زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

برد و باخت مهم نیست. مهم اینه خوب بازی کنی. ولی اگه خوب بازی کنی احتمالش هست که برنده شی. رئال خوب ۳- لیورپول ۱. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲
معصو مه

تنها

در دل کوره‌ای دارم...
چگونه انسان‌ی تاب می آورد چون خدا نیز تنهایی را تاب نیاورده‌ست؟!

مهران محمدزاده

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵
معصو مه
در راسته ی عطر فروشان،
امشب در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب
می پرسم
دستمال عطر آگینی از نفس او چند؟! ...
محمدعلی سپانلو
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۳
معصو مه

عطرِ حلّاجِ صبا ، عطرِ تنِ عرفان است
یوسفِ حُسنِ تو زیباکده ی کنعان است

طاقِ بیت الغزلِ ابروی شاعرکُش تو
در قد و قامتِ معشوقِ زمین ، باران است

بحثِ عینیّت و ذهنیّتِ چشمانِ غزل
منطقی زاده ترین فلسفه ی یونان است

دامنت آبیِ موجی است به دریای صدف
در درونِ تو ، نه مرجان که اَبَر انسان است

گَپ و گفتِ تو و من هیچ سرانجامش نیست
شرحِ صدری است که در فالِ تهِ فنجان است

یک سحر بی تو نشستن ، خبرِ مرگم باد !
با سحر بی تو نشستن  صفتِ شیطان است

من نه دَم میزنم و  نه گِله ای خواهم کرد
زخم بر زخم بزن تیغه ی تو زن-جان است

ادعا نیست ببین خود به خودم سوخته ام
داغِ حلاجِ تو  در زخم  ِدلم پنهان است

محمدحسین افشار

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۵
معصو مه

خب روزه باشیم... درد و شعر جای خودشه...


امشب بیاتِ ترک چه بیداد می کند
مرغی اسیر ناله یِ آزاد می کند

حرفی نهفته گفت و عیان شد که هر که هست
بیدادِ دیده است که بیداد می کند

چون من دلش گرفته و در تنگنایِ دام
آتش گرفته ای است که فریاد می کند

بی آشیان چو عارف و بی خانمان چو من
"نفرین به خانواده یِ صیاد می کند

دیدم که با گشودنِ پیچی زِ رادیو
شیرین هنوز ناز به فرهاد می کند

هرکه ست خانه اش آباد باد، "امید"
اشکِ مرا به آمدن امداد می کند

امشب بیاتِ ترک به ترکان کنایه زد
تُرکِ من! از تو باز دلم یاد می کند!

مهدی اخوان ثالث



+برای دیشب...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۹
معصو مه

سپاس بار خدایی که شکر نعمت او

هزار سال کم از حق او بود یک دم

خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست

به حکم آنکه همش دوست می‌نهد مرهم

شب فراق به روز وصال حامله بود

الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم

خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند

که جز حدیث نمی‌ماند از بنی‌آدم

سعدی


امروز رو هم مجددا برای مریضا دعا کنیم...

امَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ...

آیا [جز خدا] کیست که دعاى مضطرّ [ناچار ]را به اجابت رساند...

حاجت روا باشید...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۰
معصو مه

گاهی از سهل و ممتنع بودن این زندگی کلافه می شم .

روزا می گذرن . خوب یا بد .

خدا هست . من هستم . تو هستی . او هست . و افعال زندگی همه در حال صرف شدن هستن . هیچ چیز حتی برای لحظه ای در سکون نیست .

گاهی می شه یک جمله رو نقطه نقطه در لفافه پیچید و مجبور کرد افراد رو تا از کنار هم گذاشتن نقطه ها به اشکال حروف و جملات برسن (مهندسی طور) و گاهی می شه روون تر از آب یک جمله رو ادا کرد .

نه می شه دائم شاد بود نه می شه دائم غمگین بود . وسط گریه می خندی و وسط خنده گریه می کنی .

و همه ی اینها ناشی از اینه که ما مجنون یک وجودیم . او قائم به ذاته و ما قائم به او . گفته خودتون رو بشناسین تا منو بشناسین . گفته حب و عشق فقط مال منه . همش رو راست گفته . اما مگه نه اینکه مجنون شده باشم . مجنون زمینیایی که خودش آفریده . می خوام دوست داشته باشم . نمی خواد هم بندازه تو جهنم تا خیالش راحت شه . بزرگ نشدم هنوز و عشقام همون عشقای کوچیک زمینیه . هنوز گناهکارم . و هنوز می دونم می تونه توبه ام رو قبول کنه .



+بیربط نوشت: بادبادک هر چقدر هم بتونه دورتر پرواز کنه باز دلش پیش کسیه که اونو ساخته.


معصومه

دستنوشته ای از  خیلی سال های دور

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰
معصو مه
برنامه اش رو دوست ندارم و اصلا تلویزیون نمیبینم کجا مونده ماه عسل...
ولی این دو تا کار شنیدنی هستن.


بهنام بانی- ماه عسل:





مسیح- آرش ای پی- ماه عسل:





۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۱
معصو مه

همواره معتقد بودم،  برای خدا عشق (❤️)، بسیار بیشتر از ایمان ارزش دارد!

گابریل گارسیا مارکز


می‌شود ساده از این عالم و ما فیهِ بُرید 
ولی از عشق تو هرگز، نتوان دست کشید 

چه کنم، دست خودم نیست، دلم می‌گوید   
ابرم و مقصد من: باد به هر سو که وزید 

با تو ای نقطه‌ی اوج همه‌ی رویاهام
می‌توان ساده به آن گمشده‌ی خویش، رسید 

زلف تو مثنوی و چشم تو مانند غزل
نگه‌ات: نثر روان و تن تو: شعر سپید 

نسبتش داد به خیام و به باباطاهر
چار مصراعی مژگان تو را هر که شنید   

شاه‌بیت غزل روی تو: ابروهایت 
دهن کوچکت : «ایجاز» در اشعار سپید 

با نسیم نَفَست این دل من می‌لرزد
عشق طوفانی تو، می‌شکند شاخه‌ی بید 

بی‌تو در یأس زمستانی خود می‌پوسم
آه ای فصل شکوفایی گل‌های امید

آخرش قفل طلسم دل تو می‌شکنم
می‌روم بشکنم آن شاخ سر دیو سفید 

زخمی و خسته ولی فاتح و سرمست غرور
باز می‌گردم و در دست من آن «شاه‌کلید»
علی محمد محمدی
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۱
معصو مه

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد

...

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان باد صبا کرد

...
حافظ

ملتمسین دعا رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...

التماس دعا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۲۳
معصو مه

امروز رو برای مریضا دعا کنیم...

امَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ ...

آیا [جز خدا] کیست که دعاى مضطرّ [ناچار ]را به اجابت رساند...

حاجت روا باشید...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۵
معصو مه

مناجات های دلدادگیتان در درگاه یکتای بی همتا مقبول...



ملتمسین دعا رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...

التماس دعا...

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۱۵
معصو مه

دلم شکسته و گفتی دلت اگر دل بود

نمی­شکست، ولی خلقت من از گل بود

 

شکسته­ ایم و به روی کسی نیاوردیم

نماز صبح مسافر همیشه کامل بود

 

رساله­ ای شده­ ام لب به لب فقط تحریم

که عمر آیه­ ی توضیح این مسایل بود

 

نهنگ من تو که آب از سرت گذشته چرا

دوباره پیکره ­ات روی دست ساحل بود؟

 

دلم شبیه مدّرس گرفته از اندوه

کسی که رأی خودش هم به خویش باطل بود

 

به راه راست نخوانم که قبله در تهران

به روی قبله نماها همیشه مایل بود

سید سعید آقا سید محمد صاحب علم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۸
معصو مه

همین امروز رسیده ام

چمدانم اما

از روز افتتاح هتل انگار

روی همین تخت بوده است

همین طور نیمه باز

مثل دهان ماهی مرده بر کف قایق.


امشب هم از تی - وی

انتظاری نمی توان داشت

چتربازهای ارتشی بدبیار

در کانال 68 مرده به زمین می رسند

و دامن سفید مرلین مونرو در کانال 54

برای صدمین بار بالا می رود

در ملاء عام .


در بالکن روبرو

مردی که نمی بیند مرا

گره کرواتش را شل می کند

و لیوان خیس و خنکی را

می چسباند به پیشانی ی ملتهبش

آنسوی تر زنی که قطعن

زمانی دلبر او بوده است

و امشب همسر اوست

شش دانگ حواسش را

سپرده است به یک دست کارت پستال محلی

و تمبرهای کوچکی    که با زبان گرمش

خیس و چسبناک می شوند

(مثل پیراهن من از سر شب)


چراغ بالکن های دیگر خاموش است


استخر در نور فیروزه ای اش

بی وسوسه می درخشد


رستوران دلگیر و بی مشتری است 


و هوا آنقدر تلخ

که بدون مزه پایین نمی رود از گلو


هتل   خوابی به قمار می ماند

شب های برد دارد

و شب های باخت

و شب ِ پاکباخته ای مثل امشب که فقط بر پیشخوان ِ بار

می توان از پا درآوردَش.

عباس صفاری



۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۸
معصو مه





برای آرامش روح درگذشتگان دعا کنیم...
دلتنگی ها بی پایانند...
۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۰
معصو مه

اردیبهشت بود و هوای بهشت بود موج نسیم مخملی و رقص برگها
من بودم و تو بودی و ابری که گاهگاه میریخت روی زلف تو نقل تگرگها 

گرد من و تو غیر عروس شکوفه ها ابریشم لطیف هوای بهار بود
از دولت نسیم لطیفی که می وزید برباغ سینه تو گل بیشمار بود

بسیار نسترن که به همراه رقص باد چون پولکی درشت به موی تو مینشست
پروانه ای سپید سبکبال و بوسه خواه بر جای گل به گلبن روی تو مینشست 

دست سپیدونرم تو میخاست با نیاز تا عاشقانه دست درآرم به گردنت 
چشمان کام جوی تو میگفت با نگاه تا من به شوق سر بگذارم به دامنت

آن شوروعشق و مستی مارا درآن بهار هرگز پرندگان بهاری نداشتند
ازبس حساب بوسه فزون از شماره بود لبها توان بوسه شماری نداشتند

اردیبهشت آمدو در ذهن خسته ام آن لحظه های رفته به یاد تو جان گرفت
نام تو در حضور کسان بر لبم شکفت الماس اشک پرده ز راز نهان گرفت 

زان روزهای خوب خدا ماهها گذشت رفتی ولی امید تو با جان سرشته است
یاد ترا چگونه ز خاطر برم که عشق نامت به برگ برگ درختان نوشته است

در هر بهار با نگه جستجو گرم می جویمت میان گل و رقص برگ ها
من مانده ام بیاد تو در باغ خاطرات گریان میان خنده نقل تگرگ ها

آن کوچه باغ ونسترن و مخمل نسیم با هر بهار هست ولیکن تو نیستی
اردیبهشت هست هوای بهشت هست گل بیشمار هست ولیکن تو نیستی

ای وای ای دریغ که چون اسب بادپای آن عشق ها و زمزمه ها با زمان گذشت
با یک جهان فسوس ازاین عمر پر شتاب بی اختیار این سخنم بر زبان گذشت

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش بشنو زمن که با تو بگویم چسان گذشت
یکروزصرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
مهدی سهیلی

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۳
معصو مه
من دوزخـــم اجازه ندارم بهشـــــت را...
بگــذار تلــخ گریه کنــم سرنوشــت را...
من دوزخم مرا به جهان تو راه نیست
زیبا کجــای قصـه پذیرفته زشــــت را؟
چشم مرا بگیر که این آبشــــار سرخ-
لایق نبـــــود سبـــزی اردیبهـــشت را
بـا مــن دلــی بــرای تپیــدن نیافــریــد
جای دلم گذاشته یک مشت خشت را
می خواستم کمی به تو نزدیکتر شوم...
مـن دوزخــم  اجـازه نـدارم بهشـــت را...
ناصر حامدی
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۱
معصو مه

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

هوشنگ ابتهاج

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۱۹
معصو مه

گوشه ی قلب تمام آدم ها
یک صندلی خالی ست!
و باد
همیشه از همان سمت
آدم ها را می برد.
سمتی که کسی باید باشد و
نیست…!

معصومه صابر

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۰
معصو مه

همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست...
ویسلاوا شیمبورسکا

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۹
معصو مه

و تنها حقیقت زندگی مرگ است...


+ اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد... تا قیامت دل من گریه میخواد...

++ با رفتن آدماا از زندگی مون هم باید برخوردی مشابه شنیدن خبر مرگ داشته باشیم...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۵۸
معصو مه

.....................................

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجراست

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ با سگ گله برابر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است...!


+ ما یه جا بند نیستیم دیگه. شما ببخشید. حلال نکنید هم حق دارید.

++ بدرود

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۴
معصو مه

 

 

غریبانه- با صدای مختاباد

شاید این روزا رادیو تلویزیون هم پخش کنه. ولی من که نمیبینم و نمیشنوم اطلاعی ندارم. اگه تکراری بود ببخشید.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۰
معصو مه

برای خودمان که کارگریم 
به مناسبت روز جهانی کاروکارگر

تا به حال
افتادن شاه توت را دیده ای!؟
که چگونه سرخی اش را
با خاک قسمت می کند
[هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست]
من کارگر های زیادی را دیدم
از ساختمان که می افتادند
شاه توت می شدند.
سابیر هاکا


برای شما که معلم هستید

صبح یک روز نوبهاری بود          ـــــ    روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز     ـــــ   جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها گرم گفتگو بودند           ـــــ   بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست   ـــــ   باز انگار زنگ انشا بود
تا معلم زگرد راه رسید             ـــــ    گفت با چهره ای پرازخنده
باز موضوع تازه ای داریم           ـــــ    ارزوی شما در آینده
شبنم از روی برگ گل برخاست  ـــــ    گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم                  ـــــ    ابرباشم دوباره آب شوم
دانه آرام برزمین غلتید              ـــــ    رفت وانشای کوچکش راخواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد      ـــــ    تا ابد سبزسبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دلتنگم     ـــــ   مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار وبلبل باغ             ـــــ   گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم   ـــــ    فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هرشاخه جیک جیک کنم   ـــــ    در دل آسمان رها باشم
جوجه ی کوچک پرستو گفت     ـــــ    کاش با باد رهسپارشوم
تاافق های دور کوچ کنم           ـــــ    بـــاز پیغمبر بهارشوم
جوجه های کبوتران گفتند        ـــــ    کاش میشد کنارهم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد      ـــــ    روز و شب زائرحرم باشیم
زنگ تفریح را که  زنجره زد        ـــــ    بازهم درکلاس غوغا شد
هریک ازبچه ها به سویی رفت  ـــــ    ومعلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت  ـــــ    آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید     ـــــ   بچه ها آرزوی من این است

قیصر امین پور









و برای همیشه های انتظار

در غروب عاطفه ای عشق ناپیدا بیا
پرده ی خورشید در، خورشید شو شیدا بیا
آسمان را بنگر و این انتظار بی حساب
در میان عاشقان تو در شب احیا بیا
معصومه (خیلی قدیمی نوشت)





۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۰
معصو مه

دوشنبه است
بلند می‌شوم
لایه‌ی ضخیم زخم را از پنجره کنار می‌زنم
پَرِ پرنده‌های مُرده را جمع می‌کنم
در آسمان می‌کارم
چشم می‌بندم و دو انگشتم را
بر نبض دستم می‌گذارم
.
.
.
می‌زنی

روجا چمنکار

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
معصو مه



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۱
معصو مه

عشـــق از روز ازل بی ســــر و ســامانی بـود...
مـن چــه مـیدانم؟! و مـیداند؟! و مـیدانی؟! بـود...

از همــان روز که افـتــــاد به تو چــــشمانم...
سـرنوشـت مـنِ نفــرین شده ویــرانـی بـود...

مــاه و خـورشیــــد برایــم چـــه تفـاوت وقــتی...
بــی تو هــرصبح و شبـم ابـری و بارانـی بـود؟؟؟...

کـولیِ شب زده مـی گـفت به مـن بی تـــردیـد...
فــال فنجـــان دلـم سر بـه بیابانـی بـود!...

سـوختـم بیشتـر از دیـده ی یعقـوبـی کـه...
سالـها گـمشـده اش یوسـف کنعـانـی بـود...

رد شـدی ثـانیـه ای از دل مـن...مـن امــا...
بـــم شـدم،سـربـه سـرم لـرزش و ویـرانـی بـود...

عـکـس مهـتاب چــو افتـاد میـانِ تـــن آب...
خــوابِ آرام شبـــش یکســره طـوفـانـی بـود...

پـدرم روضـه ی رضـوان بـه دو گـندم بفـروخـت*...
عـــشـق تـو مایـه ی یـک عـمـر پـریشــانـی بـود!...

غزل سهرابی


میکس از هاتف



۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۷
معصو مه

انسان مجموعه پیچیده ای از خواص و ویژگی های فیزیکی و غیر فیزیکیه که گاهی به چشم بر هم زدنی تغییر می کنن و گاهی طولانی مدت باقی هستن اما به مرور زمان اون ها هم تغییر میکنن. چیز ثابتی در نهان و آشکار چیزی که من به عنوان زندگی می شناسم وجود نداره.

قرار بود اول مطلبی برای پست هشت حرفی عزیز و برای موضوعی که در اینجا مطرح شده بنویسم. اما هر چه با عقل ناقصم فکر کردم دیدم چیزی که بنویسم اصلا به درد نمیخوره.

اما هاتف عزیز خواست که در چالش مطرح شده در وبلاگش در اینجا شرکت کنم.

بد نبود در بین همه ی دغدغه های زهرماری این روزا کمی به خودم فکر کنم. دست کم نتیجه اش این شد که چیزی ندارم به خودم بنازم و منتظر اتفاق خوبی باشم. برا منی مثل من همین که زنده ام خیلی هم از سرم زیادیه.

 

متناسب با سوال مطرح شده در چالش تحت عنوان "چند چیز عجیب من" میتونم بگم:

-          حتمن باید خونه برم دست به آب. حتی اگه ۱۷ ساعت هم بیرون از خونه باشم دستشویی نمیرم. اصلا حس خوبی در این مورد ندارم. یه بار یه سفر 24 ساعته رفتیم و من هر جا پرسیدن میری دستشویی گفتم نه. براشون عجیب بود.


-          از خونه بیرون رفتن برام اهمیتی نداره. یک ماه هم خونه بمونم اگر مجبور نشم از خونه بیرون نمیرم. در مورد خرید هم همینطوره. هیچوقت دلم نمیخواد برم خرید. یا حتی دیدن مغازه ها. به قول خارجیا ویندو شاپینگ. تا مجبور نباشم چیزی نمیخرم


-          میتونم ادعا کنم غذایی که در نصفی از عمرم خوردم استیک و کباب برگه. مرغ و ماهی و میگو و گوشت سفید اصلا دوست ندارم. و کلا بد غذا هستم. بیرون از خونه تقریبا چیزی نمی خورم. یه بار هشت روز با یه اکیپ رفتیم مسافرت. من عین هشت روز روزی فقط یک وعده نان و ماست موسیر خوردم.


-          و یک چیزی که همه از دیدنش تعجب می کنن یک نفس خوردن نوشیدنی هاست. اگر چایی سرد باشه یا نوشابه حتی به صورت گازدار یا آب یا دوغ یا هر چیزی... یک نفس هشت الی ده قلپ رو می خورم. اینکه همه آب میوه یا شربتی رو یه قلپ می خورن و میگذارن روو میز و ده دقیقه بعد یه قلپ دیگه می خورن اصلا برام معنی نداره. نوشیدنی ای که یک نفس نخورم اصلا بهم مزه نمیده. حتی در مورد شیر پسته و شیر موز هم صدق میکنه یعنی موادی که کمی از نوشیدنی غلظت بیشتری دارن.


-          شاید یه چیز عجیب دیگه خصلت کنه بودنه. نه که بچسبم به شخصی یا چیزی یا موردی. اما اگر چیزی بهم سپرده بشه انقد پیگیر میشم تا مطمئن شم منظور اصلی منعقد شده. مثلا میگن چیزی بخر. نمیگم دو جا رفتم نبود. یا انقدر میگردم تا پیدا کنم یا انقدر میگردم که هر جایی رو اسم ببرن میگم رفتم نبود. یه بار غروب عاشورا پودر نخودچی خواستن. از یه جایی گرفتم که میگفتن عقل جن هم نمیرسه. اتفاق افتاده که میگم. یا مثلا میگن فلان موضوع رو با فلان شخص مطرح کن. اگر زنگ بزنم جواب نده کل موضوع رو براش مینویسم و پیامک یا ایمیل می کنم یا انقدر پیگیر میشم تا جواب بده. احتمالش یک در میلیونه بگم زنگ زدم جواب نداد. حالا هر وقت زنگ زد بهش میگم. خلاصه که گیرم سه پیچ.

چیز خاص دیگه ای به ذهنم نرسید. ولی حتمن خصلت های نچسب زیادی دارم که خب اونایی که میشناسن باید بگن.

اگه دوست داشتید در این چالش شرکت کنید.

:)

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۵
معصو مه

من آن جنون بلندم که مثنوی نشدم
تو شمس وار دمیدی و مولوی نشدم
"ردای شعله به تن" دست از سرم بردار
"حسین"  بودم و افسوس" منزوی "نشدم
حسین غیاثی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۱۳
معصو مه


 

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۶
معصو مه

فراموش می شوم
راحت تر از ردپایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می شود

راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا
که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود
و راحت تر از آنکه فکر کنی
فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !
وقتی یادت نمی آید
کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم
و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود




یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام
و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش
درست روی شش از کار افتاده اند


( یادم نبود
  پاییز فصلی است
  که تمام درختان خواب آن را دیده اند  )


اینجا کجاست ،
کدام روزِ کدام سال است ،
من کی ام ؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام
می ترسم یکی بیاید و
با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم
می ترسم
پیراهن آبی پوشیده باشد
و یادش نباشد دیگر
« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است
و آنوقت
با عریانی پیرم چه خواهی کرد...

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را
فراموش کرده ایم

لیلا کردبچه

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۰
معصو مه

غم انگیز و بی روح ، لبریز اندوه
نگاه تو خورشید تنگ غروب است









اگر چه دلت عشق را در به رو بست
صدا کن مرا که صدای تو خوب است
خدا روزی از روزهای قشنگش
دلم را گرفت و به یک تار مو بست
همان لحظه بغضی شبیه صدایت
به طرزی غم انگیز راه بر گلو بست
غم انگیز و بی روح ، لبریز اندوه
نگاه تو خورشید تنگ غروب است
اگر چه دلت لحظه ای پیش من نیست
و معجونی از آهن و سنگ و چوب است
نباید بپرسم ولی بی خیالش
عزیزم چرا اینقـَـدَر عشق خوب است ؟

علی‌اکبر یاغی‌تبار

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۶
معصو مه

می چکد قطره قطره تدبیرم
روی میز کثیف تحریرم
لای کاغذ مچاله ها له شد
خط خطی های ذهن درگیرم

می نویسم تمام خویشم را
توی یک متن مضحک غمگین
مثل حرکات دلقکی قوزی
روی سن با شمایلی رنگین

خسته از جمله های تکراری
خسته از (روزها چه غمگینند)
توی شهری که چشم ها سردند
کورهایش چقدر خوش بینند!

مثل دل کورهای روشنفکر
حال و روز مزخرفی دارم
پشت جلب توجهی غمگین
مثلا یأس فلسفی دارم

لای قانون علیت گیجم
علت اینکه واقعا بودم
کاش هرگز نبسته بود آنشب
حجم آن نطفه ای که من بودم!

میز می زد مدام توی سرم
اینکه بودن برای چه؟چه؟چه بود؟
ومن امروز فکر می کردم
پشت سردرد های نیچه چه بود؟

انتحاری ضمیمه خواهد شد
لای پرونده ای که من دارم
من خودم یک گناه هستم که
سعی در تبرئه شدن دارم

تبرئه توی دادگاهی که
هیچ کس جز خدات شاهد نیست
شاهدی که مقصر عینیست
به خدا اعتراض وارد نیست...؟!
از : زنده یاد ساناز بهشتی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۱۵
معصو مه

کلمات را راهی کرده ام
که به دیدار ِ تو بیایند
با بوی نارنج ها و آلو ها ،
کلمات را راهی کرده ام
با غلظتی که شربت ِ پرتقالت را می خوری

...

اما تو
اما تو
از برابرم می گذری
چون آهوی ِ تشنه که در آب ِ برکه
زیبایی خود را
نمی بیند.

آبان صابری

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۴
معصو مه

دریافت



http://bayanbox.ir/info/9205457040755465865/4-5958550735539929962


+ نمیدونم چرا گزینه درج مدیا غیر فعاله.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۰
معصو مه
ساعت مهلک ترین ابداع بشر است...
شکنجه گرترین...
جانگیرتر از سم و بمب...
وقتی ثانیه ثانیه اندوه چون سال میگذرد...
معصومه
۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۳
معصو مه
...
..."دلتنـگی"
هرگز بهانهِ خوبی برای تکرار یک "اشتباه" نیست...! ...
آنا گاوالدا
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۷
معصو مه

انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر
بی جمله ماند سطر سفید من این سفر
می خواستم تو را بنویسم ولی چه حیف
انگشت ها خسیس شدند و خسیس تر
انگشت ها ورق زده بودند صفحه را
از چشم های پر هیجانم حریص تر

در نسخه های بابل و پارت آمده ست که:
روح زنی ست در تن پرسه پولیس تر
در نسخه های خطّی کلکته مثل رمز
نام تو آمده ست به نثری سلیس تر
در نسخه های کهنه ی بیروت مثل شعر
با ذهن شاعرانه ی مردم انیس تر
در نسخه های مصر زن دیگری نبود
غیر از تو که به نیل تنت خیس و گیس تر

ونگوگ کشیده بود زنی را که چشم هاش
می ریخت روی خاطره از آب خیس تر
موسیقی غلیظ تو در نسخه ی جدید
می آید از گلوی من و ونجلیس تر

انگشت ها خسیس شدند و هنوز هم
کاغذ سفید بود و لب خودنویس تر

مجتبی صادقی

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۳
معصو مه

 باران بهار و کوچه ی تر نو نیست؟! 

یا باغ ز نسترن معطر نو نیست؟! 

نفرین به زمانه ای که در آن انگار

هر سال پس از دوهفته دیگر نو نیست...

سعید ربیعی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۱
معصو مه

زل زدیم به در و دیوار !

دوستت دارم ها را فریاد نزدیم !

پنجره ها را بستیم !

بوسه ها را، پنهان کردیم زیر تخت !

و هیچ نگفتیم...

اینگونه بود که 

یک شب 

عشق خوابید،

و بیدار نشد دیگر...! 

بهنام محبی فر

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۶
معصو مه
من وطن پرست نیستم. هیچ عرق و تعصبی نسبت به هیچی ندارم. علقه و وابستگی ندارم.
ولی یه چیزی میدونم اونم اینه که همه انسان هستن. و تفاوتشون با هر موجود دیگه ای چیزی به اسم تفکره.
میدونم همه رو همه مون میدونیم. ولی متاسفانه فقط میدونیم. در عمل شکر خدا همه خودشونو خدا میدونن و معمولا در حد انسان کسی خودش رو ملزم به عمل به تفکرات نمیدونه.
میگه اگه میخوای یکی رو بشناسی باهاش سفر برو. چون فقط توو لحظه های خصوصیه یک انسانه که میتونی بشناسیش. و متاسفانه از بد روزگار ما با لحظه های خصوصی میلیون میلیون آدم سروکار داریم.
اون موقعی که خسته و گرسنه از راه میرسن. و حتی خدا رو بنده نیستن. تازه چون میخوان پول هم بدن پس از خدا هم بالاترن.
و از بد روزگار چون همه چی گرونه و غذا گرون تموم میشه که دیگه چشمتون روز بد نبینه.
زاویه دیگه قضیه اینه که ما هیچ جا هیچ جور تبلیغاتی نداریم. بقیه رستوران ها از ورودی شهر و تمام صفحات تبلیغاتیه یک برگ و دوبرگی همه جوره معرفی دارن. ولی تبلیغات ما فقط سینه به سینه است. هر کی خورده معرفی کرده و الی آخر. یعنی هیچ کس از طرف ما دعوت نشده بیاد. لطف دارن تشریف میارن.


