زمزمه های مشرقی

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

لحظه هام پاره پاره چاک چاک...گوش من پر از صدای خسته ی دوتا هجاست: تیک ... تاک

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!
---
بـازگــردی آن زمـان ، کـز ایـنـهـمـه آشفتـگـی
جــای من ، تنــها پریشان دفتری ماند بجـــا
---
من نوشتم از راست... تو نوشتی از چپ... وسط سطر رسیدیم به هم...
---
اقرا باسم نبودنت... که سیاهی اش را هیچ اناری سرخ نمی کند.
---
گریه کار کمی ست برای توصیف رفتنت. دارم به رفتار پرشکوهی شبیه مرگ فکر می کنم!
---
کویر، سرگذشت دریایی است که به آفتاب دلبسته بود...
---
با احتیاط بخوانید! سطح شعر لغزنده است بسکه شاعر سطر به سطر بارید و نوشت ...
---
بی‌تو چه ابر می‌گذرد روزهای من
بی‌من چگونه می‌گذرد روزهای تو؟
---
ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق
ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق
تنها تنها مسافریم از دنیا
یعنی همه در گروه مرگیم رفیق
میلاد عرفانپور
---
زیبا! خدا سهم مرا هم نگهدار تو باشد...

۵۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد
شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم
وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد
به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم
و کلمه‌ها را می‌گوییم
فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند
و هر حرکتی خطرناک است
در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم
و همراه با ترومپت‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین
ضجه می‌زنیم ..
گینادی ایگیا

بعد از آن شکوهِ سالیانِ دور،

"شهریار" و "سایه"

قفل بر درِ غزل زدند!


دستِ "منزوی"

از ورای دود و مِه رسید،

با همان کلید...

_با گُلِ سری ظریف از میانِ دود_

قفلِ کهنه را گشود

باز قفلِ تازه زد!


سال‌ها گذشت...

نسلِ ما دوباره درگشود

نسلِ ما که معنیِ کلید را نمی‌شناخت،

با تبر گشود!



آه دوستان!

گرچه "در" شکسته است،

قفل همچنان، هنوز بسته است!


حسین جنتی


زمین فصاحت برگ چنار را

به باد خسته ی پاییز می سپرد

هوا ترنم سودایی شکفتن را

ز نبض بی تپش خاک می گرفت

 

غروب حرف خودش را

به گوش جنگل خاموش گفته بود

و شیروانی لال

میان دوده ی افشان شب شبح می شد

میان درهمِ هذیان من دو شعله ی سبز

نشست.

به روی شیشه ی تار

ملال پرده شکست

و از حقیقت اشیاء بوی شک برخاست

و با حقیقت اشیاء بوی او پیوست

 

تمام پنجره ی من

خیال او شده بود

تمام پوستم از عطر آشتی بیمار

تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار

 

من از رطوبت سبز نگاه او دیدم،

که در نهایت چشمش کبوتر دل من

قلمروی ز برهنه ترین هواها داشت

و اشتیاق تب آلود بامهای بلند

در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت

 

ز روی پنجره ی من

خیال او پر زد

و شب ادامه گرفت

و من ادامه گرفتم.

 

یدالله رویایی

اینجا




بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!

نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد


من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم

همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!


چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم!

یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!


مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!

که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!


نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!

دل ِ ساعت اگر زنگش شود تنظیم، میگیرد!


به آرامی مرا توجیه کن، گر ساده دل هستم

که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!


همه در موقع تصمیم گیری در پی عقلند!

برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد

اصغر عظیمی مهر

خدایا !


چون به جانْ نگرَم

جانمْ درد کُنَد


و چون به دلْ نگرَم

دلمْ درد کُنَد


و چون به فعلْ نگرَم

قیامتمْ درد کُنَد


و چون

به  وقتْ  نگرَم

تو  اَم  درد کُنَد

ابوالحسن خرقانی

ناودانها شر شرِ باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است


کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است


پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است


و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است*"


*وامی از نیمایوشیج


قیصر امین پور 


سالروز تولد علی اسفندیاری معروف به نیمایوشیج (21 آبان 1276)، پدر شعر نو فارسی یا شعر نیمایی خجسته باد!

 


دریافت

رضا صادقی. ندلرمت. 

به‌بادرفته‌تر از برگ‌های پاییزی

به قدر فاجعهٔ ریختن غم‌انگیزی


به گریه می‌زنی و شانه‌ای فراهم نیست

به گریه می‌زنی اما به کوچه می‌ریزی


تمام سهم تو از هستی نخواسته چیست

در این مبال مزخرف نشست و برخیزی


تو نیز چون همهٔ دختران نیشابور

عروس حجلهٔ شوم هجوم چنگیزی


هلا نیامدگان! آمدن خلاصه کنید

که نیست آمدگان را حواله جز تیزی

 

علی‌اکبر یاغی‌تبار 


من امروز در انتظارت
غم انگیزترین و کوتاه ترین
شعر دلتنگی را گفتم:
"مُردم ز غمت، نیامدی تو"

پروانه حسینی

قول دادم که ...
قول دادم...
قول...
و هنگامی که به خنگی خودم پی‌بردم خندیدم...



شرط در آمد کار است نه دانستن کار 

تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است...


+ مدیونید اگه فکر کنید منظورم بازی پرسپولیس یا بازی زندگیه... پوکر فیس...

++ ایران یعنی طرفدارای تراکتورسازی که توو بازی تیمشون یه کاره تیم ژاپن رو تشویق کردن. واقعا چه انتظاری از خودمون داریم... مگا پوکر فیس...

لرز لرزان می شوند از دیدنت دیوارها

بعد از آن تلّی به جا می ماند از آوارها


حرف رسمِ قرصِ ماهِ صورتت تا می شود

اشتباهی می روند از هولشان پرگارها!


از تو می گفتند حتّی طبقِ تحقیقات من

مردمان ابتدایی هم درون غارها!


از همان دوران به امید غذایی ناب تر

لقمه ای پایین نرفت از حلق آدم خوارها!


گوشه ای کز کرده اند و لب به دندان می گزند

چشم تو افزوده بر جمعیّت بی کارها


علت نا امنی خاورمیانه چشم توست

این نگاه سرکش ات، این جفتِ آتشبارها


نقض قانون اساسی می کنی با هر قدم

زیر پایت له شده مجموعۀ هنجارها


من حسودی می کنم لطفا به خواب کس نرو

چشمتان درویش باشد خواهشاً بیدارها


تا نبینم در کنارت می نشیند هرکسی

نیمکت دیگر نسازید اصلاً ای نجّارها...


