بین هشت میلیارد نفر چند نفر هستن که وقتی میپرسی: "کجایی؟" جواب بدن: "توو قلبتم که..." ؟!!!
بین هشت میلیارد نفر چند نفر هستن که وقتی میپرسی: "کجایی؟" جواب بدن: "توو قلبتم که..." ؟!!!
نمیدونم دنیا همیشه اینطور بوده یا اول بهتر بوده بعد بدتر شده اینجوری شده یا اول بدتر بوده بعد بهتر شده شده اینجوری. دقیقا همینقدر گیج کننده! ولی مساله اینه وقتی مینویسی قضاوت می کنن و پشیمون میشی اما جالبه وقتی نمینویسی هم قضاوت می کنن و باز پشیمون میشی. اعتراض داشتن به اینکه مثلا من الان نمینویسم و فقط شعر کپی پیست می کنم انگیزه ام از وبلاگ داشتن چیه؟! من بسیار ممنونم از عزیزی که به هر حال دفاع کرده. ولی خب بحث با یک چنین افرادی با چنین نظریات و تئوری هایی واقعا چالش برانگیزه. بعد اصلا وبلاگ یا هرکدوم از شبکه های اجتماعی رو باز می کنی پشیمونی. اگه بنویسی که اینا درکش نمی کنن. نمینویسی هم شده جولانگاه یه عده ای که اصلا انگیزه و علت خلقتشون عملا زیر سواله. والا به خدا! اونا بتازونن بعد ما ساکت بمونیم. اشکال نداره. دوره همه مون میگذره. ولی کاش دنیا جای بهتری برای زندگی بود.
+*از عزیزانی که اخیرا به جمع دنبال کنندگانم پیوستن صمیمانه قدردانی می کنم.
و اما شعر:
شده یک باره دلت هی نوسان پخش کند
قلب اخبار بد از روح و روان پخش کند
شده یک باره به آغوش کسی زل بزنی
بعد افکار تو آهنگ بنان پخش کند
مثل دیوانه شب و روز بخواهیش، ولی
خبر بیست برایت غم نان پخش کند
خسته وگیج به خانه برسی آخرشب
عشق در گوشه ی چشمت هیجان پخش کند
نشده چشم ببندی و کسی آن ور خط
روی اندام تو با لب ضربان پخش کند
دست را حلقه کنی دور تن رویایت
ودلت تاپ ..بمان ..تاپ ..بمان پخش کند
باز بیدارشوی روی تشک گریه کنی
دلت از حسرت رویا خفقان پخش کند
تو و آن طرز نگاهت چه سرم آوردید
باید اینبار دلم فن بیان پخش کند
کاش می شد که به دنیای تو میفهماندم
سازمان مللت صلح جهان پخش کند..
وحیده تقی پور
---
آمد به مزار من و خشنودترین بود
پس وعدهی دیدار که میگفت، همین بود
از دشت گذر کرد خرامان و خرامان
صیاد،فراوان و فراوان به کمین بود
از جانب خود راندن و بر خاک نشاندن
پاداش دعای منِ سجاده نشین بود
زاهد به نگاهی دل و دین باختی آخر
ای وای اگر آخر تقوای تو این بود
کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال
تقدیر تو در مساله عشق چنین بود
حسین دهلوی
---
تا مرگ، از اینجا که منم فاصله ای نیست
جان را اگر امروز بگیرد، گله ای نیست
بُگذر که مهم نیست چه ها بر سرم آمد
صحبت بسیار ست ولی حوصله ای نیست
نُه ماه نگفتم به کسی درد دلم را
حالا که غمی حامله ام، قابله ای نیست
چاهی که گرفتار خودم کرده خودم را
در بین مسیر گذر قافله ای نیست
من میروم از بین شما حرف و حدیثی
گفتند اگر پشت سرم، مساله ای نیست..
حسن رحمانى نکو
...
باز نشر "جنگ جهانی سوم" به قلم "جناب هیچ" و صدای من.
...
در شعر من اگرچه شباهنگ نیز هست
گاهی ردیف و قافیه ی تنگ نیز هست
تا اینکه بی نصیب نماند کسی زمن
در نامم افتخار اگر، ننگ نیز هست!
با پرچم سفید درست است آمدم
در نیتم اگر بشود جنگ نیز هست!
بی آب و رنگ گرچه قشنگ است آسمان
دست من و تو نیست، دراو رنگ نیز هست
بیهوده کاری است اگر جا عوض کنی
هر جا که هست آینه ای، سنگ نیز هست
لواسانی
و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
چنان خسته است
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد
کاش
کسی این مارها را عصا کند
و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید
شعرهایم را از بر نبود
...
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمی عسل بیاورند
و گنجشکی که سال ها
بر سیم برق نشسته
از شاخه درخت می ترسد
با من بگو چگونه بخندم؟
وقتی که دور لب هایم را
مین گذاری کرده اند
...
ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند.
گروس عبدالملکیان
نگاه کن که چه وحشتزدهاند آهوها
درون برکه به هم خورده خلوت قوها
گمان کنم که تلنگر زدهست دست خدا
به خواب شیشهای خاک، از فراسوها
عقابها چه به حسرت نشسته مینگرند
که جز غبار نمانده ز برج و باروها
و مرهمی نه چنان درخور چنین زخمی
که میرسند پس از مرگ ، نوشداروها
اگرچه وقت طلوع آفتابگردان مُرد
و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها
ولی برای شکفتن هنوز فرصت هست
بهار میرسد از راه با پرستوها
۰کبری موسوی
اگه دوست داشتید بشنوید: لینک 2M
نمیدونم چرا توو بیان آپلود نمیشه.
یه روزی میرسه که توو دنیا
هیشکی قدرتو نمیدونه
از یهجایی به بعد، هر روزت
مثل یه جنگ سرد می مونه!
از یه جایی به بعد، با بقیه-
بس که میجنگی، منزوی میشی!
یا که از پا درت میاره یکی،
یا توی خلوتت قوی میشی!
از یه جایی به بعد، غمگینی
از یهجایی به بعد، دلگیری
با وجودی که زنده می مونی،
توو خودت هر دقیقه میمیری
از یه جایی به بعد، پیش همه-
کارای خوبتم غلط میشه!
اینکه «پشت سرت چیا میگن»
واسه تو بی اهمیت میشه!
وقت بیرون رفتن از خونه
از یه جایی به بعد، بی هدفی
وقت تصمیمگیریای مهم
هرکسی، هرچی میگه، بیطرفی!
از یه جایی به بعد، درهرحال
دلت از بی تفاوتی قرصه
اگه یه ماهم آفتابی نشی،
یه نفر حالتو نمیپرسه!
توو دلت ذره ای نمی مونه-
اشتیاقی به جشن و مهمونی
از همه بی دلیل میرنجی
اشکتم در میاد به آسونی
از یه جایی به بعد، «تنها»یی!
بی دلیل و بهونه، دلتنگی!
دیگه با هیشکی نمیجوشی،
دیگه با هیچ چی نمیجنگی!
از یه جایی به بعد، واسه خودت-
یهویی بی اهمیت میشی!
اولین کار ، بی تفاوتیه،
بعد «باری به هر جهت» میشی!
از یه جایی به بعد، از نظر-
«وضع روح و روان»، بیماری!
دیگه از هرچی عشقه میترسی!
دیگه از هرچی عشقه بیزاری!
از یه جایی به بعد، مأیوسی،
از یه جایی به بعد، دلسردی
از یه جایی به بعد، میبری و-
میری و دیگه برنمیگردی...
جنگ سردم تموم شد، اما-
زخمی جنگ تن به تن، اینجاس!
این روزا حال و روز من خوش نیس!
«از یه جایی به بعد» من اینجاس!
اصغر عظیمی مهر
گفتند:«کلاغ» ، شادمان گفتم:«پر»
گفتند:«کبوترانمان» ، گفتم:«پر» گفتند:« خودت» ، به اوج اندیشیدم در حسرت رنگ آسمان گفتم:«پر» گفتند:«مگر پرنده ای؟» ، خندیدم گفتند:« تو باختی» و من رنجیدم در بازی کودکان فریبم دادند احساس بزرگ پر زدن را چیدم آن روز به خاک آشنایم کردند از نغمه ی پرواز جدایم کردند آن باور آسمانی از یادم رفت در پهنه ی این زمین رهایم کردند *** حالا، همه عزم پر گرفتن دارند دستان مرا دوباره می آزارند همراه نگاه مات و بی باور من از روی زمین به آسمان می بارند گفتند:«پرنده» ، گریه ام را دیدند دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند گفتم که :«نمی پرد»، نگاهم کردند بر بازی اشتباه من خندیدند نغمه رضایی
|
من شب بودم، تو ماه تنهایی من
تنهایی تو، پناه تنهایی من
صبحی شدی و سپید پاشیده شدی
بر دیوار سیاه تنهایی من
بیژن ارژن
مشکل از خاک سر کوی تو برخاستن است
ورنه برخاستن از هر دو جهان اینهمه نیست
دردم این است که از یار جدا می گردم
گر نباشد غم جانان، غم جان اینهمه نیست
مهلت دور سبکسیر جهان اینهمه نیست
توشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
مرگ در چشم سبک عقل، شکوهی دارد
پیش ارباب دل این رطل گران اینهمه نیست
مشکل از خاک سر کوی تو برخاستن است
ورنه برخاستن از هر دو جهان اینهمه نیست
دردم این است که از یار جدا می گردم
گر نباشد غم جانان، غم جان اینهمه نیست
غنچه می لرزد از افسردگی خود، ورنه
با دل گرم، دم سرد خزان اینهمه نیست
آتشین رویی اگر در صف محشر باشد
چشم بستن ز تماشای جنان اینهمه نیست
گل رخسار تو دارد مدد از جای دگر
ورنه تشریف بهار گذران اینهمه نیست
غنچه گل به خموشی دل بلبل را برد
حسن گویا چو بود، تیغ زبان اینهمه نیست
میوه گر در عوض سنگ دهی، آزادی
رتبه بی بری ای سرو روان اینهمه نیست
می توان کرد به یک آه دل گردون نرم
زور در قبضه این سخت کمان اینهمه نیست
روی خود را مگر از اشک ندامت شوییم
ورنه در روی زمین آب روان اینهمه نیست
سایه را دست به خورشید نباشد صائب
دل چو بیدار بود، خواب گران اینهمه نیست
صائب
هاتف عزیز! فراوان سپاس.
یک قطره ی بارانم و با شوق ببارم
جاری شدم از وسوسه ی دیدن یارم
غافل، که کمین کرده کویری به شکارم
"بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم"...
از بی دلی ام در همه ی شهر هیاهوست
دل در پی دیدار تو آواره به هر سو ست
هر چند فراقت ز سرم کنده دگر پوست!
"از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام اما گله ای از تو ندارم"...
با اینکه نرفتیم ره بوالهوسی را
آزار نکردیم همه عمر کسی را
دل تاب نیاورد به کشتن مگسی را
"در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم"...
ای دانه و دام و هیجان و قفس از تو
رفتی و نیاورد خبر هیچ کس از تو
شد زندگی ام دستخوش یک هوس از تو
"از غربتم اینقدر بگویم که پس از تو
حتی ننشسته است غباری به مزارم"...
صد مرتبه گفتم به تو ای آه جگرسوز
بر خرمن دل، آتش بیداد نیافروز
از این دل سودا زده ام صبر بیاموز
"ای کشتی جان حوصله کن، میرسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم"...
هر بار نگاهت به سرم وسوسه ای کاشت
صد بار دلم را به زمینش زد و برداشت
یک عمر دلم حسرت آن حادثه را داشت
"نفرین گل سرخ به این شرم که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم"...
دست از دلم ای ناصح بی عاطفه بردار
از طعنه دلم را به شب هجر نیازار
تنهام در این کشتی طوفان زده بگذار
"ای بغض فرو خورده مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم"...
صدای سید مهدی ابوالقاسمی
شرم به این دنیا! به این دردا… به این عمری، که بر نمیگرده
خودم رفتم دلم جا موند؛ کی تقدیرو اینجور عوض کرده؟!
داره یه عمر میشه که زیر آوارم…
ولی تا جون دارم؛ دوست دارم!
داره یه عمر میشه تو باد و بارونم؛
مقصر من بودم میدونم!
یه حسرت از گذشته مونده تو وجودم… اونی که باید واسه تو بودم نبودم؛ نبودم نبودم نبودم!
داره یه عمر میشه که زیر آوارم…
ولی تا جون دارم؛ دوست دارم!
داره یه عمر میشه تو باد و بارونم؛
مقصر من بودم میدونم!
داره یه عمر میشه که زیر آوارم…
ولی تا جون دارم؛ دوست دارم!
داره یه عمر میشه تو باد و بارونم؛
مقصر من بودم میدونم!
شعر: علی بحرینی
بی هیچ نام میآیی
اما تمام نامهای جهان باتوست
وقت ِ غروب،
نامت دلتنگیست
وقتی شبانه چون روحی عریان میآیی،
نام تو وسوسه است
زیر ِ درخت سیب،
نامت حوّاست
و چون به ناگزیر
با اولین نفس که سَحَر میزند میگریزی،
نام گریزناکت،
رویاست…
حسین منزوی
--- بازم بستن که کنج خلوتمونو نابود کنن.
لحظه ای مثل من تصور کن، پای قول و قرار یک نفری
ترس شیرین و مبهمی دارد، این که در انحصار یک نفری!
بارها پیش روی آیینه، زل زدی توی چشم های خودت
با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدّت دچار یک نفری؟
چشم های سیاهِ سگ دارش، شده آتش بیارِ معرکه ات
و تو راضی به سوختن شده ای، چون که دار و ندار یک نفری
شک ندارم سرِ تصاحبِ تو جنگِ خونین به راه می افتد
همه دنبال فتحِ عشقِ تواند، و تو تنها کنار یک نفری
جنگ جنگ است، جنگ شوخی نیست؛جنگ باید همیشه کشته دهد!
و تو از بین کشته های خودت ، صاحبِ اختیار یک نفری...
امید صباغ نو
هر چند هم دلخون باشیم از دار و دیار اجدادی؛
هر چند هم تجریبه کنیم که در "اینجا نمی بینی که می دوند و نمی رسند؟!"؛
هر چند هم در ذهن نقش کنیم که: "دل به جایی ببند که به نام آدمت می خوانند.. دیار مادری آنجاست که تو فرزندش باشی؛ نه هر جا که پـَسـَت انداخته این دایه هزار پدر..."؛
اما باز هم با هر گفتار و نوشتار و نای و نوایی درباره وطن قطره های خون و اشک به جوش و خروش و طرب و رقص درمی آیند که اینجا وطن من است.
اینچنین است که وقتی قلم توانمندی گوشه ای از تاریخ و تکه ای از بهشت روی زمین را بدین شیوایی نقش می زند گذشتن از آن به سادگی ناسپاسی است.
هنر و توان و تکنولوژی ندارم. اما به پاسداشت وطنم و به تقدیس این قلم توانمند شما را به خوانش این متن و گوش دادن به این اثر دعوت می کنم.
لازم به ذکره که فایل خامه و خب طبیعیه که نویزهای اضافی و تپق های ناخواسته ای داره که امیدوارم نادیده بگیرید.
نوشتار تمام و کمال است. پس لطفا کاستی های گفتارم را به بزرگواری خودتون ببخشید.
لینک پست در وبلاگ اصلی این متن
+برای عبارت های داخل گیومه ها حق انتشار محفوظ و کپی برداری از آنها ممنوع است.
شاید الان کنار تو بودم
اگر به جای این همه
شعر
از کلمات
طنابی بافته بودم...
مریم ملک دار
ماه من در دل دیوانه ی شب زندانی ست
سهمم از پنجه ی تقدیر، شب ِ بارانی ست
عقب افتاده تر از آن شده که می گویند
کشور ملتهبم منتظر ویرانی ست
نسبتم می رسد آخر به شب طولانی
شجر ه نامه ی من دولت بی سامانی ست
می نشینم که هواخواه نگاهم بشوی
گرچه منظور من از خواستنت ، پنهان نیست
هم قدم باش از این باغ بچیند سیبی
با تو شیطان شدنم در پی هر عصیانی ست
تو خودت باغ ِ بهشتی به خدا می دانند :
قصه ی آدم و حوا همه جا قربانی ست
سندیت که ندارد بنشینی باغیر
ساحلت امن و دلت صاف و لبت مرجانی ست
دوست دارم نفسی با نفست زنده شوم
گرچه آینه ی تو در پی نافرمانی ست
این چه کامیست که تلخ است شبیه فنجان
این چه داغی قسم خورده ی هر پیشانی ست
آه را می کشم از سینه ی تنگم بیرون
فصل پاییز چرا مقصد بی پایانی ست؟!
حافظم باش گره از نفسم وا بشود
فال خوش یمن! اگر طالع من ویرانی ست
سید مهدی نژاد هاشمی
هر شاخۀ با برگ گلاویز، قشنگ است
هر خشخشِ خوشبختی و هر نمنمِ باران
تا یاد توام هر کس و هر چیز قشنگ است
کمصبرم و کمحوصله، دور از تو غمی نیست
پیمانۀ من پیش تو لبریز قشنگ است
موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن، پرهیز قشنگ است
بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فوارهام، افتادن من نیز قشنگ است
بنشین و ببین، زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همین است؛ غمانگیز قشنگ است
مژگان عباسلو
زمان میانِ من و او جدایی افکنده ست
من ایستاده در اکنون و او در آینده ست
چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده حال گردنده ست
به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم
کنون چو می نگرم او ز عمرِ من کنده ست
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست
تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده ست
به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده ست
ز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست
به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشتة عاشق که عاشقی زنده ست
حضرت سایه
دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 58 ثانیه
توو فکر بودم که یه پست بلند بالا بنویسم از اتفاقات و افکارم ولی این چند ثانیه تمام و کمال همه رو بیان میکنه. شما رو با حضرت سایه تنها میگذارم.
این همه راه آمدی
آری، بنشین
خسته ای و حق داری.
نفسی تازه کن...
نمی دانم چند مانده است از شب دشوار!
تا رسیدن هنوز باید رفت،
کار سخت است و راه ناهموار.
دریافت
مدت زمان: 34 ثانیه
شهاب زرنکشیدی شب سیاهم را
گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را
پرنده ای که به نام تو بود از لب من
پرید و برد به همراه خود، نگاهم را
رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی
به هُرم صاعقه ای بال مرغ آهم را
بهار را به تمامی ندیده غارت کرد
سموم فتنه به ناگه گُل و گیاهم را
مسیر، خفته چنان در غبار آتش و دود
که گم کند دلم و دیده، راه و چاهم را
به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بربسته بود راهم را
تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم
که می دهم همه تاوان اشتباهم را
حسین منزوی
بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بی دل
که مُرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد
صدای سید مهدی ابوالقاسمی
شعر هلالی جغتایی
شنبه ها تنهایی بیداد می کند
هر شنبه گوشه ی اتاقم می نشینم
به امید نمی دانم چه!
شنبه ها کاری به جز فکر کردن به تو را دوست ندارم
یک شنبه ها پر است از دلتنگی
که بعد از یک "شنبه" تنهایی
بعد از یک "شنبه" فکر به تو می آید
دوشنبه درون اتاقم می خوابم و اشک می ریزم
بعد از یک دلتنگی یکشنبه ای
دردهایم را خالی می کنم
سه شنبه ها اصلا حرفی برای گفتن ندارم
تمام مدت حسرت می خورم
و به انتظار چهارشنبه می نشینم
اما چهارشنبه ها
ترجیح می دهم در اتاقم قدم بزنم
لامپ ها را بشمارم
و سقف اتاقم را اندازه بگیرم
وقتی پنج شنبه می رسد
خستگی یک هفته را در بدنم احساس می کنم
یک هفته که تنهایی دلتنگ بودم
می گریستم و حسرت می خوردم و قدم می زدم
پنج شنبه ها می خواهم هرچه زودتر جمعه برسد
و سرانجام وقتی جمعه می رسد
باز همان اندوه پیش بینی نشده ی جمعه ها
به سراغم می آید
گاهی چشم هایم را می مالم
گاهی خمیازه می کشم
گاهی به هیچ ساعت ها خیره می شوم
با کوفتگی گوشه ی اتاقم می افتم
به انتظار شنبه
که در تنهایی ام
به تو فکر کنم
کاظم خوشخو
عنوان: سید حسن حسینی
نمیخواهم همراه با عشق
اضطرابهای این جهانی را
به تو بسپرم
من از میان این قالبهایی
که آدمیان ساختهاند
عبور میکنم
به سوی تو میآیم
که نیستی
دیگر نیستی و انحطاط آدمی
معنی مرگ نمیدهد
اکنون نه زمان است
اکنون نه مکان است
در غیبت زمان و مکان
نه سنگ است
نه آواز پرنده است
نه میوه است
نیاز آدمی به اکنون است
نه گذشته نه آینده
من از صدای خشخش این برگها
پریشان میشوم
چهرهام زرد میشود
و قلبم تند میزند
باد برگها را
به حوض سنگی خالی میبرد
تصاویر من که بر دیوار سنگی
مینشیند
یادگاری از سالهایی است
که من جوان بودم
و تو را دوست داشتم
احمدرضا احمدی
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ما بود دلارام جهان شد
در اول آسایشمان سقف فروریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گـِل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره کوچک
شد قله یک آه مسیر فوران شد
باما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
[جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد]
یک حافظ کهنه،دوسه تا عطر،گل سر
رفت وهمه دلخوشی ام این چمدان شد
باهرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان «وای به حال دگران» شد
دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 45 ثانیه
از بس به چارچوب محبت مقیدیم
هرجا که عشق دم زده کوتاه آمدیم
از حال ما زِ اهلِ شریعت سوال شد
هر مذهبی -به غیر جنون- گفت مرتدیم
دنیا اسیر فتنه و آشوب و جنگ بود
ما بیخیال معرکه، شطرنج میزدیم
چشمان تو، برابر من برق میزنند
چندیست بین مردم دنیا زبانزدیم
دنیا به کام ماست، چه باک از نگاهها
حرف و حدیث و شایعه بودهست از قدیم
عقل کسی به منطقِ ما قد نمیدهد
باشد قبول، اهلِ جهان خوب و ما بدیم
نفیسه سادات موسوی
البته که تصمیم ندارم در دور نهایی یعنی قسمت شرکت در مسابقه مشارکت داده بشم.
چالش با اعمال شاقه... البته شوخی بود. وقتی پای هاتف درمیونه باید هم همینقدر قوانین سفت و سختی داشته باشه.
من به دعوت فاطمه عزیز شرکت می کنم. ولی خب کسی رو دعوت نمی کنم. طبق قوانین اونایی که بخوان بدون دعوت شرکت کنن در بازه زمانی خاصی میتونن در این چالش مشارکت داشته باشن.
1) من، من نیستم. 2) من متشکل هستم از کسانی که در اطرفم هستند و به خاطر آنها زنده ام پس اگر نباشند نیستم یا اگر باشم هم ماهیتم تغییر خواهد کرد. 3) اعتبار من هایی مانند من به عشق است. 4) من اگر عاشق نباشم زود میمیرم.
اطلاعات بیشتر و شروع چالش: اینجا
پرده اول
معمولا تعارف سر پرداخت حساب زیاده. از"اجازه بدید بنده حساب کنم با جواب نه خواهش می کنم شما بفرمایید" تا کشمکشای فیزیکی که فقط قرار دادن دستگاه کارتخوان در مقابلشون این برخورد فیزیکی رو تموم می کنه چون اونی برنده است که زودتر بتونه کارتشو بکشه. اما امروز جواب خیلی ظریف و طنازانه ای شنیدم. شاید برای شما تکراری باشه. ولی من اولین باری بود که می شنیدم.
اولی: خانم حسابمون چقدر شد؟
تا من جواب بدم
دومی: اجازه بدید بنده حساب کنم (درحالیکه کارتشو طرف من گرفته بود) خانم تمنا می کنم از این حساب کنید.
باز تا من جواب بدم
اولی: نه. اینجا از شما نمیگیرن (چون از مشتریای ثابت بود با اطمینان اینو گفت)
و کارتشو به من داد
دومی: اجازه بدید بنده حساب کنم. آخه می خوام یادگاری بمونه.
اولی: باشه شما فرض کنید شما حساب کردید
دومی: اینجوری نمیشه که. من میخواستم یادگاری بمونه.
اولی: خانم لطفا از کارت من حساب کنید.
من هم حساب کردم.
وقتی گفت "می خوام یادگاری بمونه" کم مونده بود بگم آقا شما چقدر شاعرید ^_^
...
پرده دوم
معمولا وقتی کمبود میز هست باید هماهنگ بشیم تا به نوبت میز ها که خالی میشن جا بدیم به مشتریا. اصطلاح معروف این قسمت اینه که "خانم دستور بفرمایید به ما هم جا بِدن یا اسم ما رو هم بنویسن یا ثبت کنن". امروز با وجودی که شلوغ نبود و میز خالی بود و من به علت غیبت دیروز سخت مشغول کاغذا و فاکتورا بودم یهو با صدای بلندی سرمو بلند کردم که بدون سلام و صلوات یهو گفت "خانم مدیریت بفرمایید برا دو نفر جا بِدن". بعد هم از در رفت بیرون. من در یک نظر متوجه شدم که جا هست. پس طرف فازش چیه. بعدش تازه ماشینشو پارک کرد اومد گفت "خب ما کجا بشینیم؟" گفتم "بفرمایید بالا جا هست."
خب جمله اول که گفتم عرفه و اونایی که بالاخره اهل مراودات هستن میدونن که چی باید بگن. اما این امروزیه قشنگ معلوم بود از تازه به دوران رسیده هاییه که ... نگم برات... اون شخص خیلی عادی میتونست بپرسه جا هست یا ما کجا می تونیم بشینیم ولی جمله کمی دستوریه "مدیریت بفرمایید جا بِدن" چندان قشنگ به نظر نیومد و نه تنها من که همه یه جوری نگاش کردن.
...