ولی بدبختی اونجاییه که به بهونه پول دادن از هر چی فرهنگ و ادب و تربیت هست چشم میپوشن و اونچه از بی ادبی و بی نزاکتی هست زین میکنن و می تازن و تمام عرصه های ادب و فرهنگ رو یک تنه جابجا می کنن.
هیچ چیز این همه بی مبالاتی و بی توجهی رو توجیه نمی کنه.

نتیجه اینکه این سرا هر چه ویران تر سزاوارتر.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۱
معصو مه

خیلی معمولی و خیلی قدیمی. اما دوست داشتنیه برام. 

ساز مخالف. مجتبی کبیری. نوشتم که اونایی که دوست ندارن گوش ندن. 



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۸
معصو مه

کلمات مدام رژه میرن تا شب صبح میشه. گفتم از اوضاع بلبشوی فرهنگ اجتماعی و اقتصادی مینویسم. اما از نوشتنش چه فایده؟؟* اگه همه نویسنده ها اندازه ی من خودسانسور بودن انقد کتاب چاپ نمیشد که کاغذ هم به دغدغه تبدیل بشه. 

در خلاصه ی هر آنچه که باید میگفتم همین بس که:

درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است. 


*: وقتی که چشم های کسی می کُشد تو را/ چاقوی دسته نقره ی زنجان چه فایده؟!!!


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۳۴
معصو مه

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند
تو را به ترانه‌ها بخشیدم
با من نمان!
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد.

شمس لنگرودی



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۰
معصو مه

درس خواندن چقدر غمگین است
بغض در متن انگلیسی که…
درک مفهوم های بی معنی
خواندن صفحه های خیسی که…

درس خواندن چقدر دلگیر است
در اتاقی که از تو خسته شده
گوش دادن به تیک تاک زمان
زل زدن به کتاب بسته شده

حمل کپسول کوچکی با خود
زنده ماندن به زور اکسی‍ژن
اشتباهی همیشگی در تو
جا به جایی مضحک یک ژن

ارتباطی همیشگی با مرگ
خشکی سرفه های گاه به گاه
بی دویدن نفس نفس در خود
وحشت از پله های دانشگاه

شرمگین از حضور از بودن
از نگاه ترحم آمیز ِ …
ترس از عشق و دل سپردن ها
زنده ماندن بدون انگیزه

سرنوشتم لطیفه ی تلخی ست
اشتباهی که اتفاقی شد
بین خط های عشق و زندگی ام
مرگ من نقطه ی تلاقی شد
ساناز بهشتی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۲
معصو مه

بنویس و هراس مدار

از آن که غلط می‌افتد.

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می‌نویسد و پاک می‌کند

و ما هنوز زنده‌ایم

در انتظار پاک شدن

و بر خود می‌لرزیم!

شمس لنگرودی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۱
معصو مه

باران گرفت نم‌نم و نو شد نوای تو

دست بهار می‌بردم پا به پای تو


گل کرد ذوق چتر و دلش بازتر شد و

چک‌چک نوشت با نوت باران برای تو


پژواک گام و کوچه و باران شنیدنی است

زیباتر از ترانه‌ی این‌ها، صدای تو


یادش بخیر! شنبه‌ی عشقی که جمعه شد

تقویم دم گرفت مرا در عزای تو


مفعول فاعلات دلت را شکست شعر

سنگی شدم، به آینه‌ی های‌های تو


باران، پس از تو چتر مرا لال لال خواست

چتری شکسته‌ام که ندارد نوای تو


من شمعی‌ام که بی‌تو مجوّز گرفته است

پروانه را عزیز بدارد به جای تو


بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من

بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟

سیدوحید سمنانی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۸
معصو مه

بی تو نه بهار و رنگ و بویی دارم

نه سیزده و سبزه و جویی دارم


تنها غم تو سراغ من آمده است

من پیش غمت چه آبرویی دارم.

ثریا صفری

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۰
معصو مه
«سیزده بدر»
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛ دیوی از این
واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد و انگشتری را از
کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند
و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و
از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش
نیست امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در
عین سلطنت خود را «مسکین و فقیر» می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و
ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و
ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را
برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت، روزی ماهیی را
بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد...
...سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛ پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این
روز بخلاف تصوّر عام روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار
است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون
نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و
رستاخیز بهار همراه است...

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۴
معصو مه

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را

گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را

پرنده ای که به نام تو بود از لب من

پرید و برد به همراه خود نگاهم را

رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی

به هرم صاعقه ای بال مرغ آهم را

بهار را به تمامی ندیده غارت کرد

سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را

مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود

که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش

کمین گرفته و بر بسته بود راهم را

تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم

که می دهم همه تاوان اشتباهم را

حسین منزوی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۷
معصو مه
اصلا رابطه ها مثل کش عمل می کنن.
هر چقدر هم قدم قدم و با سیاست و با احتیاط و با هزار فلان و بهمان عمل کنی باز مثل کش یه جوری می خورن توو "صوفت" احساست که سر نهادن به هیچ بیابان بی آب و علفی مرتفع کننده ی حس درد و بدبختیش نیست.


............................................................


مکان: باشگاه لاغری- داخلی
زمان: روزی روزگاری
مربی: چشاتو بستی؟
خانومه: چشامو؟!!!
مربی: آره. چشاتو ببند.
خانومه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دست به کمر چشماشو میبنده).
مربی با یه حرص خاصی نوار های کشی ای که دست خانومه هست رو ازش میگیره...
مربی: نمی گم چشاتو ببند. میگم چشاتو ببند (فی الواقع منظورش کش بوده).


بی ربط نوشت بود.
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۳
معصو مه

دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم

یواش!  دست نزن شیشه ام ترک دارم

چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است

که بر صداقت آیینه نیز شک دارم

رفیق! بار غریبی به دوش من مانده

که احتیاج به یک دوست، یک کمک دارم

صدا زدم که به من در قبال سکه ی زخم

چه می دهید؟ یکی گفت: من نمک دارم!

من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت

خوشم به اینکه غمی با تو مشترک دارم

علیرضا دهرویه 


 

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۳
معصو مه

تا دور باشد از تن بکرت گزندها
آمیخته است نوش تو با نیشخندها

ای «مه لقا» ی عصر مدرنیته! مانده‌اند،
در حلّ پیچ زلف تو اندیشمندها

تا چشم بد به تو نرسد، دود کرده است
جنگل برای برکه‌ی چشمت سپندها

آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری‌ات با کمندها

شیرین لب! از طواف تنت دل نمی‌کنند
مثل مگس که از حرم حبه ‌قندها

غزاله! گاه پشت سرت را نگاه کن
در حسرت تواند تمام سمندها

وقتی گل از تمشک لبت باز می‌شود،
افسرده می‌شوند تمام لوندها

«گویند حرف عشق نگویید و نشنوید»
در گوش ما نمی‌رود این پند و مندها

ما نیز عاشقیم و سرافکنده پیش عقل
اینها همه فدای سرِ قدبلندها

علیرضا بدیع

با صدای پریا کشفی

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۵
معصو مه

آن وقتها که ماه بلوری ظریف بود
پایم هزار کوچهء شب را حریف بود
بانوی قدبلند بهاری که می رسید
یک صندلی نقره برایش ردیف بود

با هر تکان ِ پیرهن سنگ دوزی اش
عطر بنفشه رنگ شب عید می وزید
آوازهای خیس سرانگشتهای او
هی قطره قطره بر سر هر کوچه می چکید

بارانی از ستاره و صبح و سلام را
در جیبهای خستهء این عابران خیس...
از برکه های روشن چشمان آبی اش
می ریخت بر زمین، کمی از آسمان خیس

بر قله های برف ِ تنش، آفتاب داغ
روی حریر پیرهنش گل دمیده بود
شور تلاطمی که در امواج می گرفت
از چین گیسوان طلایش رسیده بود

ما بچه های کوچهء دریا ندیده هم
از مرزهای سنگی شب می گریختیم
از صخره های سبز خزر تا خلیج سرخ
در مشتهای کوچکمان عشق ریختیم

دنیا بزرگتر شد و ما هی بزرگتر...
چندین بهار آمد و چندین بهار رفت
آن شوق کودکانهء اردیبهشت ماه
از خنده های زخمی ما بی قرار رفت

ما لحظه های سیب و سه تار و ستاره را
در هفت سین خاطره ها جا گذاشتیم
در غرفه های ظلمت شب منزوی شدیم
خود را میان فاجعه تنها گذاشتیم

