زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۵۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

هر چند که از غصّه خزانْ لبریز است

با این همه باز هم خیال انگیز است


تا خنده شکُفت بر لبت ، فهمیدم  

امسالْ بهار ، اوّلِ پاییز است

ابوطالب اسلامی

روز با هر بدی که بود گذشت 

شرحِ اخبارِ امشب آشوب است 

تا کجا می شود تحمل کرد 

این دروغی که حالِ ما خوب است 


تا کجا می شود تحمل کرد 

دیدنِ این همه پریشانی 

روزها تیره تر شده از شب 

شبْ گرفتار مرگ و ویرانی 


 در تبِ بیخیالی و مستی 

تنِ بی جان شهر می سوزد 

از هوایی که خاک دارد و بس

چشمِ گریان شهر می سوزد 


نفسِ شهر پُر شده از خاک

شورِ شبهای شطّ ِکارون مُرد 

مرگِ خاموشِ آرزو و امید 

روحِ این شهر را به غارت بُرد


مردمِ شاد تا همین دیروز

مثل این روز را نمی دیدند

بدتر از روزهای سختی که

هشت سال عاشقانه جنگیدند


شرحِ اخبار امشب و هر شب 

بُغضِ کارون برای اهواز است

حال و روز تمامِ ما امروز

مثلِ حال و هوای اهواز است

مهدی حبیبی 

اول مهر فردا نیست... اول مهر روزی است که تو بازگردی. 

می رسم، اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام، هنجار یادم می رود

با دلم اینگونه عادت کن، بیا، بر دل مگیر
بعد ازاین هرچیز یا هر کار یادم می رود

من پُر از دردم، پُر از دردم، پُر از دردم، ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود

راستی چندی ست می خواهم بگویم بی شمار
دوستت دارم ولی هر بار یادم می رود

مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت
وحشت شب های تلخ و تار یادم می رود

شب تورا در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را تا می شوم بیدار یادم می رود

من پُر از شور غزل های توام، اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟

نجمه زارع

و از آپشن های میانسالی اینه که این قابلیت رو داری که ساعتی یه بار پست منتشر کنی با این مضمون:

که زندگی دو سه نخ کام است

و عمر سرفه کوتاهی

...

امشب هزار سطر نگفته هزار بیت

در برگ برگ دفتر من جان گرفته است

از خاکریز کهنه و پنهانی دلم

بغضی برون خزیده و باران گرفته است


باران همیشه مژده ی یک دشت سبز نیست!

گاهی نشان غربت دلهای خسته است

گاهی تمام پنجره را خیس می کند

بغضی که در میان گلویی شکسته است


صیاد دوره گرد چرا داد می زند؟!

دیگر چه سود می برد از این مزایده

وقتی مرا به قیمت جانم خریده اند،

از دادهای دوم و سوم چه فایده؟!


از چاه اگر در آمده ام بَرده ی توام

دیگر نخواه ابری و بارانی ام کنی!

در قصر باشکوه زلیخا به تهمتی

در دخمه های غمزده زندانی ام کنی

...

پروانه بهزادی

نفسگیرتر از روز های اردیبهشت... جنون آمیزتر از روزهای مرداد... غمگین تر از تک تک غروب های سرد و خشک پاییز و دلهره آورتر از روزهای اسفند... روزهای دیرگذر شهریور است که هر سال به شیوه ای متفاوت تر از سال های قبل و بعد روح و روان بازیش به اوج می رسد و بعد به قعر رهایم میکند. 

روز های دیرگذر شهریور است... روزهاست طوفان و طغیان کلمات است و صفحه سفید کاغذ است و ........

شهریور رو به پایان است... کاغذ سفید... و .... سکوت. 

 

 

 

+ امروز با سایه مرگ گذشت. و مرگ از آنچه میبینم به من نزدیکتر است...

++ یه آهنگ خیلی خز... بیییییییییبببب صدای سوت خط نوار قلب من یه خط صااااااففففههههههههههه...

