چند تکه هیچ...
زخم نوشته های سفری چند روز قبل از کرونا...
جهانم تیک تاک لحظه هاییست که اگر به غایت دارای دلیل بود و اگر به اندازه منطق من بر من حکم مینوشت پیش تر از اینها کوره راه های کمال را گذرانده و به ساحل امن ابدی نزدیک شده بودم. انکه باید بداند میداند که مدلل تر و منطقی تر از انم که ندانسته بتازانم. اما حکمتش را بر لحظه لحظه دردمندی نهاده. خیلی دور خیلی نزدیک اشکار و نهان سایه لطفش ساطع و خاموش می شود. بازی سختی است. اما من بازی زندگی را کنار نهاده و نرد عشق را باخته ام. هیچ دلیل و حکمتی ساحل امن درد دل ما نخواهد شد. تا حکم حضرتش چه باشد.
...
حال و هواهای دونفره زیادی را به قلب وامانده ای بدهکارم که سالها پیش نرد عشق را باخت. صدف های ریز و زیبا و ماسه نرم و خوشرنگ جز نجوای عشق چیزی نمیدانند اما دیگر دیر است برای چنین ریزه کاری های زندگی بخش. پشت سر مانده پل های هراز عشق و دلدادگی و هر چه هست دردهای دریا واری است که ابتدایش اینجاست و انتهایش تا چشم کار می کند.
...
روزها شش عصر دارند. هفته ها پنجشنبه دارند. سال ها بهمن دارند. دهه ها سال هشتم دارند. سده ها سال نودم دارند. و هیچکدام از گردش باز نمانده اند. چه با خودت داشتی که باختمت و از زندگی باز ماندم؟
...
هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشمهایت شب به شب زیباتر و زیباترند
رازداریهای من بیهوده است، این چشمها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند
این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو
هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟
من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشمهای روشنت از کهربا گیراترند
یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر
برگهایی را که از شلاّق بارانها ترند
باد میآید، درخت نارون خم میشود
شاخههای لُخت از دستانِ من تنهاترند
پانتهآ صفائی