اکنون بخواب! همنفس کودکی بخواب!
ما سالهاست یکسره بر باد رفته ایم
ما بچه های کوچهء دیروز نیستیم
نوروزهای کوچک ِ از یاد رفته ایم...
مژگان عباسلو




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱
معصو مه

بیشتر برا موسیقیش 

متنش خیلی مرتبط نیست


 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۲
معصو مه

اندکی شکر در قهوه ریزم
شاید سرنوشتم شیرین شود
پنهانی مهره های فالگیر را
جابجا میکنم
شاید خوشی برایم نمایان شود
پیش روی ابر های آسمان
بارانی میشوم
شاید از سر دلسوزی
ستاره بختم را
از بندشان رها کنند
پاک میکنم مزار حافظ را
با اشک هایم
شاید با نمک
شعر من شیرین شود
استخاره گیرم
بر استخاره خود
شاید استخاره روزگارم
دلنشین شود



شاعر:؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۶
معصو مه

سلام ای که حضورت مرا محال شده
همیشه مصرع اول-همی-هَـ-لال شده
مرا برای دلت دار میزنی لطفا؟
مگر جواب بگیرد دلِ زغال شده
ببخش زندگیم را ، بزرگواری کن
ببخش زندگی ِ این سگ ِ حلال شده
هنوز میشود از چشمهات زنده شوم؟
به راز میوه ی ممنوعه های ِ کال شده
---
تو افتخار بده ابر میشوم گاهی
مگر نه اینکه تو رنگین کمان نمیخواهی؟
مگر نه اینکه هنوز از تو میشود رد شد؟
شبیه ِ باتلاق های ِ نا زلال شده
---
هنوز نیّت ِ هر روز عصر ِمن هستی
میان ِمعنی ِاین قهوه های ِفال شده
تو ناخدای ِمنی؟ یا خدای ِمن؟ یا که...؟
من ِ فلک زده ی پیر ِدست مال شدهـ
ــ به آرزوی ِنگاهت هنوز میمیرم
و مرگ. آخر ِ این شرقی ِ شمال شده


شاعر: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۶
معصو مه

برای من کمی از دست هایت را بفرست
حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند
همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن

...

همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
چقدر کم است
حافظ موسوی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۲
معصو مه

خدایا از تو سپاسگزارم که به خلق خود اعتماد بنفسی فراتر از جام جهانی حتی لالیگا عطا کرده ای. شکایتی ندارم اگر ذره ای از آن در من نیست. حتمن آن زمان که خلق در پی کسب اعتماد بنفس بودند ما ظرفیت خود برای تحمل اعتماد بنفس های میل کننده به بینهایت یا گرایش اعتماد به سقف را افزایش می داده ایم. اعتماد بنفس هایشان مستدام...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۴
معصو مه

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ..
نغمه‌ای زمزمه می‌شود
کسی از تو می‌پرسد
خاطره‌ای جان می‌گیرد !
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول ...
شایدم کمی بیشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ..
نیکی‌ فیروزکوهی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۴
معصو مه

آدم چقدر خالی ست از خودش...

                            وقتی پُر است،

از یادِ کسی...!

معصومه صابر

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۹
معصو مه

تنت،

زندگی‌ام را پُر می‌کند،

چون خنده‌ات

که دیوارهای تاریکِ غمگین را دور می‌کند. 

کلماتت،

تنهاییِ کور را در هم می‌شکند.

اگر دهانِ جاودانه‌ات را به من ببخشی،

تا ابد ریشه‌های وجودم را از او خواهم نوشید.

نمی‌دانی،

که چه میزان زندگی،

از نزدیکیِ تنت بیرون می‌کشم، 

و چه اندازه دوری‌ات،

مرا از خود دور می‌کند،

و به سایه بدلم می‌سازد.

ای نور و قدرت!

همچون مشعلی فروزان،

در مرکزِ جهانی.

هرگز مرو.

حرکاتِ ژرفِ حضورت،

تنها قانون‌های من‌اند.

باقی‌ام بدار.

مرزهای وجودم باش.

تا من انعکاس شادی‌ای باشم،

که تو به من دادی.

خوزه آنخل بالنته

ترجنه: مهیار مظلومی

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۴
معصو مه

نو لطفی و کهنه لطف دیگر دارد

پس کهنهء نو لطف مکرّر دارد

زینروست که نوروز کهنسال هنوز

هر سال طراوتی فزونتر دارد

قنبرعلی رودگر

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۹
معصو مه

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند


عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند


شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند


زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند


عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

مهدی فرجی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۵
معصو مه

چند ساعت بیشتر تا تحویل سال نمانده. فکر میکردم پست قبل که دستنوشته ی ده سال پیش بود را اگر منتشر کنم حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. اما افسوس که همیشه حرف هست و همیشه بهانه ای برای دست به قلم شدن ببخشید دست به کیبورد شدن وجود داشته است.

اول چالش صخی است. دعوت این عزیز را نمیشد بی پاسخ گذاشت. و دوم اینکه اگر نوشته نشود شاید فراموش نشود اما آن نابی خاص از بین می رود و این به تجربه ثابت شده. شاید برای همین بود که خودکار ابداع شد تا ماندگاری طولانی ای ایجاد شود برای آنچه در این لحظه در ذهن نقش می بندد. هر کسی هنر نقاشی و مجسمه سازی ندارد. اما نوشتن اگر چه سخت اما از خیلی ها بر می آید.

نه فقط سال گذشته که در کل هر لحظه ای که به گذشته می پیوندد ذاتش درد است. درد از دست رفتن. اگر شیرین باشد که افسوس میخوریم و اگر تلخ باشد حسرت  تلخی و گذر، توامان بر جان مستولی می شود.  حس می کنم در گذشته گذر زمان مثل امروز ما سریع نبود. از کجا؟ از همانجا که نوه و نتیجه هم شغل نیاکان خود در دیار مادری را پیشه می کردند. مقایسه کنیم با امروزی که تحولات آنقدر سریع است که پیر نشده پیر می شویم. اگر برایتان مزخرف است از اینجا به بعد متن را نخوانید. اما بخشی از حقیقت زندگی همین مزخرفات است. اینکه در دور تسلسلی درگیر شده ایم که کمتر پیش می آید راه گریزی نصیب کسی شود. لحظه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال آنقدر سریع از پس هم طی می شوند که گویی خدا دور تند را زده. فقط مانده دکمه ی ایست. در چنین دور سریعی از خیلی چیزها جا می مانیم و در عین حال در خیلی چیزها جا می مانیم. فلسفه نیست. موضوع ساده ای است که برای همه مان قابل لمس است. زندگی در حضور چنین حقایقی سخت نیست. سختش می کنند. زندگی را برای هم سخت می کنیم. اگر تنها باشیم و به تنهایی به امورات خود بپردازیم از بزرگ شدن و بالیدن تا به تکامل و تعالی رسیدن گویی راه چندان دشواری هم نداریم. صعب است اما نه غیر قابل عبور. اما حس دردناک زندگی از آن جایی آغاز می شود که فکر می کنیم به عنوان موجودی اجتماعی باید با یکدیگر به تعامل بپردازیم اما در چنین تعاملی بیشتر حق را برای خود قائلیم. از اینجاست که فراز و نشیب ها و افت و خیز ها خوف و رجاها آغاز می شود. هدف اصلی زندگی و انسان بودن گم می شود. چه کنم چه کنم ها آغاز می شود. و آنچه که نباید رخ می دهد. ناامیدی. شاید زندگی به هر شیوه ی ممکن آن قدرها هم خسته کننده نباشد یا خستگی آن قابل تحمل باشد. اما در روابط و تعاملات اجتماعی اصطکاک و فرسایش غریبی وجود دارد.

نوشتن از چنین تجاربی در میان خوانندگانی که هنوز چندان تجربه ای کسب نکرده اند و راه زیادی پیش رو دارند نمیدانم اصلا درست هست یا نه. اما مینویسم که بماند. چند صباحی تا چهل سالگی مانده. شاید نیکی و خیر زیادی از انسان ها دیده باشم. اما چندین برابر تجربه ی تلخ چاشنی آن است. آنجا که هر چقدر از ادب و فرهنگ آموخته ای در طبق اخلاص پیشکش می کنی اما به جرم بلاهت و نادانی بدی در کاسه ات می گذارند. آنجا که به طعنه می گویند حمال بیشتر از بار است اما به تنهایی باری که نباید را به دوش می کشی. آنجا که برای ریالی بیشتر تمام شخصیت آدمی را زیر سوال می برند. آنجا که فارغ از تفکر، تیری در تاریکی می اندازند غافل از اینکه شاید تمامیت تو روح باشد و هر تیر جای زخمی ابدی ایجاد کند. آنجاست که سیر از زندگی لحظه ها را رو به پایان می شماری. آنجاست که تورق تقویم هیچ شوری برایت ایجاد نمی کند. آنجاست که کهولت جان بر کهولت جسم پیشی می گیرد و تمامیت آرزو چیزی جز عبور سریع همین دور تند نیست.

آرزو های انسان پایان ناپذیرند. به هر کجا برسی چیزی فراتر میطلبی و شرط تکامل هم همین است. اما خون و خلط آغشته به این آرزوها، نه از سختی رسیدن که از همراهی با کسانی که هم مسیرند،  از زندگی سیرت می کنند. و هر کجا را نگاه کنی با اندک تفاوتی در ظاهر، باطن امر همین است. مگر آنکه بخواهی کلا ندیده اش بگیری.

