زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۹۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

جان مــن را هـــــم ببر ٬  حتمـــاً بدردت میخورد           

نازکی ٬ سیمــین بدن ٬  آهـــن بدردت میخــورد     

 چــشمـهـایم را بـیــــا بـردار  هـــردو مـــــال تـو          

در بـلای آسـمـــان جـوشـــن  بـدردت میـخــورد       

 نــازنـیــنــــا ٬  یـاد مـــن را ذره ای  همـــراه دار           

در سفــر یـک دانــه ی سوزن  بـدردت میـخـورد         

 در خیــــالـت ذره ای از  خــاطـــــراتـم جــای ده         

گــاه گــاهی  دانــه ای ارزن  بــدردت میــخــورد        

 میـروی حـالا که از ایـن خـانه  قـدری صبــر کــن

"ان یکـاد"  چشـم زخـم مـن  بـدردت میـخـورد  

جواد مزنگی

 

 








این دردِ انسان بودنت بس نیست؟ ... سر در گریبان بودنت بس نیست؟
از عشق و دریایش چه خواهی داشت ... این آب تنها کوسه ماهی داشت
گیرم تو را بر تَن سَری باشد ... یا عُرضه ی نان آوری باشد
گیرم تو را بر سر کلاهی هست ... این ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی ... با قدِ خم دکّان بچرخانی
پیری اگر رویی جوان داری ... زخمی عمیق و ناگهان داری
نانت نبود،آبت نبود اِی مرد ... با زخمِ ناسورت چه خواهی کرد
پیرم،دلم هم سنِ رویم نیست ... یک عمر در فرسودگی کم نیست

باور نمی کنم که تو باشی و بعد از این

از تو همیشه دور و جدا زندگی کنم

آرامشی که از تو به من می رسید نیست

با من بگو که بی تو چه را زندگی کنم !؟


جز بوسه از تو ، رزقِ حلالی نداشتم

این گونه سر به شانه ی تو می گذاشتم

حالا اگر درو نشده آنچه کاشتم

مُردن بهانه ام شده تا زندگی کنم


قلبت برای عشق اگر می تپد ، لبت_

دارد به نفعِ عقلْ مرا نفی می کند

عاشق شدم که باقیِ عمرم کنار تو

دائم میانِ خوف و رجا زندگی کنم


آنقدر از تو خاطره مانده به خانه ام

آنقدر از تو خاطره مانده درونِ شهر

آنقدر هر طرف که نظر می کنم تویی

ماندم از این به بعد کجا زندگی کنم !


جعفر حسنی

حالت پریشانم پر غم است و تکراری
سایه ی خیال من مبهم است وتکراری

در سر پر از هیچم شور آرزو مرده
این جنون که می بینی، هر دم است و تکراری

در کویر تب کرده خاک تشنه می گرید
گرچه بارش باران نم نم است تکراری

زخم کهنه ام تا کی؟ کو دم مسیحایی؟
هر نمک که می پاشی مرهم است و تکراری

از لگام ایمان تا برده های تقدیری
حلقه حلقه زنجیری محکم است و تکراری

کرده دوزخی برپا از سراب آزادی
سیب و گندم و شیطان، آدم است و... ، تکراری


عدالت زارعیان

و کسی که تورادیده باشد پاییز های سختی خواهد داشت.
 لیلا کردبچه


روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم

چون شمع نیم‌ مرده به سوسوی زیستن
پس‌ مانده های پیکرمان را فروختیم

از ترس پیرکش شدن ریشه‌ ای کثیف
صد شاخه تناورمان را فروختیم

غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم

در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم

دروازه باز و بسته چه توفیر می‌کند
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم

محمدعلی جوشایی

 

 

 

بی تو الفبای غزل یعنی، جمع سی و دو حرف تکراری
در بیت هایی خالی و خاموش، سطحی و بی احساس و بازاری

تو سوره ی ناب تماشایی، تفسیر تو کار خدایان است
در تو تمام آیه ها جمعند، با جلوه های ناب دیداری

حتما خدا با قدرت بسیار، بر بستر روی تو بی تکرار
بالاتر از زیباترین آثار، آن چشم ها را کرده معماری

در بوسه هایت رازِ شیرینِ، مرگ آوری پنهان شده شاید
مانندِ رازِ مخفیِ تویِ، آن قهوه ی معروفِ قاجاری

موهای تو باشیوه ای مخصوص، از لحظه ای که بازشان کردی
کرده تمام شاعران را سخت، درگیر فعالیت کاری

اکسیر لبخند تو را روزی، در استکانی آب اگر ریزند
یک جرعه از آن می شود فوراً، درمانگر انواع بیماری

بسیار خوش بینانه مقداری، شیرین شبیهت بوده که فرهاد
یک عمر شد با دیدن رویش، در بیستون مشغول حجاری

آزادی محدود و زندان وار، خشک و زمخت و تلخ و ماشین وار
دوریِ تو حالی چنین دارد... چون روزهای سخت اجباری!

جواد مزنگی

هر سال که می گذرد

چشمم بیشتر به دنیا روشن می شود

اما دنیا

یک روز مرا فوت می کند

و دود از کله ام

بلند می شود.

محمد سوری

هیچ اهمیتی ندارد کدام روز به یمن میلادت به بودنش بنازد... وقتی شب پلک که میبندی جهان را به نابودی میکشی و روز که پلک میگشایی به جهان تولدی دوباره میبخشی...





معصومه...

اومدم فلسفه وجود این وبلاگ رو بنویسم پشیمون شدم... عطف به قانون "خب که چی"...
شما اگر دوست داشتید چیزی بفرمایید میشنوم.
اگر نه هم که به سکوت میگذرونیم.


غروبهای پاییز

قدم که می زنی

خشْ خشِ برگ ها

آبستنِ شعر می شوند و

مرغِ سحر

آوازِ باغبانی که

به سیب ، نارسیده

به خزانْ رسیده است


به من بگو

کدامْ رگ

یا

کجای سینه ام را بشکافم

تا ترانه های اطلسی

در جزایرِ قناری

به کُنسرتِ گنجشک ها بروند و

گندمبوسه هایت را

برای فانوس های دریایی

هِجی کنند !؟


غروبهای پاییز

قدم که می زنی

خشْ خشِ برگها

ضجّه های شاعری است

که نجیب ترین غزلش را

به اردوگاه چنگیز بُرده اند


محمد حسین افشار







دریافت









دریافت

در طول زندگی دفعات زیادی با لحظه ای مواجه می شویم که یک جمله، یک آهنگ، خطی از یک کتاب یا صحنه ای از یک فیلم یا حتی گاهی یک اسم ما را به سیاهچاله ای پرت می کند که نمیدانیم کجاست. لحظه ای است که میدانیم در گذشته رخ داده و گذشته اما در ذهن ما آنقدر تازه و ملموس و ... دوست داشتنی است که حس می کنیم همین الان در حال رخ دادن است و دوست داریم در همان لحظه بمانیم تا وقتی که یک قطره اشک یا کشیدگی لبخند یا کج شدن سر و یا یک صدا ما را از آن سیاهچاله بیرون می کشد. بعد خیلی عادی فراموشش می کنیم تا دفعه ی بعد که دوباره تکرار شود.

