ ﻋﻨﻜﺒﻮﺕ ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ

ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ

ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ...!

ﺳﺎﺭﺍ ﺷﺎﻫﺪﯼ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۴
معصو مه

توضیح: تاریخ ذخیره ی این داستان در سیستم به سال 2009 برمیگرده.  ولی حسش انقدر به حس همیشگیم نسبت به مرگ نزدیکه که هفته ای یه بار حتمن میخونمش. دوس نداشتین نخونین. مزه ی قهوه ی تلخ میده. انگار که کل هیاهوی حیات در مقابل مرگ فقط یه اشتباه لپیه و با یه ببخشید حل میشه.
نویسنده اش احتمالا "متین مهرسا" باشه.




اشتباه لپی

واستادم روبروش , 
چشاش انگاری به چشام نیگا می کرد ولی بدون هیچ احساسی 
گفتم بهش : ببین .. هر چی بوده تا حالا تموم شده  
هر کاری تو کردی و هر کاری که من کردم توی گذشت این سالها حل شده  
الان چیزی که مهمه اینه که من دوستت دارم .. این دوست داشتن استریلیزه اس , 
می فهمی .. ینی دیگه آخر دوس داشتنه ... هیچ خری مثه من نمی تونه تو رو اینطوری دوس داشته باشه  
اصلا اگه دوستت نداشتته باشم احساس خلاء می کنم  
به اینکه تو رو داشته باشم نیاز دارم ... می فهمی ؟ 
رفت جلوی آینه و هول هولکی روژ لبشو مالید  
اونقدر عجله داشت که یه خورده از روژ لب , از خط لبش زد بیرون  
دستمال ابریشمیشو برداشت و اون یه خورده رو پاک کرد ... 
گفتم : ببین دیوونه .. تو همینطوری هم خوشگلی .. دیگه این قر و فرا واسه چیه .. بدون روژ لبم دوستت دارم . 
ولی توجهی نکرد ... 
دنبال کیفش می گشت . 
دنبال یه جایی از بدنم می گشتم تا بخارونمش . 
من هر وقت کلافه می شم باید یه جایی از تنمو بخارونم . 
گفتم : چرا به حرفام گوش نمی دی ... می خوای بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگی روی زمین پخش بشم تا گوش بدی به حرفام ؟ 
کیفش رو پیدا کرد و از اتاق زد بیرون و در رو محکم زد به هم 
احساس یه مگس رو داشتم که با لنگه دمپایی له شده . 
اووووف ... لع نت به این زندگی نفهم احمق بی شعور خر  
آخه من که هر چی چیز قشنگ بودگفتم واسش که ... 
یه حس قلقلکی بد داش توی تنم وول می خورد که این روژ لبشو واسه کی مالید  
معمولا روژ لب نمی مالید این وقت صبح  
زدم از خونه بیرون . 
با ماشین من رفته بود .. بدون اجازه ... پس من چه نقشی دارم این وسط . 
بوقم اگه بودم یکی منو می زد حداقل . 
سرگردون و عاجز ( مردای این مدلی خیلی تابلوان ) با دستای آویزون ( درست مثه جوراب زنونه ای که روی بندرخته ) راه افتادم توی خیابون . 
مردم مثه وحشی ها بهم تنه می زدن و هیچکس یه عذر خواهی خشک و خالی هم نمی کرد . 
حال و حوصله عصبی شدنم واسم نمونده بود . 
آدم بی ادبی هم نبودم که فحشای تحریک کننده و تنش زا بدم . 
بذار تنه بزنن .. دل که شکسته باشه چه دو تیکه باشه چه هزار تا فرقی نمی کنه . 
همینطور آویزون داشتم قدم می زدم که رسیدم به کافه همیشگی . 
رفتم تو و نشستم پشت میز . 
وقتی به هم ریخته باشم یه نوشیدنی گرم می تونه یخای درونیمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده . 
سه دقیقه نشستم ولی انگار نه انگا .. یه نفرم نیگا نکرد که آقاهه خرت به چن من . 
خواستم بکوبم روی میز که حداقل نظر گارسونای سر بهوا رو جلب کنم که دیدم بی ادبیه . 
داشتم قسمت " چاره اندیشی مودبانه " مغزمو فعال می کردم که یه خانوم نشست روبروم . 
به چش هنری خوشگل بود و تو دل بروی فوری . 
من ازاین آدمای تودل بروی فوری خوشم نمیاد چون همچین می رن توی دل آدم که تا آدم به خودش بیاد کاراز کار گذشته  
یه نیگاه گذرا انداخ تو چشمم  
حس کردم که یه تغییر و تحولاتی داره اتفاق میفته که اگه رو به تکامل پیش بره وضعیت درام میشه . 
زیر لب عذر خواهی کردم و پاشدم .. 
پا شدن من همانا و نشستن یه یارو پت و پهن و چارشونه که بوی ادکلونجاتش گیجم کرد همانا . 