با وجود تمام این دردها و سردردها امید همیشه در درگاه ایستاده و دست همراهی اش دراز است. تا ساعاتی دیگر دست به دست گرمش بسپاریم شاید این بار تقویم طور دیگری ورق خورد.

روزهای پیش رویتان تا سیصد و شصت و چند روز دیگر سبز از امید، زرد از ثروت و سرخ از عشق.

معصومه 29 اسفند 96

پ.ن: ده سال دیرم. ده سال پیر.


پ.ن: اینارو نوشتم که از تو ننویسم...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۵۳
معصو مه

تقصیر تو نیست اینکه در آخرین روز سال حس آخرین روز زندگی را داشته باشم . تقصیر تو نیست اینکه با رسیدن بهار بهاری در وجود من نباشد . تقصیر تو نیست این که هر روز چون سیگاری بر کنج لب آینه تکه ای از من خاکستر شود . تقصیر تو نیست این که هر روز فریاد سکوتم را با فرآیندی پیچیده که اصلا از تو نیاموخته ام به اشک مبدل ساخته و نابودش کنم ، بی آنکه تقدسی در آن باشد . هیچ تقصیر تو نیست اگر مهربانی ثانیه ها بانی نیکی نباشند در روزگارم . هیچ تقصیر تو نیست اگر لحن خاکستری اما کمی مهربان هر عابری بر دلم بنشیند و آن را به لحن آبی توترجمه کنم شاید که بیابمت . باز هم تقصیر تو نیست اگر لب های امیدم در حسرت لب های آرزوهایت رخت از دیار این شطرنج بی سرانجام بربندند . قصور در قصر قیصری تو ؟؟؟!!

صبور ثانیه های بی تکرار ! عشق به سیاهچاله های زمان می رسد و دوستی هنوز حیران است از اینکه به خورشید بپیوندد تا دور باشد ، به ماه بپیوندد تا در حوض از آن ِ تو گردد یا در سبزی بهار پنهان شود تا دست کم سالی یکبار جوانه بزند . اما آنچه در تپنده ی مغرور تو پنهان است هنوز ناشناخته مانده که شهرت قیصری چون تو تنها به صلابت رمزی است که در چشمانت پنهان است ، در ویرانگران من ، در نگاه هرزه و جسوری که لب نیشخندش تا بناگوش باز است اما آنقدر بی روح خیره می شود که گویی سال هاست در تور مرگ مانده . حسودی می کنم به خاطر عزیزی که گرمایش امسال سبزه تو را رویاند و حسودی می کنم به یاد نگاهی که لحظه های تو را تحویل می کند و انجماد این حسادت قاتل لحظه های تنهایی ام خواهد شد تا دیگر به تو نیندیشم . می دانم روزی دیگر یادت را هم از من خواهد گرفت شیطانک حیله گری که حضورت را از من گرفت . می دانم روزی دیگر یاد و خاطره ات را هم نخواهم داشت مثل همان روزگاری که بودی و نداشتمت . من تو را ندارم ولی تا خودم را دارم منی در من زنده است که در مرداب روحم پنهان شد تا زشتی مرداب بودنم به زیبایی نیلوفر شدنش محسوس نباشد .

صبور ساده ی من ! هنوز هم چک چک روان ثانیه بر مغراستخوان خاطره ادامه دارد . اما مقاومت می کنم تا زمانی که فراموشی ریشه بدواند و نبض احساس را بخشکاند . آنگاه حتی به تجویز نوشتن هم درمان نخواهم شد و آنقدر امیدم را در پهنه ی نبودنت شکنجه خواهم داد و نخواهم نوشت تا به "آرزویم" برسم و "بمیرم" . نه آنسان که از نفس کشیدن باز بمانم ، بلکه بدانسان که اکسیر نایاب روح پلیدم را در زیر چرخ دنده های خِرَد آن قدر خواهم سایید تا بفهمانمش که دیگر تو را ندارم .

نوشته شد به تاریخ بیست و نهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی به ساعت هشت صبح

معصومه

...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۹
معصو مه
چه کاری از من برمی‌آید؟
وقتی خدا
تمام خودش را
می‌ریزد توی چشم‌های تو و
نگاهم می‌کند..
مریم ملک دار

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۲
معصو مه

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی وُ 

صبحِ زود 

یکی بیاید و بگوید 

هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟ 


تو همیشه از همین فردا 

از همین یکی دو ساعتِ بی‌رویای پیشِ‌رو می‌ترسی 

می‌ترسی از رفتن، از نیامدن 

می‌ترسی از همین هوای ساکتِ بی‌منظور، 

می‌ترسی یک وقتی دستی بیاید 

روی سینه‌ی باران بزند 

کاسه‌های خالیِ اهلِ خانه را بشکند. 


اصلا تو از شکستنِ بی‌دلیلِ دریا می‌ترسی! 


ترا به خدا نترس! 

از این که از تو سوال شود 

از این که از تو بپرسند اصلا چه کاره‌ای 

اینجا چه می‌کنی 

چرا بی‌چراغ و چرا بی چرا ...؟ 

بگو نمی‌شود یک شب بخوابی و 

صبحِ زود ... 


بعد اگر دستِ خالی به خانه برگشتی 

بگو کوپن‌های باطله را در باد نمی‌خرند 

تمام روز باد می‌آمد 

بگو بعضی از احتمالِ حادثه می‌ترسند. 


به این زمستانِ سیاه 

نایلون نبود 

خودم کنار پنجره می‌خوابم. 

کاش یک آسپرین ارزان خریده بودی! 


حواسم نبود 

روی سینه‌ام زدند 

حالا بخوابید! 


می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی و ...

سید علی صالحی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۲
معصو مه
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۵
معصو مه

شعر جوشید و بر زبان آمد، از گلو استخوان درآوردند

شعر من بافه‌های ذهنم نیست، زخم‌هایم زبان درآوردند


آهِ مستانه‌ام که بالا رفت، باده از آسمان شب بارید

مردمِ بسته چتر وا کردند، عاشقان استکان درآوردند


می نویسم، اگرچه می‌دانم شعرها نانوشته ناب ترند

حرف‌های دلم تباه شدند، تا سر از این دهان درآوردند


خواستم با سکوت و دم‌نزدن، حرمت دوستی نگه دارم

دشمنان زیرکانه از دهنم، "شِکوه از دوستان" درآوردند


دشمنی‌های دوستان این‌سو، دوستی‌های دشمنان آن‌سو

دوستان دشنه در دلم کردند، دشمنان داستان درآوردند


زیر آوار درد های خودم، مدّتی مرده بودم اما باز

دست‌های تو از دل آوار، جسدی نیمه‌جان درآوردند!

محمد رضا طاهری

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۴
معصو مه

هر بار که عزرائیل برای بردن من می آید، فریبش می دهم؛

شکل یک ماهی قرمز به روی آب می شوم،

شکل آهوی ته دره می شوم،

شکل آن قناری بی جفت دق کرده می شوم.

هر وقت عزرائیل برای بردن من می آید، وقت کشُی می کنم،

فقط به یک دلیل:

من هنوز تو را دل سیر ندیده ام!

نسرین بهجتی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۶
معصو مه

به بالِ زخمیِ من جرأتِ تکان بدهید 

به این پرنده ی پَر بسته آسمان بدهید 

اگر چه فرصتِ پروازِ من تمام شده ست

برای بال گشودن  کمی زمان بدهید 


هوا خفه ست ، قفس را غبار پوشانده ست

نَفَس ندارم و این دفعه را امان بدهید


صدای دردِ مرا هیچ کس نمیشنود 

زبان نخواستم امّا به من دهان بدهید 


به من که خسته و سر در گُم و بلاتکلیف 

به من که گُم‌ شده ام  راه را نشان بدهید


به جای من که لبالب پُر است از تقدیر

کمی شما بنشینید و امتحان بدهید

مینا عباسی

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۷
معصو مه

من آتشی نشسته به خاکسترم ولی
تو از گذشته ی ‫‏دلم‬ آتشفشان تری
آیینه گفت ‫‏پیر‬ شدم بی حضور ‫‏عشق‬
آری...خوشا به حال ‫‏تو‬ از ‫‏من‬جوان تری
/
من با تلسکوپ غزلم در ‫‏نگاه_تو‬
منظومه های گمشده را کشف کرده ام!
‫‏شاعر‬ منجم است به چشمت که می رسد!
از کهکشان درون غزل کهکشان تری...
/
دریا دلش گرفت همان لحظه ای که تو
پلکی زدی و موج دلت روی شهر ریخت
دریا به پای چشم قشنگت نمی رسد
آری تو در مقابل او بی کران تری!
/
تاریخ با نگاه تو آغاز می شود
پلکی بزن که عصر جهان را عوض کنی!
احساس عشق حادثه ای ناگهانی است!
تو از تمام حادثه ها ناگهان تری...
/
مثل کبوتری که دلش پشت میله هاست
در سینه ام دلیست که از ‫‏غم‬ گرفته است
دلخوش به فکر پر زدنم در هوای تو
از آسمان برای دلم آسمان تری...
/
کوهم ولی به ریزش خود فکر میکنم
ابری ترین نگاهم و درگیر بارشم
من بی تو از تمام خودم سیر می شوم
تو از خودم برای خودم ‫‏مهربان‬ تری
‫‏امیررضاوکیلی‬

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۱۰
معصو مه


 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۴
معصو مه

کاش من تو را داشته باشم
و خدا هی بپرسد : دیگر چه؟
بگویم:هیچ همین کافیست

علیرضا باقی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۰
معصو مه

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره ها

هم چو خامُشان ، بسته ام زبان

حرف من بخوان ، از اشاره ها

قصه ی مرا ، بشنوی تو هم

بشنوند اگر ، سنگ خاره ها

ما ز اصل و اسب ، اوفتاده ایم

ما پیاده ایم ، ای سواره ها !