ذهن آنقدر پیچیده است که گاهی حس می کنم کاش می شد دست انداخت بیرونش کشید و پرتش کرد گوشه ای و دمی فارغ از صداها و تصاویر ناخوداگاهش آسوده بود. اما این فرآیند غیر ممکن است. باید آگاهانه در فرآیندی دردناک مغز را از مرور بازداشت تا دمی آسوده نفس کشید اما در همان سکوت و سکون انگار همان خاطرات چه تلخ چه شیرین مامن و پناه می شوند... همین قدر غیر قابل درک. و تا بجنبی سی سالی گذشته و زندگی پر شده از خاطرات رفته و نگرانی های نیامده. و حالا به دل دل کردن می گذرد و انسان به چند سودا مشغول و از هزار و چند سودای دیگر غافل... این رویداد قطعا نمی تواند تنها تحت کنترل یک ذهن بأشد و اگر ذهن ها پیوسته اند پس چندان هم انچه رقم می زنیم به اختیار ما نیست و اگر چندان هم به اختیار ما نیست پس چرا مختار خوانده می شویم و اگر مختار نیستیم... 

چرا همیشه خدا یک پای بساط لنگ است؟ 

اگر دغدغه ام نوشتن از سودای عاشقی نیست پس این همه صغرا و کبرا چیدن چه دلیلی دارد؟ باید بی حد عاشقی می کردم و بی حصر خوشبخت می شدم... مگر نه اینکه باید آرزو بسازی و رویا ببافی تا برسی؟ پس چه شد؟ که در مصیبت نامه ای چله نشین عمر شوم و حتی بخواهم گریه کنم و نتوانم. گند بزنند زندگی ای را که خواستنش توانستن نیست. و توانستنش تنها منجی شدن برای دیگران باشد و انسان در حصر عقل و منطق آنچنان زندانی را تجربه کند که جهنم در مقابل آن حتی هیچ هم نباشد. 

دلایل منطقی و فرمول های منتهی به خوشبختی زیادی وجود دارند که چشم نواز و دلربا هستند. اما چگونه ممکن است راه های رسیدن به خوشبختی و لذت بردن از زندگی را به ذهن باز یک انسان دیکته کرد و مدل ارائه داد؟ چگونه می توان با این ذهن "نه چندان تنها" به همه دغدغه های اولیه و ثانویه و غیره انسان بودن رسیدگی کرد و از زندگی لذت هم برد آن هم در آشفته بازاری که سود اقلیتی به کل هستی می چربد و همه جای جهان را برای سود بیشتر لکه دار می کنند؟ 

خوشبخت شدن غیر ممکن نیست. اما طی کردن پله هایی که به خوشبختی منتهی می شوند هم چندان ارزش طی شدن ندارند. و عاشقی کردن الزاما از مولفه های خوشبخت بودن نیست. برای همین است که خودمان را چند تکه می کنیم. تکه ای کار می کند. تکه ای عاشقی می کند. تکه ای به شیوه ای منطقی مطابق مقررات زندگی می کند. و تکه ای در ناکجا آبادی در گوشه ذهن خوشبخت می شود... و در آشفته بازار جهان امروز که منطق و احساس با هم رابطه ای ندارند نمی توانیم تکه هایمان را کنار هم جمع کنیم.

اراجیف بافی بس است. تمام آنچه میخواستم بگویم این بود که کاش می شد دوستت داشته باشم. 

آهنگ زمینه: آلبوم کجا باید برم روزبه بمانی همه ی آهنگها... 

شکایت از غمِ پاییزِ برگ‌ریز بس است
مرا تبسمِ گُل‌های رویِ میز بس است

به آنچه یافته‌ام، قانعم، چه کم چه زیاد
اگر بس است، همین چند خُرده‌ریز بس است

همیشه قسمتِ فواره سرنگون‌شدن است
تو نیز مثلِ من ای دوست برمخیز! بس است!

به فکرِ پرچمِ تسلیم باش و نامۀ صلح
نه دوست مانده، نه دشمن، دگر ستیز بس است

به‌جایِ گوهر و یاقوت، سنگ در کفِ توست
هر آنچه یافته‌ای را زمین بریز، بس است


فاضل نظری








دریافت



من آخرین سخنم یک نگاه خواهد شد
درست مثل سرآغاز راه خواهد شد

چه لحظه های قشنگی است با تو بودن و حیف
که مثل خال قشنگت تباه خواهد شد

به آفتاب نگاهت بگو که غیر از تو
که سایه های مرا سر پناه خواهد شد ؟

و بوی پیرهنت ای عزیز دور از دست
حضور یوسفی ات را گواه خواهد شد ؟

ولی نه... بیژن ما را دوباره رستم نیست
ولی نه... یوسف مصرم به چاه خواهد شد

و مثل زاغ نشسته به نعش یک قمری
لباس روشن عمرم سیاه خواهد شد

مصطفی دشتی








دریافت

با جامعه  آمیخته باید باشد 

از درد  بر انگیخته باید باشد


هرچند به اوجِ قلّه می پروازد

فرهیخته ، پَر ریخته باید باشد


حسین رمضانپور


چون باد می دوم عقب چشمهای تو
عمرم گذشت در طلب چشمهای تو


دل کنده ام ز روز و تماشای آفتاب
از بس که دیدنی است شب چشمهای تو


از کج سلیقگی است نشستن کنار رود
تا می توان نشست لب چشمهای تو


من لا ابالی ام زچه رو هم سخن شوم؟
با مردمان با ادب چشمهای تو


آه ای طبیب من !چه کند درد خویش را
بیمار مبتلا به تب چشمهای تو


با اشک خویش نخل تو را آب می دهم
تا فصل چیدن رطب چشمهای تو

 

مهدی عابدی

 

چشمانت

راز آتش بود...

در التهاب قلب ویران شده ام

و لبانت چون دشنه ای سوزان

که مرهم تمام زخم های قبل از تو با من بود !

و آنقدر با آتش دوست داشتن

و عطر تنت زندگی کرده ام

که همه چیز را از یاد برده ام جز تو

و حالا دیگر هراسی ندارم

از این همه سوختن

از این همه زخم

و خاکسترِ خاطراتی که

از من و تو به جای خواهد ماند.

 

 

محدثه بلوکی

 

 

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو...(1) نه منظورم اینه نمیدونم از کجا شروع کنم به نوشتن اگه شعر بذاره. یه " که چی بشه" ی سمجی کنج زندگیم چسبیده و کنده نمیشه. بنویسم که چی بشه؛ بگم که چی بشه؛ برم که چی بشه...  اصلا گمونم عبارت "که چی بشه" یکی از خطاها یا اشکالات فنی خلقت باشه. یعنی باید یه جوری به گوش خدا برسونیم دفعه بعدی اگه خدایی نکرده خلقتی در کار بود طوری طرح ریزی بشه که عبارت "که چی بشه" ساخته نشه. اصلا قدرت سرکوبگری که این عبارت داره روی هر چی افسردگی و ناامیدیه سفید کرده.