سونیا نوری

دوباره به زمین فکر می‌کنی

به کلاغ‌هایی که از آن چیزی می‌دانند

و از تو پنهان می‌کنند

انگار کلاغ‌ها همیشه حضورِ گذشته‌ای دورند

و از تاریکیِ دورتری آمده‌اند

ما برای پُرکردنِ این فاصله‌ها

به شعر پناه آورده‌ایم

به نقاشی

و از ترسِ زمان

گوشه‌هایی از خودمان را

در همۀ این‌ها

برای زنده‌ماندن جامی‌گذاریم

شهرام شیدایی



  یا ضامن آه و آهو مضمون ناب غزل ها

شور تو آهنگ اشعار مضراب ضرب المثل ها


صیاد وقتی تو باشی از دام رستن نشاید

مدهوش فهمت مفاهیم، صیدت غزال غزل ها


پابوست ای خفته در توس مهریهء نوعروسان

دیدارت ای جان شیرین آغاز ماه عسل ها


با آرزوهای بسیار سوی تو آرند زوار

بسیار پیران که بر دوش بس کودکان در بغل ها


گیرند تا  مشهدت را یک بار دیگر در آغوش

در بستر مرگ خواهند، افتد به تأخیر اجل ها


تنها تو شاهی در این ملک دلهای ما پایتختت

سلطان، تویی گرچه تاریخ بسیار بیند بدل ها


عهدی که بستیم با تو زان صبحدم در نشابور

باقی است تا صبح محشر عهدی مصون از خلل ها


با ما مدارا کن ای شاه وقتی می آییم، از راه

تنها به آمال بنگر! شرمنده ایم از عمل ها 

افشین علا


وقتی همه بودند و من تنها تو را کم داشتم

چیزی برای زندگی ، مثل هوا کم داشتم

تقویم من خالی شد از عشق بزرگت، سالها

با خود هوای شرجی یک ماجرا کم داشتم

دهلیز خلوت بود و من هر شب برای دیدنت

حتی چراغ روشنی در انزوا کم داشتم

سرکرده ام با روح سرگردان عاصی خوی خود

یعنی تو را -ای نیمه از من جدا- کم داشتم

باری همه شب بود و بس ، حبس نفس بود و قفس

معجونی از زهر و شکر در خون و خاکم داشتم

من بارها می خواستم بگریزم از دیوارها

اما همیشه کوچه ای بی انتها کم داشتم

-

"پاسخ بده ای زندگی با من چه کردی؟!. گفتی ام:

دیگر چه می خواهی مگر بهرت بلا کم داشتم؟"

-

گیرم کسی پیدا شود! دنیای من زیبا شود!!

کی می رود از یاد من ، این که تو را کم داشتم؟!

کورس احمدی

دریغا باز اگر رُستم پس از عمری پدر گردد

دریغا داغِ سنگینی که روزی تازه تر گردد


چه خواهد کرد بعد از امتحان این بار ابراهیم

خودش تنها اگر از سمت قربانگاه برگردد؟


چه تضمینی که مصلوبش نگردانیم عیسی را

اگر یکبار دیگر نیز مریم بارور گردد


مرا در چاهِ درد خویش بگذارید و مگذارید

پدر از مکر ننگین برادرها خبر گردد


مبخش ای جنگل از سرشاخه های خود به هر ناکس

بترس از شاخه ی سختی که بازوی تبر گردد


به آتش می کشاند شعله شعله جنگلِ خود را

درختِ خشکِ تنهایی که در خود شعله ور گردد


علی اصغر داوری ترشیزی


دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب

روشن نموده شهر به نور جمال خویش


می‌خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر

وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش


می‌داد شیخ‌، درس "ضلال مبین" بدو

و آهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش


دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد

با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش


می‌داد شیخ را به «‌دلال مبین‌» جواب

وان شیخ می‌نمود مکرر مقال خویش


گفتم به شیخ راه ضلال این‌قدر مپوی

کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش


بهتر همان بوَدکه بمانید هر دوان

او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش!


ملک‌الشعراء بهار


امروز سالروز تولد محمدتقی بهار، شاعر، محقق، نویسنده و سیاستمدار معاصر، در 16 آبان 1265 است. 

امشب شده ام مست و غزلخوان تو کجایی

ای از دل دیوانه گریزان، تو کجایی؟!


معتادِ صدایت شده، آواره ی کوچه

بی واهمه چون گرگ بیابان، تو کجایی


دلتنگ ترین شاعر عاشق شده ام من

در حلقه ی این شعر سرایان، تو کجایی


هرشب پی دیدار تو آشفته ی خوابم

ای باعث این خواب پریشان، تو کجایی


برگرد که بدنام شد این بچه مسلمان

شیطان دل و آفت ایمان تو کجایی ؟!


زهرا ضیایی

سه شعر بلند


شاعر این مسئله را خوب به خاطر دارد
که نــفـس می کــشــد این قــشــر به جــو سازی ها
هر کسی انجمـنــش کنج اتاقــش باشد
بی نیاز است از این خانه زنک بازی ها !

تاک در دبه بیانداز، خرابم کن عشق

منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق


حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟

کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق !


چوب تابوت مرا خوب بسوزان و سپس

دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق


من هم اندازه خود شیوه ی رندی بلدم

حرف کافی است به یک بوسه مجابم کن عشق


اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟

پرسشم مسئله ساز است، جوابم کن عشق


تو که تایید نکردی من ناقابل را

دست کم لایق انکار حسابم کن عشق


محسن صحت


این کوه را از دوش من بردار لطفا
این بار سنگین را زمین بگذار لطفا
کو شانه هایت؟تکیه گاهی هست آیا؟
یک مرد اینجا نیست؟پس دیوار لطفا
می گویی و می خندی و در آن واحد
حرف دلت را هم بگو یک بار لطفا
اینجا درختی دور از جنگل دلش مرد
مانند یک گنجشک بی آزار لطفا-
در دست هایش لانه کن، آواز سر ده
بنشین به روی شاخه اش بسیار لطفا
من حرف هایم را زدم در پاسخ اما
آهسته می گو یی که یک سیگار لطفا!
؟؟؟


روز و شب با اینکه از دنیا شکایت می کنم

من به این دلواپسی ها دارم عادت می کنم


شرط خوشحالی در این دنیا فقط دیوانگیست

بعد تو ، دیوانه می بینم حسادت می کنم


می روی زیر فشار زندگی خم می شوم

می شوم، اما به سختی استقامت می کنم


مدتی، در قلب من بودی و حالا در سرم !

کار سختی نیست، تنها جا به جایت می کنم


بعد از این گاهی سلامی، گوشه چشمی، خنده ای

شکر ایزد! در همین حد هم قناعت می کنم


من نه جلادم ! نه زندانبان ، کسی هم نیستم

چون خودت می خواستی، باشد ! رهایت می کنم


لب به دندان می گزم، پنهان بماند راز تو

بیش از این چیزی نمی گویم، رعایت می کنم


پیش من خوشبخت بودی، بعد از این هم سعی کن

لا اقل خوشبخت تر باشی ، دعایت می کنم


محسن نظری




خش خش ، صدای باد و یک شهر برگ زرد
حجمی ز دود و نور و رقص غبار و گرد ...
ده فال حافظ و پرنده و یک قفس ...
یک صورت چروک و یک قلب پر ز درد،
در قار قار زشت کلاغان نمی شنید،
گویی کسی صدای قدمهای پیرمرد؛
از آن زمان که قامت او چون کمان خمید،
بیچاره مانده بود پریشان و دوره گرد...
در آخرین قمار پریشان زندگی ...
گویا گرفته بود حریفش دو تاس نرد،

لرزید از برودت سرمای بی کسی ،
سرما کتاب درد دلش را تمام کرد...
بر برگ برگ دفتر پاییز زندگی ...
آنجا کنار قامت بی جان پیرمرد؛
دستی نوشته بود برایش به یادگار:
"
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد "

محمد رضا خلجی



که ما هم‌چنان می‌نویسیم

که ما هم‌چنان در اینجا مانده‌ایم

مثل درخت که مانده است

مثل گرسنگی که اینجا مانده است

مثل سنگ‌ها که مانده‌اند

مثل درد که مانده است

مثل زخم

مثل شعر

مثل دوست داشتن


محمد مختاری

نه به میل خودش، به زور شده
آسمان از پرنده دور شده

با دو بیتى خوشم به جای غزل
اشتهایم پس از تو کور شده !

زنیق سلیمان نژاد

تنهایی ات را بردار وبیا
نترس 
حوصله مان سر نمی رود
تنهایی ات با تنهایی ام صحبت می کند
ما هم سکوت می کنیم...


من به این روزها نمی بازم 

هر چقد سخت تر بشه هستم 

هر چقد لحظه های پُر دردم

با غم و غُصّه سر بشه هستم 


بارها توو خودم شکسته شدم

هی تَرَکْ خوردمو تَرَکْ خوردم

ساده بودم ، تموم عمرم رو

از همه  از خودم کَلَک خوردم 


این همه حرف توو دلم دارم 

بُغض امّا صدامو دزدیده 

یکی واسه عذابِ دائمِ من

مُهرِ پای دعامو دزدیده 


من تمومِ تنمْ پُر از زخمه

دردِ من پُشتِ خنده پنهونه 

پُره دلتنگیِ همیشگی ام 

خنده هامو نبینْ دلم خونه 


من جوونیمو مفت رد کردم 

تک تکِ لحظه هاش بد بوده

چیزی از زندگی نفهمیدم 

من چهل سالگی واسم زوده 


رد پای تموم اون روزا

روو تنِ شعرهای من مونده 

زجرِ روزای تلخِ تنهایی 

اثرش روو صدای من مونده 


پُره تردید و ترس و دلشوره ست 

برگْ برگِ تموم خاطره هام 

دیگه واسه مرور کردنشون 

حس و انگیزه ای نمونده برام


من ولی سخت تر شدم با درد 

هیچّی از پا منو نمیندازه 

شدم اون مَردِ پُر غروری که

به همین سادگی نمیبازه 


مهدی حبیبی



جوری دوستت دارم که
انگار در این شهر
فقط همین یک نفر موجود است
و انگار مرا خدا
به دوست داشتنت اجبار کرده!
راهی ندارم جز این که دوستت داشته باشم!!

