زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
شرح حال به روز می شود
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «truth» ثبت شده است

 

 

 

 

یکم

 

هرچقدر یک سر این زندگی "من" باشد یک سر آن می شود آدم هایی که عجیب "صلاحدید پسند" هستند.

هر قدر هم بخواهی در خود فرو بروی و از ساحت نه چندان مقدس دنیای فانی دور باشی به جرم اجتماعی بودن نوع بشر مجبوری با کسانی روبرو شوی که فقط در مواجهه با تو عجیب تیک دو دو تا چهارتایشان سبز می شود. گرگرفتگی دل وامانده زمانی سوزناک تر می شود که اگر بخواهی در همان مورد مشابه همان دو دو تا چهار تا را در موردشان اجرا کنی شاکی می شوند که جنابعالی کی باشی که بخواهی چنین کاری کنی. هر چقدر هم حصار دورت را ضخیم تر کنی که از گزند آسیب های من درآوردی نوع بشر در امان باشی مته ی جسارتشان به هر حال همه ی حصارها را درمی نوردد و تو را به جایگاه متهم بودن می کشاند بی آنکه بدانی جرمت چیست. آنان تو را برای "خودت بودن" مواخذه می کنند. هر چقدر هم علوم پایه و علوم نه چندان انسانی را مطالعه کنی و سری بین سرها درآوری باز هم از قوانین من درآوردی اطرافیان در موارد متعدد شگفت زده خواهی شد. چون دقیقا خلاف چیزی را از تو می خواهند که نیستی و انجام نداده ای. حتی اگر آب بخوری می گویند مگر نوع بشر آب می خورد؟! یک چنین بهانه گیری هایی.

 

دوم

اتفاقات هم به اندازه همین انسان ها عجیب و غریب لای منگنه گیرت می اندازند. درست همان جایی که نباید دقیقا به همان دلیلی که نباید از زندگی سیرت می کنند. چرا؟! مگر جرم انسان بودن چیست؟ مگر یک انسان سرحد تحملش چقدر می تواند باشد؟ بعد همان آدم های "صلاحدید پسند" برای حیات و خلقت آنقدر فلسفه و منطق می بافند که که فقط مجبوری سری تکان دهی و از این همه دلیل و منطق واهی و "من درآوردی" نوع بشر بگذری. طوری که سعی کنی جهان جدیدی برای خودت خلق کنی.

 

سوم

در مسیر خلق جهان جدید بدون استفاده از آدم های "صلاحدید پسند" و با در نظر نگرفتن اتفاقات عجیب و غریب حلقه ی مسیرت طوری می چرخد که اتفاقا باز به پست همان آدم ها و همان اتفاق ها می خوری و بد جور متوجه می شوی حلقه های زنجیره ات بدون چنین آدم ها و چنین اتفاقاتی کامل نمی شود. دست زیر چانه می زنی و میبینی در این بازی باید شبیه این آدم ها و این اتفاقات باشی تا خر در گل نشوی و بارت به منزل برسد.

 

چهارم

شبیه این آدم ها نشدم و تحت تاثیر این اتفاقات قرار نگرفتم. خر در گل مانده ام عجیب و هیچ راه گریزی نیست.

از تو میپرسم از نوشتن اش چه سود؟

اگر سیگاری بودم سیگاری میگیراندم و دور می شدم.

حالا که سیگاری نیستم نجوا کنان برایت می خوانم :

آن که در تاریکی ، حلقه ای نور به مژگان من آویزان کرد، آن که می گفت: به زیبایی ظاهر شک کن، آن که می گفت : به هر کوچه سلامی گر هست ، ته ِ آن کوچه وداعی خفته است. راست می گفت و می گوید باز. او در این قافله از رسم هَزاران می گفت. سخنش واضح بود: همه جا گرد و غبار، ذره بین ها بیدار، راستی ، آویزان در دل ِ دره ی ژرف ِ تقدیر به فروتر نگرد، شاهدی با غل و زنجیر به دیوان مکافات روان. ... روزگار سختی ست؟ حال و روز من و توست! قصه امروز است!

و دور می شوم...

 

 

پ.ن:

نمی دانم چرا اینقدر لبریزم برای تو

درون چشم‌هایم شعر می‌ریزم برای تو

بزرگی مثل اقیانوس‌های تا ابد جاری

و من پرواز ِ موج ِ بوسه‌آمیزم برای تو

به سوی اصفهان چشم‌هایم پادشاهی کن

ولیعهدانه جولان ده که تبریزم برای تو

خراج ابروانت را دل و دین داده حافظ‌ها

قلم غارتگر است امروز...چنگیزم برای تو

به میراث نفس با نم‌‌نم این بغض می‌میرم

تو مهمان دلی، باران یکریزم برای تو

ندارد طاقت گندم زمین بایرم حوا!

