خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

چمدان دست گرفتم که بگویی نروم؛ تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟؟؟؟

طرف دلتنگ همیشه ما بودیم...ایلهان برک

گفتم به خویش، دردِ مرا چاره می‌کند
پلکی نگاه بر منِ آواره می‌کند
از قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!
گفتند: "نامه‌های تو را پاره می‌کند"
حسین دهلوی

زخم را پنهان کن حتی از خودت
جز نمک در مُشتِ دنیا هیچ نیست

کمی تا قسمتی ابری...

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۵۵ ق.ظ

نمیدونم دنیا همیشه اینطور بوده یا اول بهتر بوده بعد بدتر شده اینجوری شده یا اول بدتر بوده بعد بهتر شده شده اینجوری. دقیقا همینقدر گیج کننده! ولی مساله اینه وقتی مینویسی قضاوت می کنن و پشیمون میشی اما جالبه وقتی نمینویسی هم قضاوت می کنن و باز پشیمون میشی. اعتراض داشتن به اینکه مثلا من الان نمینویسم و فقط شعر کپی پیست می کنم انگیزه ام از وبلاگ داشتن چیه؟! من بسیار ممنونم از عزیزی که به هر حال دفاع کرده. ولی خب بحث با یک چنین افرادی با چنین نظریات و تئوری هایی واقعا چالش برانگیزه. بعد اصلا وبلاگ یا هرکدوم از شبکه های اجتماعی رو باز می کنی پشیمونی. اگه بنویسی که اینا درکش نمی کنن. نمینویسی هم شده جولانگاه یه عده ای که اصلا انگیزه و علت خلقتشون عملا زیر سواله. والا به خدا! اونا بتازونن بعد ما ساکت بمونیم. اشکال نداره. دوره همه مون میگذره. ولی کاش دنیا جای بهتری برای زندگی بود.

 

+*از عزیزانی که اخیرا به جمع دنبال کنندگانم پیوستن صمیمانه قدردانی می کنم.

و اما شعر:

شده یک باره دلت هی نوسان پخش کند
قلب اخبار بد از روح و روان پخش کند

شده یک باره به آغوش کسی زل بزنی
بعد افکار تو آهنگ بنان پخش کند

مثل دیوانه شب و روز بخواهیش، ولی
خبر بیست برایت غم نان پخش کند

خسته وگیج به خانه برسی آخرشب
عشق در گوشه ی چشمت هیجان پخش کند

نشده چشم ببندی و کسی آن ور خط
روی اندام تو با لب ضربان پخش کند

دست را حلقه کنی دور تن رویایت
ودلت تاپ ..بمان ..تاپ ..بمان پخش کند

باز بیدارشوی روی تشک گریه کنی
دلت از حسرت رویا خفقان پخش کند

تو و آن طرز نگاهت چه سرم آوردید
باید اینبار دلم فن بیان پخش کند

کاش می شد که به دنیای تو میفهماندم
سازمان مللت صلح جهان پخش کند..
وحیده تقی پور

---

آمد به مزار من و خشنودترین بود
پس وعده‌ی دیدار که می‌گفت، همین بود

از دشت گذر کرد خرامان و خرامان
صیاد،فراوان و فراوان به کمین بود

از جانب خود راندن و بر خاک نشاندن
پاداش دعای منِ سجاده نشین بود

زاهد به نگاهی دل و دین باختی آخر
ای وای اگر آخر تقوای تو این بود

کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال
تقدیر تو در مساله عشق چنین بود
حسین دهلوی

---

تا مرگ، از اینجا که منم فاصله ای نیست
جان را اگر امروز بگیرد، گله ای نیست

بُگذر که مهم نیست چه ها بر سرم آمد
صحبت بسیار ست ولی حوصله ای نیست

نُه ماه نگفتم به کسی درد دلم را
حالا که غمی حامله ام، قابله ای نیست

چاهی که گرفتار خودم کرده خودم را
در بین مسیر گذر قافله ای نیست

من میروم از بین شما حرف و حدیثی
گفتند اگر پشت سرم، مساله ای نیست..
حسن رحمانى نکو

...

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۹/۱۰/۰۶
معصو مه

نظرات  (۲)

۰۶ دی ۹۹ ، ۱۲:۱۰ هیـ ‌‌‌ـچ

کلاً شما هر کاری کنی، یه عده هستن که یه چی بگن! پس بذار هر کس کار خودشو بکنه! شما بنویس و اونا هم حرف بزنن! نه حرف زدن اونا چیزی از شما کم می‌کنه و نه نوشتن شما آسیبی به اونا می‌رسونه! خِلاص! D:

شعر هم درجه یک :)

پاسخ:
خب از نوشتن میفتیم
ارادت :)

چقدررررر چسبید با صدای خودت عزیز جانم ❤❤❤

پاسخ:
بانو جانمی ❤❤❤💋💋💋

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی