خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

چمدان دست گرفتم که بگویی نروم؛ تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟؟؟؟

طرف دلتنگ همیشه ما بودیم...ایلهان برک

گفتم به خویش، دردِ مرا چاره می‌کند
پلکی نگاه بر منِ آواره می‌کند
از قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!
گفتند: "نامه‌های تو را پاره می‌کند"
حسین دهلوی

زخم را پنهان کن حتی از خودت
جز نمک در مُشتِ دنیا هیچ نیست

با این شکستگی به نوایی نمی رسم  

حتی به شرحِ چون و چرایی نمی رسم

ایمان بیاورید به آیات عشق من

با پیروان کم به خدایی نمی رسم

در سرزمین تنگ و قفس پرور شما  

پر میزنم ولی به رهایی نمی رسم

اسم سفر بیاوری از دست رفته ام

اصلا به ماجرای جدایی نمی رسم

مجروح کرده حنجره ی کوه را زمان

فریاد میزنم ، به صدایی نمی رسم

بنشین کنار بستر و دُورم غزل بپیچ 

بی نسخه ات به هیچ دوایی نمیرسم

در آرزوی لمس تو بودم ‌هوای بکر !  

امکانپذیر نیست ، به جایی نمی رسم  

وقتی دریغ می کنی از شعرم ، عشق را

بی شک به بیت های نهایی نمی رسم 

پروین نوروزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۱۵:۵۵
معصو مه
باید از تو نوشت وقتی شب شروع به وزیدن می کند
و روز لحظه ی معاصر توست
 در چرخش ساعت
 دور جهان موازی از پرش گرده های زمین بر شاخ گاو
باید از تو نوشت وقت کوک کردن ساز تنت در چرخش فقرات و انتهای کپل 
در تختی پیچیده در ملحفه ای سفید
 
با تو باید از پوست نوشت
از گرایش لمس در انزوای یک جمع بعد از پریود
 یک جهان بعد از پریود
یک جنجال بعد از پریود
با تو باید از خون نوشت 
خون دل
خون جگر 
خون محاصره در دهان روزهای تلخ افتاده ازسر لذت
 خون ماسیده در دهان خیابان بعد از یک نگاه دسته جمعی 
 
با تو باید تمام شهر را روی پنجه 
پشت عینک دودی راه رفت
و بچه های زیادی را در دستشویی انداخت
با تو باید به اتوبوس رفت 
و مراقب ساعد بود
مراقب دست های لخت از کمر افتاده
دست های آویزان
دست های آویزان
دست های آویزان
 
با تو باید به تاکسی 
با تو باید به خانه
به آشپزخانه
تشت سرخ دمر افتاده در حمام
بشقاب نیمه چرب شام
 
با تو باید به آلبوم رفت
و سرک کشید در محاوره ی بالش نشسته بر صورت
بالش گرفته به دهان وقت سکس
بالش گرفته به دهان وقت درد
با تو باید از درد نوشت
با تو باید از درد
با تو باید از درد
با تو باید از درد
 
در که باز می شود
زن با پلاستیک خرید روزانه
پلاستیک معاشقه ی یک رنج عظیم
پلاستیک زن بودن
می رود خانه
شب که می وزد
باید از تو نوشت
که شاخ گاو در گرده ات
نشسته زمین را کوک می زنی
و همزمان زنهای زیادی با تو زخم هایشان را
 
با تو باید از تو نوشت
از زخم که تا دهان باز می کند
زن ست که می زند بیرون
زن ست که می رود داخل
زن ست که تردد می کند
زخم جای خوبی ست برای تو 
که سالها پرستار بودی
تیمار کردی و 
خون بودی به وقت زن بودن
 
با تو باید از زخم
با تو باید از زن
با تو باید از تو نوشت
که کوک می زنی جهان را
نشسته بر قلمروت
نشسته بر تخت
نشسته بر مزار هزار ساله ات
 
با تو باید از تو نوشت
و منتظر بود تا دست خودت را بگیری و از این شعر بیرون بروی
سامان سایبانی

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۵۴
معصو مه

نشست‌ و گفت: که‌ای؟! گفتمش؛ غزلخوانم...
وگر درست بگویم؛ هنوز انسانم!

دراین دو روزه‌ی عُمرِ گران به‌جُز مستی،
زِ هرچه کرده‌ام از بیخ‌و‌بُن پشیمانم...

درختِ خُشکم و کابوسِ شعله می‌بینم
به‌ آب می‌نگرم... از خودم گریزانم!

به‌خنده گفت: بهار است، سبز خواهی شد...
به گریه گفتمش: #از_ماندگان_آبانم 

نگاه کرد به طومارِ خویش و بازم گفت:
تو از کدام دیاری که من نمی‌دانم؟!

به ناله گفتمش: ای‌مرگ! مقدمت پُرگُل!
یکی زِ خیلِ فراموشیانِ ایرانم...

اگر نمُرده‌ام از سخت‌جانیِ من نیست
که از تنوّعِ اَشکالِ مرگ حیرانم!
‌حسین جنتی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۱۹
معصو مه