خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

خاکستری رها در باد

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

چمدان دست گرفتم که بگویی نروم؛ تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟؟؟؟

طرف دلتنگ همیشه ما بودیم...ایلهان برک

گفتم به خویش، دردِ مرا چاره می‌کند
پلکی نگاه بر منِ آواره می‌کند
از قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!
گفتند: "نامه‌های تو را پاره می‌کند"
حسین دهلوی

زخم را پنهان کن حتی از خودت
جز نمک در مُشتِ دنیا هیچ نیست

سلام

نوشتنش خیلی طولانی میشد. اگرچه گفتنش هم خیلی طول کشید. نمیدونم حوصله میکنید تا انتها همراه صدام باشید یا نه. اما انتظاری هم ندارم.

گوش ندید هم عزیزید.

براتون سلامتی و سربلندی آرزو دارم. ❤❤❤❤❤❤

دعا کنیم این بیماری هر چه زودتر از زمین ناپدید بشه. الهی آمین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به دوستای گلم.

بچه ها جونم حالتون چطوره؟ هی میگم.. یعنی هی میخوام به خودم بگم که خوب شدم و واقعا بغضم میگیره. یعنی اینکه خیلی وقت بود که حس نکرده بودم که زندگی انقد خوبه. همه مون در شرایطی هستیم که خب خیلی شاید بیشتر دوست داشته باشیم که بگیم آقا سرمونو بذاریم و بلند نشیم. ولی خب اینکه آدم بخواد با یه مریضی بمیره واقعا بی انصافیه. به قول جمشید توو این فایلای چیز ناانصافانه اس. آره. اومدم بهتون بگم که حالم خوب شده بعد .. البته میبینین صدام هنوز گرفته است خیلی هم خوب نشدم. ولی دوس داشتم هم برا خودم واقعا از این روزا این صدا بمونه و هم یه چیزایی رو برای شما بگم. خب اومدم به رسم وبلاگ بنویسم دیدم که خیلی شاید بیشتر از چن صفحه بشه و خب چرا باید انتظار داشته باشم که شما حوصله داشته باشین و بشینین مثلا حدود دوهزار کلمه رو بخونین. به خاطر همین تصمیم گرفتم وویس بذارم. شاید دوست داشتین گوش دادین. شاید دوست نداشتین گوش ندادین. شاید تا همین الانم همین چند کلمه اول رو که شنیدین خاموش کرده باشین یا هر چی. ولی خب این دلیل نمیشه که نخوام حرفامو بزنم. بهتون گفتم که یه سری اس ام اسی دارو گرفتم از دکتر میم ح فی الواقع. و خب دیروز که ظاهرا خواهرم شوهرم رفته بود پیشش که ویزیت بشه، ایشونم گرفتن و خوب شدن و خودشون اسم بردن که به فلانی یعنی من بگن که بیاد و داروهاشم بیاره تا ویزیتش کنم. بعد ما رفتیم و خب لطف کردن. میگم اصلا ماهایی که خیلی از اتفاقات زندگیمون بر مبنای مراودات اجتماعیه من وقتی فکر می کنم که پس مردم معمولی چجوری دارن زندگی می کنن نمیتونم درک کنم. یعنی انقدر زندگی وقتی فکر می کنم سخته با خودم می مونم پس مردم چجوری دارن زندگی می کنن. ولی خب از یه طرفم نگاه می کنم میگم شاید ویژگی های شخصیتی منه که زندگی رو خیلی سخت میگیره. و مردم خیلی راحت دارن با مشکلاتشون کنار میان. ولی من آدمیم که همیشه سخت گرفتم و حالا با وجود تمام سختی هایی که به خودم گرفتم و با وجود تمام معیارهایی که سعی کردم توو زندگیم دنبال کنم البته که هنوزم هیچی نشدم. حالا از این به بعد هم که هیچ اتفاقی نمیفته. ولی نمیدونم. حالا داشتم اینو میگفتم که وقتی رفتیم هم اصلا معطل نشدیم. یعنی تا در باز شد که مریض قبلی بیاد بیرون دکتر وقتی دیدن که پدر من توو سالن ایستاده ان و منتظر هستن بلافاصله منشی رو صدا کردن و گفتن که ما رو راه بندازن. منشی هم یعنی ما به فاصله دو تا مریض اونجا بودیم. مریض سوم ما بودیم که رفتیم داخل و سوژه طبق معمول اون نسخه معروف دکتر د بود که دکتر اصلا تعجب کرد و گفت.. جالبه که من در جریان هم نبودم بابا نسخه ها رو از جیبش درآورد گذاشت روو میز گفت آقای دکتر به نظرتون ما با اینا چیکار کنیم.آقای دکتر گفتن که والا من ایشونو ندیدم از موقعی که برگشتم اینجا ولی اگر ببینمشون حتما بهشون میگم چون روو سربرگ خودشون هم ننوشتن و روو سربرگ بیمارستان و تحت عنوان دانشگاه علوم پزشکی برداشته همچین نسخه ای نوشته و اگر هر اتفاقی برای شما می افتاد شما حق داشتید که پیگیری بکنید. بابا هم گفت آقای دکتر بعد اینکه بچه ام می میرد دیگه می خواستم چیکار پیگیری بکنم. ایشون خیلی واقعا شخص شخیصی هستن و واقعا دارم می گم نه اینکه بخوام برا شما تعریف کنم از جاش بلند شد خم شد و از بابا عذرخواهی کرد که تقصیر من بود که اینجا نبودم بابا گفت شما چیکار کنین تعطیلاته گفت نه به خدا منم تعطیلات تهران بودم ولی تعطیلات نبودم سر کار بودم. شما که نسخه ها رو برا من فرستادین ما توو یه جلسه ای بودیم من توو همون جلسه عکسارو دراوردم و به همکارا نشون دادم و گفتم ببینید که با جون مردم دارن چیکار می کنن. بعد من همونجا پرسیدم که آقای دکتر اگر ما شما رو نداشتیم اگر من مجبور میشدم که این دارو ها رو استفاده کنم من سالهاست جز یه استامینوفن ساده اون هم چند ماه یه بار اصلا دارو مصرف نمی کنم. آهان دکتر گفتش که من اصلا نمی دونم چی بگم. گفتم اقای دکتر چه اتفاقی برای من می افتاد بابام گفتش که هیچی تو رو هم بسته بندی می کردیم مثل بقیه میفرستادیم زیر خاک. یعنی خیلی اتفاق سنگینیه که من مخم هنوز هضمش نکرده. اصلا مرگ مساله نیست. اصلا مساله این نیست که عمر هر کسی هر جایی پر بشه به یه دلیلی می خواد بمیره این اصلا چیز قابل انکاری نیست ولی اینکه شما بیای به دست یک پزشکی که فکر می کنه داره به شما لطف می کنه بعد در یک روز 20 قرص و سه امپول تجویز می کنه برای کسی که سالهاست هیچ دارویی مصرف نمی کنه خب این باعث مرگ میشه. اینو براتون تعریف کردم که یک اتفاق خیلی سنگینی برای قلبم افتاده یعنی واقعا احساس آدمی رو دارم که از مرگ برگشته به خاطر همینه شاید که دارم خیلی ذوق زده این قضیه رو تعریف می کنم ولی خب واقعا متاسفم. یعنی واقعا فکر می کنم چه بچه هایی پدر مادراشونو از دست دادن و چه پدر مادرایی بچه هاشونو از دست دادن و چه اتفاق هولناکی که اصلا نمی تونیم عمقش رو تصور کنیم که توو این بازه یک سال و چهار ماه شده تو این بازه چه اتفاق هولناکی توو کشور افتاده واقعا قلب آدم وایمیسته. یعنی اینا یه چیزایی نیست که من بخوام با نوشتن حسم رو منتقل بکنم. اصلا هم انتظار ندارم بشینین و حرفای منو گوش بدین ولی واقعا لازم دارم که از این روزها این صدا واقعا بمونه و اگر عمری داشتم و اگر ده سال دیگه و بیست سال دیگه زنده بودم واقعا بدونم که به هر حال مجبوریم نسبت به زندگی قدردان باشیم و هرچقدر هم داره بهمون سخت میگذره به هر حال پیش اومده. این زندگی مال ماست ما باید این زندگی رو زندگی کنیم و واقعا توو پست قبلی هم نوشتم نوشتم که قبل عید هی می گفتم که خدایا به فلانی اینو بده به بهمانی اینو بده با این این کارو بکن با اون اونکارو بکن به منم آرامشی از جنس مرگ بده. حالا اگه مردم که مردم اگه نمردم هم واقعا دلم می خواد که آروم باشم. یعنی خسته ام از این همه استرس و بالا پایین و اتفاقایی که می افتن و هیچ کاری از ما براشون برنمیاد. ولی واقعا شب دومی که مریض بودم و عمیقا داشتم به مرگ فکر می کردم خیلی حالم بد بود و واقع احساس میکردم که دارم میمیرم و میگفتم که خب خدا چیزی رو که خواستم بهم داده دیگه مگه همینو نمی خواستم ولی بعدش میگفتم خدایا توروخدا خوب بشم بعد بمیرم. اصلا دلم نمی خواد که پدر مادرم فک کنن که من با یه بیماری مردم یا بخوان برا کسی تعریف بکنن که بچه مون مریض شد و مرد بعد هی دیگه التهاب اینو داشتم که حالا خوب شم بعد توبه می کنم. ولی میگم اصلا خیلی حس.. واقعا مثل آدمیم که از مرگ برگشتم و دوست دارم بهتون بگم که زندگی سخته. به هر حال دنیا بته رنجه. اینو همه مون می دونیم و قرار نیست کسی توو این دنیا آروم باشه. نمیدونم کی به ما گفته که قراره توو این دنیا به ما خوش بگذره یا ما باید آروم باشیم یا ما باید بهترین ها بهمون برسه یا چه و چه و چه یا خودمون رو مقایسه بکنیم مثلا بگیم که چرا اهالی فلان کشور چنین ان و ما چنانیم. نمیدونم اینارو به ما کی یاد داده. به ما که یاد ندادن البته. هر چی هست تقصیر واقعا دهکده جهانی شدنه. ما مثل هیچکس نیستیم هیچکس هم مثل ما نیست. من مثل شما نیستم شما هم مثل من نیستی. هیچکس مثل هیچکس نیست. هر کسی فقط خودشه و هر کسی واقعا فقط نون دلشو می خوره. ببینید یه کتابی هست اسمش پرندگان خارزاره. یه رمان خیلی قطوریه. و چند نسل زندگی رو در خودش جا داده. داستان چند تا زندگی با همه. وقتی توو همین چند روز داشتم فکر می کردم به این کتاب می گفتم خب پس اینارو برای کی نوشتن. وقتی یه نویسنده ای نشسته انقدر زحمت کشیده و چنین شاهکاری خلق کرده منظورش به کی بوده. خب این یعنی همه جای زندگی