خواستم بهش بگم : مرتیکه پر رو حداقل بذار من پاشم بعد ... ولی خب به من چه . 
هیچکدومشون یه نیگاه هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددی هستم  
از کافه زدم بیرون عصبی تر از وقتی که واردش شده بودم . 
چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گیج رف . 
نشستم کنار خیابون و سرمو گرفتم توی دستام . 
نیم ساعت نشستم. 
توی این مدت یه نفر نگفت زنده ای یا مرده . 
فکر نمی کردم آدما تا این حد از هم دور شده باشن . 
هر کسی فقط به فکر خودشه و همین و بس . 
از وسط خیابون که رد می شدم یه لحظه ماشینمو دیدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود . 
اون( نامزد نامردم ) پشت رل بود و کنارش ... یه جوون ژیگولو . 
مثه یه سطل ماست که از دس یه بچه میفته و وقتی می خوره زمین تا شعاع چن متری پخش می شه با دیدن این صحنه شخصیتم و عشقم و امیدم ولو شد رو زمین . 
سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خیلی فوری قلبم که شدیدا غیرتی شده بود , با مشت به سینم کوبید و بعد چشام سیا تاریکی رفت و خیلی زود بعدش مثه آدمای خیلی مست تلو تلو خوردم و رفتم تو دیفال حقیقت عریان . 
چراغ سبز شد و ماشینا مثه الاغ از پس و پیشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط . 
آب دهنم مونده بود که بره پایین یا کاملا خشک بشه . 
انگشت شصت پام تیر می کشید رو آسفالت داغ . 
هر جوری بود قوای باقی مونده منو کشوند تا اونور خیابون . 
نمی دونستم الان باید به چی فک کنم . 
سلولای مغزیم دچار افسردگی حاد عشقی شده بودن . 
دستمو گرفتم به دیفال . 
داشتم سعی می کردم که احساسات منفیمو بالا بیارم که یه صدایی از بالای سرم اومد که : 
- ممد رضا .. ممد رضا ... معلومه کدوم گور بودی ؟ 
سرمو بردم بالا و هر چی توی دهنم بود فرو دادم جای اولش . 
محسن بالای درخت روی یه شاخه نشسته بود و تخمه کدو میشکوند . 
گفتم : اون بالا چیکار می کنی میمون ؟ 
گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟ 
گفتم : به تو چه ... 
گفت : حالا به من چه یا به من نه چه وقت تمومه .. زنگ خورده .. باید برگردیم سر کلاس . 
گفتم : ینی چی ؟ زنگ چی خورده ... دیوونه ؟ 
دستشو محکم کوبید رو پیشونیشو و داد زد : باز یادت رف آخر حواس ... کلاس " چگونه مرگ فجیع خود را فراموش کنیم " ... نکنه یادت رفته یه ماهه که مردی بدبخت ... 
مردم ؟ ... آخ ... من هیچوقت مرده خوبی نمی شم ... نفس عمیقی کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم . 
- آره .. یادم رفته بود باز ... آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته . 
گف : - نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته ... 
سرمو تکون دادم و گفتم : - آره ... ولی فک می کنم آخرین بار بود ...  
تازه داشتم می فهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمی داد . 
و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود . 
آروم از زمین کنده شدم و با محسن رفتیم سر کلاس . 
توی راه از محسن پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری می ری ؟ 
خندید و گفت : می رم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید می زنم . 
گفتم : ای نامرد دغل ... بابا تو دیگه کی هستی ... از این به بعد منم میام . 
به زمین گرد کوچولو که از دور شکل یه فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام .



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۵
معصو مه
از خدا
برای کنکوری ها فارغ از نتیجه و بعد از خیلی آرزوی موفقیت کلی التماس آرامش دارم. 
برای مریض ها جدا از همه درگیریهای روحی و جسمی و سختی و دشواری باز هم التماس آرامش دارم. 
خدایا آرامشی عمیق به همه عطا کن.
الهی آمین.