داشتم میگفتم نمیدونم از کجا شروع کنم. من شروع میکنم اما شما از اینجا به بعدش مجبور نیستی به خوندن ادامه بدی. چون اساسا چیز به درد بخوری قرار نیست مطرح بشه.

عطف به نوشته ای که گفتم چند لحظه در دنیای بیرون باشی کرور کرور سوژه واسه نوشتن پیدا می کنی یکیش این بود که دو تا دختر خانم شیک و آپدیت شده از رو به رو میومدن. عبارتی که در لحظه تلاقیمون شنیدم این بود که یکیشون با یه عشوه ای گفت "میدونی دوسش دارم اما..." خب من که بقیه شو نشنیدم. اما جا داشت کل صورت و هیکل آپدیت شده اش رو به تنظیمات کارخانه برگردونم و بهش بگم آخه اگه دوست داشتنی باشه که دیگه امایی باقی نمیمونه. من که هیچوقت نمیفهمم این قوانین بی سرو ته نه چندان اجتماعی رو کی مقرر کرده ولی همیشه در تصوراتم هنر اونجاست که دوست نداشته باشی و کاری براش انجام بدی. نشناسی و گره ای از کار باز کنی. نتونی و با وجود نتونستن فعل تونستن رو صرفش کنی. اگه دوست داشتنی باشه که همه چی حله. اگر توانستن و شناختن باشه که بایدم کاری انجام بشه. مثلا خیلی هنره "دوسش دارم اما..." گفتن؟؟ کاش تا حالا متوجه این مطلب شده باشه.


زیبایی!
همچون پراکندگی یک ایل در کوهستان...
همچون گذر یک رودخانه ...

زیبایی!
همچون قطاری در عمق سبز یک دره...
همچون قایقی قدیمی در غروب دریا...

زیبایی!
همچون رقص دود سیگار ...

 

در زیبایی ات رفتنی نهفته است ..

علیرضا قاسمیان خمسه









ده دقیقه توو خیابون راه میری صدوده تا سوژه هست احساسی سیاسی فرهنگی اجتماعی... که بخوای بنویسی. بعد صبح تا شب بیرونید و همه هم چراغاتون خاموش و وبلاگ هاتون مسکوت.

واقعا چرا؟ بذارید یه کم ول کن تون به قلماتون از اتصالی دربیاد... والا...

شقایق تا تو را دیده، چه کرده غنچه لب ها را

چه حرصی می خورم می بینم این فرصت طلب ها را !


شنیدم آسمان گفتـه شبیه توست خورشیدش

نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را


تو از یک ماه کامل هم برایم ماه تر هستی

چه فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را


شفا بخش است چشمانت، لبت درمانگری حاذق

ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را!


شِکرپاشی نکن با خنده های گاه و بی گاهت

شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را


امید دل، قرار جان، بقای عمر، نور چشم

درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را ...


سونیا نوری


زخمهایت را به کسی نشان نده!!
اینجا مردم زیادی با نمک شده اند...



دریافت


دیگر رویایی ندارم
و خیابان های ذهنم 
همه از تردد تنهایی دلگیرند

زنی 
که دست هایش را برای روز مبادا کنار گذاشته 
و قلبش را به حراج می گذارد
موهایش را به خیریه می بخشد و 
تنهایی اش را زیر پلک هایش چال می کند
دردش واگیر دارد

و تو که روحش را جویده ای
و دست از سر استخوانش بر نمی داری
هرگز نخواهی فهمید
زن هایی که در آشپزخانه می میرند
و در آتش دفن می شوند
و ققنوس وار از خاکستر زاده می شوند
جمعیتی رو به ازدیادند

در ایستگاه قطار منتظر نیامدنم بمان
قطار ها دیگر به ایستگاه ها وفادار نمی مانند!

روشنک آرامش

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ  کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

هرچند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

#

اگر بیت یا غزلی براتون قشنگه لطفا کامنت بگذارید ما هم بهره ببریم. 

اگرچه شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است... 

آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی
می کنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص!
اما حقیقت ندارد.

اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
اگر آدمِ ساختن بودیم،
از همین جای زندگیمان به بعد را
مى ساختیم....

آنتوان دوسنت اگزوپری



ابرهایی که توی این عکس‌اند

تا حالا باید

 جایی 

باریده باشند


بی گمان گل‌های زیادی را رویانده اند

بی گمان یکی از آن گل ها را کسی

 برای معشوقه اش برده

و فکر می کنم معشوقه باید

 لبخندی زده باشد از شادی

بی آنکه بداند

ما در این عکس

چقدر

 غمگین بوده ایم!


رویا شاه حسین زاده





دریافت


سربازهای مُرده، جوانند همچنان

جان‌های بی‌گناه، روانند همچنان


عقلم به هیچ معجزه‌ای قد نمی‌دهد

دیوانه‌ها رئیسِ جهانند همچنان


هر دختری به شیوه‌ای آخر عروس شد

پس مادران چرا نگرانند همچنان !؟


زن‌ها  دو پای لِه شده در ازدحام را

باید به خانه‌ها برسانند همچنان


یک دست در اداره و یک دست خانه‌دار

در حسرتِ حقوقِ زنانند همچنان


یک عمر بیشتر که ندارند در زمین

بیچاره‌ها دچارِ زمانند همچنان


حتّی اگر مدارِ زمین را عوض کنی

خط‌های سرنوشت همانند همچنان


مریم جعفری آذرمانی



سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟




اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم




اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟

خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟

با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟




طپش طپش با چشمکت، غزل بگم برای تو

با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم

هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو




اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات

یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه

ورق ورق ورق ورق نامه بدم بازم برات




همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها

فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا



ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

 

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

 

گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

 

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

 


۱۹مهر زادروز نویسنده و شاعر ایرانی "محمدرضا شفیعی کدکنی"♥️







دریافت

وقتی غصه داریم و نداشته هامونو میشمریم زندگی خیلی سنگین و طولانیه. وقتی یکی چشماشو میبنده و میره اون دنیا میبینیم که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی... 




بخواب... 
ولی چشمهایت را از من دور نکن

آنسو تر از دریا 
تو را انتظار می کشم 

اینجا فصل خشکسالی عشق است.
لیلا ادبی



دریافت

رفتنت
حفره‌ ای در من ایجاد خواهد کرد
که تابستان و زمستان
از آن سوز می‌آید؛
با اینهمه آغوشت را بردار و برو
هرجای دنیا را که خواستی گرم کن!
پرندگانی هستند
که ترجیح می‌ دهند
پای عشقی که ریشه دارد
از سرما یخ بزنند.