برای آخرین عصیان چه ناچیزم برای تو

دوباره نذر کردم... هرکجا نام تو می‌آید-

 -به یمن عشق با هربار برخیزم برای تو

بهار لحظه‌هایت را اسیر حس ماندن کن

که با تکرار این خورشید... پاییزم برای تو

محمدمهدی نقی پور

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۵
معصو مه

از اتفاقات سال ها میگذره. بعضی اتفاقات رو به سختی و مبهم به یاد میاریم. اما برخی از اون ها هم شفاف هستن انگار که همین الان جلو چشممون رخ می دن.

علت هیچی هم معلوم نیست. زندگی دلیل خیلی خاصی نداره. اتفاقات هم که هیچی شون معلوم نیست.

 فقط چیزی که متوجه میشیم اینه که ذهن مون رو با گذشته و آینده ای که کاری براش ازمون برنمیاد پر نکنیم. حوصله کنیم. صبر داشته باشیم بر گذشته ای که بدون دخالت ما گذشته و بر آینده ای که همچین هم دست ما نیست.

همین حال رو هم نداشتیم چیز زیادی از دست نمی دادیم.

مث همین متن که نوشته نمیشد هم اتفاق خاصی نمیفتاد.

فقط گاهی مینویسیم که مرور کنیم تا وقتمون بگذره.

سنجاق ها:

هک شدن یاهو، لو رفتن پسورد، تاریخ پرواز، ماه رمضون، کنه، و پویا بیاتی:

 

 

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۸
معصو مه

برد و باخت مهم نیست. مهم اینه خوب بازی کنی. ولی اگه خوب بازی کنی احتمالش هست که برنده شی.

رئال خوب ۳- لیورپول ۱. 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲
معصو مه

انسان مجموعه پیچیده ای از خواص و ویژگی های فیزیکی و غیر فیزیکیه که گاهی به چشم بر هم زدنی تغییر می کنن و گاهی طولانی مدت باقی هستن اما به مرور زمان اون ها هم تغییر میکنن. چیز ثابتی در نهان و آشکار چیزی که من به عنوان زندگی می شناسم وجود نداره.

قرار بود اول مطلبی برای پست هشت حرفی عزیز و برای موضوعی که در اینجا مطرح شده بنویسم. اما هر چه با عقل ناقصم فکر کردم دیدم چیزی که بنویسم اصلا به درد نمیخوره.

اما هاتف عزیز خواست که در چالش مطرح شده در وبلاگش در اینجا شرکت کنم.

بد نبود در بین همه ی دغدغه های زهرماری این روزا کمی به خودم فکر کنم. دست کم نتیجه اش این شد که چیزی ندارم به خودم بنازم و منتظر اتفاق خوبی باشم. برا منی مثل من همین که زنده ام خیلی هم از سرم زیادیه.

 

متناسب با سوال مطرح شده در چالش تحت عنوان "چند چیز عجیب من" میتونم بگم:

-          حتمن باید خونه برم دست به آب. حتی اگه ۱۷ ساعت هم بیرون از خونه باشم دستشویی نمیرم. اصلا حس خوبی در این مورد ندارم. یه بار یه سفر 24 ساعته رفتیم و من هر جا پرسیدن میری دستشویی گفتم نه. براشون عجیب بود.


-          از خونه بیرون رفتن برام اهمیتی نداره. یک ماه هم خونه بمونم اگر مجبور نشم از خونه بیرون نمیرم. در مورد خرید هم همینطوره. هیچوقت دلم نمیخواد برم خرید. یا حتی دیدن مغازه ها. به قول خارجیا ویندو شاپینگ. تا مجبور نباشم چیزی نمیخرم


-          میتونم ادعا کنم غذایی که در نصفی از عمرم خوردم استیک و کباب برگه. مرغ و ماهی و میگو و گوشت سفید اصلا دوست ندارم. و کلا بد غذا هستم. بیرون از خونه تقریبا چیزی نمی خورم. یه بار هشت روز با یه اکیپ رفتیم مسافرت. من عین هشت روز روزی فقط یک وعده نان و ماست موسیر خوردم.