همینه. همه در هر سطحی اشتباه می کنن. همه در هر سطحی به موفقیت می رسن همه در هر سطحی روزهای بالا و پایینی دارن. من یه جمله معروفی دارم خدایا چرا ما بابا توروخدا ما برگردیم. قضیه از این قراره که من بچه سال بودم ما میریم مسافرت و چون بابا خودش غذا میپزه کم از بیرون غذا میگیریم. ولی نهایتا من خودم زن یه رستوران دار شدم و حالا ما خودمون مشتاقیم که ملت بیان مغازه ما غذا بخورن این که بمونه ... حالا ظاهرا بساط ناهار بوده و در این حین دزد نابکاری شیشه های ماشینو میشکنه و سه تا کیف دستی میبرن. که خب اون موقع کارت و اینا نبوده تو اون کیفا کیف مامان و خاله و خواهرم احتمالا به جز شناسنامه چیز خاصی نبوده فوقش شونه و آینه و کرم دست نهایتا هیچ چیز تووش نبوده. ولی من الان احساس میکنم که اون لحظه قلبم چقدر داشت فشرده میشد. می خوام بگم که ظرفیت محدوده. انقدر ناراحت بودم که فقطط داد می زدم خدایا چرا ما بابا توروخدا برگردیم. بابا میگه هی بغلت کردم هی نازت کردم آخه چیزی نشده دزد چیزی نبرده ولی من میگفتم اصلا خوشم نمیاد برگردیم. از یه همچین اتفاق کوچیکی بگیرید تا بیاید به اینکه یه کسی جلو چشمتون تمام دارایی تون رو بالا میکشه و شما هیچی نمیتونید بگید که تقصیر ما بود چون قراردادی نداشتیم که بتونیم با اون پولمون رو پس بگیریم. شما فرض کنید الان من بگم میلیارد شاید پولی نباشه ولی سال 94 میلیارد خیلی پول بود و ما اون موقع دو میلیارد پول از دست دادیم هنوز جاش پر نشده حالاحالا ها هم پر نخواهد شد و ورشکستگی عظیمیه که خسته مون کرده و ته هم نداره و با این وضعیت هیچ جوره برنمیگرده و خیلی طول می کشه احتمالا تا دوباره ما بخوایم به اون جایی برسیم که سال 94 بودیم ولی میخوام بگم که چنین بالا و پایین هایی چه در یک رمان مثل پرندگان خارزار چه توو زندگی یک بچه عادی در حد دزدیده شدن چن تا کیف دستی و چه زندگی یه آدم سی یا چهل و چن ساله که تمام زندگیمون رفته و جز کاری که می کنیم هیچی نداریم و خب اطافیانمونو نگا می کنیم میبینیم حداقل یه زندگی نرمال دارن. ولی خب چیکار کنیم. میای مرگ بخوای رسم زندگی این نیست میای به زندگی ادامه بدی شرایط طوری نیست که بخوای ادامه بدی. این میشه که آدم کم میاره و قفل می کنه و تنها جای شکری که زندگی ما داره اینه که بچه نداره و یه بنده بیگناه دیگه واقعا آواره نیست. من نمیگم کسی ازدواج نکنه یا بچه دار نشه. نه زندگی ادامه داره ولی ما اصول رو یادمون رفته. مایی که سنی ازمون گذشته خیلی چیزا یاد گرفتیم. وقتی ما بچه بودیم پدرم دوبار ورشکست شده کوچکترین نقصانی در زندگی ما پیدا نشده ولی پدر من سه شیفت کار می کرده تا بتونه از دست رفتگیهاشو جبران کنه. اما همون موقع من مدرسه غیر انتفاعی میرفتم همون موقع کتاب و دفتر و کیف و درس و مشق و کلاس هنر و کلاس تقویتی مون سر جاش بود یعنی اینجوری نبود بیاد بشینه توو خونه بگه من ندارم شما کلاس نرین من ندارم شهریه دانشگاه نمیدم شما دانشگاه نرین. اصول در اون موقع فرق می کرده. الان نیست این چیزا. من هرچقدر دوروبرمو نگاه می کنم نمیبینم اتفاقاتی که در دهه هفتاد میفتاد الان نمیفته. بعد تمام وقت هم شاکی هستیم. (بعدا نوشت: اینجا حرفام شاید کمی بی معنی و ابتر به نظر بیاد. چون من متقابلا مثال نزدم الان چه اتفاقی داره میفته واسه همین اینجا یه خورده بی معنی به نظر میاد ولی خب شده دیگه). تو از جات پاشو. تو یه قدم درست بردار. نمیبینیم خداشاهده. خودمو و شما رو نمیگم. ولی از ساده ترین صول زندگی از یه بهداشت شخصی ساده از یه دروغ نگفتن از یه غیبت نکردن. اینا چیزی نیست که کسی به ما یاد بده. ما باید ایناروبلد باشیم. ولی من به خاطر همینا با همه قطع رابطه ام. همون یه شب عید هم که پاشدم به احترام مادر شوهر رفتم ولی این بلای مریضی سرم اومد هم پشیمونم. من می دونستم اگر برم اونجا مریضی هم نباشه من به خاطر حساسیتم یه بلایی سرم میاد. خب من وقتی اینو میدونم چرا اینکارو می کنم.وضعیت همه ما الان همینه. (اینجا هم فرضم براین بوده که پست قبلی مطالعه شده و پیش زمینه حرفام شفافه). ما میدونیم خیلی چیزا داریم ولی صرف چیزایی می کنیم که نباید. برای غیبت در اینستا و اینترنت وقت و پول داره اما پول خمیر دندان نمیده. بعد ما چه انتظاری داریم از دنیا؟ یه اصلی هست که اگه من و شما حواسمون به خودمون نباشه یکی دیگه میاد کنترلمون میکنه. من خوب نخورم من خوب نپوشم من ادکلن خوب نزنم من زندگی خوب نداشته باشم خب من اگه خودم به خودم نرسم معلومه یه کی دیگه یا یه چیز دیگه میاد زندگیمو کنترل می کنه. (اینجا باز هم حرفام برای این بی معنیه که باز وارد جزئیات و مثال نشدم). میخواید بحث پول بکنید خدا شاهده چیزی که در این مملکت فراوانه پوله. من وارد جزئیات نمیشم من اگه بخوام وارد تجربه های کاری بشم اصلا شاید بلوف زدن گنده گویی و گزاف باشه چیزی نمیگم ولی باور کنید پول هایی هست که فقط ریخته یکی باید بیاد جمع کنه. ولی متاسفانه چون مبنای فکری نداریم مردم ما فکر نمی کنن مردم ما فقط نشستن همدیگه رو با همدیگه مقایسه می کنن و فکر می کنن چون فلانی فلان جاست من هم باید یک شبه به همونجا برسم و این شده مبنای تمام بدبختی های مساحت ایران. شما فلان ماشین سوار میشی منم میرم به هر قیمتی اصلا مهم نیست چه قیمتی شما فلان پرده رو به خونه ات زدی شما فلان مبل رو خریدی منم به هر قیمتی. چرا؟؟؟ مبل مبله ماشین ماشینه پرده پرده است. بله بیاین با من بحث کنین. به من بگین تو از اول دیدی برات مهم نیست. کی ندیده؟ الان بیاین به من بگین بچه های دهه هفتاد  و هشتاد و نود کودومشون زندگی راحت ندیدن. همه زندگی راحت داشتیم. (باز هم اینجا اصلا بحث نکردم و وارد جزئیات نشدم. ولی دونه به دونه میشه مثال زد اون هم فراوان. از همه جا. میشه وارد شد و عینا ثابت کرد که قصور فردی دخیله. ولی واردش نشدم. پس باز شاید خیلی ایرادا به حرفام وارد باشه ولی واقعا نیست). ولی چه کسایی که به خاطر همین چشم و همچشمی ها از مراتب عادی زندگی پایین نیفتادن و به قعر نرفتن. چه کسایی که با یه تفکر درست با یه ایده درست با یه 1+1 دو کرد 2+2 چهار کردن 4+4 هشت کردن جلو نیومدن و به یه زندگی خوب نرسیدن. کم نیست دوروبرمون. ولی عمق رنج من اونجاییه که میبینم لوکس هست ولی تفکر لوکس نداره. تفکر فقیره. قلب مردم ایران فقیره. ما قلبامون فقیره. اصلا بحث میلیون و میلیارد نیست. اصلا بحث سهام و بورس و بیت کوین و این چیزا نیست. ما قلبامون فقیره. ما خالی از عشقیم. ما خالی از دوست داشتنیم. یه کسایی مثل ماها که به یه عمق مطلبی رسیدن خودشونو کشیدن کنار مث من که مراوده وبلاگی و اینستایی ندارم. حتی مراوده شغلی هم ندارم. سپردم دست بچه ها گفتم هر تاجی زدین به سر خودتون زدین. نمیتونی با آدمایی معاشرت کنی که قلبشون خالیه. متوجه زندگی و انسانیت نیستن و تهی ان. من نمیدونم چرا مردم ما اینقدر تهی ان. روزانه با هر نوع ادمی سروکار داریم ولی تهی ان. تهی از دانش منطق احساس ... که اگر اینطور نبود وضعیت این نبود. اگر اینطور نبود قطعا وضعیتمون خیلی بهتر بود ولی چون مردممون مشکل دارن مشکلاتمون هم خیلی زیاده. خیلی حرف زدم. ولی خواستم بگم قدر زندگیاتونو بدونین. به خاطر رنج هایی که توو زندگی دارین ناراحت نشین. زمین بته رنجه و انسان آفریده شده که به فقر یا به بیماری و یا به خوف و رجا در معرض امتحان قرار بگیره. وقتی در معرض امتحان هستید امتحانتون رو بشناسید و سعی کنید از اون سربلند بیرون بیاید. به هر حال زندگی من زندگی منه زندگی تو زندگی توئه و زندگی او زندگی او هستش یعنی درسته در یک زنجیره ای به هم بافته شدیم ولی من اگه مسواک بزنم من اگه هر روز حموم برم من اگه هر روز جورابمو عوض کنم من اگه هر روز ادکلن بزنم از خیلی چیزهای ساده دارم می گم من اگه هر روز کتاب بخونم اهنگ گوش بدم من اگه سعی کنم وقتی دارم با شما حرف میزنم با احترام با شما صحبت کنم همین ها قطره قطره جمع میشه و زندگی خوب رو میسازه وقتی زندگی من خوبه شما میای زندگی منو نگاه می کنی سعی میکنی خوب باشی منم میام زندگی شما رو نگاه می کنم سعی می کنم مثل شما خوب باشم. این باعث میشه زندگی فردی بشه مبنای یک زندگی اجتماعی خوب حالا توو این زندگی فردی و اجتماعی اگر اشتباه می کنیم اگر توو چاله میفتیم اگر هر بلایی سرمون میاد اون شناختی که داریم باعث میشه دوباره خودمونو بکشیم بالا نه اینکه بیفتیم در اون قعر بمونیم. من از خودمون مثال میزنم. همسر من آدمیه که شناخت نداره الان هم افتاده از ده طرفم هم میخوایم بکشیمش بیرون نمیتونیم. حالا ویروس که به کنار. سه شب دعوا داشتیم که میگفت دیگه مغازه رو باز نمی کنم. چه کاریه که من روزی 17 ساعت کار کنم آخرش بی نتیجه و پراز دردسر. سخته بخوای به چنین آدمی بفهمونی که هزار وجه در این قضیه نهفته است و اولا ماهیت و جوهر انسان و مخصوصا مرد کار کردنه. کار نکنی چیکار کنی؟ میخوای کارتو عوض کنی چرا فکر می کنی که فقط این کار سخته و اون کار سختی نداره. هفده ساعت سرکاری اخرش یه چیزی کف دستت میبینی خیلیا هستن ماهانه دشت هم نمیکنن. خب این ادم رو از این طرز فکر از این ناشکری بیرون کشیدن واقعا انرژی آدم رو میخوره. خب الان این آدم رو ول کنم و بگم نمیتونم باهاش زندگی کنم. دوره ایه که خیلیامون که با چنگ و دندون زندگیامونو نگه داشتیم خیلیا هم خیلی راحت مبنای زندگیشون رو از هم پاشوندن و اصلا نمیدونن هم دارن چیکار می کنن. خب اگر سختی سختیه همین سختی رو تحمل میکنیم چیکار داریم اینی رو که عادت کردیم یا راه و چاهشو یاد گرفتیم یا اگه معایبی داره مزایایی هم داره ول کنیم بریم دنبال یه چیز دیگه. بعد کی بوده جدا شده دوباره توو زندگی دیگه زندگی خیلی خوبی داشته. هر زندگی ای مشکلات خودشو داره هر ادمی مشکلات خودشو داره (اینجا منظورم این بود اگر کسی میشنوه و واقعا در مشکله اصلا به فکر فرار نباشه. چون از هم پاشیدن زندگیا شده مث دومینو و طلاق و ازدواجای مکرر بدجور ریشه جامعه مون رو سوزونده). دنبال چی داریم میگردیم؟ دنبال چی داریم میدوییم؟ خوشبختی چیه؟ هیچی. همینه که الان سلامتیم زنده ایم نشستیم اینجا و وقتمون اونجوری که دلمون میخواد میگذرونیم. کی میگه خوشبختی یه چیز خیلی آنچنانییه؟ بله بازم میگم ممکنه ته ذهنتون رژه بره که نفسم داره از جای گرم بلند میشه ولی خیلی روزا نفس منم سرد بوده. خیلی روزا منم آه سردی کشیدم که شاید هیچ آهی اون روز سردتر از آه من نبوده. ولی وقتی تحمل می کنی وقتی خودتو میشناسی وقتی دوروبرتو میشناسی و وقتی سعی می کنی بسازی اون موقع است که میتونی بیای با ادعا حرف بزنی. بیا به منم بگو بیا برو  وضعیت فلانی رو تحمل کن. اگه مثال عینی از روزهایی که گذروندم نیاوردم. ولی ختم کلامم این باشه که سعی کنید خوب و لوکس زندگی کنید. همه مون خوندیم داستان مردی رو که روایت میکنه دوستم حقوقشو که میگرفت تا نصف ماه کلشو میداد سیگار برگ می کشید بعد نصف ماه هم با فلاکت زندگی میکرد ولی من سعی میکردم با فکر خرج کنم و پس انداز کنم و بد ته زندگیم داشتم فکر میکردم اون خوب زندگی کرده یا من خوب زندگی کردم خب معلومه اون خوب زندگی کرده. نمیگم هر چی داریم امروز خرج کنیم. باید پس انداز کنیم. باید پشتوانه قلبی منطقی احساسی داشته باشه و اینارو باید خودمون بسازیم. من باید کتاب بخونم شعر بخونم اهنگ گوش بدم بسته به خلقیات خودم. ممکنه دوستی ماهیتا مذهبی باشه. مسجد میره قران میخونه نماز می خونه خودشو اونجوری میسازه. یکی هست مثل خواهر من دائم پای تلویزیونه. و روحیه اش اونه. وقتی میخواد حرف بزنه انقدر براتون از فیلم و مستند و موزیک ویدیو مثال میزنه ادم تعجب میکنه. ولی ماهیتا اونه. مهم نیست علاقه و سلیقه و فرهنگمون چیه. مهم اینه علاقه و سلیقه ای داشته باشیم و خودمونو با اون بسازیم و با اون ها تعریف بشیم. اینها رو بشنوید و بخونید و منتشر کنید. و سعی کنیم همدیگه رو راهنمایی کنیم. وقتی ایسنتارو میبینم میگم این انرژی ها چجورای دیگه ای که نمیتونه صرف بشه. چه ساخته هایی که نمیتونه دربیاد. ولی خط عوض شده. شده فان و اخبار و خاله زنک بازیهایی که به هر حال اینجوری شده. ولی امیدوارم و قلبا دوست دارم که انقلابی رخ بده. در بطن این انقلاب این مریضی از روی زمین بره. نمیدونستم انقدر سخته. دیده بودم که سخته ولی چون low روحیه ام خیلی بهم اثر کرد و امیدوارم هیچکس مریض نشه و این مریضی به یه نحوی.. واقعا از خدا میخوام میگم اگر قراره معجزه قرنت رو به ما نشون بدی واقعا این مریضی رو در کمترین زمان ممکن بی اثر کن و از بین ببر بذار مردم به زندگی عادیشون برگردن. به هر حال زندگی سخت هست اگه ما حواسمون به زندگیمون نباشه ما اگه نخوایم و نتونیم کاری با زندگیمون انجام بدیم یه چیزی مثل سیل زلزله یا کرونا میاد زندگی ما رو به بازی میگیره. پس چه بهتر که اختیار زندگی خودمون رو خودمون به دست بگیریم آهنگ گوش بدیم کتاب بخونیم از اخبار فاصله بگیریم چون نمیدونیم به نفع کیه به ضرر کیه. من کتاب زیاد هم نخوندم. مثلا پرندگان خارزار رو چندین بار خوندم. و هر دفعه که میخونمش چیز تازه ای ازش یاد میگیرم. خیلیا کتاب فلسفی منطقی جامعه شناختی یا روانشناختی میخونن. ولی من مثلا با کتابی مثل دروغگویی روی مبل نتونستم رابطه برقرار کنم. خیلی کتابا سلیقه مون نیستن. ولی مساله اینه کتاب بخونیم. آهنگ گوش بدیم. این هم سلیقه است. آهنگ گوش بدیم و کتاب بخونیم چون به شناختمون از زندگی کمک میکنه. و باید سعی کنیم انسان خوبی باشیم. فارغ از اینکه اطرافیانمون کی هستن یا چه می کنن ما باید انسان خوبی باشیم. البته نتیجه اش شده عزلت نشینی و قطع مراودات. ولی همون اندک زمانی که ارتباط دارم با دیگران هم سعی میکنم انسان خوبی باشم. چون به نظرم اگر من خوب باشم دنیا هم جای خوبی برا زندگی خواهد بود. عشق بورزید. نفرت رو کنار بگذارید. به منفورترین انسان های زندگی تون هم عشق بورزید. چون درمانه. یعنی محبت کردن خوب بودن اینا برای زخمای زندگی امروز ما مرهمه. بذارید که زخمای زندگی امروز خوب بشه. دعا کنیم که کرونا از زمین بره و دعا کنیم که هیچقوت دیگه هیچ بیماری ای اینجوری یقه بشر رو نگیره. ما از خیلی چیزها هنوز خیلی فاصله داریم. درحالیکه زندگی رو مریخ داره ساخته میشه و اصلا نمیدونیم کجای دنیا چه خبره و کجای هستی چه اتفاقی داره میفته نشستیم میگیم با عشق ورزیدن رو زخمای زندگیمون مرهم بذاریم یه خورده چیپ و پوچه از یه زاویه دیدی. ولی از یه زاویه دید هم خب من کاری از دستم برنمیاد. من نهایت کاری که میتونم بکنم اینه که امیدوار باشم. قبلا هم نوشتم هر کی منو میبینه میگه وای شما چقد پر از انرژی مثبتین درست توو همون روزی که میگم خدایا به هر کی هر چی دادی دستت درد نکنه به منم یه مردن عنایت کن. توو همون روز همه میگن کاش ما هم انرژی مثبت شما رو داشتیم. این به خاطر اینه که سعی میکنم حالا آدم غصه داره درد داره رنج داره مشکلات داره ولی سعی میکنم واقعا وقتی کسی منو میبینه ... این که من از خدا مرگ خواستم هم از سر ناامیدی و آچمز بودن و نتونستن نبوده که چون کاری ازم برنمیاد بمیرم. نه . این بوده که فکر می کنم هر کاری که لازم بوده کردم. اگر دیدگاهی به مرگ داشتم از این زاویه بود که هر کاری که تونستم کردم پس وقتی دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد ... ولی از طرفی هم میبینیم که هرچقدر هم زندگی سخت باشه و هرچقدر هم خسته باشیم کافیه یه کم به زندگیامون برسیم و حلقه های اول رو درست کنیم . اینکه حموم بریم عطر بزنیم و سعی کنیم زندگیمون توو اتاقامون یه شکل و رنگ خوبی داشته باشه قطعا باعث میشه اتفاق های دیگه هم پشت بندش بیفته. نمیدونم تجربه کردید یا نه. ولی من بارها تجربه کردم. وقتی واقعا از ته قلبت میخوای.. اگر به صلاحمون باشه.. گاهی دوست داریم یه اتفاقی بیفته ولی نمیفته چون به صلاحمون نیست سال ها بعد میفهمیم اگر اون روز اون اتفاق می افتاد زندگی ما آنچنان به فنا می رفت که خودمون میموندیم. اون روز اون اتفاق نیفتاده و تو امروز میفهمی چرا اون روز اون اتفاق نیفتاده. پس بیایم اگر چیزی از خدا میخوایم اولا چیزهای خوب و زیاد بخوایم در حد خدایی خدا. و دوم اینکه پشت بندش توو پرانتز بذاریم چیزی رو بهمون بده که به صلاحمون هست و چیزهایی که حتی به مخیله مون راه پیدا نمیکنه ازمون دور کن. به قول مادر بزرگم نظره گلمین بلالرده ان.. یعنی بلاهایی که ما حتی نمیتونیم فکرشو بکنیم خودت نجاتمون بده و حفظ بکن و دور نگه دار. الهی آمین! براتون هزار چهارصدی سرشار از زندگی هزار چهارصدی سرشار از سلامتی و هزار چهارصدی سرشار از حال خوب در هر ثانیه از خدا آرزو می کنم چون چیزی که از سرم گذشته بهم نشون داده که کاش از لحظه لذت می بردم و خب دارم سعی میکنم به این جهت برم و اگه همین الان حالم خوبه همین الان حالم خوب باشه حالا اینکه فردا صبح قراره چه اتفاقی بیفته اصلا شاید فردا صبحی وجود نداشته باشه. اگر قراره فردا صبحی برسه امیدوارم بهترین فردا صبحی باشه که تا حالا دیدم و اگر هم قرار هست نرسه بهتره که همین الان رو به زیبایی بگذرونیم. خیلی شد. خیلی خیلی زیاد شد. اصلا نمیدونم گوش میدید و براتون مهمه یا نه... ولی چیکار کنیم اگه با شعر تمومش نکنیم؟