خلاصه که شاید حتی گاهی منظوری نداشته باشیم اما بهتره به قدرت کلمات توجه کنیم و اون ها رو درست انتخاب کنیم چون بار سنگینی رو با خودشون به همراه دارن.
اندوهم
حس پرندهی از کوچ
جا ماندهایست
که میداند
زمستان سرد و سیاه را
تاب نخواهد آورد..
نیلوفرثانی
همه حرف های توی دلم , فقط اینها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز , همه حرف های آدم نیست
باورم می شود که بسته شده , همه ی آسمان آبی من
و کسی که تمام من شده بود , باورم می شود که کم کم نیست
شاید این گفتگوی دامنه دار , این قطار مسافر کلمات
در دل دره ها سکوت کند , با عبوراز پلی که محکم نیست
تازگی سنگ کوچکی شده ام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشته ولی , سنگ کوچک شدن خودش غم نیست ؟
راستی شکل شیشه هم شده ام , نور در من شکست , می بینی ؟
سنگم و شیشه ام غم انگیزاست , هیچ چیزم شبیه آدم نیست
کاش ابری به وسعت دریا , آسمان را به حرف می آورد
تا ببینی که پشت این همه کوه , حرف های نگفتنی کم نیست.
سید مهدی نقبایی
تنها معجزه خدا بر روی زمین.
+بعد به من میگن زود بیدار شو. من زود بیدار شم خل و چل بازیام در زمین و زمان نمیگنجه. واللا.
++ یه لینک توپ اضافه کنیم در پاسخ به کامنت لانتوری.
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
پیکی به افتخار تو باشم ولی نشد
می خواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده قمار تو باشم ولی نشد
می خواستم به واسطه اشکهای خویش
یک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد
حاضر شدم به شکل دو دستت در آیم و
عمری در اختیار تو باشم ولی نشد
وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد
باران مهر باشی و من چون کویر لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد
بعد از هزار و یک «نشد» از یاس خواستم
خیام روزگار تو باشم ولی نشد
غلامرضا طریقی
هرچه گفتی سر به زیر انداختم، آخر چه شد؟
با بدیهای تو عمری ساختم، آخر چه شد؟
حکم دل تا لازمت شد، من در آغاز قمار
برگ سر را بر زمین انداختم، آخر چه شد؟
تا قراولها به قصد ارزیابی آمدند
پرچم تسلیم را افراختم، آخر چه شد؟
قیمت این «جان بهدر بردن» غرورم بودهاست!
باج را در موعدش پرداختم، آخر چه شد؟
چون سواری که به چشمش تیر زهرآگین زدند
مثل کوران من به هر سو تاختم، آخر چه شد؟
گفته بودم سنگری محکمتر از تسلیم نیست!
من که قبل از جنگ خود را باختم، آخر چه شد؟
اصغر عظیمی مهر
مثل پاییز که در روح و تنم جا مانده
رفتم از یاد تو و آمدنم جا مانده
آسمان بودی و پیش تو کبوتر بودم
گوشه ی شانه ی تو پرزدنم جامانده
مرز آرامش من شانه ی پر مهر تو بود
عطر آرامش من در وطنم جامانده
خسته ام! درد دلم قابل جراحی نیست
یاد تو در همه جای بدنم جامانده
مثل مرداب در ابعاد خودم محصورم
پشت رویای تو دریا شدنم جامانده
قدر دیدار تو، اندازه ی یخ کردن چای !
طعم خوشبختیِ مان در دهنم جامانده
من میان همه ی خاطره ها جاماندم
مثل پاییز که در روح و تنم جامانده
علی صفری
خیال می کنم این بغض ناگهان شعر است
همین یقین فروخفته در گمان شعر است
همین که اشک من و تو را درآورده است
همین، همین دو سه تا تکه استخوان شعر است
همین که می رود از دست شهر، دست به دست
همین شقایق بی نام و بی نشان شعر است
چه حکمتی است در این وصفِ جمع ناشدنی
که هم زمان غمِ نان، شعر و بوی نان، شعر است
تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد
همین که می چکد از چشم آسمان شعر است
از این که دفتر شعرش هزار برگ شده است
بهار نه، به نظر می رسد خزان شعر است
به گوشه گوشه ی شهرم نوشته ام بیتی
تو رفته ای و سراپای اصفهان شعر است
خلاصه اینکه به فتوای شاعرانه ی من
زبان مشترکِ مردمِ جهان شعر است…
سعید بیابانکی
+عنوان از سید مهدی موسوی
پنداشتیم خنده و شادی سرشت ماست
اما فقط غم است که در سرنوشت ماست
ما را درون مزرع رنج آفریدهاند
اندوه ابر تیره و غم بذر کشت ماست
امّید چیست؟ صبح بعیدیست بیطلوع
شادی کجاست؟ گمشدهای در بهشت ماست!
زیر کدام سقف بخوانم شکایتی
از بخت باژگونه که در خاک و خشت ماست
خورشید می که مشرق ساغر چشیدهاست
پنهان ز چشم طالع زیبا و زشت ماست
ای صبح بینشانه! به شبهای ما بگو
از غم گریز نیست که غم سرنوشت ماست
جویا معروفی
هستی نفس ساعت سرگردانی ست
در ثانیه ها دلهره ای پنهانی ست
تسبیح قیامت است در دست زمان
هر دانۀ آن جمجمۀ انسانی ست
ایرج زبردست
دست تو سبز، سبزتر از نبض باغها
چشمت، تنت، به هم زدنت، قهر کردنت
دنیای من شده ست همین باتلاقها
از بس که نور عشق تو در من دمادم است
افسوس می خورند به حالم چراغها
من با کبوتری که تویی اوج می شوم
ارضا نمی کنند مرا این کلاغها
من با تو و تو با من و ... نه غیر ممکن است
بخت مزخرف من و این اتفاقها؟!
علی اکبر یاغی تبار
جا داره کائنات یه دستی رو شونه بشریت بگذاره بپرسه: "بشر جان! آخرین دفعه ای که با شرف بودی کی بوده؟!!!"
عمریست زان که بی تو نفس میکشم هنوز
بس طعنه ها که از همه کس میکشم هنوز
مشتاق پر گشودنم اما به دست خویش
بر بال خسته نقش قفس میکشم هنوز
چون موج تا به ساحل دیدار میرسم
در آخرین قدم ز تو پس میکشم هنوز
دیوانه ام که زنده ام اینجا بدون تو
شرمنده ام که بی تو نفس میکشم هنوز
رضا محمدی
حرف عقلانی ای زده اگه گفته:
رنج نباید تو را غمگین کند. این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگیات نیاز به تغییر دارد. چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگیات تمام میشود.
کارل گوستاو یونگ
ولی باید بهش گفت:
نمیشه. تغییر گاهی ساده نیست. میدونی؟!
یه توده آهنربا نیست که هرچندتاش رو هم که برداری باز بچسبن به هم. دومینوئه. یه دونه اش تکون بخوره همه چی به هم میخوره.
آسمان تیر غم و مرغ قضا صیاد است…این عمل از فلک کجرو کجبنیاد است
بخت یاری نکند، من چهکنم غیر فغان؟…روز و شب کار من از گردش او فریاد است
آسمان تخته و انجم بُوَدش مهرۀ نرد…کعبتینش مه و خورشید و، فلک نرّاد است
با چنین تخته و این مهره و این کهنهحریف…چشمِ بردن بُوَدت؟ عقل تو بی بنیاد است
اصل، در «آمد» کار است، نه «دانستن» کار…تاس اگر نیک نشیند همهکس نرّاد است
چند کلام نانویسی ام را تاب بیاور که سراسر هیچستانیم دوباره طوفانی است.
مگر قرار نیست هر چه تشویش و هراس و بیتابی و کلمات گزنده ای از این دست رخت از هیچستان بودن بربندند به قدرت اتصال؟ از عشق و دوست داشتن گذشته آنچه در ضمیر امروزیان خفته ست. قراری نیست با کلماتی مانند عشق و دوست داشتن که حاصلشان بیقراری است و بس. پس اتصال می ناممش. واسطه های اتصال امروزی فراوان و متفاوت اند. نام های مختلفی دارند. گستردگی شان زیاد است و همگی تحت لوای اسم دستگاه قرار دارند. یک جور مهندسی فراگیر. دستگیرت می شود چه می گویم؟ هوش می کنی؟ چه رسمی است که بنا شده تا بربیندازد همه ی حاکمیت های فردی را؟ مگر قرار نبوده هر یکی خود جهانی باشد و مشتی نمونه خروار؟ پس آنچه پیش آمده چیست؟ یک مشت چشم و گوش بسته تحت شبکه که حتی باسوادهایش هم دست به قلم که می برند دقیقا آنچه را که خوانده اند و آموخته اند پس می دهند و هیچ خلاقیتی در روش ندارند و تازه کلی هم هوا برشان داشته که راه خود را ساخته اند و برای خود کف و هورا هوا می کنند. دیگر از دایره بیرون هم نمی آیند که ببیند آنچه پیشینیان به خوردشان داده اند را فقط در نقش و لعابی به رنگ امروز و تحت تاثیر دستگاه بالا می آورند. همین قدر حال به هم زن باور کن. قرار بر این بوده؟ باز محکومم نکن به همگرا بینی. اگر قرار است در گستره گسترده ای از زمان چندان اتفاق خاصی نیفتد تو زیر سوال می روی. و گستره گسترده زمان حتی یک دقیقه را هم شامل می شود. خودت را از زیر این همه علامت سوال رها کن که می دانی هیچ یک از این سوال ها بی دلیل نیست اما به طرز ناجوری همه شان آزار دهنده هستند. صبر و سکوت را خورد و خوراکمان کرده ایم اما چشم در چشم که بشویم شرمنده تحملمان می شوی. یادت نرود زمان هر چیزی سر می آید؛ آبادی ها روی ویرانه ها و ویرانه ها روی آبادی ها می آیند و می روند؛ همه چیز فراموش می شود؛ اما اگر معنا تغییر کند و دلیل موجهی بر این تغییر نباشد و هیچستان های طوفانی در عمق آرامش از کف بروند آنکه باخته تویی. پس بهتر است هر چه زودتر طرحی نو دراندازی. ما که شرمنده خودمان نیستیم. بهتر است تو هم شرمنده ما نشوی. امروز هم گذشت. مثل همه دیروز ها و مثل همه فرداها. اما اگر خوشی به دهنمان مزه نکند افسوس از بودن تو که بودی و آراممان نکردی.