مژگان عباسلو

Yine Seni Sevmekten Başka

باز هم دوباره، بجز عاشق تو بودن
Hiçbir Şey Yapmadım Bugün

کاری نمی‌توانم انجام دهم امروز
Eni Konu Çaldı Telefonlarım…

تلفنم همینطور زنگ می‌خورد
Boşver Bakmadım Bugün

بیخیال، امروز نگاهش نکرده‌ام

Ne Gazete Okudum Ne De Bi Haber

نه روزنامه‌ای خوانده‌ام و نه به اخباری گوش داده‌ام

Derdi Yasakladım Bugün

امروز جلوی همه دردهای اضافی را گرفته‌ام
Kaç Öpücük Olmuş Inanamazsın

چه تعداد بوسه بوده است، نمی‌توانی باور کنی و بفهمی
Aşkı Hesapladım Bugün

امروز، حساب کرده‌ام که چه مدت است که عاشقت شده‌ام
Dün Geceyle Tam Üç Ay Bir Gün

دقیقاً سه ماه و یک روز، با دیشب

Ben Dünyanın En Büyük Aşığı Olabilirim

من می‌توانم بزرگترین عاشق دنیا باشم
Ben Koynunda Bin Sene Bin Sene Durabilirim

می‌توانم برای هزاران سال در آغوشت باشم
Ben Leylayı Mecnunu Ferhatı Aslıyı

من شاید لیلا و مجنون و فرهاد و آسلی
Keremi Bilmem Ama

و کرم را نشناسم اما
Bağdatı Iki Gözüm Kapalı Bulabilirim

می‌توانم بغداد را با دو چشم بسته‌ام پیدا کنم






 


دوست دارم که بخوانی غزل ایجاد کنی

میل دارم که بخندی عسل ایجاد کنی


روی دشت تنت این بار که می­ آیی هم

زلف بندازی و کوه و کتل ایجاد کنی

 

اولی دینم و بعداً دلم اصلا تو بگو

مایلی توی کدامش خلل ایجاد کنی


خوش ندارم که به دنیا بنمایی رخ را

ناگهان شورش بین الملل ایجاد کنی


یا که آغاز کنی زلزله ی هجرت را

باز هم روی دل من گسل ایجاد کنی


وحید عیدگاه



دلتنگم
و خیال تو پونه ای خشک است در دستانم
که هر چه بیشتر خردش می کنم عطرش بیشتر زندگی را برمیدارد...
رسول پیره

دریا ، غروب ، نم نمِ بارانْ دلم گرفت

از خاطراتِ تلخِ پریشانْ دلم گرفت


غمْ در نگاهِ سردِ خیابان نشسته است

از انجمادِ یأسِ خیابانْ دلم گرفت


سخت است بی تو دیدنِ باران برای من

امشب چه قدْر از غمت آسانْ دلم گرفت


شاید تو هم به غُربتِ من فکر می کنی

چون یاد کردم از تو  دوچندانْ دلم گرفت


بی تو سکوتِ خانه چه فریاد می زند

از ساعت این مترسکِ حیرانْ دلم گرفت


بارانِ پشتِ پنجره  مانند گریه است

از دستِ گریه های فراوانْ دلم گرفت


یک شعرِ عاشقانه و یک بُغضِ یخ زده

در این غروبِ سردِ زمستانْ دلم گرفت


می خواستم به دوری ات عادت کنم نشد 

امشب دوباره از تو چه پنهانْ دلم گرفت


فردوس اعظم



تبردار!
سایه ام را بنداز!
آزادم کن از رنج دیدن بی ثمری!
چرا در حلقه ی آیینه ها زاده شدم؟
روز گرداگرد من میچرخد

و شب
مرا در ستاره گانش تکرار میکند
میخواهم بی دیدن خود زندگی کنم.
باز و مور-که پرنده و برگ من شده اند را
به خواب میبینم،
تبردار!
سایه ام را بنداز!
آزادم کن از رنج دیدن بی ثمری!
لورکا


ای دل بزن! اگر چه گرفتار نیستی

چیزی به این زمانه بدهکار نیستی


وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است

خود را چنان بپوش که انگار نیستی


وقتی که یار قافیه ی بار می شود

غمگین مشو که با احدی یار نیستی


غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی

خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی


دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید

اما به خنده گفت که بیمار نیستی


می را حرام کرد ولی داد دست تو

چون با همین خو ش است که هشیار نیستی


ای روزگار ای که در این قحط مشتری

دل را به یک پشیز خریدار نیستی


با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی

باری قبول کن گل بی خار نیستی


می خواستم به باد تمسخر بگیرمت

اما هنوز لایق اینکار نیستی

غلامرضا سلیمانی




دیروز باغبان به تبر با کنایه گفت :
این سروِ ایستاده به دردم نمی خورد 







دریافت

نمیدونم اگه ساز و اواز نبود چی می شد...

 

 


دریافت

 










بر زمین افتاد شمشیرت؛ ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جانِ تو را؟
اختلافِ حرفِ دل با عقل صدفرسنگ بود

گرچه دستت را گرفتم، بازهم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم، خنجرت معلوم کرد
بر زمین‌افتادنِ شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم؛ اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازیِ نیرنگ‌ها یکرنگ بود؟!

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

فاضل نظری

گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست

در زوایای خودش جا نشده‌ست

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست

بستر رود مهیا نشده‌ست


پس کجا می‌رود این قایق پیر


صبح تا شب همه باید بدوند

خسته در یک صف ممتد بدوند

ها مبادا که مردّد بدوند

قدر یک لحظه اگر بد بدوند


حلقِ شلاّق بگوید که بمیر


خون به خون بر تن او لک شده است

خط به خط خون به زمین حک شده است

مزرعه خاک مشبّک شده است

بَبْر، مشغول مترسک شده است


توی زندان خودش مانده اسیر


خانه وابسته‌ی در بود و شکست

حُرمت خانه پدر بود و شکست

مادر آیینه‌ی تر بود و شکست

خواهرم شانه به سر بود و شکست


نای فریاد نداری بپَذیر


نسبش می‌رسد از خون به جنون

او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون

غولِ کج با حرکاتی موزون

دُمش این بار بیفتد بیرون


پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر


وسط صحنه عروسک باشد

راستش گریه‌ی کودک باشد

نور چپ هم اگر اندک باشد

تلخک تازه مبارک باشد!


کارگردان! به کسی خرده نگیر


روی در، نقشه‌ی دریا، آبی

زیرِ پرپرزدنِ مهتابی

- در چه فکری حسنک؟ بی تابی!

زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟


- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر


مریم جعفری آذرمانی

در طی یک هفته اخیر نتونستم فیلم های پدرخوانده و پیانیست رو به خاطر موضوعشون ببینم. دیدن بعضی فیلما "جیگر" میخواد. من ندارم. ولی صمیمانه قدردان ویکیپدیا هستیم که به راحتی داستان فیلم رو مختصر و مفید برامون تعریف میکنه. 

اما امروز برای بار واقعا چندم زیاد شاید نزدیک پنجاهم شرلوک هلمز ۲۰۰۹ رو دیدم. دیالوگش خیلی خوبه و دوستی دکتر واتسون.
 
 
 
-You'll miss me Sherlock
-Sadly YessS...
 
 
 
 
 
تیتر و موسیقی زمینه: 
رفیق خوب- محسن چاوشی
 
 

دریافت
دلم گرفته از این ساده تر چه باید گفت ؟!
کنار پنجره با چشم تر چه باید گفت؟!
قرار ما سر ساعت کنار دلتنگى
فقط بگو که به وقت سفر چه باید گفت؟
براى شرح سفر با زبان شعر و غزل…
زلال و صاف و رُک و مختصر چه باید گفت؟
قطار رفتن تو لحظه اى درنگ نکرد
به ساربانِ چنین خیره سر چه باید گفت؟
نگاه مادرم این بار از پدر پرسید
به این جوانکِ پر شور و شر چه باید گفت؟
دل گرفته و اشک روان ، صداى بنان…
میان ناله ى مرغ سحر چه باید گفت؟
رضا والی 

Adele در کنسرت معروف خودش تعریف میکنه که درسته با دوست پسر سابقش دیگه دوست نیست ولی جریان موفقیت های آثارش از جمله فروش ۱۰ میلیون تایی آخرین آلبومش تا اون کنسرت رو با او در میون میگذاره و دلیلی که عنوان میکنه اینه که "فعلا که مجردم ولی اگر پس از بیست سال به همسر و فرزندانم بگم من یه زمانی خواننده معروف و محبوبی بودم و سوپراستار و پاپ استار بودم میخوان بگن برو باباها (یعنی باور نخواهند کرد)". 

 
گاهی تفاوت افراد موفق از عمق درکشون مشخص میشه. درسته شرایط همیشه تعیین کننده ان ولی قطعا پله های بالاتر متعلق به افرادیه که ظرفیت و عمق رسیدن به اون موفقیت رو داشته باشن. و موضوع بعدی اینه که واقعا بعد از بیست سال انگار نه انگار که چه سختی هایی متحمل شدیم. مشمول گذر زمان شدن بهترین و بدترین دردیه که در زندگی بصورت کاملا نرم و مخملی دچارش میشیم. کاش یاد بگیریم در عمق طوفان آرامش داشته باشیم.
 

دریافت
 





دریافت

ایّامِ کهن طی شد و اسباب عوض شد

یک بار دگر طعم خوش آب عوض شد


ماهی سر شوق آمد و بلعید دوباره

چون طعمۀ افکنده به قلاب عوض شد


خنجر به کف تهمتن از روز ازل بود

هر بار فقط پهلوی سهراب عوض شد


از هر طرفی دیده‌ام اوضاع جهان را

تصویر همان است اگر قاب عوض شد


طفلی‌ست که آل آمد و مادر سر زا رفت

با تولۀ آل آن گل شاداب عوض شد


گنداب گلوگیر همان است که بوده‌ست

صد دست فقط کاسه و بشقاب عوض شد


رخسارۀ رنجور زمین زار و غمین ماند

سرخاب دگر گشت و سفیداب عوض شد


دندان بشر بر سر زنجیر فرو سود

آزاد نشد بنده و ارباب عوض شد!


سمانه کهرباییان 

تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم

امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم


آشفته ام...زیبایی ات باشد برای بعد

من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم


از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم

اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم


می خندم و آیینه می گرید به حال من

دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم


در را به رویم باز کن! اندوه آوردم

امشب برای گریه کردن شانه می خواهم


علیرضا بدیع

چند گلوله شلیک شد

و حالا

جای خالی چند پرنده

در آسمان پرواز می کنند


باد

کلمه ای که می وزد

و ساعت دیواری

مجسمه ای از زمان

که با باطری کار می کند


جای خالی کسی

از رو به رویم کنار نمی رود

و با این قلب

وزن سمت چپ بدنم بیشتر است


سمتی از من

که بیشتر به تو فکر می کند

بیشتر تنها می ماند


ای کسی 

که مرا دعوت می کنی به تنهایی


تنهایم

نیمی از من زنی ست

که نیم دیگرم را

در آغوش گرفته است


مهدی اشرفی



این پست رو به بهانه پست آقا گل منتشر می کنم.

اگر می شد همه در آوان جوانی (همان عنفوان جوانی) روزانه نگاری رو یاد میگرفتن قطعا دنیا جای بهتری برای زندگی می بود. صحبت از اثراتش شاید در حوصله این مقال جای نگیره. ولی وقتی هنوز مردم ما بلد نیستن روزی دوبار مسواک بزنن و دست کم یک روز در میون دوش بگیرن صحبت از خواندن و نوشتن در این سطح واقعا بیراهه است.

من بارها شده از این دست نوشته ها رو شروع کردم ولی هیچکدوم ختم به خیر نشدن و سرنوشت همه شون این بوده که یا پاره شدن یا سوزونده شدن. هر کسی سرنوشتی داره. اما از اون میون قسمتی که در ادامه درج میشه باقی مونده. چون دیگه انقدر بی حوصله و انگیزه بودم که بود و نبود چنین نوشته ای تاثیری نداشته.

علت درجش در اینجا یکی مرور خاطرات بوده و دیگری اینکه سعی کنید در این چالش شرکت کنید. و سعی کنید روزانه نگاری انجام بدید. قطعا اثرات شگفتش رو می بینید. کار خیلی خیلی سختیه. از حوصله و وقت و انرژی خیلیامون خارجه. اما مفیده... کل اگر طبیب بودم سر خود دوا نمودم... بله قبوله. ولی من الان دیگه سنی ازم گذشته و روزانه نویسی شاید فقط به درد خوانش در روزهای پیری بخوره. دیگه اینکه این روزا کار خیلی مفیدی انجام نمیدم که ازش بنویسم. اگر حوصله خاطره خوانی ندارید مستقیم برید سر چالش و بیخیال ادامه مطلب بشید.
با درود و احترام

آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 نجمه زارع

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی...
نمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستی...


خودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستند...
قلم! شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!


به ساز من که میرقصی قیامت میکنی به به...
چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!


زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شد
بنازم دلبریهایت! قلم! الحق که تردستی

فلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستی
عزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستی


تظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستی
اگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستی


خودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند
مخاطب معصیت کردی! به مشتی مست پیوستی

محمد رضا نظری

فرق پاییز و تو این است: تو پاییزتری
من غم انگیزترم یا تو غم انگیزتری؟
خوردم اما نشدم مست چنان! منتظرم
که به دستم بدهی کاسه ی لبریزتری
اینهمه زخم زدی بر دل من، باز بزن
منتها با تبر و با قمه ی تیزتری
تو و چنگیز مغول هر دو به یک اندازه
کشته اید، آه ولی باز تو خونریزتری
با تو خورشید فقط صبح سخن میگوید
با تو که از همه ی شهر سحرخیزتری
پرم از خاطره های بد و بد ، کاش از تو
داشتم خاطره ی خاطره انگیزتری
به خودت خیره شو در آینه و بعد بگو
من غم انگیزترم یا تو غم انگیرتری؟
مجید بابازاده

تمامی چیزهایی که دوست می‌دارم،

از آن من نیست!

دریـا از آن من نیست

پاییز از آن من نیست

عشقت از آن من نیست

تنها،

زخمم، از آنِ من است!