کار سختی شد که همزمان یه شعر پیدا کنم و کمی زمان بر هم شده اینجا.

صدای توست که غمگین است؟ صدای توست که می لرزد؟
ببین عزیز! ببین! این دل برای توست که می لرزد!
دروغ نیست اگر گفتم تو مرد عشق نخواهی شد
که دست های تو یخ کرده و پای توست که می لرزد!
و من همیشه همین بودم و من همیشه همین هستم
بهار شعر من از سوز هوای توست که می لرزد
نگاه کردی و خندیدی بهانه ی تو فقط این بود:
 دلم به خاطر گیسوی رهای توست که می لرزد
ببند و بند دل من را دوباره پاره نکن با تو!
دلم کبوتر هرجا نیست، برای توست که می لرزد
قبول! راست اگر گفتی، بدان که دخترک شعرت
به پای توست که می ماند، به پای توست که می لرزد
نغمه مستشار نظامی

قرار بود اینجا تموم شه ولی نشد چون قرار بود از دوستام تشکر کنم ولی پاک یادم رفت انقدر که حرف زدم.

جا داره اول تشکر کنم از هاتف که وقت و بیوقت پیام میگذاره و شرمندم می کنه مثل یه دوست خوب. دوست خوبم دست گلت درد نکنه.

یاقوت جان! دلم برای توست که میلرزد عزیزم! قربونت برم. انرژی خیلی زیادی قطعا از دعاهای خیر تو میگیرم. و در خلوتم هم به یادت هستم ما اصلا همدیگه رو نمیشناسیم و هیچی در مورد هم نمیدونیم ولی فقط می دونیم که دوست هستیم و دعاهامون انرژی هایی داره که باید به همدیگه برسه.

محبوبه جان! اگر نیستی هم دوستت دارم عزیزم و دوست داشتم که به هر حال وبلاگت رو مینویشتی ولی نمینویسی.

فاطمه جان! عزیزم! وبلاگت رو دوست دارم و میخونم و حالا اگر نظری نمیذارم برای اینه که واقعا در حد نظر گذاشتن نیستم در سطح وبلاگ ولی همچنان پیگیر مطالبت هستم.

حامد عزیز! دوست بزرگوار! آشنایی با شما یکی از اتفاقات خوب بیان هست خیلی کم مینویسی ولی من خیلی چندباره مطالبت رو می خونم.

هیچ عزیز! دوست گرانقدر! کمتر مینویسی ولی ما دوست داریم بیشتر بخونیمت. فکر می کردم که اتفاقات خوبی بیفته ولی میدونم که خب به هر حال در بستر جایی مثل بیان نمیشه منتظر اتفاقات خوب بود

برم نگاه کنم تقلب کنم که کسی از قلم نیفته.

دوست عزیزی بدون اسم کامنت میذاره. از ایشون هم ممنونیم که مطالب رو می خونن و همراه ما هستن.

سجاد عزیز! اگر وبلاگم رو میخونی و صدام رو میشنوی پیگیر صفحه ات هستم و همچنان از آهنگ ها لذت میبرم حالا هرچقدر دور هرچقدر دیر اشکالی نداره.

یاسی جان! مامان گل! چطوری عزیزم؟ دخترات چطورن؟ انقدر کم ننویس و ما رو چشم به راه نذار ولی میدونم که بیشتر مجبوری مراقب دخترای گل ما باشی. ما خاله ایم دیگه به ما هم میرسه دیگه؟ روشونو ببوس عزیزم.

دوستانی هستن که دنبالشون می کنم و دنبالم میکنن ولی خب شاید همدیگه رو نشناسیم. اگر هر کودوم از عزیزان صدامو میشنون احترام تمام قد بابت اینکه اگر ویس رو تا اینجا شنیدید و گوش دادید.

دوست عزیزی هستن جناب آقای دکتر بزرگواری که اگر صدام رو میشنون جا داره از ایشون عذرخواهی کنم تشکر کنم و از ایشون و از این دکتر عزیزی که منو نجات داد و همه پزشکانی که به هر حال برای مملکت زحمت میکشن حالا اگر چه داخل پرانتز این عزیزان بغل دستی رو هم داشتیم و به هر حال بارها و بارها نیششون رو نوش کردیم ولی خب دکترهایی هم هستن که زنده مون نگه داشتن. دکتر جان از شما هم سپاسگزارم.

دیگه کی؟!

خب RT و RV رو از قلم انداختم. از این دوستانم هم ممنونم.

فکر نمی کنم تا اینجای وویس کسی همراهی کنه ولی این همه کلمه خوندنش سخت تره. وویس رو شاید پاز کنید برید بیاید و یه وقتی بقیه اش رو گوش بدید. ولی دوست داشتم که از همه دوستانم تک تک تشکر کنم. از این که هستید. از اینکه همراه وبلاگمید و از اینکه همراه منید. خیلی وقت ها میشه خیلی برنامه ها میذارم که هی مرتب شعر بذارم یا مرتب مطلب براتون وویس کنم یا همچین چیزهاییکه بتونه انرژی بده ولی نمیدونم اصلا آدم یه وقتایی یه برنامه هایی میچینه بعد همه رو میذاره کنار. نمیدونم واقعا دوست دارم با وبلاگم چیکار کنم رو نمیدونم. ولی میزان شعرخوانیم هم کم شده و تمام اینها اثرات ورشکستگیه. دعا کنیم هر جور شکستگی ای هست توو زندگیمون بند بخوره و بتونیم سلامت تر شادتر پرانرژی تر و پر از انرژی مثبت تر به زندگیامون ادامه بدیم. اگر هر جور دوست داشتید، اگه کامنت گذاشتیذ بذارید. اگه یه موقع وویسی ضبط کردید خب بدید گوش بدیم برام لینک کنید منم صداتون رو بشنوم و دور هم چرخ وبلاگهامونو بچرخونیم. خیلی دوستتون دارم. مراقب مهربونیاتون باشید. خدانگهدار.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۰۶
معصو مه

جمعه باشه، سیزده بدر باشه، همه جا تعطیل و سکوت و سکون باشه، و آدم تنها باشه، اصلا یه ز غوغای جهان فارغ عجیبیه...

حتی اگه باد و طوفان چن روز باشه عجیب خودشو به همه جا کوبیده باشه، و البته بارون خوبی هم باریده باشه...

فقط بدیش این باشه من مریض باشم.. بله بالاخره بعد از یک سال مراقبت و مناقبت من هم مبتلا شدم. کمی سخت بود ولی سختیش اول از اون جهت بود که از چن روز مونده به عید برا همه همه چیز می خواستم و برا خودم آرامشی از جنس مرگ و این باعث شد خیلی بترسم و برای بار دوم بفهمم مرگ هرچقدر هم خوب باشه آدم هیچ وقت براش آماده نیست چون باز زندگی قشنگیاشو داره. و دوم از این جهت سخت شد که به حرف یه خانم دکتر نادان اعتماد کردم و برای بار چندم از دکتر جماعت کفری شدم. خب بلد نیستی بشین تو خونه به رنگ مو و ناخنت برس اومدی اونجا اسمتو گذاشتی دکتر مردمو از کرونا بترسونی؟ فازت چیه؟

اصل قضیه اینه که شب عید دعوامون شد که نریم خونه مادر شوهرم. آقا قهر کرد رفت. منم بعدش دیدم روسیاهیش به من میخواد بمونه. اخه گفتم امروز خونه شون شلوغ میشه رفت و امد میشه نریم من حساسم مریض میشم. گوش نکرد گفت برا شام منتظر ما موندن. پا شد رفت. منم پشت سرش بعد یه ساعت رفتم. گفتم دیگه حتما خونه خلوت شده و ایشالا که چیزی نمیشه. ولی خب رفتن و روبوسی همان و ابتلا همان. همه مون درگیر شدیم. من، مادر شوهرم، خواهر شوهرم و شوهرش، جاریم همه مون مریض شدیم. احتمالا هم ناقل خواهر شوهر بوده. تا دو روز هیچی نفهمیدم. بعد دو روز هم علائمم شروع شد هم تست خواهر شوهرم مثبت شد پنیک اتک سراغم اومد. به اون دلیل اول هم که گفتم اصلا از پا افتادم. رفتم تست دادم. دو روز بعد جواب اومد منفیه. سه روز با درمان خودسر طی کردم ولی بیشتر افسرده بودم تا بیمار. شنبه صبح با پدرم رفتیم کلینیک. خانوم دکتره انگار که علم غیب داشته باشه گفت گرفتی که. منم گفتم ببخشید. نشست به دارو نوشتن منم که ساده. فک کردم لابد درمان اولیه تجویز کرده. اومدم خونه تا سه روز با اعتماد تمام هیچ داروی دیگه ای نخوردم جز داروهای اون و خوابیدم. سه روز بعد دیدم سرفه هام بدتر شده. دوباره رفتم دوباره خودش بود گفت گفتم کهبدتر میشی. منم علامت تعجب که منظورش چیه. بعد گفت سی تی و تست مجدد مینویسم. گفتم درمان چی گفت همینا خوبه یه قرص دیگه ام میدم. رفتم سی تی. سی تی رو برای دو تا متخصص واتس اپ کردم گفتن درگیری 40 درصد. مستقیم بیمارستان. اسم بیمارستان هم میاد مامانم میگه مگه از جنازه من رد شی. نگو طفلک دکترا رو بهتر از من میشناسه. یه متخصصی خدا خیرش بده اومد خونه ویزیتم کرد. داروهای اون خانم دکتر رو دید گفت اینکه ضد تهوعه اینم قرص معده است. یعنی حاضر بودم اون لحظه به قیمت جونم هم شده برم بگیرم اون خانوم دکتره رو بکشم که دیگه نتونه مریض دیگه ای رو سر کار بذاره. ولی خب عملا چنین توانی ندارم و فقط باید دعا کنم خدا ایشون و امثالشون رو از روی زمین محو کنه. چی بگم آخه؟! من یه هفته بود با داروهای اون سر کار بودم. انگار هیچی به هیچی. من نشستم ویروس هم داره کار خودشو می کنه. چرا خب؟! بعد متخصص چیکار کرد؟ سه تا نسخه پر کرد مشتمل بر نزدیک 18 قلم دارو. چون بعضیاش فقط توو بیمارستان مصرف میشه زنگ زد هی با این ور اون ور هماهنگ کرد که پدرم رفت داروها رو بهش بدن. هیچی. جلو اونم تا زانو خم شدیم که خیلی بهمون لطف کرده. شبش دوباره داروها رو برای یه متخصصی که بهش اعتماد داریم فرستادیم گفت هیچکودوم تاثیر ندارن. دو قلم قرص و یه قلم شربت و اسپری نوشت گفت اینارو بگیر مصرف کن اکسیژنت زیر 94 بود برو بیمارستان. منم داروها رو گرفتم از دیروز دارم می خورم با بخور و دمنوش و البته استراحت و اعصاب آروم. خیلی بهترم. بعیده کارم به بیمارستان بکشه. حتی با اکسیژن 91 چون احتمالا عدد اصلیم همینه. حالم عادیه فقط گاهی سرفه می کنم. حالا دوره این داروها تموم شه اگه خوب نشدم دوباره پیگیر شم.

نوشتم که اولا شاید یادم بمونه نباید چیزی که خودت میدونی و حس می کنی رو به حرف بقیه حتی همسر و حتی یه خانوم دکتر بدی. متاسفانه در دنیایی و متاسفانه تر در جامعه ای زندگی می کنیم که دکتر هست اما طبیب نه معلم هست اما حکیم نه مهندس هست اما معمار نه آدم هست اما انسان نه. یعنی ظاهر هست اما اون باطن و شناخت لازم نیست. هر کسی سعی میکنه به هر قیمتی کارش رو پیش ببره. فارغ از اینکه طرف مقابل شاید چقدر ضرر کرده باشه. این دیگه برای هیچکس مهم نیست. که اگر مهم میشد میشد مثل کار ما که بدبخت همسرم هی میدوئه بازم چند هیچ از زندگی عقبه. بعد دیوونه میشه هم اعصاب خودشو خورد میکنه هم مارو. ولی وقتی فکر میکنم میبینم تقصیری نداره. داره درست کار میکنه اما هیچ فایده ای براش نداشته. ولی باز میدونم باید کارشو درست انجام بده. حالا وضعیت چی بشه عملا دست ما نیست. افتاده دست یه عده ای که همه چیز داره روز به روز بدتر میشه که بهبودی درش نخواهد بود.