 

 


دریافت

 

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

فاضل نظری

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت

یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
در سینه آتشی است به داغ خریدنت

من جَلد بام خانه ی خود مانده ام و تو
هفت آسمان کم است برای پریدنت

ترسم رها کنم نفسم را و ناگهان
پیراهنی نباشد و شوق دریدنت

در دامن دلم چو ترنجی نشسته ای 
شیرین ترین توهم دستم بریدنت

رویای کال سیبی و هرچند در خیال
یک عمر، منتظر به امید رسیدنت

بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

نیلوفر عاکفیان


زمان با پنجه های زهرآگینش به زنجیرم کشانید.

نگاهم مات رقص گرمناک آرزوها بود...

تو آن شب با نوای زندگی بخش ات مرا لالایی دلچسب می گفتی...

اسماعیل شاهرودی



دریافت

تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی ، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست !؟ نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام ،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند ، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام ،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره ، سوره ، سوره به قرآن ام ،

وقتی ولی‌عصر برای من ، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر ...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو ؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز ، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام ...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت ، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه ، ذرّه ، ذرّه فرو پاشید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

« فاتی » بجای ِ« فاطمه » هم خوب است ، یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو ، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام ...

***

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

                         من ...

                                                           دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...

فاطمه حق وردیان

بعد از تو تا همیشه

شب ها و روزها

بی ماه و مهر می گذرند

از کنار ما

اما ...

پشت دریچه ها در عمق سینه ها

خورشید ِ قصه های تو 

همواره روشن است ...

فریدون مشیری

صبح  در خوابِ عدم بود  که بیدار شدیم

شبْ سیه مستِ فنا بود  که هشیار شدیم


پای ما نقطه صفت  در گروِ دامن بود

به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم


به شکار آمده بودیم ز معموره ی قُدس

دانه ی خالِ تو دیدیمْ گرفتار شدیم


خانه پَردازتر از سیلِ بهاران بودیم

لنگر انداخت خرد ، خانه نگهدار شدیم


نرود دیده ی شبنمْ به شکرخوابِ بهار

عبثْ افسانه‌ طرازِ دلِ بیدار شدیم


عالمِ بیخبری طُرفه بهشتی بوده است

حیف و صد حیفْ که ما دیر خبردار شدیم


صائب از کاسهٔ دریوزهٔ ما ریزد نور

تا گدای در شه قاسم انوار شدیم

صائب

به همین سادگی
باران را وتو کردیم
در انبوه ابرهای مصنوعی
زبان شکلکمان 
تاآسمان مجازی بالا رفت
ودر خواب های اساطیری
بخار شد
تو لایک بیداری زدی
اما من به بهانه ها مشکوک شدم
دست زدی
غرور کاذبی 
به چشمانم قفل زد
ودر خداحافظی بی دلیلی
ردیف های باران
وتو شد
رضا آقاحسینی

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن.‌‌.. آدم است و اشتباه



بودن یا نبودن...

پاک کردن صورت مسئله یا حل مسئله...

مسئله این است...



+ مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست

همه با قافیه عشق مصیبت دارند


سفر کنیم از این مُنتهای دربدری

به روستای خود، آن ابتدای دربدری


سفر که شهر و دیار مرا ربود از من

چه داده است به من در ازای دربدری


فریب بود مسیری که جاده اش دیدیم

نبوده است مگر ردّ پای دربدری


سفر جنازه ی ما را به ناکجایی برد

که راه داشته تا انتهای دربدری:


به شهر سوخته درعمق یک جزیره ی دور

که بوده طعمه ی گردابهای دربدری


چراغ گم شدو طوفان گرفت و ماه گریخت

و راه کج شده در راستای دربدری


به مقصدی که رسیدم نمی رسیدم کاش

چه مقصدی؟ که دَوَد پا به پای دربدری

قنبرعلی رودگر

در منجلابِ خلقتِ دنیا شناورم

در یک شبِ هوس زده ممنونِ مادرم


منْ اشتباهِ بوسه ی افتاده بر تنی _

از لابلای خواهش مَردی سبکسرم


یک نطفه ی عجیب و غریبم که پُر شده

دلشوره های کُل ّ ِجهانْ در سراسرم


منْ حاصلِ نمایشِ پروردگارِ خود _

در جنگ های بی سببِ نابرابرم


در گیرودارِ مسخرگی های زندگی

گاهی شبیهِ دلقکِ غمگینْ مُکدّرم


گورِ عذابِ دوزخ و بابای هر بهشت

ای تُف به روزگارِ من و عُمقِ باورم

منوچهر صفاری

ماه هم باشی  شبِ نامرد می بلعد تو را

این سیاهی بی برو برگرد می بلعد تو را

 