زن و شوهری از اقوام شب عروسیشون انقدر ادا و اطوار ریختن که هنوزم بعد 15 سال یادم باشه. اون شب حضرت همسر گفت: "ببین عروس چیکار میکنه. یاد بگیر." گفتم: "خب من بلد نیستم. جرم نیست که. بعدشم اونایی که من بلدم رو هیچ کس بلد نیست." اون شب گذشت. امروز 15 سال از اون روزا میگذره. زندگی با بالا و پاییناش همه مون رو بازی داده. امروز آقای اون زوج اومده بود و داشت در مورد جدایی شون و نحوه پرداخت مهریه و تعداد سکه و قیمت سکه و حضانت بچه و اینا با حضرت همسر دردودل می کرد. منم خودمو زده بودم به نشنیدن و به کاراا می رسیدم. ولی میدیدم که تمام وقتی که اون آقا داره حرف می زنه حضرت همسر داره منو نگاه می کنه. بعد رفتنش گفت: "حیف زندگیشون. چی میشه اینجوری میشه؟" هیچی نگفتم. چون هم ذهنامون خسته است. هم از گفتنای من فایده ای نیست. به گفتن ایشالا که خیرشون در این بوده اکتفا کردم.
ولی دوست داشتم بهش می گفتم یه جایی هست همه چی تموم میشه؛ دوست داشتن، عشق، علاقه، انگیزه، احساس، دل، عقل، زندگی، هیجان، حتی هدف گم میشه و آدم در مقابل یه سراب بی انتها خودش رو تنها میبینه. اونجاست که اغلب فکر می کنیم اگه ول کنیم بریم راحت تریم و بهتره. دیگه اصلا به این فکر نمی کنیم اگه جای دیگه چیزی خوب باشه وضع همینجا هم خوب می بود. اگر اینجا همه چیز آشفته و به هم ریخته است پس به احتمال زیاد جای دیگه هم خبر خیلی خاصی نیست. با فرض اینکه چیزی هم باشه زنجیر پاره کردن اونم به طور غیر منطقی اصلا کار درستی نیست. مخصوصا وقتی پای بچه هم درمیونه. یه جایی هست آدم فقط باید صبر و سکوت پیشه کنه تا در موقعیت بهتری تصمیم درست تری بگیره. ولی معمولا آدم ها به این درجه نمی رسن و ول می کنن و میرن. نمیدونم چرا نمیشه از همه انتظار این همه صبر و سکوت داشت. ولی خداروشکر به این درجه از تحمل رسیدیم. حالا درسته خیلی غر میزنیم خیلی کفری میشیم و خیلی کم میاریم ولی هنوز داریم ادامه میدیم و گمونم در مقابل اون سراب این صبر هستش که انسانیت رو معنی می کنه.
برای همه انسان ها سلامتی و صبر آرزو می کنم.
هوای تشنهی تابستان عرق نکرده که مرد از تو! چگونه این همه آغوشی؟
نگاه کرکرهها پایین دهان پنجرهها باز است چرا لباس نمیپوشی؟
درون ساقهی رگهایت هزار باغ هلو داری ترش زبانی و شیرینی
برون گرایی و توداری و سخت خوشگل و غمگینی و سخت خسته و خاموشی
هزار پیلهی بارانی مرا از این همه تنهایی
هزار میلهی زندانی مرا از این همه تنهایی
هزار بوسهی طولانی تو را به آن طرف از گوشی
سرم پیاله شد از دستت سرم پیالهی دستت شد
پیاله مست شد از دستت سیاهمست چهها در دست!
پیاله سر برود خوب است؟! چرا شراب نمینوشی؟
تو را که چاهکنات هستم درون چاه میاندازم
ولی طناب تو را هرگز رها نمیکنم از دستم
تو خود مقنی من هستی که از درون تو میجوشی
اگرچه خدشه ندارد جان قصور از من دیوانهست
اگرچه خدشه ندارد عشق قصور از من دیوانهست
قصور از من دیوانهست به هر دلیل که مخدوشی
دو تا پرندهی خوابآلود در آسمان شرابآلود...
و در اتاق عمل، دردی پرندههای حواسش را بدون واهمه پر میداد درون شربت بیهوشی
دهان گشودی و دندانت جرقهای زد و عالم سوخت
و از حرارت دستانت لباسهای تو کم کم سوخت
چه بارها که تو را گفتم مرا بپوش و نمیپوشی!
حسین صفا
نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت
گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت
به دور از بی کران موج هایت مرده ام اما
نگاهی می توان گه گاه بر اهل قبور انداخت
شبیه میوه ای نارس، تحمل کردنم سخت است
من آن سیبم که باید گازی از آن کند و دور انداخت
هوای فتح در سر داشتم دردا که تقدیرم
سر و کار مرا با قله ای صعب العبور انداخت
صدایی آمد و ناگاه آتش شعله ور تر شد
گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!
مرا از دست این شهر پر از دیوار راحت کن
بیا و این دعای غیرممکن را اجابت کن
دلم پوسید از بس کوه دیدم دور این خانه
تو که همسایهی نوری، کمی از نور صحبت کن
اگر طوفان شدی تنها به فکر خانهی من باش
اگر خنجر شدی تنها به قلب من اصابت کن
تمام واژهها را در پر قو پرورش دادم
بیا و لابهلای شعرهایم استراحت کن
دلی که بشکند بیشک خدا را در خودش دارد
اگر روزی سراغم آمدی غسل زیارت کن
میان شهر من با شهر تو راهیست طولانی
اگر دستت رسید از دور هم با من رفاقت کن
حسین طاهری