همه اش فکر میکنم من سایه پدر بالا سرمه دستش توو جیبشه. اونی که نه کسی رو داره نه قدرت تامین هزینه های درمانو داره چرا باید به خاطر سود یه عده دیگه درگیر چنین پدیده ای بشه؟ وقتی میشنوم کووید همچنان ماندگاره دعای اولم روبرگردوندم به حذف کووید از زمین. روو زمینی که هیچ رحم و مروتی نیست وجود همچین چیزی بی انصافیه. درسته من فقط یک روی سکه رو عنوان کردم. و سکه که نه هزار وجهی ای هستش که خیلی وجه های دیگه داره. اما حتی اگر یک ذره اش اینه که من دیدم پس قطعا جاهای بدترش خیلی بیشتر از جاهای خوبشه.

دعا کنیم و دعا کنید و توصیه کنید دعا بشه یعنی خواسته مون دسته جمعی حذف این ویروس از روی زمین باشه. هر کی هرچقدر باید سود می کرد حتما کرده دیگه. عمیقا امیدوارم این بیماری که زمینه اش قطعا نیت شومی بوده هر چه زودتر از بین بره و خدا به انسان رحم کنه و انسان کمی با تعمق بیشتر به زندگی برگرده.

امیدوارم من و شما و همه سعی کنیم از زندگی راضی تر باشیم و عمق شناختمون رو بیشتر کنیم و به بهبود زندگی کمک کنیم.

خداوندا ما رو از شر کووید و کوویدها در امان بدار! الهی آمین!

اینم بین پولای عید اومده از دیدنش روحم تازه میشه. فک میکردم اینجور چیزا نیست دیگه.  :)

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۴۱
معصو مه

ﺑﺨﻨﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺎﻋﺮ! ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ ﻏﻤﮕﯿﻦ

ﺑﺨﻨﺪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯾﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ!

ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺧﺎﻟﯽ

ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺖ ﺷﯿﺮﯾﻦ

ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺳﯿﺎﺭه‌ی ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺯﻭﺩ

ﻭﺩﺍﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ

ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ... ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩه‌ی ﮐﻮﭼﮏ

ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ، ﺑﯽﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﭽﯿﻦ

ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﮔﺮ ﮐﻤﯽ ﺑﻮﺩه‌ﺳﺖ

ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﭼﻤﺪﺍﻥ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺳﻨﮕﯿﻦ

ﺑﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﻏﺮﻭﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ

ﺑﮕﯿﺮ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ! ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ!

ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻃﺮه‌ی ﻋﺸﻖ ﻣﺎ... ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪ

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ همه‌ی ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ

ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﺨﻨﺪﺩ ﻫﻤﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩِ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻏﻤﮕﯿﻦ

ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ! ﻣﺮﺍ -

ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﺮﺹ ﻣﺴﮑﻦ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ ﺗﺴﮑﯿﻦ

ﺑﺨﻨﺪ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ! ﺍﺻﻼً ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻧﻪ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭِ رویای ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺯﻣﯿﻦ

ﺗﻮ ﺍﯼ قشنگ‌ترین ﻗﺼﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻤﺎﻥ

ﺑﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻤﺎﻧﺪ - ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ...

محمدسعید میرزایی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۴۸
معصو مه

نیستی عشق نیست چه خواهد شد؟!😔💔

سال نو مبارک. با آرزوی خاص ترین خوبیها برای خودت و عزیزانت. 💚💜💙💛❤️❤️❤️💚💜💙💛❤️❤️❤️

 

 

+اضافی نوشته جاتم:

اینجا

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۳۷
معصو مه

 

 

میگه دلش میخواد جمع کنن برن چن روز توو هتل و حرم و استراحت و اینا. میبینم که همه در هوس و در تدارک یا در حال سفر هستن. علیرغم همه اخطارها مبنی بر #سفر_نروید و #در_خانه_بمانید. به هر حال تغییر لازمه. به هر حال تغییر همیشه خوبه و سفر از نوع عالیشه. ولی اینکه من از تغییر مکان و از سفر می ترسم یا چون می دونم همون استراحت و همون آرامش رو کنج خونه هم میشه پیدا کرد پس سفر رو دوست ندارم من رو چقدر از جمع آدمیزاد جماعت دور می کنه؟ نمی دونم.

...

میخوام برای یه ترجمه معنی کلمه اعتدال بهاری رو پیدا کنم. وقتی در نوار جستجو بی هوا فقط کلمه اعتدال رو تایپ می کنم و دکمه اینتر رو می زنم خدا صفحه مطلب در مورد اعتدال اخلاقی روو صفحه ظاهر میشه. دهنم وا میمونه. چند خط از هر کودوم که جلو چشمه رو می خونم و همین طوری اسکرول می کنم و هاج و واج تر میشم. وقتی اون روی سکه اون چیزاست خب منطقا این روی سکه هم این چیزاست ولی چرا همیشه در دریغ و افسوس تربیت آدمیزاد جماعت هستیم؟ نمی دونم.

...

میرم پرو لباسم. علیرغم میل باطنی البته. نه که تصور بشه انقدر سرخوشم که به فکر لباس هم بودم. اما متاسفانه یا خوشبختانه باید یه چیزی برا منزل فامیل شوهر تدارک میدیدم. از هر چی هم بگذریم از این یه مورد نمی تونیم بگذریم. و خدایی یه جوری راحت جور شد که فقط معجزه می تونه انقدر سهل و سریع و آسون باشه. میرم و برمیگردم. بعدش خواهرم پیام میده که خانم خیاط بهش گفته چقدر پر از انرژی خالص مثبتم و چقدر دوستم داره. آدم باید چی باشه که خودش خودشو خالی حس کنه و حتی نای نفس کشیدن نداشته باشه ولی هر کی میبیندش موکدا می گم هر کی میبیندش بگه چقدر حالت خوبه و چقدر انرژی مثبت خالصی؟ نمی دونم.

...

چند روزی آی لاو یو لایک ا لاو سانگ بیبی سلنا گومز و سرسپرده اندی رو تکرار بود و ریپیپیپیت می شد. در حدی که گوشم درد گرفته بود. از باب تغییر شیفت کردم روی چهار قطره خون علیرضا آذر ولی نگم از آهنگ جدید محسن جان چاوشی جان جانان. قابلیت یک سال تکرار رو داره. از همین الان تا شب تحویل سال 1401. آیا گوشی برای شنیدن و عمری برای رسیدن به اونجا باقی می مونه؟ نمی دونم.

...

هی حس می کنم چشمم به خالی می ره. ترجمه ترکی به فارسیه. یعنی هی حس می کنم یه چیزی باید جلو چشمم باشه ولی نیست و دیوار جلو رووم بیشتر سفیده. دقت می کنم میبینم تقویم رومیزی رو عوض کردم. این کوتاهتر از اون قبلیه و همین یعنی باید چن روز باشه تا چشمم عادت کنه. و چقدر از این تغییر عادت ها می ترسیم اما بهشون مجبوریم. چند نفر دارن به روزای بی هم بودن عادت می کنن؟ نمی دونم.

...

همچنان که امشب رو با مشابهش در چند سال گذشته مقایسه می کنم و همچنان که خودم رو با دیگران مقایسه می کنم و همچنان که خود فعلیم رو با خود قبلیم مقایسه می کنم و هچنان که مقدار رنج در دنیای موجود رو با چند وقت قبل و قبل تر و قبل ترتر و خیلی قبل تر مقایسه می کنم و همچنان که سعی می کنم با حافظه خیلی ضعیف تاریخیم قرن ها رو با هم مقایسه کنم مغزم درد میگیره و وقتی به خودم میام از شدت فشار دندون روی لب لبم رو زخمی میبینم. نوع بشر در طول تاریخ چقدر بی هوا زخم خورده و زخمی کرده؟ نمی دونم.

...

رسم بر تکاندن است خانه را از گرد و غبار، دل را از غم و من را از تو. هر سال همین وقت همین اتفاق می افتد. تکه کاغذ ها زیر و رو می شوند، همچنان که خاطره ها و همچنان که بقایای چند ده سال خاطره و عشق و رنج. ولی سر آخر اتفاق خاصی رخ نمی دهد. انگار آنچه در کنج است حالا دل یا ذهن یا عقل یا منطق یا هر جای دیگری که من در آن گنجیده حتی قبل از من تو را به دوش می کشیده است و گویی هیچگاه هم زمین نخواهد گذاشت و این همراهی همیشه خواهد بود. حتی روزی که دیگر من نباشم. ولی مگر 21 گرم باقیمانده از من چقدر طاقت دارد این همه را تنها به دوش ببرد؟ نمی دانم. آنجایش احتمالا ربطی به من الان نداشته باشد و من آن موقع لابد دیگر یاد گرفته چگونه با تو کنار بیاید. اگر هم هنوز نتوانسته کنار آمدن با تو را یاد بگیرد که ...

رسم بر عشق ورزیدن است. و به تعداد آدمهایی که آمده و رفته و هستند و می روند و خواهند آمد و خواهند رفت راه برای عشق ورزیدن وجود دارد. اما خدا می داند "مسالمت آمیز عمل کردن" شیوه عشق ورزیدن چند تا مانند من است که بلد نباشند آخ بگویند صرفا از این جهت که صبر کن ببینیم چه می شود. همچنان که شیوه عده ای دیگر ساده کندن و از هم پاشیدن است صرفا از این جهت که مگر چند صباح زنده ایم که آن را هم به درد بگذرانیم. تازه سرآخر این دسته دوم شاکی تر هم هستند که خیلی بیشتر متحمل رنج شده اند و می مانی هاج و واج که اگر آنها رنج کشیده اند پس تو چه کرده ای و اگر تو رنج کشیده ای پس آنها دقیقا از چه حرف می زنند. ولی هرچقدر عمیق تر شوی میبینی که اصل موضوع این است که هر کس به شیوه خود در حال عشق ورزیدن است. حالا اگر شیوه عشق ورزیدن کسی پاشیدن بذر تنفر است هیچکس در مقام قضاوت و تعبیر نخواهد بود.

و در چنین معجونی از رنج و عشق در بستر زمان تلاطمی به نام زندگی سر می کوبد به همه جا. اینکه در پی چیست و چه چیز آشفته اش کرده که اینگونه بی چارچوب و قاعده از هر طرف در می رود را جز خودش هیچکس نمی داند.

اما یک چیز را خوب می دانم و آن هم اینکه:

اما حدیث خواستنت جزو شعر نیست

من عاشق توام!

معصومه 29 اسفند 99

+ دوس داشتین دست نوشته های اسفند ماهی سال های قبل رو هم بخونین.

با آغاز بهاری دیگر

زده ام بر دریا

دل مردابم را

می نهم گام به صحرای جنونی دیگر

می شوم دور ز تو

اما می دانم

دوری از تو سرآغاز سرودیست دگر

...

من در آغاز بهار

می سرایم که : نگار!