ای لهیب غم ! آتشم مزن

خرمنم مسوز ، از شراره ها

دور بسته را ، فصل خسته را

دوره می کنم ، با دوباره ها

حسین منزوی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۱۵
معصو مه

امروز سر رسیده و فردا نیامده

خورشید بخت ماست که بالا نیامده !


دنبال سرنوشت خود از بس دویده ام

حتا هنوز هم نفسم جا نیامده !


احساس می کنم پدرم راست گفته بود

آسودگی به طایفه ی ما نیامده !


در انتظار روز خوشی مانده ام ولی

هر بار یا نیامده و یا نیامده !


رو به غروب پیش خودم فکر می کنم

خوشبخت کودکی که به دنیا نیامده !!

سعید توکلی
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۱
معصو مه

نای ابراز عشق در من نیست، حرف هایم نگفته جان دادند

بوسه های خدا نگهدارت، لذت و درد توامان دادند...


 گر چه باران برای دل بستن، سوژه های جدید می بارید

آسمان و زمین به همدیگر، چشم های تو را نشان دادند


جز برای تو شعر ننوشتم، پس چرا شهر عاشقت شده است؟

کفتران پریده از بامم، نامه را دست این و آن دادند؟!


رو به ساحل نشسته با صخره، از مکافات عشق پرسیدم

گفت: تاوان شوق دریا را، موج های ترانه خوان دادند


برف یعنی نگاه یخ زده ات، بر تن روزهای مردادی

چشم هایت ورای کشتن من، درس خوبی به آسمان دادند


سنگدل بودی و ندانستی، عشق یک اتفاق رویایی است

شعرهایم به جای شانه ی تو،  شانه ی کوه را تکان دادند.. 

فرزاد فتحی

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۹
معصو مه

من بهمن ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده ای با پیچ و خم های نفس گیر


می غلتم و می لغزم و می ریزم از کوه

با سنگ ها و صخره های راه درگیر


فکر رسیدن می کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر می دوم بی هیچ تأخیر


اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ای دست خودت را دست تقدیر


قسمت نبوده...نیست... اما...احتمالا...

مغز تو را این حرف ها کردند تسخیر


بیهوده می کوشم برای با تو بودن

وقتی که می جنگی تو با هر گونه تغییر


این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی ست اما جادهء پیر

آرزو نوری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۵
معصو مه

از من رفتی

همچون مرغ مهاجر 

از آبگیر پیر


در تو شوق رفتن بود

در من هم


بال هایش در تو بود

آرزویش در من .

مانی عابدی

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۷
معصو مه

اینکه توو پس زمینه ای از رنج آفریده شدیم و همینه که هست طوری باید بدبختی بکشیم که دیگه جای بحث نداره. اما اینطور به نظر میرسه در بهترین شرایط موجود به بهترین نحو ممکن داریم بدبختی می کشیم. یه جوری که میدونیم حقمون نیست واسه همین میتونیم غر بزنیم و میتونیم در اوج ناامیدی امیدوار باشیم و میتونیم مطمئن باشیم کاری که باید انجام میدادیم رو انجام دادیم و ...

یعنی اگر در همین شرایط بدبختیای دیگه ای داشتیم که حس میکردیم حقمونه و طبق عملکردمون بد میدیدیم ناامیدیمون خیلی عمیق و غیر قابل تحمل میشد و ممکن بود نتایج فاجعه باری داشته باشه.

بنابراین انگار بد نیست با بدبختیامون کنار بیایم تا بدتر از این نشده.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۳
معصو مه

زیباترین زن زندگیم را امروز دیدم

با او قرارى در خیابانى داشتم و وقتى که نشست، وقتى که انحناهاى طبیعى تنش نیمکت سنگى را مثل رودى آرام لمس کردند، با چشمهاى کنجکاوش نگاهم کرد. بى مضایقه "زن" بود.
پیکرى رنسانسى و فربه داشت و این ناهمخوانیش با جریان روز، جذابش می‌کرد. کتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت. او هیج شبیه عکسهاى روى مجله‌های مد نبود. چیزى بود که دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شکر زیاد بریزد و سالادش را با نمک بخورد. زیر چانه‌اش چروک هایى ریز داشت و در تمام آن مدت، شکم بعد از زایمان بزرگ شده‌اش را مخفى نکرد. خوب دیده بود و خوب خوانده بود و تبلیغات گسترده "چگونه لاغر شویم" و "چگونه چروک زیر چشم‌ها را مخفى کنیم"، گولش نزده بودند. او در انتهایى ترین روزهاى چهل سالگى، پذیرفته بود که هزار بار شکست خورده و نمرده: خودم کردم، خودم!
مجموعه زیبایی‌هاى طبیعى انسان.
بعد، راه رفتیم. شاد بود و از خندیدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محکمش می‌پیچید همه جا.
"گرتا گاربو" نبود، "مارلنه دیتریش" نبود، "جین فوندا" نبود، "الیزابت تیلور" و "جین سیبرگ" نبود؛ خودش بود. خودش را پیدا کرده بود و همچنان که قدم میزد، سنگ هایى را برمیداشت که مجسمه بسازد.

او، همان زن کمیابی ست که از یاد رفته. او همان زنیست که قرنهاست کم پیدا شده و جایش را روبوتهاى کم هوش گرفته‌اند. او از جایى در همان رنسانس، دیگر تکثیر نشده. این است که دور از اجتماع ظاهربینى هاى مفرط، در جنگل هاى خلوت قدم میزند و می‌داند که کیست و چه می‌خواهد. اوست که وزن می‌دهد به جهان.
زیبایی شبیه آن چیز مبالغه آمیزی که ما تصور می کنیم نیست...

خاطرات سوگواری / رومن بارت / ترجمه محمد حسین واقف

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۹
معصو مه

بعد از فست فود خور شدن فست نویسنده و فست خواننده شدیم. فست زندگی کننده شدیم.

چقدر برای پا گرفتن زبان و ادبیات زحمت کشیده میشه و چقدر ساده همه اش به باد میره.

یه زمانی توو گوگل با جستجوی کوچکترین عبارت وزین ترین متن ها نمایش داده میشد. شما یادتون نمیاد. اون موقع اصلا توو خونه ها کامپیوتر نبود. پول میدادیم توو کافی نت توو نوبت مینشستیم.

ولی الان با وجود این همه تکنولوژی هیچی به هیچی.

خیلی ساده سرمون کلاه گذاشتن. خیلی ساده ما رو از تفکر دور کردن. خیلی ساده آسان طلب شدیم.

خیلی ذهنم درد میکنه.



پ ن: چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز/از صبح که برخواسته ام ابری ام امروز.../ دکتر شفیعی کدکنی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۰
معصو مه

-ذهنم: بنویس...

+من: ولش کن...

-خب بنویس...

+نه بابا... اونم بیخیال...

-خب دیگه دست کم اینو بنویس...

+خیلی سرخوشی...

...

و این بحث ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۲
معصو مه



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۱۳
معصو مه

هوا، هوای تن توست پاره‌ی هوسم!

چگونه بغض گلوگیر می‌شوی نفسم؟


منی که یک تنه مجنون شهر خود بودم

که «هرچه» بی تو کمم بود و «هیچ» با تو بَسم!


هزار گونه جنون در میانه رفت و نشد

به ماهِ لیلی ِ دیر آشنای خود برسم


کنون ز سینه‌ی من سر بدُزد! می‌ترسم

که گیسوان تو آتش بگیرد از نفسم!


میان باد، نگهبان لاله بودم و حال

کنار لاله گرفتار فتنه‌های خَسَم


منم پرنده‌ی ناکام و بی سرانجامی

که هر گشودن آغوش می‌شود قفسم 

امبر حسین الهیاری

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۹
معصو مه

شکوفه گفت:
"بهار که بیاید من ان اتفاق کوچک سفیدم که روی شاخه می افتم"
ماهی گفت:
"بهار که بیاید من ان اتفاق کوچگ قرمزم که در تنگ می افتم"
سفره گفت:
"من ان اتفاق کوچک پر سینم"
سیب گفت: "من ان اتفاق کوچک شیرینم"
سبزه گفت...
آینه گفت...
اسکناس نو گفت...
و باد چیزی نگفت!
تنها در کوچه های اخر اسفند
راه رفت
راه رفت
راه رفت
و زیر لب تکرار کرد
تکرار کرد
تکرار کرد
"بهار که بیاید تو ان اتفاق بزرگ دلم باش که در جهان میافتی"
باد رفته بود
و کسی نمیدانست "تو" کیست؟
و ان اتفاق بزرگ چه رنگی است؟


+نمی دونم نویسنده اش کیه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۵۳
معصو مه

وقتی اومدی بهار بود ، اردیبهشت ، اومدنت چیزی رو تغییر نداد ، فقط زندگی پر رنگتر شده بود ، من به یمن حضور تو یه گل کاشتم تو گلدونی که خیلی وقت بود گلی نداشت .امروز که داشتم از پنجره برگ ریز خزون رو نگاه می کردم چشمم افتاد به همون گلدون . پاک فراموشش کرده بودم . بعضی ساقه هاش زرد شده بودن  اما بعضیاشونم هنوز سبز بودن . قیچی رو برداشتم و زردها رو کوتاه کردم . آوردمش توی اتا تا کمی گرم شه . می دونم که با اومدن بهار دوباره سبز سبز می شه .نمی دونم چی شد که بهار بودن تو به تابستون نرسیده حتی خزون پاییز رو نگذرونده سردی زمستون رو تجربه کرد . اما می دونم که همیشه به برگشتن بهار ایمان داشتم .

