زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نثر» ثبت شده است

«سیزده بدر»
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این
واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از
کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند
و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش
نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و
ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و
ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را
برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را
بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این
روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار
است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون
نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و
رستاخیز بهار همراه است...

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۴
معصو مه