نرود نقش تو از خاطر و پندار دگر

با آغاز بهاری دیگر

با هر گام می دانم

که باز هم بر میگردم به سوی تو بار دگر

...

کاش می شد دریابی

دل مردابم را

کاش می شد در باور خود بنشانی

دوستت دارم را

کاش می شد می دیدم

بر دل منجمدم

تابش آن دل خورشیدی را

...

کاش در آغاز بهاری دیگر

من و تو نیز آغاز شویم بار دگر

بسراییم به اواز بلند

دوستت دارم را

کاش در آغاز بهاری دیگر

کاش ها را به حقیقت پیوند زنیم

معصومه

اسفند 85

...

باشه /هر چند داغونم بین حس این احساس های متفاوت /هر چند حیرونم بین بودن و نبودن /هر چند هنوزم نمی دونم که اونی که نیست منم یا نه /اما باشه /من می نویسم اما تو باور مکن /اما تو بی تفسیر بشنو /نباشه روزی که بگی درگیر این حسی /فقط ببین و بگذر /اما.../اگه یه روز همه چیز روشن شد /منم روشن می گم تفسیر این حرفا چیه

...

امیدورام که آروم باشیم

...

سلام / در لحظه های سرد و تاریکم / آن دم که هیچ عشقی در کنارم نیست / آن دم که ماهتابم با تابشی بی شائبه / غرور منجمد در قطب احساس مرا به تماشا نشسته / از من به تو سلام

سلام / در لحظه های تلخ و تاریکم / آن دم که جای شور عشقت ، یک اضطراب تلخ و بی پاسخ در پیکرم قندیل بسته / از من به تو سلام

سلام / در لحظه های ساده و زردم / آن دم که جای دوستیمان یک لکنت بی منتها / از حرف های بی گناه بر تخت بنشسته / از من به تو سلام

سلام / در لحظه های شاد اما پوچ / آن دم که یاد لحظه های ساده ی بودن زنجیر ها بر رگم بسته / از من به تو سلام

اما ... اما ... اما ...

به پاس آنچه که هست و نمی دانم که چیست / اما می کند رقصان قلم را

سلام / در اوج یک لحظه / در لحظه ی دردانه ی یک آرزوی سبز / در لحظه ی مستانه ی یک مهر بی پایان / در لحظه ی تکراری یک رویش جاوید / آن لحظه که تنها خدا در چشم تو تکثیر می یابد / آن لحظه که آن ماهی کوچک از آب سوی عشق باله می ساید / آن لحظه که آوای پرشوری یک آرزوی سبز را – حول حالنا – فریاد می دارد / در لحظه ی تحویل سال / از من به تو سلام

نوشته شد به تاریخ بیست و نهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی به ساعت هشت صبح

معصومه

...

تقصیر تو نیست اینکه در آخرین روز سال حس آخرین روز زندگی را داشته باشم . تقصیر تو نیست اینکه با رسیدن بهار بهاری در وجود من نباشد . تقصیر تو نیست این که هر روز چون سیگاری بر کنج لب آینه تکه ای از من خاکستر شود . تقصیر تو نیست این که هر روز فریاد سکوتم را با فرآیندی پیچیده که اصلا از تو نیاموخته ام به اشک مبدل ساخته و نابودش کنم ، بی آنکه تقدسی در آن باشد . هیچ تقصیر تو نیست اگر مهربانی ثانیه ها بانی نیکی نباشند در روزگارم . هیچ تقصیر تو نیست اگر لحن خاکستری اما کمی مهربان هر عابری بر دلم بنشیند و آن را به لحن آبی توترجمه کنم شاید که بیابمت . باز هم تقصیر تو نیست اگر لب های امیدم در حسرت لب های آرزوهایت رخت از دیار این شطرنج بی سرانجام بربندند . قصور در قصر قیصری تو ؟؟؟!!

صبور ثانیه های بی تکرار ! عشق به سیاهچاله های زمان می رسد و دوستی هنوز حیران است از اینکه به خورشید بپیوندد تا دور باشد ، به ماه بپیوندد تا در حوض از آن ِ تو گردد یا در سبزی بهار پنهان شود تا دست کم سالی یکبار جوانه بزند . اما آنچه در تپنده ی مغرور تو پنهان است هنوز ناشناخته مانده که شهرت قیصری چون تو تنها به صلابت رمزی است که در چشمانت پنهان است ، در ویرانگران من ، در نگاه هرزه و جسوری که لب نیشخندش تا بناگوش باز است اما آنقدر بی روح خیره می شود که گویی سال هاست در تور مرگ مانده . حسودی می کنم به خاطر عزیزی که گرمایش امسال سبزه تو را رویاند و حسودی می کنم به یاد نگاهی که لحظه های تو را تحویل می کند و انجماد این حسادت قاتل لحظه های تنهایی ام خواهد شد تا دیگر به تو نیندیشم . می دانم روزی دیگر یادت را هم از من خواهد گرفت شیطانک حیله گری که حضورت را از من گرفت . می دانم روزی دیگر یاد و خاطره ات را هم نخواهم داشت مثل همان روزگاری که بودی و نداشتمت . من تو را ندارم ولی تا خودم را دارم منی در من زنده است که در مرداب روحم پنهان شد تا زشتی مرداب بودنم به زیبایی نیلوفر شدنش محسوس نباشد .

صبور ساده ی من ! هنوز هم چک چک روان ثانیه بر مغراستخوان خاطره ادامه دارد . اما مقاومت می کنم تا زمانی که فراموشی ریشه بدواند و نبض احساس را بخشکاند . آنگاه حتی به تجویز نوشتن هم درمان نخواهم شد و آنقدر امیدم را در پهنه ی نبودنت شکنجه خواهم داد و نخواهم نوشت تا به "آرزویم" برسم و "بمیرم" . نه آنسان که از نفس کشیدن باز بمانم ، بلکه بدانسان که اکسیر نایاب روح پلیدم را در زیر چرخ دنده های خِرَد آن قدر خواهم سایید تا بفهمانمش که دیگر تو را ندارم .

نوشته شد به تاریخ بیست و نهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی به ساعت هشت صبح

معصومه

...

به شبم ستاره دمیده ، چرا که دوستت دارم

و تبم به واژه رسیده ، چرا که دوستت دارم

به گلابه های زمانه شده مبتلا و گذشته

تن من عذاب کشیده ، چرا که دوستت دارم

چه واژه های سلیسی به لحظه ها تو نشاندی :

"سلام ، بهار ، عیده ، چرا که دوستت دارم"

تب غریب سوالی هنوز بر دل من هست

تبی که تاب بریده ، چرا که دوستت دارم

به شبم ستاره دمیده ، چرا که دوستم داری

و تبم به واژه رسیده چرا که دوستت دارم

29/12/86

...

 

 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۹ ، ۰۳:۰۵
معصو مه

بگذار
گنجشکهای خرد
در آفتاب مه آلود
بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
 در حرارت ولرم والر
به پیشواز بهار مصنوعی بشکفند
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشکهای حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایه وار
بهار غنچه ی سبزی است
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقابهای کوچک سبزه
تنها یک « سین »
به « سین »های ناقص سفره می افزایند
بهار کی می تواند
این همه بی معنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید!

سلمان هراتی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۲۹
معصو مه

 

گلم! بهار قشنگم! سلام... خوبی عزیز؟!
یکی دو ساعت دیگر حلول نوروز است
اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار
شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است

نشسته ام که برایت دعا بخوانم عزیز
دوباره پای همین هفت سین هرسالی
چه استقامت تلخیست روی کاغذ خیس
بخواهی هی بنویسی که سخت خوشحالی!

چقدر جای تو خالیست پای سفره! ببین
چه هفت سین قشنگی به خاطرت چیدست
چه سبزه ای به امید تو سبز کرده دلم
ببین که جز تو به روی کسی نخندیدست

ببین، ببین به چه روزی نشسته بی تو دلم
کجاست عیدی دستان پر سخاوت تو!
چرا نمی رسد امروز پس به دادم عزیز
نگاه های قشنگ و پر از نجابت تو؟!

ببخش! این دم عیدی... هر آنچه می گویم
تمام بابت این انتظار طولانیست
خدانکرده نبینم دلت بگیرد عزیز!
منم که سهمم از این ماجرا پریشانیست!

کنار سبزه و قرآن و تنگ ماهی و آب
منم و عکس قشنگت که رو به روی من است
منم و مثل همیشه همان دو چشم نجیب
که تک مخاطب یک عمر گفتگوی من است!

دوباره مثل همیشه به رسم هر سالی
تکانده ام همه جا را برای آمدنت
غبار پنجره ها را گرفته ام که شبی
میان خانه بپیچد صدای در زدنت

فدای عکس قشنگت، بگو که با چه زبان
بگویم این دل ساده برای تو تنگ است؟!
بگو چگونه بگویم که بی تو پای دلم
برای گفتن حتا دو بیت هم لنگ است

چقدر حوصله دارد دلم که باز از تو
هنوز هم به خیالش که می رسد خبری
نشانه ای... گل سرخی... پیام ناچیزی
دو خطِ نامه گنگی... سلام مختصری

اگرچه مثل همیشه تمام این همه سال
عزیز! پیش خودم اشتباه می کردم
اگرچه شب به شب از نو هزار برگ سپید
به عشق این که بیایی سیاه می کردم

اگرچه باز نوشتم: گلم! ملالی نیست
میان وسعت دردی که یادگار تو بود
نبوده ای که ببینی چطور این همه سال
دو چشم ساده ی غمگین در انتظار تو بود

تو فکر عید خودت باش! جای من را هم
کنار سفره عیدت، عزیز، خالی کن
برو و قصه عشق مرا دهان به دهان
دوباره زمزمه در گوش این اهالی کن

به فکر آنچه که بر من گذشت ساده نباش
فقط به من بنویس این بهار خوشحالی
بگو که حالِ نگاهت هنوز هم خوب است
بگو که عید قشنگیست، عید امسالی

در انتها گل خوبم! فقط مواظب باش
که چشم های قشنگت غریبه تر نشوند
بیا که مثل همیشه دو چشم ساده ی خیس
دوباره گوش به زنگ صدای در نشوند

گلم! بهار قشنگم! برو! خداحافظ
همین یکی دو دقیقه حلول نوروز است
اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار
شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۳۱
معصو مه

 


دریافت
مدت زمان: 43 ثانیه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۴۶
معصو مه

مهمون پادکست رادیو هاتف هستم. با هم گپ زدیم در مورد مسائل مختلف. دوست داشتید بشنوید. 