-          و یک چیزی که همه از دیدنش تعجب می کنن یک نفس خوردن نوشیدنی هاست. اگر چایی سرد باشه یا نوشابه حتی به صورت گازدار یا آب یا دوغ یا هر چیزی... یک نفس هشت الی ده قلپ رو می خورم. اینکه همه آب میوه یا شربتی رو یه قلپ می خورن و میگذارن روو میز و ده دقیقه بعد یه قلپ دیگه می خورن اصلا برام معنی نداره. نوشیدنی ای که یک نفس نخورم اصلا بهم مزه نمیده. حتی در مورد شیر پسته و شیر موز هم صدق میکنه یعنی موادی که کمی از نوشیدنی غلظت بیشتری دارن.


-          شاید یه چیز عجیب دیگه خصلت کنه بودنه. نه که بچسبم به شخصی یا چیزی یا موردی. اما اگر چیزی بهم سپرده بشه انقد پیگیر میشم تا مطمئن شم منظور اصلی منعقد شده. مثلا میگن چیزی بخر. نمیگم دو جا رفتم نبود. یا انقدر میگردم تا پیدا کنم یا انقدر میگردم که هر جایی رو اسم ببرن میگم رفتم نبود. یه بار غروب عاشورا پودر نخودچی خواستن. از یه جایی گرفتم که میگفتن عقل جن هم نمیرسه. اتفاق افتاده که میگم. یا مثلا میگن فلان موضوع رو با فلان شخص مطرح کن. اگر زنگ بزنم جواب نده کل موضوع رو براش مینویسم و پیامک یا ایمیل می کنم یا انقدر پیگیر میشم تا جواب بده. احتمالش یک در میلیونه بگم زنگ زدم جواب نداد. حالا هر وقت زنگ زد بهش میگم. خلاصه که گیرم سه پیچ.

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نرسید. ولی حتمن خصلت های نچسب زیادی دارم که خب اونایی که میشناسن باید بگن.

اگه دوست داشتید در این چالش شرکت کنید.

:)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۵
معصو مه
اصلا رابطه ها مثل کش عمل می کنن.
هر چقدر هم قدم قدم و با سیاست و با احتیاط و با هزار فلان و بهمان عمل کنی باز مثل کش یه جوری می خورن توو "صوفت" احساست که سر نهادن به هیچ بیابان بی آب و علفی مرتفع کننده ی حس درد و بدبختیش نیست.


............................................................


مکان: باشگاه لاغری- داخلی
زمان: روزی روزگاری
مربی: چشاتو بستی؟
خانومه: چشامو؟!!!
مربی: آره. چشاتو ببند.
خانومه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دست به کمر چشماشو میبنده).
مربی با یه حرص خاصی نوار های کشی ای که دست خانومه هست رو ازش میگیره...
مربی: نمی گم چشاتو ببند. میگم چشاتو ببند (فی الواقع منظورش کش بوده).


بی ربط نوشت بود.
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۳
معصو مه

پی نوشت: را اول مینویسم که خوشت (تان) نیامد نخوان (نید). اگر بودی حتمن میگفتی باز شرر و ورر گویی از سر گرفته ای. من هم که یادم نمی آید جز شرر و ورر گویی و شرر و ورر نویسی کسی چیز دیگری آموخته باشدم که نیک ترین ِ معلمانم تو بودی. 

انسان هر چقدر هم که تلاش کند اساس و بنیان و ذاتش چیزی است که بالقوه غیر قابل تغییر تعبیه شده است. هر که میگوید نه بحثی ندارم. هیچکس تجربه ی دیگری را ندارد. پس همه چیز نسبی است و هر کس فقط از زاویه دید خود می تواند سخن بگوید. آنچه من دیده و شنیده ام این است که ذات ثابت است و بسته به عوامل و شرایط، ویژگی های انسان کم یا زیاد بروز یافته یا نهفته می مانند. باز هم خود انسان خاصه در دنیای امروز نمیتواند دخالت چندانی در خلق و تغییر شرایط داشته باشد که قدرت در دست عده ای از ما بهتران است که نیک یا زشت سکان را در دست گرفته اند و می رانند که چه عرض کنم می تازانند. 

در چنین پس زمینه ی بلبشویی من نوعی هرچقدر هم که آرمانگرا و اصلاح طلب باشم و هر چقدر هم سعی کنم علیرغم زشتی های پنهانم صحیح عمل کنم و علیرغم آسیب های جدی به خودم منجی اطرافیانم باشم باز هم راه به جایی نخواهم برد. چرا که از یک سو دیگران نیکی بیش از حد را تاب نمی آورند و در هر صورت فارغ از اینکه چه نسبتی با شما دارند زمینه ی شکستنتان به هر نحو را فراهم خواهند آورد. و از سوی دیگر توانایی من نوعی به هر حال محدود است و پس از مدتی وامانده و بدون راه چاره پس خواهم افتاد و راه به جایی نخواهم برد. 

در بطن جامعه ی معلوم نیست کدام طرفی امروز قوانین نانوشته ای پنهان است که مانند نیروی خفته ی زمین لرزه عمل میکند. تا زمانی که مانند گوسفند مطیع راه رفته ی دیگران باشیم همه چیز امن و امان است. اما چشمتان روز بد خواهد دید اگر اپسیلونی تغییر مسیر دهید چون آن انرژی نهفته ی زمین لرزه مانند غول آسا سربرآورده و تمام قدرت و انرژی و دین و ایمان شما را به باد خواهد داد.  اصلا هم کاری ندارند که به هر حال به عنوان انسان مختارید اگر اندک تغییری در زندگیتان حاصل کنید. یا برده ی شرایطید یا هم برده ی شرایطید. هیچ راه دیگری نیست. حالا در این وضعیت هر چقدر تحصیل کنیم و بخوانیم و کار کنیم و تلاش کنیم که پله ها را رو به بالا طی کنیم باز باید مطیع و فرمانبردار آن لایه ی نهفته ای باشیم که اکثریت تعریفش کرده اند. 

اکثریت ِ به ظاهر کار درستی که چون زمام امور به دست دارند پس طلیعه دار محسوب می شوند و هر آنچه که بگویند فارغ از اینکه انجام بدهند یا نه بر دیگران حجت و لازم الاجراست. حال آنکه همین ها هم انسان عادی هستند و عادت ها و خصلت های خوب و زشت دارند مثل همه ی دیگران. شاید چون در همیشه ی موارد با وجه رسمی و خیلی مثبت این افراد برخورد داریم نمیتوانیم وجوه دیگری برایشان متصور شویم. 

اما باید برای خود تعریف کنیم که هر انسان رده بالا و یا کار درست و یا آرمانگرا هم انسان است با تمام خصلت های عادی انسانی که هم میتواند واقعا عملا درست عمل کند هم ممکن است مرتکب خطا و اشتباه شود. 

پس در چنین وضعیتی که هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز نسبی است میتوانیم راحت باشیم و آنچه دوست داریم را انجام دهیم. پس زمینه ی حرفم بی مبالاتی و شانه خالی کردن از هرگونه وظایف انسانی نیست. صحبتم این است به خودمان سخت نگیریم و بدانیم آنچه در لحظه به نظرمان درست می آید پس درست است. در بازه ی طولانی مدت زمان و حتی بدون در نظر گرفتن زمان و مکان معمولا توفیری نمی کند در آن لحظه چه تصمیمی بگیریم و چه کاری انجام دهیم. 

شاید بحث شود که پس تبعات و اثرات چه؟ در پاسخ آن هم می گویم حتی تبعات و اثرات هم مشمول زمان می شوند و میگذرند. 

نمیگویم بی خیال و بی مبالات باشیم. 

ولی سخت هم نگیریم. 

من شخصا انسان سخت گیری هستم و هیچگاه نتوانستم با شرایط باری به هر جهت کنار بیایم. همیشه خود را ملزم میدانم بهترین پاسخ را برای دیگران آماده کرده باشم. همه چیز تمام و عالی. اما دیگران هیچگاه توجهی به چیزی که هستیم ندارند. آنها فقط ما را با معیارهای خود میسنجند. آیا آن چیزی که آنها میخواهند هستیم یا نه؟ و خدا نکند انچه هستیم با آنچه آنها میخواهند متفاوت باشد. کلا به فنا میرویم. 

مثل الان به فنا رفته ی من که از جنگیدن خسته شده ام. مدتی است نشسته و تماشا میکنم تا کجا این کرجی ناامن غرق شود یا به ساحل امن برسد.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۷
معصو مه

آلیس هم بعد از ۶ قسمت شد یه آدم واقعی. معلوم نیست از تاریخ خلقت چقدر میگذره ولی احتمالش زیاده آدم هم یه روز آدم واقعی شه. هر چی باشه فردا هم روز خداست به قول اسکارلت... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۸
معصو مه

دو نفر آدمیم. صبح تا شب هم خونه نیستیم. همه چی هم اماده توو یکبار مصرف از بیرون میاد. پخت و پز و روغن و کثیفی نداریم. خونه عملا استفاده ی هتل داره. با این وجود هفته ای یه بار تمیز کردنش ادم رو از نا میندازه. و من همیشه در عجبم از توانایی اینایی که یک یا چند شیطونک توو خونه دارن و باید پخت و پز هم بکنن. خدایی خدا یاورشونه. و الا کار انسان نیست.