هر چی باشه فردا همیشه هست .

.

.

آینده متعلق به کسانی است که به زیبایی رویاهایشان ایمان دارند

The Future Belongs To Those Who Believe In The Beauty Of Their DREAMS. (Eleanor Roosevelt)

.

.

.

معصومه

اسفند 86


**********

...

وقتی خونه تکونی می کنی

به چیزایی بر می خوری

که خیلی خوشگلن

سرشار از خاطره و زیبایی

دوست داری نگهشون داری

برای همیشه

و همیشه جایی برای این جور چیزا داشته باشی

ولی وقتی فکر می کنی می بینی که

آخرش چی

بالاخره که باید یه روز بریزی دور

یه چیزایی که هستن ، زیبا ، خاطره انگیز ، روح نواز

اما بدون استفاده

دیر یا زود باید کنارشون بزاری و دورشون بریزی

...

امیدوارم وقتی خونه ی دلتو می تکونی همچین چیزایی توش نباشه

...

پ . ن :

There is something missing in my heart

 معصومه

اسفند 87

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۶
معصو مه

آخرین روزهای اسفند است

از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار

مرغکی با ترنّمی بیدار

می‌زند نغمه،

نیست معلومم

آخرین شِکوه از زمستان است

یا نخستین ترانه‌های بهار؟

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۷
معصو مه

موضوع انشای منی تعریف انسانی

ای بهترین همدرس! ای یار دبستانی!


خود را به راه بی‌سوادی می‌زنی هروقت

در چشم‌هایم التماسی تازه می‌خوانی


خورشیدخانم می‌شوی و نور می‌پاشی

در ظلمت مکتب‌سرای رو به ویرانی


اقرارکن تنها برای شعرهای من

خواننده‌ای خوب و پروپاقرص می‌مانی


تا اختلافی با خزان داری، بهارم باش

آن‌قدر طولانی که یک خواب زمستانی


لازم به گفتن نیست خیلی دوستت دارم

هرچند می‌دانم که خیلی خوب می‌دانی


علی اکبر یاغی تبار



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۵۵
معصو مه

با اینـــکـه در حـــوالــی اینجــا امیـــد نیست

چیزی شبیـه سبــزی ایـــــــام عیـــــد نیست

دلخوش به لحظـه لحظـه ی آینــــده ام هنوز

هــر چنـد در نگـــاه تو وعــده وعیــد نیست

می خـواهــم از نگـــاه تو بیمـــار تـــر شوم

سر گیجه های هر شبم اصلا شدید نیست...

هر چنـــد مـا دوتا به تفاهـــم نمی رسیــم !

اما دلــــم به معجــــزه ای نا امیـــــد نیست

حـالا بیــــا به سبــک خــودت دلبــری بکــن

این عشــوه های توی خیابان جدید نیست!

این جنگ عقل و دل که به جایی نمی رسد

ایــن چیز های واضح باطــل مفـیـد نیست

دارم به فصــل آخــر ایـن قصـه می رسـم

هــر اتفـاق تـــازه بیـفـتـد بعـیــد نیست...

حالا مرا به جـــرم همیـن عاشــقی بــکش

هر کس برای عشق بمیرد شهید نیست ؟

سعید بخشنده

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۵۲
معصو مه

‍ در من انگار صدایی گم شده است

انگار لبخندی

دنیایی...

مثل یک کودک هفتاد ساله

که راه خانه اش را نمی داند

دست های تو

در خیابان رهایم کرد.

آنقدر شهر شبیه توست،

که پیدایت نمی کنم

و آنقدر حواست را دور انداختی

که تمام نشانی ها 

به نبودن ختم شد

حالا هر روز از کنارم رد می شوی

و من بیشتر از قبل

دستانم به زنگ نمی رسد!

میلاد کاشانی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۶
معصو مه

انیمیشن کوتاه، ساخته شده توسط Pixar و Walt Disney

حس خوبِ مهربونی...

📽📽🌹🌹📽📽



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۷
معصو مه

دیگر دلی به سینه مگر بند می شود؟
وقتی لبت دریچه ی لبخند می شود

خوشبخت تر کجاست به زندانِ روزگار-
_از آن که با تو همدم و همبند می شود؟

آری در این فلاتِ هزاران هزار کوه
تنها یکی ست آن که دماوند می شود

زایَنده رود هَم نَفَسِ گاو خونی است
اما خَلیج قِسمَت اروَند می شود

تقویم هم میان من و تو فراق خواست
مرداد کِی مصاحبِ اسفند می شود؟

وقتی که بارِ عشق به دوشش نهاده اند
آدم شریکِ درد خداوند می شود
حسین بیگی نیا
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۳
معصو مه

۱- سه روزه این بیت توو مغزم اکو میشه... از دوستان برند شکایت به دوستان... چون دوست دشمن است شکایت کجا برم. در حدی که دلم میخواد دستم میرسید مغزم رو از توو سرم میکشیدم بیرون شاید این صدا ساکت شه. هیچ دلیلی هم نداره. انقدر مشغله ی روز مرگی هست که فرصت به دوست و دشمن نرسه. 

۲- کاش هفته بعد ۳ شنبه به طرفه العینی بیاد و بگذره تا میدون جنگ تموم شه. صدای انفجارهای مهیب واقعا جنون آورن. کی فرصت کردیم انقدر بی فرهنگ بشیم؟ پس چرا فرصت انجام هیچ کار دیگه ای رو نداشتیم؟ 

۳- نوشتم گذاشتم جلو چشمم. حتمن جاهای دیگه خوندینش. اینجا هم با هم بخونیم. درد رو از هر طرف بنویسی درد خونده میشه: 

حرف حساب


✅ مغازه دار‌ محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو  پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.


✅ سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.


✅ کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.


✅ بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.


✅ کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!


✅ استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر می رسد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.


✅ دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.


✅ پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.



همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پست های روشنفکری را لایک میکنند.

همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.


جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم...

۴- باید به خدا بگیم روو ورژن بعدی توانایی سخن گفتن خاموش در مغز رو نصب نکنه. جنون شاخ و دم نداره که. انقدر توو مخمون با خودمون حرف میزنیم تیلیت میشه بدبخت. اخرشم هیچی به هیچی. 

۵- نکته دارین اضافه کنین. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۳
معصو مه

از توجه و حمایت

همه ی دوستان عزیز

بینهایت سپاسگزارم...

بلاگــــــرام



"برای آدمی که سال ها نوشته و درد کشیده است و با درد مردم دردمند شده است و فقط با نوشته هایش گاهی اوقات بر زخم های بی پایان زخم خوردگان مرهمی ناچیز گذاشته است،درد آورترین مساله همین ننوشتن است. چون نوشتن همانند نفس کشیدن است . دردهایی وجود دارد که باید یکی بگوید یا همه باید بگویند،بنویسند و چاره ای برای آن بیاندیشند؛ دردهایی که اگر گفته و نوشته نشود انبار کینه و نفرت می شود و با کوچکترین جرقه ای منفجر خواهد شد. در کنار دردها و زخم ها باید از امید و آینده روشن هم گفت تا نه زیاد بدبین و منفی باف جلوه کنیم و نه زیاد خوش بین وخوش خیال. چون در دنیای واقعیت نه سیاه مطلق وجود دارد و نه سفید محض . و درک خاکستری نیازمند عقلانیت است و آگاهی. دکتر حسین ارجمند"

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۳۴
معصو مه

غم "سرسنگین" است 

 آهسته می آید

 هرجا که بهتر بود

خانه می سازد و می ماند 

شادی اما 

در به در است و ولگرد 

گاهی 

با من پرسه می زند

گاهی 

خاطره می شود و

پا به پای کودکی هایم می گریزد...

فاطمه سهامی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۷
معصو مه

روی کاغذ با قلم دریای غم می ساختم 

هر طلوعی که به چشمان تو می پرداختم 


یک قفس می ساختم از جنس موهای تو و 

شاعر بیچاره را در بند می انداختم 


اسب خوش یال مضامین را به واژه زین زده 

یک نفس در ساحت آرایه ها می تاختم 


هر زمان لشگرکشی می کرد سردار خیال 

پرچم صلحی به روی سینه می افراختم 


در تعجب بودی از عشقی که در سر داشتم 

اینکه هرگز ساز ناکوک تو را ننواختم « !» 


چشم من کم سو شده ؟ یا تو سوالی تر شدی « ؟» 

آمدی در خواب من اما تو را نشناختم 


رفتی و من لابلای صفحه تقویم ها

روزها و هفته ها را یک به یک می باختم

پروین نوروزی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۶
معصو مه

کلیک رنجه بفرمایید. 

اینجا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۷
معصو مه

گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

صائب

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۹
معصو مه