زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

اگر خاموش دنبال میکنید لطفا دنبال نکنید.
---
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۲۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

حرف ها حرف های بی مایه...حرف ها حرف های بی پایان
آه از چشمهای بی احساس,وای بر آسمان بی باران
کاش وقتی که پیش هم بودیم,کلماتی قشنگ می گفتیم
تا نماند به روی دلهامان,زخمهایی عمیق و بی پایان
کلمه می شود غزل بشود,می تواند به آسمان برسد
کلمه می شود کلید شود یا که قفلی نشسته بر دل و جان
کلمه مادر است و می زاید کودکانی شبیه خود در دل
کلمه کودک است و می خواهد ,مادری مهربان به نام زبان
کلمه می تواند از یک جنگ ,گنج صلح و صفا به بار دهد
کلمه می شود که در یک دل ,خانه عشق را کند ویران
در جهانی که می شود هر روز با سلام خدا بهاری شد
کاش فکر کلام خود بودیم,حرفمان بود سبزه و باران
پشت سر غیبت و حسادت و بعد.پیش رو خنده و دروغ و ریا
پس کجا مانده گوهر خوبی؟ پس کجا رفته جوهر انسان؟!
(کفشهایم کجاست ) می خواهم ,خانه ام را به دوش بگذارم
بروم جای بهتری که در آن,کلمه عشق باشد و ایمان
نغمه مستشارنظامی

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۰
معصو مه

+ بعضی اشعار آنقدر خوبند که گویی نشرشان از سر حسودی ناممکن به نظر می رسد... حسودی ام می شود به شعری که زیبا سروده شده...

 

 

به زودی می تکد قلبم در این تکرار توفان ها
نمی دانم چرا این دل نکرد عادت به انسان ها
من اینجا می توانستم شبیه یک بشر باشم
در این دوران که می دانی تو بر بادند ایمان ها
ودر تلخی که می بینم ، نمی فهمند خیلی ها،
چه شیرین می شود گاهی ، چه شیرین اند پایان ها
ندارم انتظاری که بفهمی من چه می گویم
که خود عمری نفهمیدم زبان خانه ویران ها

من اینجا را نمی خواهم ، تو را ، خود را نمی خواهم
کسی را می کنم پیدا از این در خاک پنهان ها
صدای ناله ی باد است و رویا یی...
که دارد می وزد شیرین برای شام حیوان ها
بگو بعد از من این تن را به رسم خود بسوزاند
همو یی که نمی فهمد نمی سوزند باران ها

؟؟؟

+++ شاعر خودشو معرفی کنه لطفا.


 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۷
معصو مه



Perfection is achieved, not when there is nothing more to add, but when there is nothing left to take away."
― Antoine de Saint-Exupery
رسیدن به کمال بدان معنا نیست که دیگر چیزی برای بدست آوردن وجود نداشته باشد بلکه کمال زمانی حاصل می شود که دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
- آنتوان دوسنت اگزوپری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۱۷
معصو مه

تو را هرگز نخواهم یافت ! اما باز ناچارم
کـــه تور پاره را بر آبــــی دریا بیندازم

ردیف این غزل دشــوار می شد با بیندازم !
ولی با وامی از چشم تو شاید جا بیندازم!
جهان زیباست بی تردید باید دید ولذت برد
چـــرا باید نگاهی تیــــره بر دنیــا بیندازم؟
کمی پیرم ولی پیری که، عمری عاشقی کرده
نمی خواهم خودم را از تک و از تا بیندازم
نباید حرف مردم را به یاد من بیندازی!!!
که من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم
"من از اقلیم بالایم" مرا در خاطرت بسپار*
تـــو را باید به یاد شعر مولانا بیندازم
بیابان بود و ما بودیم ومقصد منزل لیلی
نیفتادم ز پا تا عقل را از پا بیندازم!
تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماند
کـــه رسم عاشقـــی را بیــن مردم جـــا بیندازم
تو را هرگز نخواهم یافت ! اما باز ناچارم
کـــه تور پاره را بر آبــــی دریا بیندازم


* من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم ( مولوی )
محمد سلمانی


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۱
معصو مه

تو سرگرم بهاری، من دل آشوب زمستانم!
چه سودم شانه؟ وقتی اول و آخر "پریشانم"...

همان بهتر که مُشت از گوهر "دنیا" تهی باشد!
چه بسیار و چه کم... هر قدر بردارم پشیمانم!

"زمان" یعنی همین خطها که می افتد به پیشانی
همین خطها که افتادست بر دیوار زندانم

جدا کردست هر کس تکه ای را از وجود من!
چقدر این روزها -بی تو- بلاتشبیه، ایرانم!

نشد یک بار صرف "من" شود این عمر بی حاصل
که گاهی "تو" خطابم کرده اند و گاه "ایشانم"

ندانستن گناهش چیست؟ بعد از تو که من بودی
کسی اسم مرا پرسید... می گویم نمی دانم!
حسین زحمتکش

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۸
معصو مه

وصف من زان دو چشمِ واویلا :
شب شعر بهشت و؛ مهمان هاش
سعدی و حافظند و مولانا !
................
در بین شاهکارهای جهان ، بی شک
تنها رمان چشم هایش
هر شب ، هزار و یک بار ، خواندنی است !
.............
فرق چندانی ندارد ، بی تو یا با تو
گر حقیقی یا که رؤیایی است
زندگی صد سال تنهایی است
...............
ساعت شومِ زائران غریب
سایۀ عشقِ سال های وبا ...
زندگی ! تو چه کرده ای با ما ؟
بهادر باقری

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۳:۱۴
معصو مه

ای یار جفا کرده پیوند بریده
این بود وفا داری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
پس در طلبت کوشش بی فایده کردم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ابروی خمیده
میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده
گر پای به در می نهم از نقطه شیراز
ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
روی تو مبیناد دگر دیده سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده
سعدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۰
معصو مه

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۲:۴۷
معصو مه

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
حزین لاهیجی

حامد عسکری امشب در برنامه شبکه چهار چشم شب روشن مهمان علیرضا بدیع بود. محور بحث زلزله کرمانشاه بود و شعرخوانی حامد مربوط به زلزله بم. فیلمش رو گرفتم. ولی سنگینه. هیچ جوره اپلود نمیشه. یه اهل فن هم نیست بگه چه کنیم...