***



و  اندوه پیراهنِ بلندی بود

که بعدِ تو به تن کردم

تا آن قدر بر تن ام زار بزند

که شاید مرگ دل رحم تر از زندگی باشد

و پیراهنِ سفیدی از آستین روزهای اش

برایم بیرون بیاورد!

نسترن وثوقی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۵
معصو مه

هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد

قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

چون کوه، پای حرف خودم  ایستاده ام

کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا

این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است

آدم که صاف و ساده به جایی نمی رسد!

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم

هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد 

ما را برای در به دری آفریده اند

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد 

حسین طاهری

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۴
معصو مه

عشقت

اگر باران

اینک در زیر آن ایستاده ام؛

اگر آتش

درون آن نشسته ام؛

شعر من می گوید:

در تداوم آتش و باران جاودانه ام ...

 شیرکو بی کس

...


میدونم نباید به مسائل روز بی تفاوت بود و نیستم و جز خواستن از خدا نه چیزی میتونم بگم نه کاری ازم برمیاد.

هر چقدر حق با یه طرفه همونقدر طرف دیگه و طرف های دیگه حق دارن و خیلی حرفا که اصلا در قالب کلمات نمیگنجن.

زندگی همیشه همین بوده و علت اصلیش بی فکری خود انسان و البته زیاده خواهیشه و نه صرفا کمال طلبیش.

جز فکر و غصه کاری ازم برنمیاد. فقط خوانش و سکوت.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۲
معصو مه

مرگ آغاز جهان است و یا پایانش ؟
 به کجا می رسد این جاده ی حیرانی ها؟



آنچنان پُر شدم از بی سر و سامانی ها
 نیست در سینه ی من ذوق پر افشانی ها
روزگارم چه شبیه است به گیسوهایت
که سپرده است خودش را به پریشانی ها
چاه تاریک و نمور است ولی ای یوسف!
 لااقل ایمنی از حیله ی کنعانی ها
 پیرم و سوخته از حسرت عاشق نشدن
 باختم زندگی ام را به پشیمانی ها
مرگ آغاز جهان است و یا پایانش ؟
 به کجا می رسد این جاده ی حیرانی ها؟
 قفس باز و یا بسته چه فرقی دارد؟
نیست در سینه ی من ذوق پر افشانی ها
قاسم سلیمانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۰
معصو مه

...
در پیچ و تاب طوفان دریای سربلندیم از موج ها بپرسید با صخره چند چندیم
...

سکوت... و سکوت...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۰:۳۷
معصو مه

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرین قمار من و دست آخر است

من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...

گفتید:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترین پرنده ی عالم کبوتر است"

گفتید:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
این حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند
ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است

سید مهدی موسوی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۳
معصو مه

کنار آمدن با تنهایی بهتر از قبول عذر و بهانه های همیشگیه. وقتی در سیر جریانات روزانه اولویت بندی هست نمیشه درک کرد اصلا روابط چه معنایی داره؟!!! بهتره همدیگه رو با اولویت هامون تنها بذاریم. 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۶
معصو مه
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم، نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
فاضل نظری
+ دعا کنیم بیمار نشیم و دعا کنیم برای شفای بیماران... 
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۴
معصو مه

31خرداد، طولانی ترین روز سال 97

با رسیدن خورشید به نقطه انقلاب تابستانی، در روز پنج‌شنبه 31 خرداد ماه جاری در ساعت 14 و 37 دقیقه به وقت ایران، خورشید به نقطه انقلاب تابستانی خواهد رسید.


عمر برَف است و آفتاب تموز

اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز

ای تهی‌دست رفته در بازار

ترسمت پُر نیاوری دستار

سعدی


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۳
معصو مه

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!
وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!
ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،
راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!
تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،
هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!
زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند
که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!
در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!
گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!

حسین جنتی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۵
معصو مه

یه ساعت توو خیابون باشی اندازه یه روز سوژه داری که از بی فرهنگی موجود بنویسی. 

اصلا عمق بی فرهنگی انقدره که به نظر میرسه حتی اگه خود خدا هم ظهور کنه در اداره ی این مملکت عاجز بمونه.

آخه چرا؟؟؟!!!!!

رعایت حداقل های فرهنگ اجتماعی نه ربطی به مذهب داره؛ نه به اوضاع اقتصادی مربوط میشه؛ نه بیکاری باهاش مرتبطه. نه هیچ بلا و مشکل دیگه ای طرف دیگه ی موضوع فرهنگ نیست. 

پس علت این همه بی فرهنگی چیه؟ 



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۹
معصو مه