بید باشی کوچه را در سایه ات مهمان کنی

باد ، بادِ هرزه ی ولگرد می بلعد تو را


 

 

شعله باشی زیرِ خاکستر ، نسیمی می وزد

آتشِ دیوانه  سرخ و زرد می بلعد تو را

 

کوه باشی در خودت پنهان کنی اندوه را

یک زمان می پاشی از همْ درد می بلعد تو را

 

هرچه هم پروانه باشی هرچه هم زیبا شوی

عاقبت  آن عنکبوتِ زرد می بلعد تو را

 

مرگْ می آید کنارت می نشیند روی مبل

بعد هم مثلِ شرابی سرد می بلعد تو را

پاییز رحیمی

با تشکر از هاتف 

 

مریز آبروی سرازیر ما را

به ما بازده نان و انجیر ما را


خدایا اگر دستبند تجمّل

نمی‌بست دست کمانگیر ما را 


کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا

از آن گوشه ی کهکشان تیر ما را 


ولی خسته بودیم و یاران همدل

به نانی گرفتند شمشیر ما را


ولی خسته بودیم و می‌برد توفان

تمام شکوه اساطیر ما را 


طلا را که مس کرد، دیگر ندانم

چه خاصیتی بود اکسیر ما را

محمدکاظم کاظمی

با لحنِ اقیانوسِ طوفانی صدایم کن

از چنگِ اُختاپوسِ تنهایی رهایم کن


من بی‌تو پاییزی‌ترین باغمْ بهارِ من !

از فصل‌های زردِ دلتنگی جدایم کن


خورشید هم یخ می‌زند در دست‌های من

فکری به حالِ انجمادِ دست‌هایم کن


گُلبرگ‌های خاطراتِ کُهنه‌ای دارم 

لای کتابِ خاطراتتْ باز جایم کن


یا باز با من سر کن از نو قصّه‌ای دیگر

یا بارِ دیگر کُنج تنهایی رهایم کن

مهدی شعبانی

با آمدن ات فریب ام دادی
یا با رفتن ات ؟

کاش هرگز تو را نمی دیدم
تا همیشه سراغ ات را
از فرشتگان می گرفتم
تا تلخ ترین شعرم را هرگز
در گوش خدا نمی خواندم

کاش هرگز تو را نمی دیدم
آن وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه دل شدگی
و نه مشتی شعر

 واهه آرمن

...

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است

اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است


تو تصویر منی یا من در این آیینه تکرارم؟

جهان آیینه ی جادوست زوج و فرد نامرد است


چه قدر از عقل می پرسی چه قدر از عشق می خوانی

از این باز آی نااهل است از آن برگرد نامرد است


نه سر در عقل می بندم نه دل در عشق می بازم

که این نامرد بی درد است و آن پر درد نامرد است


بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم

از این پس هر که نام عشق را  آورد ،نامرد است


فاضل نظری

فقط گفتم:


دنیا و اتفاقاش همیشه همین بودن.
این آدمه که یه روزی فکر میکنه میتونه همه کار بکنه و وقتی اتفاق پشت اتفاق شاخش شکست و تحلیل رفت دیگه تصمیم میگیره عقب بشینه و فقط خودشو با درد کشیدن مشغول کنه.
چیزی عوض نمیشه. جز اینکه ما تحلیل میریم و پیر میشیم و درد کشیدن برامون سخت میشه.