شعرش رو بخونیم...

داغ داریم نه داغـی که بر آن اخم کنیم

مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم

مرد آن است که از نسل سیاوش باشد

"عاشقی شیوه‌ی رندان بلا کش باشد "

چند قرن است که زخمی متوالی دارند

از کویــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنویسید گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنویسید مرا شهر مرا خشت به خشت

بنویسید زنـی مُرد کــــه زنبیل نداشت

پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت

بنویسید که با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه کبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد

هر که از کوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنویسید غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خوردیم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خوردیم

بنویسید کـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمین نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننویسید کـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب یک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی که دل چلچله‌ای می‌شکند

مرد هـــم زیر غــــم زلزله‌ای می‌شکند

زیر بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر این ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نکـــوبیده بخیـــــــر!

که در این شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نیست گلم قسمت من هم این است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنیــا گله‌ای نیست عزیز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نیست عزیز!

یاد دادند به ما نخل ِ کمر تا نکنیم

آنچــــه داریــم ز بیگانه تمنا نکنیم

آسمان هست، غزل هست، کبوتر داریم

باید این چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداریم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاک و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داریم

مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر

پشت هــر حنجــــــــره یک ایرج دیگر داریم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همین طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبینید قبول!

هیـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سایه‌ی لطف خدا از سر ما کم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید

داغ دیدیــــم امیــد است دعامان بکنید

بــم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد "

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۷
معصو مه



گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۱۸
معصو مه

توی اتاق عمل دکتر بی هوشی خواست به چیزهای خوب فکر کنم ..
خوب سوال ندارد که ! من به تو فکر کردم ...
خواستم داد بزنم که آقای تیغ !
نیازی به این ماده های بی هوشی زای به درد نخور وارداتی نیست ..
من همین که به او فکر کنم از هوش می روم ..
اما انگار کمی دیر به این فکر افتاده بودم ...
هنوز داشتم با پرستار ها بلند بلند می خندیدم که سرم سبک شد
و رفتم گوشه ای از سقف نشستم تا کارم تمام شود ..
راستش به عادت کودکی دستم را زده بودم زیر چانه ام
و مدام ته مدادم را می جویدم ..
شاید می خواستم غزلی بنویسم اما بی فایده بود انگار
حوصله ام داشت سر می رفت که کار تمام شد.
در ریکاوری به خودم آمدم و سخت گریستم
شنیده بودم هر که در ریکاوری آن چه را که در عالم واقع نمی تواند گریه می کند.. شنیده بودم و حالا می دیدم ..
کاش می شد تصویر لحظه ی به هوش آمدنم را کنجی از این صفحه ی مجازی می گذاشتم
تا شما هم بدانید شاعر عملی! تان چه حرف هایی برای گفتن دارد و توان گفتنش نیست ...
علیرضا بدیع

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۱۵
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۲
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۱
معصو مه

کاش تیز تر می بود...
ضربه با خنجر کند،
آخر نامردیست.....

سیّد احمد بهزادی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰
معصو مه



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۸
معصو مه

مرده‌ام؛ این نفس تازه‌ی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج ‌کهن فلسفه دارد

سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگ‌شکن» فلسفه دارد

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیده‌ام این بند ِکفن فلسفه دارد

کاظم بهمنی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۲
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۶
معصو مه




شب که میشود
تازه یادم می آید که فردایی هم هست.
همه فرداها به من بدهکارند،
همه فرداها...
...
خوش به حال پدر
که وقتی پای حساب کتابش مینشیند
کلی سود میکند،
سیگاری آتش میزند
و همه دغدغه هایش را
پشت حلقه های دود خاکستر میکند.
خوش به حال خواهرم
که سهمش در مادر شدن خلاصه میشود
و خوش به حال من
که سهمم
تنها خاطره ای دور و مبهم است!

؟؟؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۰۳
معصو مه

خیال خام پلنگ من ، به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم- پرید وپنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خـداحافظ. اگرچه لحظـه دیــدارت
شروع وسوسه ای درمن،به نام دیدن وچیدن بود
من و تو آن دو خطیم ، آری - موازیان به ناچاری -
که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدیگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مـرده ، دوباره زنـده نشد ، امـــا
بهـــار، درگـل شیپـوری، مـدام گـرم دمیـدن بود
شراب خواستم وعمرم،شرنگ ریخت به کام من
فریبـکـار دغـل پیـشه ، بهـانـه اش نـشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمرقفس می بافت،ولی به فکر پریدن بود
حـسـیـن مـنـزوی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۰:۰۱
معصو مه


اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند .
و اگر اصرار کرد ،
بگویید برای دیدن طوفان‌ها
رفته است !
و اگر باز هم سماجت کرد ،
بگویید
رفته است تا دیگر بازنگردد ...
بیژن جلالی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۰
معصو مه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۲۳
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۹
معصو مه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۵
معصو مه