 محسن دعاوی





دریافت



سه شنبه،

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه

چرا اینهمه فاصله؟

سه شنبه،

چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

سه شنبه، خدا کوه را آفرید...

قیصر امین پور




شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

"به امّید پیروزی واقعی

نه در جنگ

           که بر جنگ"

قیصر امین پور


8 آبان یادآور پرواز دریغ انگیز قیصر امین پور، شاعر، پژوهشگر و استاد دانشگاه است.

هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری

خورشیدی و ستاره بـــــه دنیا می آوری!

با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری

تنها معلّمی تو که از این همه کتاب

زنگ حساب دفتــر انشا می آوری!

در آیه ی نخست اشارات هر شبت

«والّیل» را به خاطر لیلا می آوری!

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

با این که با اشاره به خشکیدن درخت

در بین وعده های خود «امّا» می آوری

من کـودکانه منتظر سیب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری...

غلامرضا طریقی

دل سرشار از شور تو زخمی ست

رباب و تارو تنبور تو زخمی ست

فدایت،با تو ایرانی چه کرده؟

که حتا لوح منشور تو زخمی ست

شهراد میدری

مبنای تقویمت که تاریخ چکهات باشه روزارو قاطی نکنی چیکار کنی؟؟

کاش همه مون یه ام باپه داشتیم بعد از نیمه میومد بازی رو برامون درمیاورد...

با کلیک روی لینک زیر وارد صفحه ای میشیم که میتونیم به استادیوم آزادی به عنوان کاندیدای برترین استادیوم ها رای بدیم. فقط عرق ملی و دیگر هیچ. 

لطفا کلیک رنجه بفرمایید


روز شب، روز شب، سلام سلام

می روم می رویْ تمام تمام


خسته ای از خطوط نامه ی من

خسته ام از خطوط سیم پیام


رنگی اما نمی دوی در چشم

بویی اما نمی رسی به مشام


گفته بودم چه وقت می آیی

گفته بودی که انتظار به کام !


هیچ راهی به جز شکستن نیست

دل من سنگ و چشم او بادام


هر چه از عشق بیشتر گفتم

به میانمایگی کشید کلام


آه بودن چقدر دشوار است

خاصه با دردهای بی فرجام


احسان افشاری


بارسلونا بشم سوارزم میشی؟؟؟




باران! چقدر باید بباری تا دریا شوم؟

چند هزار درخت باید در من بروید تا جنگل شوم؟

روح سبز و ساحلی من در من نمیگنجد.

شبها ماسه ها را در آغوش میگیرم

اما خوابم نمی برد!

کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیاز است تا پروانه شدن.

شالیها را درو کردند و پاییز شد

امسال هم نیاموختم چگونه شالیزار شوم.

چقدر بخشش نیاز است تا تکه ای ازخدا شوم؟

آنقدر قالبم کوچک شده که از خدا شدن هم ارضا نمیشوم.

اینجا جای من نیست

بالهایی برای پریدن میخواهم...

امین آزاد



خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید

مرا مسافرِ شب های انتظار کشید


تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما

مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید


تو را کنارِ سحرگاهِ شاد پیروزی

مرا حوالیِ اندوهِ بی شمار کشید


میان خنده و غم جنگ شد، دریغا غم

به خنده چیره شد و دورِ من حصار کشید


غمی که بر سرم آمد از آشنایان است

همان غمی ست که هر لحظه شهریار کشید


« کجا رواست که از دستِ دوست هم بکشد

کسی که این همه از دستِ روزگار کشید »


جویا معروفی



اگرچه سبز ترین باغ این بر و بومم

هنوز همنفس بادهای مسمومم

 