+



قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم
عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم
عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم
در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست
وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم


آنچنان مست کنم روح بچرخد در من
آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود
آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم
که برای همه‌ی دشت خطرناک شود


این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت
آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است
می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند
هر کسی دورتر است،عاقبت‌اندیش‌تر است


ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد
خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم
در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم
آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید
آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد
آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید
کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

علیرضا آذر


نای ابراز عشق در من نیست، 

حرف هایم نگفته جان دادند

بوسه های خدا نگهدارت، 

لذت و درد توامان دادند...


 گر چه باران برای دل بستن، 

سوژه های جدید می بارید

آسمان و زمین به همدیگر، 

چشم های تو را نشان دادند


جز برای تو شعر ننوشتم، 

پس چرا شهر عاشقت شده است؟

کفتران پریده از بامم،

 نامه را دست این و آن دادند؟!


رو به ساحل نشسته با صخره،

 از مکافات عشق پرسیدم

گفت: تاوان شوق دریا را،

 موج های ترانه خوان دادند


برف یعنی نگاه یخ زده ات،

 بر تن روزهای مردادی

چشم هایت ورای کشتن من،

 درس خوبی به آسمان دادند


سنگدل بودی و ندانستی،

 عشق یک اتفاق رویایی است

شعرهایم به جای شانه ی تو،

 شانه ی کوه را تکان دادند.. 

فرزاد فتحی

به بهانه پست لِوموت 


مرگ

گریه های تلخ او با ادعایش جور نیست 

عاشقم اما هوایم با هوایش جور نیست 


گر چه تا فصل رسیدن یک قدم مانده ولی 

صبر با اصرار بی چون و چرایش جور نیست


خواستم معشوقه ی تنهای او باشم ، نشد 

بخت من با مصلحت های خدایش جور نیست


با تمام دردهای او صدایم جور بود

با منِ درد آشنا اما صدایش جور نیست


کاسه ی اشکِ خودم را ریختم پشتِ سرش

زیر لب خندید و دیدم خنده هایش جور نیست 


پشتِ هم اسمِ مرا آهسته نجوا کرد و رفت

رفتنش با ذکر جانسوزِ دعایش جور نیست


"دوستت دارم" فقط یک ادعای کذب بود 

تیترهای زندگی با محتوایش جور نیست

مریم ناظمی

یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال و روز خودکه بگویم،حکایتی است
یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام
جــویای حال از قلــم افتاده ها مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام!
دردی دوا نمی کنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
ناصر حامدی

از خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم

ایــــن روزها هوای تــــو افتــــاده در سرم

هر سایه ای کـــه بگذرد از خلوتم...تویی

افتاده ای به جــــــان غـــــزل های آخرم

گاهی صــــدای روشنت از دور می وَزَد

گاهــی شبیه مـــــاه نشستــی برابرم

یا رو بـــه روی پنجـــــــره ام ایستاده ای

پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم

گاهی میان چــــــادرِ گلـدارِ کودکی ت

باران گرفتــــه ای سرِ گلدانِ پـــرپــــرم

مثل "پری" در آینه ها حــرف می زنی

جز آه...هرچه گفته ای از یاد می برم

نزدیکِ صبـــــح، کُنـج اتاقـــم نشسته ای

لبخند می زنی و من از خواب می پرم...!

 اصغر معاذی

جای من اینجا امن است

درست مثل مداد رنگی ها در جعبه هایشان

مداد رنگی های در جعبه اما

تنها حبس می کشند.

حسن آذری

برای پرسه زدن تا صبح شب خیال تو کافی بود
دلم هوای نمردن داشت که حس و حال تو کافی بود
سکوت بود و هوای تو فرشته ای که نجاتم داد
برای بردنم از این شب صدای بال تو کافی بود
میان بغض و شکستن ها دلم برای تو می لرزید
که شانه های تو را کم داشت... که دستمال تو کافی بود
به جز حرارت دستانت کسی نپرسید از حالم
اگر چه خوبی حالم را فقط سوال تو کافی بود
چقدر باد که می کوبید... چراغ خلوتمان روشن...
چقدر برف که می آمد ... چقدر شال تو کافی بود...
تمام شب که پر از ابرم... تمام شب که نمی بارم
دلم به صورت ماهت قرص... که احتمال تو کافی بود...
تو خود هوای غزل بودی... لب تو بست دهانم را
برای نقطه پایانم همیشه خال تو کافی بود
اصغر معاذی

