من نویسی
روز می رود و شب می آید. شب عبور می کند و روز فرا می رسد. و دوباره شبانگاهان است که در پی روز صحنه را به آرامش می کشد. همه چیز آرام است. زندگی اگرچه سخت است اما هنوز نوع سختی هایش قابل تحمل است. شاید هم نیست و تحمل من دیوار های عادی را طی کرده و به جایی رسیده که سعی می کند اعلاترین نوع سختی ها را تاب بیاورد. از بیرون همه چیز امن و امان است. انگار از سرخوشی سر به در و دیوار می کوبم. اما از درون تلاطمم از جنس آزار است و آرام نمی گیرد. هر شب یک بغض وامانده گلویم را می فشارد. هر شب مجبورم چند ده خاطره را پس بزنم. چند صد اتفاق را قورت بدهم. ذهنم را از پس و پیش چند هزار اتفاق عبور دهم شاید اندکی خواب را تجربه کنم. ساعت می گذرد و این امر میسر نمی شود. بعد می رسم به جمله ها: "انگار کن که مرده، خب که چه؟" یا "خود را توپ پینگ پنگی فرض کن در بی انتهای کهکشان، عملا چیزی آنقدر مهم و تاثیر گذار نیست" و جملات و مکالماتی از این دست. اندکی هم با این ها وقت می گذرانم. دم صبح می شود و هر چه بیشتر برای آرام شدن تلاش می کنم بیشتر متلاطم می شوم. و بعد صبح می شود دیگر به جبر خستگی دو سه ساعتی به خواب می روم و دوباره روز از نو و روزی از نو در تکرار این چرخه. نه خوانش کتاب نه دیدن فیلم نه گوش کردن آهنگ.. هیچ کدام گره گشا نیست و ذهنم کلا منحرف می شود به سمت ناکجاآبادی که نباید. و خدا نکند در میان این چرخه جمله ای آهنگی یا سخنی درگیرتر سازد ذهن زنجیر گسیخته را. تا چندی پیش به خیالم که می شد مشاوری یا روانکاوی یا روانپزشکی یا دارو و درمانی کمک ساز باشد اما خوانش کتابی که نگویم بهتر است کلا شست همه این تصورات را و اویخت کناری که همه کشک است که اگر نبود روز و روزگار هم این نبود. منکر اثرات این دست حرکت ها نیستم. حتما کمک ساز است که هنوز طیف گسترده خود را دارد و زمینه فعالیتش رو به جلو حرکت می کند ولی گمانم نگه داشته ام برای روز مبادا که دست کم دلخوش باشم نرفتم که نشد. اگر بروم و نشود که باید بروم بمیرم. تکه هایم پراکنده شده. جاهایی هستم که نباید. و البته جاهایی که باید باشم هستم. ولی این گسیختگی سخت است. از شکل آدم بودن خارج است. و تاب آوردن این بی شکلی در پهنه زمان و مکان به اندازه غیر قابل توصیفی دشوار است. اما تاب می آورم چون فراتر از همه اینها شغل اصلی من پرسه در اوست که در سطح متفاوتی از آنچه در بالا گفتم رخ می دهد. اگر بخواهم اتفاقات و اثرات این پرسه زنی را در قالب جملات یا اعمال بروز دهم دیگر مهر جنون به پیشانیم می خورد و باید از صحنه کلا حذف شوم. ولی هنوز هستم و این همه پراکندگی را و این همه چندگانگی را و این همه چند نفر بودن را می توانم مدیریت کنم. کاش نرسد آن روز ناتوانیم که قطعا نهایتش تیغ است و شاهرگ و اگر چه مشتاقش هستم اما منطقا خواهانش نیستم. عملا به در و دیوار زدن این روزها هم پرهیز از آن کم آوردن است که شاید بتوانم ثابت کنم هنوز در هر سطح یک تکه ی استوارم؛ گیرم که در سطوح مختلف تکه تکه ام.
نیمه شبی تیر ماهی- یک عدد معصومه از هم گسیخته.
@یاقوت: مطلب پرسه در او هنوز ناقصه. انگار از درد نوشتن خیلی راحتتره تا از عشق نوشتن. فدای چشمات.