چند هفته پیش انگشت حلقه ام خورد به لبه ی شیشه ی نتراشیده و زخم شد. 4 روز حلقه ننداختم. یه خورده بهتر شد. اما خوب نشد. دوباره که حلقه انداختم دوباره زخمش بدتر شد. حالا خوب نمیشه. بعید میدونم جای زخمش خوب شه. تعهد همیشه هم خوب نیست. زخم به جا میزاره. باعث میشه اسم آدم زخم شه توو دفتر زندگی بقیه.



استاتوس در شبکه های اجتماعی یعنی انچه که در زمان و مکان خاصی انجام میدهید یا فکر میکنید را انتشار دهید.

در لغت معانی متعددی دارد.


++ اینا رو نوشتم تا در مورد چیزی که میخواستم بنویسم ننویسم. واسه همین مسخره است.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۰
معصو مه

تنها دلخوشی این روزاام اینه مجبور نیستم امتحان بدم. 

 

من تاریخی غمگینم...

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۷:۵۵
معصو مه

 

 

وقتی قرار به وقت گذروندن باشه (بازپرس: روز؟  007: تلف شد) یا همون قرار به وقت تلف کردن باشه مهم نیست آدم چیکار بکنه مهم اینه وقت تلف شه.

دیشب به پیشنهاد کازیمو.... ببخشید حضرت کازیمو آرایش غلیظ رو دیدم... نتیجه: دور باطل زندگی های ایرانی که همه همدیگه رو دور میزنن و قصدشون فقط اینه زیر پای همدیگه رو بکشن... خیلی تلخ بود... خیلی زیاد. اما خب واقعیت بود.

امشب هم که ساعت وقت تلف کردن رسید نمیدونم چرا اما ذهنم کاملا به طور خودکار رفت سراغ اسکای فال. یه جستجو زدم و آپارات دوبله شده اش رو داد با تایم کامل.

اولین نکته ی جالب این بود که آهنگ اسکای فال با صدای ادل جان همون اول فیلم بود با صحنه های فوق العاده. می دونم لازم نیست من از این فیلم تعریف کنم. اما واقعا تعریف کردنیه. این ویژگی خودش کلی جذابیت داشت حتی اگر اصل فیلم مزخرف میبود. اما وقتی بعد از 142 دقیقه فیلم تموم شد، من اصلا نفهمیدم چحوری این زمان گذشت (در حالیکه آرایش غلیظ ِ 90 دقیقه ای تا تموم شه جون بسر شدم).

دومین نکته اینکه اگر نویسنده های اونا نویسنده ان پس نویسنده های ما چیکار می کنن؟ اگر نویسنده های ما نویسنده ان پس اونا چیکار می کنن؟ هوم؟

سومین نکته ی جالب توجه کاربرد تکنولوژی پیشرفته در دنیاست. برا شخصی مث من که فیلم زیاد نمیبینم بعد از سریع و خشن 7 چیزی ندیده بودم ولی واقعا توو عجب جهان خوفناکی زندگی می کنیم (به قول شاعر نگم برات). یه وقتایی فکر می کنم ندونم چه خبره راحت ترم.

و نکته ی آخر اینکه همیشه یه زمینه ای از وفاداری به هدف و ایمان قوی توو بطن فیلمای خارجی هست که وقتی از بالا نگاه می کنی نقطه اتکای این فیلم ها محسوب میشه. باشه. شاید حق با شما باشه. من اشتباه می کنم. ولی برا تعداد معدود فیلمی که من دیدم این نکته صدق می کنه.

سرآخر خدای را سپاس بابت تکنولوژی اینترنت سیمکارت و تبلت که باعث میشه برا شخصی مث من که یه جا بند نیستم تحمل 142 دقیقه راحت تر بشه. البته این خوشبختی های کوچک در مقابل بدبختی های شش میلیاردی چیزی نیستن. ولی میگن شاکر باشیم.

+++ خدایا یه حوصله ای هم عطا کن به کارایی که باید انجام بشن رسیدگی کنیم. خدایی مثلا آخه... والا!!!

++ در ادامه شما رو به شنیدن اسکای فال با صدای ادل عزیز دعوت می کنم. اونایی که با صدای خانوما مشکل دارن نشنون. اما خدایی اکتاو بالایی که صدای ادل داره روی هر چی مرده کم کرده. نفسش مانا!