غاده السمان


عشق چیزی غیرِ یک پیغمبر کذّاب نیست

مهربانی هست اما آنقدَرها باب نیست


بسترِ زاینده رودم خالی و خشک و خراب

تا بخواهی تشنه ام اما دریغا آب نیست


مثل ماهی قرمزی هستم که قلب کوچکش

لحظه ای آسوده از دلشورۀ قلّاب نیست


یا کشاورزی که بعد از مدتی خون جگر

حاصلش غیر از عتاب و تندی ارباب نیست


قسمتش در جیبِ یک کیف قدیمی مردن است

کهنه عکسی که برایش سهمی از یک قاب نیست


عرصه را باید برای دیگران خالی کنم

چوب هست و گوی هست و قدرت پرتاب نیست


تا سرم از وحشت و کابوس بیداری پُر است

هیچ چیزی بهتر از یک مشت قرص خواب نیست


با خودم گفتم که شاید با غزل بهتر شدم

شعر هم دیگر برایم اتفاقی ناب نیست...


سونیا نوری


‌رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر


شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است

رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر


خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا

ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!


حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که

چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!


شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم

هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!


نفیسه موسوی




ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما و گر تو هم با ما شوی ما جملگی صد می شویم... ما چه عددیه...

یه زمانی چه دغدغه هایی داشتیم... الان چه دغدغه هایی داریم... و مثل معروف kids these days... نشون میده بچه ها چه دغدغه های متفاوتی دارن و چقدر سخته همگام سازی این همه چه... 

سرعت تغییر هم باید منطقی باشه... با این سرعت واقعا رو به کجا؟؟؟؟؟




پ.ن: مرسی دیسلایک... :))

به‌جز هوای رهایی به سر نداشته باشی

هوس کنی بپری بال و پر نداشته باشی

 

میان معرکه عمری پلنگ باشی و حالا

برای هیچ غزالی خطر نداشته باشی

 

خطر که هیچ... وجودت تمام بود و نبودت

اثر نداشته باشد، اثر نداشته باشی

 

تمام شب به تماشا به ماه چشم بدوزی

ولی برای پریدن جگر نداشته باشی

 

شب این شب ظلمانی احاطه‌ات کند اما

دو چشمِ شب‌شکنِ شعله‌ور نداشته باشی

 

خلاصه کرک و پرت را زمانه ریخته باشد

تو از غرور خودت دست برنداشته باشی

 

نگو که از تو گذشته - اگرچه مثل گذشته

هوای خون و خطر آن‌قَدَر نداشته باشی -

 

ولی پلنگ، پلنگ است اگر چه خسته و تنها

اگر چه چیزی از آن شور و شر نداشته باشی

 بهروز یاسمی

 

گفتم اینان به عشق می آشوبند

سنگ است که بر آینه ام می کوبند

لبخند زد و سری تکان داد و گفت

تنها تو بدی تمام مردم خوبند

فرسایش صد ساله هم خاکش نخواهد کرد

لوحی ست سنگی، سیل هم پاکش نخواهد کرد


 تندیس بودا نیست، او ماه بدخشان است

هیچ انفجاری در دلم خاکش نخواهد کرد


چشمی ست چون کابل که حتی جنگ تأثیری

در رونق بازار تریاکش نخواهد کرد


با این که آن پیراهن نادان نمی داند

دیگر زنی مانند من چاکش نخواهد کرد


الماس چشمان تو بر آیینه ام خطی

انداخته که هیچ کس پاکش نخواهد کرد


پانته آ صفایی


 

 


دریافت

 

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
هـ الف سایه (هوشنگ ابتهاج)

درخت
شعرش را روی پاییز می نویسد
پاییز
شعرش را روی درخت
من بر پاییز نوشته ام
بر درختان افتاده
دریغا من ...
دریغا پاییز...
دریغا درخت...
بیژن نجدی

این قصه بر اساس تمی سینمایی است
برداشت نخست:
                       چقدر ابتدایی است -
اینکه: تو عاشق کسی اصلا نباشی و-
کارت مدام « از چه ندانم سرایی» است
از یک سلام ساده، شروع سکانس۲
شاعر! چقدر لحن صدایت خدایی است
خانم چقدر چشم شما حرف می زند
لحنش شبیه سادگی روستایی است
در واژه های شعر به دنبال چیستی؟!...
بی عشق شاعری چه قدر بی وفایی است
اول بگرد و گمشده ات را به چنگ آر
این شعر ها بهانه ی یک همصدایی است
توی سکانس بعد تو عاشق شدی و شعر
سرگرم عشق، همدم فنجان چایی است-
که توی آن کسی به تو لبخند می زند
لبخند ها که اول یک آشنایی است
مردی که از کبوتر قلبش پریده و ...
تا آسمان هشتم چشمت هوایی است
*
در خود فرو که می روی آزاد می شوی
این پیله ها مقدمه ی یک رهایی است
هی زیر گریه می زنی و بچه می شوی
شاید که ترس و واهمه ات از جدایی است
مردم چقدر پشت سرت حرف می زنند
..............................

...................
*
برداشت نهایی این تم جنایی است
تو قاتل کسی شده ای که چه بی گناه...
جرمش در انتظار تو سر در هوایی است -
وقتی پرنده ی سر بامش پریده است
وقتی همیشه منتظرت - تا بیایی - است
*
حالا بیا و خاطره های مرا بیار
بعدا برو جواب چرای مرا بیار

+ شاید دکلمه اش اضافه شد.

من نویسنده و بلاگر نیستم. باشم هم فعلا حرفه ای عمل نمیکنم. 

اما سوالم از بلاگرای حرفه ای اینه. درسته اختیار پست دست شماست. اما حذف چرا؟؟؟ 

من اگه به هر علتی حس کنم پستی که منتشر شده مساله سازه بلافاصله پستای بعدی رو منتشر میکنم. ولی بلاگرای حرفه ای پست های منتشر شده رو حذف میکنن یا حالا به هر نحوی دیگه قابل مشاهده نیست. 

همیشه اینجور تفاوت های ساختاری با اطرافیان علامت تعجب برانگیزه برام.

هشتگ با پست های خود مهربان باشیم. 

زود اومدم خونه فک کردم فوتبال زود شروع میشه. نمیدونستم شیش و نیمه. صحبتای قبل بازی و کلیپایی که پخش شد خوب بودن. اما تا خود بازی خوابم گرفت و تا بازی شروع شه خوابم برد. چون حس همیشگیه مساوی مصلحتی میچربید به برد و باختای خیلی احتمالی. خوب شد خوابیدم و ندیدم چجوری بدون هیچ جنگ و تلاشی مساوی شد. 

حالا باید فوتبال ۱۲۰ پخش شه تا شیرینی اون فوتبال گسی این فوتبال رو از بین ببره. 

و سوال اصلی اینه چرا میثاقی باید دو تا برنامه زنده اجرا کنه؟؟؟!!!!!!

اصلا تابلو نیست هیچ چی. همه چی بصورت کاملا عادی عادیه. بریم جلو آینه گوشامونو با لاک غلطگیر لاک بگیریم. 

مترسانیدمان از مرگ ما پیغمبر مرگیم

خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد...

آدم که قسم خوردشو دق نمیده...