چنین که از همه پیشانیم سیاه تر است

به قول گفتنی انگار زنگی رومم

 

اگر چه شربت لبهای تو نصیب من است

چه روزها ست از آن شهد ناب محرومم

 

اگر که  با تو فراموش خاک مسرورم

وگرکه بی تو در آغوش خاک مغمومم

 

اگر اراده کنی سنگدلتر از کوهم

وگر اشاره کنی نرم خوتر از مومم

 

من ان ترانه ی بی معنی و هدر شده ام

مگر لبان تو روزی دهند مفهمومم

 

کجاست آینه بینی که فال ما را دید

نگفت دوری از توست قسمت شومم

آرش شفاعی



به جای همه ی کارهای عقب مانده... 

فوتبال... چای... کندی کراش... 

پاییز بیحوصلگی هاست...



دریافت





پلک ِ خیس ِ مرا به هم بگذار ، یک دل ِ سیر ، خواب می خواهم
بستر ِ ابرهای ِ بارانی ، بالش ِ آفتاب می خواهم

فارغ از هرچه هست باید بود ، بعد از این مست ِ مست باید بود
در بغل زیر ِ خاک لای ِ کفن ، خمره ای از شراب می خواهم

جایِ قرآن "غزل غزل بادام" ، شعرِ سعدی و حافظ و خیام
لذت ِ این گناه کردن را ، جای ِ هرچه ثواب می خواهم

دست در دستِ هم پری رویان ، پای کوبان و هلهله گویان
حلقه در حلقه دور تا دورم ، شورِ چنگ و رباب می خواهم

نسخه ای از جهان ِ خاموشی ، داستان از شب ِ فراموشی
جای ِ سنگ لحد به روی ِ سرم ، چند جلد ِ کتاب می خواهم

شیخ ! تا کی چرند می بافی ؟ می نشینی و پند می بافی ؟
من به جای ِ تو بر سر ِ خاکم ، چهره ای بی نقاب می خواهم

گرچه دندان ِ کهکشان شیری ست ، این همه کج مداری از پیری ست
من جهانی بنا شده از نو ، مملو از عشق ِ ناب می خواهم

این غزل یادگار ِ من بنویس ، روی سنگ ِ مزار ِ من بنویس
این همه جا چرا زمین آورد ؟ از خدا من جواب می خواهم !
شهراد میدرى



اینم یه شاهکار دیگه از جناب فاضل و مخمس تضمینیش:



بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم
بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس‌از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت
یک‌بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

فاضل نظری



 





شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است

جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است


بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است.

 

فاضل نظری





دریافت





دریافت


از بدی های فوتبال اینه که کلی از چن روز قبل هیجان و استرس متحمل میشی بعد تا میای به خودت بجنبی وقت بازی مثل برق میگذره. مخصوصا اگه بازی هم خوب نباشه. 


تا ببازم همه ی زندگی ام را هستم

شرط بازی تویی و اهلِ قمار است دلم

مرتضی قلی زاده


ماه رسیده تازه به دوران شبت بخیر

شبگرد کوچه های زمستان شبت بخیر


آمیزه ی هوا و هوسهای دوردست

همبازی زمانِ دبستان شبت بخیر


بیهوده پنجه بر در و دیوار می کشی

تنها ترین پلنگ پشیمان شبت بخیر


هرگز نزن به سینه ی خود سنگِ دوست را 

ابرو کمان آینه بندان شبت بخیر


دلتنگ بوی کندرو یاس و بنفشه ای

گلدان سرخ گوشه ی ایوان شبت بخیر


تصنیفِ باد و نم نمِ باران برای توست 

آتشفشانِ سر به گریبان شبت بخیر


گاهی پلنگ می شوی و گاه ماهتاب 

دیوانه ی بدون نگهبان شبت بخیر


بیهوده با زمین و زمان قهر کرده ای 

دیوار خط کشیده ی زندان شبت بخیر

                                         .

                                         .

دیشب پلنگ پیر تو را خواب دیده بود 

ماه تمام نیمه ی آبان سحر بخیر.......

مهدی نژاد هاشمی