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۰
معصو مه

سخن از بساط بی نشان نابسامانی ها که باشد هاج و واج می مانیم که اگر صحیح بود چرا اشتباه از آب درآمد و اگر اشتباه بود چرا صحیح به نظر می آید. همینقدر مبهم و گیج کننده. در فرار از این گیج کامی ها به پناهگاه کتابخوانی پناه میبرم.

چندی پیش حضرت چالش برانگیز تد که چالش انگیزی گویا از خصایص ذاتی وی باشد، در کانال خود خوانش صوتی کتاب "جز از کل" را راه انداخت. ولی نهایتا پس از خوانش بیش از 100 صفحه در طی 40 فایل صوتی توسط چند تن از دوستان به این نتیجه رسیدیم که گویا کسی حتی حوصله شنیدن داستان را هم ندارد. چند روزی پس از ترک کانال و به دنبال آن فیلتر شدن تلگرام مصیبت زده بودم. اما این کتاب آنقدر جذاب بود که مصیبت کتاب نخوانی فراموشم شد. خوبی تکه تکه شنیدن کتاب این بود که با جزییات وارد حافظه بلند مدت می شد آن هم هر شب با صدای یک نفر. تجربه فوق العاده ای بود که طبق اغلب تجربه های ایرانی نیمه و بی نتیجه ماند. خواندن ادامه کتاب را چند روزی است از سر گرفته ام. کتاب همیشه برایم به معنای رمان های عاشقانه بوده است. از "دزیره" و "برباد رفته" بگیر تا رمان های زرد فارسی و رمان های سایت نودوهشتیا. تجربه رمان هایی مثل "کوری"، "صد سال تنهایی"، و "کیمیاگر" برایم چندان خوشایند نبود. اگر چه واژه ها بی بدیل انتخاب و ردیف می شوند اما گویی حقیقتی ساختگی را در بردارند. قطعا آنچه می گویم یک نتیجه گیری کاملا شخصی است. اما در کتاب "جز از کل" عین حقیقت توصیف شده است. اصلا حقیقت را طوری توصیف کرده که انگار من نوعی آن کتاب را نوشته باشم. مثل معادله ریاضی است که اگر متغیرها را برداری و متغیرهای جدید جایگزین کنی باز هم دو سوی معادله می خواند. شاید هم بطور کاملا اتفاقی با تجربه های شخصی شخص من همخوانی پیدا کرده است. وقتی "من او" یا "سمفونی مردگان" را می خوانی در اینکه با اثر ادبی دست اولی طرفی شکی نیست. ولی وقتی این کتاب را می خوانی انگار کن که کتاب نیست. بلکه زندگینامه تو به صف شده و شیرازه خورده است. خلاصه که شیفته طور شاید مجموعه ای بسازم از فایل صوتی این کتاب فعلا در حد همین حرف. "مردی به نام Ove" هم همین کنار دست است و قطعا به شرط حیات نوبتی هم باشد نوبت اوست. اگر چه کتاب هایی که فقط خریداری شده و حتی تورق هم نشده اند از شمارش خارج اند.

کتاب خوان باشیم.

+نوشتم که بماند. شاید بار معنایی چندانی نداشته باشد. شاید فقط تمرین نوشتن باشد. شاید فقط برای این است که خوانش کتاب نصفه نماند. و هزار و یک شاید ایرانی طور دیگر!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۸
معصو مه

 

 

13 دلیل برای زندگی.

در خشکسالی پاییز 96 جناب Ove عموم خوانندگان خود را به چالش دعوت کرده اند. در وهله ی اول که به فاصله 6 ثانیه پس از انتشار مطلب، آن را خواندم آفرینی نثار سرزندگی این جوان رعنا نمودم. چون در روزهای خون و خشکسالی دلیلی برای زندگی وجود ندارد. اما امروز با دخالت جناب دچار خود را ملزم نمودم نیم نگاهی به زندگی بیندازم. به هر حال زنده ام. حجمی از جهان بودن را اشغال کرده ام و ناسپاسی است اگر بدون تفکر بگویم دلیلی برای زندگی ندارم.

فکر کردن به خودکشی از ذهن خیلیهایمان می گذرد من نیز هم. اما هیچوقت دلیلی برای آن پیدا نکردم که ارزشش بیشتر از زندگی باشد. حضرت مرگ دیر یا زود فرش قرمز ما را نیز پهن خواهد کرد. پس در این وانفسا چند لحظه ای از زندگی بنویسم و بخوانید.

شاید آنچه می خوانید به نظر شما اندکی طنز و حتی احمقانه به نظر برسد اما وقتی نمی توانیم در این بلبشو ایسم های زاده شده از ناکجا به چیزهایی که می خواهیم برسیم ارزو ها احمقانه هم به نظر می رسند. شما جدی نگیرید.