دریافت

یک روز شانه های مرا کم می آوری

آغوشِ آشنای مرا کم می آوری


گم می شوم چنان که نبودم از ابتدا

پایانِ ماجرای مرا کم می آوری


پُر می شود تمامِ تنت از نبودنم

در هر نفس هوای مرا کم ‌می آوری


سُکّان و بادبانِ تو را باد می بَرد

دستانِ ناخُدای مرا کم می آوری


آنجا که ‌جای کشمکشِ موج و ماسه هاست

ناگاه ردّ پای مرا کم می آوری


در قطبِ قلبِ یخ زده ات گیر می کنی

گرمای بی ریای مرا کم آوری


در باتلاقِ بی صفتانْ دست و پا زنانْ

دریاچه ی وفای مرا کم‌ می آوری


دیدم به خوابْ وقتِ عبور از پُلِ صراط

می افتی و دعای مرا کم می آوری


شروین سلیمانی


بادها در پاییز بی رحم تر می وزند
اصلا بعید نیست
آدم ها را
با درخت ها اشتباه بگیرند

زود به خانه برگرد!
زیاد بیرون نمان!
این بادها
اگر کلاه را ببرند
به فکر بردن سرها می افتند

رسول یونان

یک اتفاق تلخ غم انگیز در تو بود

یا ردپای زخمی پاییز در تو بود

 

شیطان نشسته بود که سیبی بچینی و

ویران کند تو را و هر آن چیز در تو بود

 

بادام چشم که خون می کنی به پا

قوم مغول، وراثت چنگیز در تو بود

 

گاهی که شمس در بدنم شعله می کشید

رقص سماع و چرخش تبریز در تو بود

 

از من بگیر دست خودت را برقص باز

حالا که این معاشقه یکریز در تو بود

 

هر روز رو به روی خودم ضجه می زنم

این سرنوشت تلخ بلاخیز در تو بود

 

گفتی تمام کن غزلت را دلم گرفت

پایان نیمه کارۀ آن نیز در تو بود

هادی محرابی

برای آرام وحشی... با عشق...



دریافت



 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی تو دنیای من آبستن ویرانی هاست
شانه هایم گسل درد و پریشانی هاست


 
بوی پیراهن و چشمان به خون خفته و من....
 
از غمت کور شدن خصلت کنعانی هاست


 
زهر خوراندی و از عشق نوشتم چه کنم؟
 
این بلاکش شدنم رسم خراسانی هاست


 
عشق یعنی که بباری به گل و سنگ و علف
عاشق محض شدن عادت بارانی هاست


 
بی تو احساس من از عطر اقاقی خالی ست
عطر تو باعث طغیان غزلخوانی هاست


رفتنت درد عجیبی است که در جانم ریخت
 
رفتنت عاقبتش بی سروسامانی هاست


پشت کردی به من و پشت به دنیا کردم
 
این غم انگیزترین معنی حیرانی هاست


 
باید از این قفس سینه به بیرون بپرم
 
خودکشی جیغ ترین چاره ی زندانی هاست


سیدهادی نژادهاشمی


سوم مهر 97: انجمن شاعران مرده.

شاید اولین باری که اسمش رو شنیدم برمگیرده به 14 سال پیش . حساب کردنش سخته؟ آره واقعا. سال 83. خیلی سخته به سال 83 بگیم 14 سال پیش. چون زیاده. چون خودش یه عمره. ولی گذشته. خیلی ساده.

از همون موقع حس خاصی نسبت به این فیلم داشتم. با وجودی که خیلیا گفته بودن "دارمش. میخوای بدم ببینی؟" ولی من گفته بودم "نه". اصلا وقتی اسمش رو تکرار میکردم انگار قلبم درد میگرفت. حتی یادمه اون موقع دوستم یاسمن کلی فیلم رایت کرد و بهم داد (شما شاید خیلی با رایت کردن مانوس نباشین. یه زمانی هارد و فلش نبود و همه چی رو سی دی و دی وی دی با مصیبتی رایت میشد) که موکدا بهش گفته بودم انجمن شاعران مرده بینشون نباشه. و ندیده بودمش و همیشه حس میکردم حتمن باید ببینمش. تا اینکه الان فیلیمو اومده و کار فیلم دیدن رو خیلی راحت کرده.

باز دو هفته پیش رو فیلیمو پیداش کردم و ده دقیقه اولش رو دیدم. اما باز حس کردم نباید ببینمش. اما امشب دیدمش. به هر حال اتفاقی که باید بیفته میفته. میشد نبینمش. ولی خب آخرش که چی. الان میفهمم چرا ازش گریزون بودم. ولی اون حس ناشناخته برام عجیبه.

زندگی یک چمدان است که میاوریش/ بار و بندیل سبک می کنی و میبریش...

از اینجا به بعد خطر لوث شدن فیلم هست. اگه میخواید فیلم رو ببینید نخونید.

فیلم قصه ی ماهاییه که کلی آرزو داریم اما از به زبون اوردن و عملی کردن اون ها میترسیم. فیلم قصه ی پدر مادراییه که فکر می کنن چون بچه دار شدن پس سربازهایی دارن که اون ها رو به ارزوهاشون... و به شهرت و اعتبار برسونن. یکی نیست بگه اگه خودتون نرسیدین پس فرزندانتون چجوری برسن؟ اصلا مگر بچه دار شدین که مث ارتش چه کن چه نکن راه بندازین؟

توو فیلم میگه اصلی ترین مساله انسان دلتنگیه. همه مون دلتنگیم. دلتنگ نداشته هامون. دلتنگ نرسیدنهامون. اما حتی اشاره هم میکنه که باید جانب احتیاط رو هم رعایت کرد که سرمون به باد نره. محتاط باش و سرت رو به باد نده و شجاع باش و به آرزوهات برس. ولی سدی هست به اسم خانواده و جامعه که مدرسه در این فیلم جایگزینش شده و با مشخص کردن چه کن ها و چه نکن ها ذهن رو میبنده اما میشه مثل نیل بازیگر شد و تا حدی به آرزو ها دست پیدا کرد.

میدونم پرت و پلا گفتم. ولی این پرت و پلایی از اون جایی ناشی میشه که نمیتونیم مث یه ناخدا یاد بگیریم چطور از بلندی دید متفاوتی نسبت به امورات داشته باشیم. سخته. نیازمند مطالعه و تفکره. مستلزم اینه که بدونیم زمان داره از دست میره. باید سرمون رو حفظ کنیم و به آنچه که میخواهیم هم برسیم. خیلی سخته. اما مستلزم اینه حاشیه امن ساحل رو رها کنیم و دل به طوفان بزنیم و محکم باشیم. خیلیا این کارو نمیکنن. در حاشیه امن ساحل باقی میمونن و راهی که همه طی کردن رو طی میکنن و رویاهاشونو فراموش می کنن. همه ی اینها میشه عقده های درونی که همه رو به انحطاط میکشه. عده کمی دل به دریا میزنن و وارد طوفان میشن و از زندگی لذت میبرن. که شاید نمونه اش در اطراف ماها نباشه. و خیل عظیمی در "میخوام و نمیتونم ها" و "در چه کنم و چه نکنم ها" باقی میمونن. عده ای هم از دور که ما میبینیم به جایی نمیرسن اما به خیال خودشون عملیات متهورانه ای انجام دادن و خیلی شق القمر کردن برا خودشون. اما این ها هم خودشونو در نمایشنامه خودشون غرق کردن. کی فرصت کنن سر بیرون بیارن و از زاویه ای متفاوت خودشون رو ببینن الله اعلم.