خسته از شعرهای مطرودم

مثل یک کافه غرق در دودم

قهوه ام را به سم که افزودم

چشم های تو بود در فنجان

****

روزهایم ، شبیه دیروزم

توی تکرار درد ، میسوزم

به خودم، بودنم ، تو ،مقروضم

گریه ام در نگاه زندانبان

****

بی وطن در جهان به سر بردن

هی زمین خوردن و زمین خوردن

شعر گفتن ، دوباره پژمردن

درد باشی که در خودت پنهان...

****

میرسی از خودت فقط تا ، خود

در وطن نیستی ، تو حتی ، خود...

بشمری دم به دم فقط با خود

زخمهایی که بر تن ایران...

****

گفتم از کافه میروم، اما

مانده ام با خودم ، خودم تنها

زخم روی مچم که دیدی را ...

ردی از توست در تنم پنهان

****

میرسم باز هم به اول کار

مثل این شعر ها که در تکرار ...

بعد هر شعر گفتنت انگار

میرسد ساعتم به مرگ زمان!!

****

خسته از شعرهای مطرودم

مثل یک کافه غرق در دودم

قهوه ام را به سم که افزودم

چشم های تو بود در فنجان

****

امیراحسان دولت آبادی

... و تو طرب انگیز تر از شعرهای من
بی وقفه چون سایه نشستی زیر پای من

ارامش دریای مواج نگاه تو
موسیقی شبهای سرد و بی صدای من

از جنس سنگ و اینه زیباترین جسمی
یک بت که حالا گشته ای تنها خدای من

مانند قصه رفتن تو ناگهانی شد
حالا مسافر گشته ای اما به جای من

تصویر خیس تو به روی پنجره جاریست
تنها گواهم گریه های بی هوای من

بی تو روایت می کنم در یک غروب خیس
یک شعر پاییزی که می خواندی برای من

اینجا هوا الوده ی شبهای تنهایی ست
اکسیژن دل باش تنها اشنای من

؟؟

 

موسیقی شب:

 



دریافت

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه‌ای‌ است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

محمدمهدی سیار

...
ای ستاره ی سه شنبه‌های انزوای من
با دو دست مهربان خود چه می‌کنی؟
ده سوار دست های خویش را
تا کدام شهر می‌بری؟
گاه تند و پایکوب
پای بر سر چه می‌زنی؟
وآن کبوتران سرخوش سپید را
در درون پیرهن
با چه چیز دانه می‌دهی؟
زلف سرکش تو آبشار نور و زندگی است
ساق دلکش تو آهوی دلیر من
رقص ساده ی تو در فضای شب رها...
ای ستاره ی شب دراز انزوای من...
...
حسن هنرمندی

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من  همان  دیوانه ی  دیروزم  اما  بردبار
می توانستم  فراموشت  کنم  اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار
مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار
خوب یا بد،  با  جنـــون  آنی ام  سر  می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار
من سر ناسازگــاری دارم  و چشمـــان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار
جای پایت را اگــر چه برفهـــا  پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار
پوریا شیرانی

 

 

 

دکلمه شعر

 



این هم صرفا جهت تلطیف فضا...

 

 



دریافت

با تشکر از هاتف عزیز

 

یک روز یک مسافر مترو 

 چند ایستگاه مانده به آخر 

از جای خود بلند شد و رفت...


آن گاه

دیدم که چشمهای مسافرها 

در ازدحام آنهمه آدم

 من را فقط نشانه گرفتند


آن روز بود که تازه

بعد از  قریب نیم قرن

دریافتم

سنّم چقدر هست

دریافتم که کم کم

باید نشست 

باید پیاده شد

باید...قطار رفت...

قنبرعلی رودگر




ما را که خماریم به کافور انداز
در شط شراب و جوی انگور انداز
ما لنگه به لنگه ایم ای مرگ بیا
از پا درمان بیاور و دور انداز
جلیل صفربیگی




 رنجِ روحم ادامه پیدا کرد 

کنجِ خلوت، دراین شبِ بیدار

خسته ام از سکوت ِاین خانه 

پنجره خو گرفته با دیوار 


ظلمتِ شب به راه می افتد 

نقش مهتاب می کند جلوه 

روشنایی به روی پنجره ها 

می کشد دامنی پراز عشوه


پُرِ ترسم ، هراس می روید

دل ِ غمگین و این منِ تنها

توی آن کوچه ای که بن بست است

دیدمت ،خسته ای زِ عشق اما


دیدمت با دو چشمِ خونبار و

رود شعری  که باز جاری شد 

کوچه پر شد مشام خاطره اش

روح من هم که خسته شدازخود 


بغض من را ببین گره زده ای 

بر دو چشمِ مستِ پر آشوب 

خسته ام خسته ام تو میفهمی؟

بگذر از من که گشته ام مغلوب 


شب من از جنون بالا رفت 

مستم و شراب نو خوردم 

سر من گیج میرود بی تو

وسط خاطره  تلو خوردم


یاد آن عشق پُر حرارت تو  

توی چشمم که باز‌ می بارد

پیش خود فکر میکنم ای دل

رنج این غصه انتها دارد؟!!

پریا تاجیک

هزارانْ سالْ با فطرت نشستم

ز خود بُبریدم و با غیر بستم


ولیکنْ آخرِ کارمْ سه حرف است

تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم

اقبال لاهوری

من آدمم ، حوا ! شما را دوست دارم

آن سیبِ سرخ با صفا را دوست دارم

 

از حرفِ من داری تعجب میکنی یا

باور نکردی که شما را دوست دارم ؟


آیا غزل هایم برای تو نگفتند

که تو بلایی من بلا را دوست دارم ؟


دیگر نگو شب شد ببین آنقدر شب نیست

با تو تمامِ کوچه ها را دوست دارم


یک کافه و دو صندلی در انتظارند

در فصلِ عشقیم این هوا را دوست دارم


تنها به یک لبخندِ خود من را بمیران

چون مردنِ در این فضا را دوست دارم

سعید امامی

از خواب خسته‌ام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته‌ام
از این که بخوابم و تهش بیداری باشد.
کاش می‌شد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد
بیدار شد
نشد هم
نشد...
عباس معروفی

Bilsen uzaklarda  kimler ağlıyor 

Gelemem sevdiğim  felek koymuyor

 Gurbet eller bana  Bir mesken oldu

Gelemem bir tanem  kader bağlıyor

Huzurum kalmadı  fani dünyada

Yapıştıı canıma  bir kara sevda

Huzurum kalmadı  fanı dünyada

Yapıştı canıma  bir kara sevda

Bu hasretlik bizi  çürütecek mi

Bir gün ağlatmayıp  güldürecek mi

Yoksa kavuşmadan bizi yaradan

Su gurbet ellerde öldürecek mi

Huzurum kalmadı fanı dünyada

Yapıştı canıma bir kara sevda

Huzurum kalmadı fani dünyada

Yapıştı canıma bir kara sevda

اگه بدونی که در دور دستها چه کسانی گریه می کنن

نمی تونم بیام عشقم...فلک نمی ذاره

ولایت غربت برای من کاشانه شد

نمی تونم بیام ...یگانه ی من....سرنوشت اجازه نمی ده

آرامشی نموند برام...در این دنیای فانی

به جانم بسته شد یک عشق سیاه

آرامشی نموند برام...در این دنیای فانی

به جانم بسته شد یک عشق سیاه

آیا این آه وحسرت مارو ...فرسوده خواهد کرد؟

آیا یک روز خواهد اومد که نگریونه و بخوندونه؟؟؟

یا اینکه...قبل از رسیدن ما بهم،آفریدگار

در این دیار غربت...مارو خواهد کشت؟؟





بیربط نوشت... اول شهریور روز بزرگداشت بوعلی سینا... روز پزشک رو تبریک بگیم...