اینجا

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۴۰
معصو مه

 


دریافت

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۲۴
معصو مه
 

 
سلام پیک بشارت به سمت آرامش
نوید از رگ گردن به ما مقرب تر
برای ذبح نفس های من خوش آمده ای
بریز آتش خود را به روی خاکستر
 
 
مرا ببر به فراسوی دردهایی که 
عمیق ریشه دوانده درارتفاع تنم
سرم کتیبه ی رنج و عذاب و بی تابیست
ببر مرا به جهان بدون تن _وطنم_
 
گریز می زنم از انسداد چشمانم
به بی قراری این  لحظه های  پایانی
وداع می کنم از هر که عاشقش بودم
سکوت می کنم از شدت پریشانی
 
درخت خشک خزان دیده ی زمستانم 
تمام ثانیه هایم قرین بدحالیست
تکیده خوشه ی بی رنگ آرزوهایم
که شاخه شاخه ی رگهای من پراز خالیست
 
ضمادهای تنی با جراحتِ جسمم
دوچشمِ ماتْ به امن یجیبِ بی تاثیر
صدای مضطربی داد می زند:« مریــــممم!!
خدا کند نشود خواب آخرم تعبیر»
 
هزار ذکر شفا باز بی اجابت ماند 
که درد؛ مصلحتی پوچ بود و بی تاویل
هزار پرسش بی وقفه از خدا دارم 
مرا ببر به حضورش جناب عزراییل
مریم ناظمی
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۰۹
معصو مه

در این شهر
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند دوستت داشته باشند
مردهای بسیاری هستتند
که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند
مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند
اما
انگشت‌شمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند
و انگشت‌شمارترند
آن‌هایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند
چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟
میثم یوسفی

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۳۶
معصو مه
 

 
سر می‌کشم در آینه حیرانم از خودم
بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟
 
خود را مرور می‌کنم و فکر می‌کنم
من جز حدیث رنج چه می‌دانم از خودم؟
 
عمری‌ست هرچه می‌کشم از خویش می‌کشم
باید دوباره روی بگردانم از خودم
 
آن رهبرم که گرچه همه روهروم شدند
برگشته در هوای تو ایمانم از خودم
 
باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم؟
 
از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
تا چهره‌ای دوباره برویانم از خودم
 
هر روز می‌روم سر آن کوچه‌ی قدیم
آن‌قدر پر شتاب که می‌مانم از خودم
 
امشب چگونه از تو بگویم، چگونه آه...
چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم
 
محمد سعید میرزایی

طبق معمول صندوق بیان نیست. حالا اگه دوست داشتید اینجا یا اینجا بشنوید.

 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۲۷
معصو مه

در غیابِ چشم‌های تو
ماه
لکنت شب را
تشدید می‌کند
وزنِ غریبی دارد سکوت
زهر انتظار را
بی وفقه تکرار می‌کند...

نیلوفرثانی

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۱۰
معصو مه

در زمان های دور نوشتن کار سختی بود. همای اقبال توان نوشتن شاید تنها بر شانه آنهایی می نشست که پدر یا مادر یا پدربزرگ یا مادربزرگشان کتابخانه بزرگی داشت و آنها هم به واسطه خواندن چند صفحه می توانستند چند کلمه بنویسند. زنگ انشا چیزی مانند کابوس بود. موضوع انشا نقش عزراییل را بازی می کرد که آمده بود جان بگیرد. به سختی می شد سخنی یافت تا به رشته تحریر درآورد. عبارت "قلم در دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم" یا "هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب" در دوره نوجوانی ما مقدمه تمام انشاهایی بود که می نوشتیم. حتی به زور زنگ پرورشی هم نتوانستند خواندن کتاب را به هم دوره ای های ما دیکته کنند. که اول خواندن باید تا نوشتن شاید. در مقایسه با آن روز امروز به لطف شبکه جهانی اینترنت و دهکده جهانی شدن کل کره زمین تصور چنین چیزهایی سخت است اما به همان نسبت خواندن و نوشتن هم کمتر شده. اگر در تصور نقش ببندد پس این همه صفحات اینترنت و وبلاگ و پیج و شبکه و کانال و گروه چه؟! نظر شما متین! اما به نظر من هیچ! فقط دفتری که در گذشته بر جلد آن عبارت "دفتر خاطرات و عقاید" نگاشته می شد و بسیار هم خصوصی بود، امروزه عمومی شده و این همه صفحه را ساخته. نه نقد می کنم نه نظری منفی ای در این رابطه دارم. اما وقتی می خوانم کمتر ادبیاتی در این صفحات ریشه در خوانش زیاد کتاب دارد. اغلب به این نتیجه می رسم نوشتن در ژن نویسنده است پس موضوعی که برایش مهم شده را در قالب کلمات ریخته و تقدیم خواننده نموده است. اندک نوشتاری هم که ریشه در آشنایی با کتاب و ادبیات دارد آنقدر رنگ و لعاب ظواهر زندگی امروزی به خود گرفته که با وجود ادبیات غنی و واژگان قوی چندان چنگی به دل نمی زند. این فضا بر نثر و نظم تولید شده در زمان معاصر ما از اواسط دهه هفتاد تا به حال هم حاکم است. کتاب های داستان یا شعری که ترجمه شده یا به رشته تحریر درآمده اند مشخصه بارزشان سریع و روزمره بودن است. دوباره تاکید می کنم چنین ماهیتی ایراد نیست اما کاش می شد زندگی سریع و خشن امروز آرام تر و مهربان تر می بود؛ مانند گیاه: که دانه صبورانه و با طمانینه هرچه تاریکی و کبودی است را تحمل می کند تا در زمان مقتضی در نهایت قدرت آنگاه که همه چیز به تمامیت خود رسیده است سربر می آورد، با سرافرازی ای غیر قابل انکار. اما دریغ! در جهان امروز همه چیز بند ثانیه است. آدم ها آنقدر سریع زندگی می کنند که اگر از دور به نظاره بنشینیم از چنین سرعتی متعجب می شویم. اما گریزی نیست! انسان ذره ای است بسیار ناچیز در بی نهایتی بیکران که تنها به نسبیت می توان فهمید چیست و کجاست و چه می کند. چنین موجودی از یک زاویه دید بسیار طفیلی است و از زاویه دیدی دیگر بسیار ترسناک. در متن هولناک و ناشناخته جهان شاید چنگ انداختن به ناشناخته ها با چنین سرعت سرسام آوری تنها راه دوام انسان باشد. اما انسان چیزی نمی داند. باید بیاموزد. و افسوس از آموزه هایی که بی پایه و اساس و تنها بر مبنای منفعت و سود تولید و عرضه می شوند و در دست انسان امروزی قرار می گیرند؛ مقوله دهشتناکی که حتی فکر کردن به آن باعث زایل شدن عقل می شود کجا مانده بخواهیم وارد چنین مبحثی شویم و در مورد آن تحقیق و نتیجه گیری کنیم. اما علیرغم همه اینها می توان برای شناختن ناشناخته ها مانند ماهی سیاه کوچولو یا شازده کوچولو یا خیلی از نمادهای ادبی دیگر که برای روشن شدن انسان خلق شده اند، خلاف عرف عمل کرد چرا که این نمادها خلق شدند تا به واسطه ادبیات فانوس راه بشر باشند اما افسوس از نوع غالب بشر امروز که در راه رسیدن به اپسیلون منفعت بیشتر، تمام مرزهای انسانیت را بی نهایت کیلومتر جابجا می کند و با اهداف شوم همه وسیله ها را توجیه می نماید. پس وقتی نوبت به زندگی می رسد همه حلقه های زنجیره حیات ناچارند تابع این منفعت طلبی باشند. در چنین بلبشویی چگونه می توان از ادبیات و عشق و منطق و کتاب و خواندن و نوشتن حرف زد؟! یا چطور می توان انتظار داشت اگر محتوایی در هر زمینه ای تولید می شود قابل مقایسه با نمونه های پیشین خود باشد؟! حتی وقتی فرزندانی تصمیم می گیرند دفتر شعر پدری را پس از آسمانی شدنش به اثری ماندگار تبدیل کنند آنقدر صبر و حوصله و توان به خرج نمی دهند که اثری قابل اعتنا را به حوزه نشر پیوند بزنند. و افسوس که در چنین جهانی سعی داریم عاشق بمانیم. همان بهتر که ردای تیره آه و افسوس بر دوش به غار تنهایی خود بخزیم و تصور کنیم در جهان بیرون جز خلا هیچ نیست. چرا که اندیشیدن در چنین جهانی سخت است. کنار آمدن با دنیای مترها و معیار ها دشوار است. سرو کله زدن با اطرافیانی که عدد و رقم و سانتیمتر و کیلو و مثقال و چند و چند و چند تا برایشان تنها معیارهای موجود است و از چگونگی ها بخواهند هم سردر نمی آورند، عملا منطقی نیست. برایشان خروار خروار محبت و عشق و خوبی هم طبق طبق پیشکش کنی هاج و واج نگاهت می کنند چون نه که نخواهند بلکه نمی توانند درک کنند آنچه در اختیار دارند و آنچه تجربه می کنند ماهیتا چیست. ماهیت انسان از قالب تفکر خارج شده و محدود شده به آنچه که بتواند ببیند ولمس کند. کاش می توانستم تمام مثال هایی که مثل خوره روحم را نشخوار می کنند جایی جوری بیان کنم. اما وقتی هستی هنوز به چنین موجودیتی احتیاج دارد که بقایش را روا می داند، من که باشم که ذهنیتی اعتراضی داشته باشم. شاید هنوز آنقدر تفکر یا درک یا عشق یا محبت یا چیزی با ارزش در میان نسل بشر جریان دارد که به قیمت این همه سرکشی و منفعت طلبی هنوز جریان سیال زندگی به راه خود ادامه می دهد. وقتی جایی برای خود در این میان نمی یابیم چه بهتر که خود را رها کنیم و به ابدیتی ماندگار بیاندیشیم؛ چرا که موجود کوچکی مانند انسان با گره خوردن به چیزی بیکران می تواند ماهیت بی نهایت هستی را تحمل کند.

پریشان نوشت آخرین اسفند قرن.

معصومه.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۲۳
معصو مه

 

بی‌چتر زیر نم‌نم باران گذشته‌ام
از فصل سرد خاطره‌ریزان گذشته‌ام
نه خانه مانده نه غم از دست دادنش
از این سرای بی‌سر و سامان گذشته‌ام
دیگر گلوله‌ها نفسم را نمی‌برند
تا از هوای سربی تهران گذشته‌ام
شک کرده‌ام به غیرت این روزگار پیر
تا از کنار سفره‌ی بی‌نان گذشته‌ام
با مردمم قدم زدم و با شعار نان
از طول و عرض هرچه خیابان گذشته‌ام
تنها تو مانده‌ای دل زخمی تو هم برو
من از خطای دوست فراوان گذشته‌ام
مرضیه رزازی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۶
معصو مه

انسان ها می خونم و person of interest تماشا می کنم و حرفامو قورت میدم.

 

بین تمام داشته ها و نداشته ها بدون در نظر گرفتن آنچه که هست و نیست یه شخصیت کاریزماتیک میتونه همه چی رو بشوره ببره و شما رو به جایی برسونه که می خواید. یه شخصیت کاریزماتیک چیه؟! همونم نداریم!

(افرادی که چنین شخصیتی دارن یعنی میتونن طیف گسترده ای از افراد اطرافشون با هر نوع عقیده و سلیقه ای رو تحت تاثیر قرار بدن. به قول معروف مهره مار دارن.)

 

 

توو خلوتی کار میبینی هوا آفتابیه.. میای به خورشید سلام بدی بارون میباره.. میای بگی نبار بارون زمین جای قشنگی نیست برف میباره.. میای بگی زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار رد پا بیزار که یهو باد و طوفان میشه... میای بگی بیا شویم چو خاکستری رها در باد که دیگه اصلا سرت گرم شلوغی میشه و یادت میره چی میخواستی بگی. خلاصه که هوا عجیب چهار فصله.