1-   خانواده. هنوز نوشته ی شرکت کنندگان در چالش را نخوانده ام. اما بی شک یکی از دلایل ادامه زندگی خیلیهایمان خانواده است. مهر و پیوند ناگسستنی بین اعضای خانواده (فارغ از خوب و بد بودن افراد) دلیل سنجاق شدن خیلیهایمان به زندگی است. (فریاد "سمیه نرو" در ذهنم تداعی می شود. کاش هر خانواده ای یک سمیه می داشت).

2-   عشق. همیشه با خودم می گویم از کجا معلوم بعد از این دنیا فرصت عشق ورزیدن باشد. اگر چه همیشه همه ی آنهایی که بدون خرده شیشه بذر عشق ناب پاشیده اند جز رنج برداشت نکرده اند اما یکی از دلایلی که هنوز زنده ام این است که از کجا معلوم بعد از این زندگی باز هم فرصت عشق ورزیدنی باشد.

3-   شعر. اصلا شعر خود زندگی است. بارها در عمل تجربه کرده ام اگر شعر نبود خیلی وقت پیش مرگ موشی سمی چیزی مرا از شر دردهای غیر قابل تحمل زندگی رها کرده بود. نمیدانم اولین بار چه کسی کلمات مزون را در پی هم چیده. اما اگر این مسکن قوی را نداشتم قطعا زندگی ام جور دیگری رقم می خورد. کلا ادبیات شامل حوزه ی نظم در سرودن و نثر در نوشتن مخصوصا ژانر رمان که انسان را به ورای زمان و مکان می برد یکی از علل عمده ی من برای زندگی است.

4-   مترجم معروف. زمان نه چندان دوری زنده بودم تا خود را در زمینه ی زبان انگلیسی به جایی برسانم. نقشه های زیادی برایش داشتم. تا نیمه ی راه آمده ام اما متاسفانه جو موجود به گونه ای است که نه من دیگر به آرزوهایم می رسم نه حوزه زبان دیگر چندان آش دهن سوزی است. اما یکی از فانتزی های شاید به حقیقت تبدیل نشونده ی من برای زندگی این است که بین اسامی مرتبط با زبان انگلیسی یک سر و گردن بالا تر می بودم.

5-   بدمینتونیست. باز هم زمان نه چندان دوری آرزوی بدمینتونیست شدن داشتم. از نوع معروف و همه چیز تمام. به جناب Ove می گویم از ما گذشته است می گوید بساطمان را جمع کنیم. اما به هر حال اگر بقیه دلیل زندگی دارند ما فانتزی زنده بودن داریم. یکی از فانتزی های من این است که بدمینتونیست می بوده باشم.

6-   او. یکی از دلایل زنده بودنم این است که حضرت همسر را موفق تر و معروف تر از این ببینیم. هیچ تضمینی نیست در ادامه راه هم همگام باشیم اما ورای زمان و مکان هر کجا که باشم دیدن امپراتوری عظیمی از کار و زندگی این بنده ی خوب خدا از دلایل زنده بودنم خواهد بود.

7-   کمک به همنوع. چه مالی چه عملی. یکی از دلایل زنده بودنم این است که هر کس هر وقت هر کاری داشت برایش انجام دهم. منطقی نیست. اما پردازش شخصیت انسان دست خودش نیست. ذاتا انسان به ذهنیت عموم خودشیرینی هستم که هر کسی هر جایی هر کاری داشته باشد بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی و روحی و فیزیکی من آنجا حاضرم و آن کار را انجام می دهم. لذت بعد انجام آن کار را دوست دارم (واژه هایی نظیر حماقت و بلاهت نیز می تواند توصیف جمله ی فوق الذکر باشد. هر کی یه جور دیوونه اس دیگه:: خدایی در قاب ادبیات جا نمیشد).

8-   نمایشنامه نویسی ذهنی. بلاهت را به اعلی درجه رسانده و گاهی ساعت ها در ذهن خود به پردازش نمایشنامه ای مشغول می شوم که از توصیف خارج است. اما یکی از دلایل نمردنم این است که این تفریح شیرین را از دست ندهم. درون قبر چگونه می توانم ساعت ها چشم بسته در کاناپه فرو روم و نقش ها را به بازی بگیرم؟!!!