کتاب جز از کل و فیلم انجمن شاعران مرده حقایق تلخی از زندگی رو روشن میکنن و فکر کردن بهشون درد عمیقی در وجودم ایجاد میکنه. شاید بعد از مرگم بگم از کتاب مقدس نپرسین. من چیزی در مورد دنیا و اخرت نمیدونم. اگر چیزی در مورد زندگیم میخواین بپرسین اونارو بلدم. جواب میدم. و اون وقت میتونم داستان این کتاب و این فیلم رو بازگو کنم.

نیل نقش اصلی فیلمه و در ازای مخالفت خانواده در نرسیدن به اونچه که میخواد خودکشی میکنه. موافق خودکشی نیستم ولی چه کار دیگه ای میتونست انجام بده؟ مگه آدم چقدر زنده است که اونم به جنگ با اطرافیانش بگذرونه؟

عقابی کوه را در خواب دید و در قفس دق کرد/ به جای شانه هایت مرگ خواهد داد تسکینم

البته فیلم خیلی سعی کرده که خواسته ها رو معقول انتخاب کنه. یعنی صحبت از آرزوهای معقول و متینه. نه دیوونه بازی های بی منطق. ولی حتی فرصت رسیدن به همون ها ازمون دریغ میشه.

دنیا هیچوقت جای خوبی برای زندگی نبوده و نیست و احتمالا نخواهد بود. ولی کاش کمی فرصت نفس کشیدن برای انسان های این دنیا فراهم بشه.

اگر در چندین میلیارد سال نوری دورتر از زمین هیچکدوم از قوانین حاکم برزمین معنا و مفهومی ندارن و اگر وجود زمین یک در بینهایت هم اصلا حساب نمیشه پس همونقدر که زندگی معنی داره همون قدر هم معنی نداره. همه اش بستگی به این داره که نسبت به چی داریم میسنجیم. کاش یاد بگیریم نسبت به بزرگ ها، عظیم ها، بینهایت ها و ابدیت ها بسنجیم... واژه های مثل great و  gigantic و  infinite و eternity. کاش همه مون یه هوا بالاتر امورات رو بسنجیم تا بتونیم درست فکر کنیم. خیلی سخته. ساختارشکنه. اما غیر ممکن نیست. نیل هم تو فیلم میگه nothing is impossible... ولی کاش میشد که اینطور بشه. اونوقت شاید زمین جای بهتری برای زندگی می بود.

 

 

با اتصال چشم سر به چشم دل خیلی نادیدنی ها را می شود دید. اما رسیدن به عمق درد دارد. اینکه در اوج داشتن ها عمق نداشتن ها را حس کنی و با وجود همه ی توانستن ها رنج نتوانستن ها را تحمل کنی خود عذاب است. چگونه خواهی پسندید پس از این جهان مملو از رنج و محنت جهنمی دوباره از رنج و محنت برایمان برپاداری؟ چقدر باید بین دندانه های سهمگین عقل و دل سوده شویم تا مطمئن شوی انتخاب درستی داشته ایم و دیگر زمان پرگشودنمان فرا رسیده؟؟ پروردگار تویی... همیشه پناهگاه امن همگان بوده ای چه بدانند و چه ندانند. اگر از پرسش همیشگی چرا آفریده ای بگذریم میرسیم به عبارت بی انتهای حالا که آفریده ای... و در ادامه آن تمام خواسته هایمان به عنوان افریده ات قرار میگیرد. اما شاید همین قدر بس باشد حالا که آفریده ای آنقدر عاقبت به خیرمان بگردان که وقتی به آغوش امنت بازگشتیم بعد از بینهایت سال هق هق دوری دست کم چیزی از خوشی برای بازگو کردن داشته باشیم.

مستانه تو.

دیوانه جان بی تو قطعا پاییزم...





دریافت

خیلی وقته میخوام بنویسم اما دیگه هیچی به نوشتن نمیاد...



اما هنوز شعر هست و موسیقی هم خوبه...





دریافت

نم نم بزن به اَرگِ بَمی که در آن منم

گُلپونه های وحشیِ خرماپزان ! منم


در لا به لای صلح و بنفشه ، مرا بپیچ !

حالی بده به شاعرِ باران ، بمان ! منم


خط خط، سجلدِ خاطره ام پاره پوره است

یک زخمِ در گلو که در او استخوان...منم


چشمانِ تو؛ دو سارِ مهاجر، و خنده هات؛

سرریزِ جاده های گلستان...، خزان منم


از من کتیبه ای است شفاهی به یادگار

با واژه های زردِ ملایم ، بخوان ! منم


ای شعر ! ای هوای چکامه ! بیا دَمی

آتش بزن به قلبِ بَمی که در آن منم

محمدحسین افشار

با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چه قدر شانه به سر آفریده است

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

پای مرا برای دویدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است

لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آیینه را بدون نظر آفریده است

چون قید ریشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفریده است

می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود، جگر آفریده است

غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست
باری که روی شانه هر آفریده است

غلامرضا طریقی

در دل کوه ها پلنگ شدم
ماه من! خواستم قوی باشم
توی پس کوچه های زنجانت
روح غمگین منزوی باشم

سوخت یک بوته ی سیاه و پراند
خواب گنجشک های ترسو را
ساخت اما به خاطر تو نشُست
مادرم توی حوض چاقو را

از شعر بلند سفرنامه- سید مهدی موسوی.

خوندنش خالی از لطف نیست. اسم استان و شهرتون رو با تعابیر زیبا خواهید دید. اینجا.

گفت نت نداشته. دلایل ساده ان. دل ما بی طاقته. 💔💔💔



یکی از عاشقانه‌های معروف حسین منزوی:


خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت

شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا

بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود






++حیف حوصله ندارم دکلمه کنم. هاتف هم وقت نداره برا کارای صدا. اما با ذوق بخونیدش لطفا.

بدیه دنیای مجازی اینه اگه رفیقت بمیره هم نمیفهمی.

فائزه سه روزه جواب نمیده. 

طولانی بنویسم که چی بشه... فقط امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه. حتی اگه برا همیشه قهر کرده باشه هم اشکال نداره. 


شب است

رو‌به‌رویى‌ها
چراغ را خاموش کرده‌اند
پرده را کشیده‌اند!


ایستاده‌ام
با فنجان چاى و بى‌خوابى‌ام!
چراغ من روشن است. . .

سارا محمدی اردهالی

ــ « دردی اگر داریّ و همدردی نداری،
با چاه آن را در میان بگذار!
با چاه!
غم روی غم اندوختن دردی ست جانکاه! »
*
گفتند این را پیش از این اما نگفتند،
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند؛
آنگاه دردت را کجا فریاد کن.
آه!

فریدون مشیری