9-   داشتن استخر شخصی. نخندید. عههه!!! یکی از عللی که هنوز زنده ام این است که یک روز در منزل خود استخر داشته باشم و شنا کنم. نگارنده از کوچکترین اصول و رسوم شنا کردن چیزی نمی داند چون هیچوقت شنا نکرده اما هنوز یکی از دلایل زنده بودنم داشتن خانه ای با استخر است.

10-                      داشتن زندگی کلاسیک انگلیسی طور! به نظرم موضوع روشن است. نیازی به توضیح نیست (این یکی رو تا نبینم خدایی به عزراییل جون نمیدم).

11-                      آرزوی مرگ. بله. خیلی ساده است. اگر بمیریم چگونه روزی هزار دفعه آرزوی مرگ کنیم. به نظر می رسد در جهان دیگر دردهای این جهانی را نداشته باشیم. اما خدایی گذشتن از آنچه داریم به سوی آنچه نمی دانیم چیست، سخت است. اینکه غرق در رویا با خالق ساخته ی ذهن، عشق بازی کنیم آنقدر شیرین است که باعث می شود هرگز مرگ را آنقدرها نزدیک نبینم (کافر طور!).

12-                      موسیقی. اگر بگویند در زندگی بعدی و زندگی های بعدی ادبیات و موسیقی وجود دارد هر وقت لازم باشد جان را به جان آفرین بر میگردانم. اما هیچ تضمینی نیست زیبایی ادبیات و موسیقی مانند آنچه اکنون داریم باز هم قابل تجربه باشد. (ذهن بسته است دیگر. هر چقدر هم می چرخم جز کتاب و موسیقی و فیلم دلیلی برای زنده بودن پیدا نمی کنم چون اگر نبودند خیلی قبل تر خرمای ما سرو شده بود).

13-                      دیدن حضرت منجی. باز هم نیازی به توضیح نمی بینم. به هر حال همگان آنچه از اصل زندگی می خواهند صلح و آرامش بر روی زمین است. آنجا که حضرت حافظ هم سروده:

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

 

عذر طولانی شدن مطلب!

همین 13 عنوان هم به زور جمع آوری شد.

تعلیق میان مرگ و زندگی انسان شاید از تفریحات نمی دانم که باشد (نمی گویم خدا) وا ِلا چندان خوشایند نیست این آونگ شدن.

در ادامه شما رو دعوت می کنم به شنیدن آهنگ خارجی "دلیل"...

 

 

 

 

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۹
معصو مه

*

یه وقتایی نیستی که مخل آسایشت نباشن.

یه وقتایی هم نیستی که مخل آسایششون نباشی.

هوم؟!


**

میگه رخوت و کسالت نسل امروز به خاطر نبود یون آهن و مسه. بعد میگه قرصایی که مصرف میشن مولکول آهن و مس دارن و اصلاااا به درد نمیخورن.

خدایا میشه یه خورده یون صبر بر این همه بدبختی لطفا؟ مولکول نه... یون... خودت بدون دیگه...

اومم!!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۲
معصو مه

اصلا مهم نیست اخر غروب یا اول شب کجایی و چیکار میکنی... مهم اینه یه حجم سنگینی از چیزی که نمیدونی چیه خفه ات میکنه...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۶
معصو مه

اسکار شدید الحن ترین نامه ی تو بـیخی هم میرسه به جمله ای که میگه:

اگه نمیتونی غلط کنی، غلط می کنی غلط می کنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۹
معصو مه

بدبختی یعنی نوشتن به نظرت مسخره بیاد... جناب Ove  جای شما خالی... :/

+ نظر به جنبش پیشنهادی Ove تصمیم گرفتم ترجمه با گرایش ادبی و نقد اجتماعی بر مبنای روایتی از اتفاقات روزانه رستوران رو قبول کنم. ابتدا به ساکن سعی کردم یکی دو تا مطلب آزمایشی بنویسم. ذهنم خاطر نشان شد این راه ها رو رفتیم و برگشتیم. پس بیخیال گفتنی از جنس بیخیال گفتن علیرضا در ذهنم تداعی شد و نتیجه اینکه بدبختی یعنی نوشتن به نظرت مسخره بیاد...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۵
معصو مه

یکی از سیاهچاله های زندگی اون وقتیه که خستگی و نتونستن آدم رو بگذارن به حساب بی مهری و بی توجهی... حتی اگر به اندازه ی تمام ثانیه های عمرشون بهشون خوبی کرده باشی...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
معصو مه

یه دی-جی لازم داریم اتفاقات سخت و غمگین زندگیمونو بزاره کنار هم با ریمیکس و تنظیم جدید یه اتفاق شاد بسازه برامون...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۰
معصو مه