 

 

چشمبند رنگی مشبک به روی چشم، سنگ صبر صیقل خورده ای به عقل، قفل محکمی بر دل، تلاشی مضاعف بر تعریف های جدید برای اتفاقات و ماهیت کلی آنچه زندگی نام دارد... هر برهه از ثانیه تا قرن یا مدتی به طول یک اتفاق یا هر چیزی در مقیاس زمان شده سنگ زیرین و آسمان شده سنگ رویی؛ در فاصله ای به این پهنا هنوز فشار سنگینی بر جسم و روح وارد می شود که تعریف و بررسی و نتیجه گیری درباره اش نه تنها سخت که گاهی غیر ممکن و از دایره لغات بیرون است. اما جریان همچنان آهسته و پیوسته ادامه دارد و فارغ از عمق و شدت و طول، راه بازی طی می شود تا برسیم به آنقدر شناختی که نقطه رهایی باشد. لفظی جایگزین امیدوارم نیست ولی امیدوارم هم تمام آنچه که می خواهم عنوان کنم نیست: امیدوارم در مسیر این جریان که خیلی ناچیز و کوتاه همراهش هستیم تاثیری عمیق و ماندگار داشته باشیم.

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۱
معصو مه

" دوست داشتن " ارتکابِ عجیبی ست.. آدم را چنان مبتلا می کند که دیگر آن آدم سابق نیست.. مرام و منشش می شود طعمی از دوست‌داشتن..لبخندی گوشه لبش.. و احساسی که دیگر نمی تواند بدون آن تصور کند زندگی‌ جریان دارد. می شود جزیی از جریان خروشانی که چون رودی می بردش.. و در تمام لحظه‌ها از حضور این آغشتگی، دریایی می‌شود.. نه هر دوست داشتنی، اصل و ریشه دارد و نه هر احساسِ تعلقی، دوست داشتن ست... آدم خودش می فهمد چه کسی را چقدر و چه اندازه دوست دارد. بعضی دوست داشتن ها عجیبند... عمیقند.. شبیه هیچ چیزی نیستند جز خودِ دوست داشتن...
دوست داشتن، از آن احوالی ست که نه چون عشق می خواهد بدست بیاورد و در التهاب باشد، و نه وابستگی ست که دوری و نزدیکی هردو تحملش سخت باشد
دوست داشتن عیار نابی دارد. آدم دلش به چیزی پیوند خورده که می داند ربطِ عمیقی با آن داشته از خیلی قبل تر ها و حالا در ازدحام آدمها، چون گوهری یافته است . نه می خواهد آنکسی را که دوست دارد، در تملک و تصرفش باشد و نه از هراسِ زخم و تلخی باهم بودن و دلزدگی، از آن دوری کند.
اتمسفر آدمی که " دوست‌داشتن" را تجربه می کند، پر از احساسِ قشنگی‌های ممتد است. بویِ خوش لبخند و مهرورزی همیشه به مشام می رسد و دلتنگی، بهانه‌ی شعف باری ست که همیشه در حضور این دوست داشتن، ترو تازه بماند..

نیلوفرثانی
1 اسفند99

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۵۳
معصو مه

فیلم کوتاهی که پست قبل هست و خبر فرود آمدن کاوشگری دیگر در سطح مریخ و اندکی فرو رفتن در خودم باعث شد علیرغم جو نابسامان موجود کتاب انسان ها رو دست بگیرم و در حالیکه میدونستم اصلا حوصله ام نخواهد کشید که پیش بره به خودم بیام و ببینم صد صفحه اش رو خوندم.

اگه حوصله دارید وقت هم که پیدا میشه خوندنش رو از دست ندید.

همینقدر بگم که یک نگاه از بیرون به انسان و تعریف او از زبان موجودی غیر از انسانه. همه رو خودمون میدونیم. ولی انگار فراموش کردیم. شاید انتهای کتاب جالب نباشه. که خب بعیده اینطور باشه. ولی دست کم یک کتاب خوندیم.

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۷
معصو مه

 

 


دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه

 

سفری یک دقیقه ای از زمین به اعماق کیهان

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۵۹
معصو مه

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۱۷:۰۱
معصو مه

 

 

 

ماهیان دریا دیده

به سوال های قلابی

پاسخ نمی دهند.

پرویز بیگی حبیب آبادی

 

 

 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۵۵
معصو مه

 

 

از تو سکوت مانده واز من صدای تو

چیزی بگو که من بنویسم بجای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت

حسی که باز پر کندم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگ رفتن است

تا صبح راه می روم و پا به پای تو...

در خواب حرف میزنم و گریه می کنم

بیدار می کنند مرا دست های تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم

حس می کنم کنارمی و آه جای تو ...

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر

بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!

 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۲۹
معصو مه

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۳۲
معصو مه
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۵۵
معصو مه

افروخت آتشی و خودش رویش آب ریخت

لبخند زد ... نشست و برایم شراب ریخت

از عشق گفت و گفت که باید در این سفر

سرمایه‌های دیگر خود را در آب ریخت

گفتم فلک به عشق نچرخیده است...گفت:

-لعنت به هرکه آب در این آسیاب ریخت!

گفتم که از حرارت جانت مرا بساز

آغوش باز کرد و به کامم مذاب ریخت

در ریختن همیشه حساب و کتاب داشت

آن شب ولی بدون حساب و کتاب ریخت

شب جرعه جرعه کم شد و ما بوسه بوسه مست

من هی سوال کردم و او هی جواب ریخت

گفتم شب وصال اگر بگذرد چه؟! ...گفت

- از ما گذشته است و... دوباره شراب ریخت

من خواستم دهان بگشایم به اعتراض

در بوسه های آخر خود قرص خواب ریخت

عبدالمهدی نوری

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۲۷
معصو مه

هان سرو سربریده ! طوفان چه کرد با تو؟ 

هی کاج خواب مرده ! باران چه کرد با تو؟  

آزاد هستی اما شوق رهایی‌ات نیست 

ای چهره‌ی شکسته زندان چه کرد با تو؟ 

 ماه ستاره اندیش ای زخم خورده از خویش

 در دادگاه تفتیش کیهان چه کرد با تو؟  

شهریورت جنون بود مردادت ابر خون بود

 دیدیم بهمنت را، آبان چه کرد با تو؟  

آن کس که آشکارا رسوای عالمت کرد

 لب باز کن ببینم پنهان چه کرد با تو؟  

حاشا اگر بپرسی با من چه کرد کفرم

 از خود بپرس زاهد ایمان چه کرد با تو؟!  

هان ای زمین حیران اسب غریب میدان 

گوی هزار چوگان انسان چه کرد با تو؟  

احسان افشاری

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۹ ، ۰۲:۰۷
معصو مه

 


دریافت

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۰۳
معصو مه

 


دریافت

جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته

با احتساب بعضی روزها و بعضی اتفاق ها خیلی وقته از دنیا رفتیم. 

به ما که از عشق خیری نرسید. ارزوهای نیک روانه کنیم برای عشاق جهان.🌹🌹🌹🌹

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۴۲
معصو مه
باران رویاست
میان بال های شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود
 
باران رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند...
 
باران رویاست
و رویاها به بارانی شسته خواهد شد
 
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی
؟؟؟
 
 
 
+ خواستم بگم دعا کنیم کمی زیاد و سخت بباره یادم افتاد شاید سقف خیلیا طاقت بارش نداشته باشه شاید هم خیلی جاها اصلا سقفی نباشه. خدایا!!! بببین کاراتو!!!!!
++کاش خودمان باران باشیم...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۹ ، ۰۷:۲۴
معصو مه
 

 
صدای گمشده در غارهای مسدودم
فرود آمده از قله ایی مه آلودم
کنار شمع نشستند و راز می گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم
گرفتم آنکه گلستان شوند هیزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم
به شوق یافتنت ای کلید دربدری
کدام کوچه بن بست را نپیمودم ؟
تو نیستی که برایم انار دانه کنی
کجاست دانه تسبیح شاه مقصودم
به روی خویش نیاور ولی بدان آن روز
کسی که پنجره ات را شکست من بودم
قطار صبح ازل رفت بی خداحافظ
در آستین غزل ماند دست بدرودم
احسان افشاری
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۳۲
معصو مه

خدا بعضیا رو آفریده صرفا جهت غر زدن..

همونطور که ما رو صرفا جهت خدمات رسانی به ایشان و البته حرص خوردن..

واللاا...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۹ ، ۱۴:۴۹
معصو مه

@یاقوت :)

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۴۸
معصو مه

شعر جوشید و بر زبان آمد، از گلو استخوان درآوردند
شعر من بافه‌های ذهنم نیست، زخم‌هایم زبان درآوردند
آهِ مستانه‌ام که بالا رفت، باده از آسمان شب بارید
مردمِ بسته چتر وا کردند، عاشقان استکان درآوردند
می نویسم، اگرچه می‌دانم شعرها نانوشته ناب ترند
حرف‌های دلم تباه شدند، تا سر از این دهان درآوردند
خواستم با سکوت و دم‌نزدن، حرمت دوستی نگه دارم
دشمنان زیرکانه از دهنم، "شِکوه از دوستان" درآوردند
دشمنی‌های دوستان این‌سو، دوستی‌های دشمنان آن‌سو
دوستان دشنه در دلم کردند، دشمنان داستان درآوردند
زیر آوار درد های خودم، مدّتی مرده بودم اما باز
دست‌های تو از دل آوار، جسدی نیمه‌جان درآوردند!
محمد رضا طاهری

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۰۲
معصو مه

مرگ ... برایم کوچک است... تنم نمی رود/علیرضا آدینه

 


گاهی .../به آخرین پیراهنم فکر می کنم/که مرگ در آن رخ می دهد./غلامرضا بروسان

 


نهنگی دید مرگش را ولی دل را به ساحل زد/من از پایان خود آگاهم اما دوستت دارم/محمد حسن عاملی

 


کارم را کار کرده‌ام، خوابم را خوابیده‌ام، مرگم را مُرده‌ام، و حالا دیگر می توانم بروم/لئونارد کوهن

 

 

موسیقی عجیبی ست مرگ. بلند می شوی و چنان آرام و نرم می رقصی که دیگر هیچکس تو را نمی بیند/گروس عبدالملکیان

 

 

نفس رسیده به آخر , که مرگ می گوید/بزن به سیم ِ نبودن , بیا به آغوشم

 

 

خبر مرگم عاشقت شده ام... وسط این همه گرفتاری...

 

 

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۲۸
معصو مه

ممکن است چند روز دیگر

جیب هایم پر شود از برف...

ممکن است چند روز دیگر

نامه های گرسنه برسند...

و شرم سیگاری برایم بگیراند...

ممکن است ناگهان چایی ام سرد شود...

ممکن است زیر سیگاری در بالکن بگذارم...

و پر شود از مه

سینه ام از دل

دلم از صدا

صدایم از گریه

ممکن است …

بروژ آکره ای

شاعر عراقی

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۹ ، ۱۳:۳۲
معصو مه

 


دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 26 ثانیه

 

 

شبیه دورترین شهر بعدِ اسکله ها
کسی نوشت ترا پشت خط فاصله ها
درخت های جهان میز و صندلی شده اند
کی از بهار خبر می دهند چلچله ها
نوشتی: عاشق «دِه چشمه»ام که در باران...
هوای تازه ی اسفند؛عطر سنبله ها
تو کی به آخر این قصه باز می گردی
که خوب خوب شود زخم این گله ها
چهار هفته به ویرانگری می اندیشم
شبیه مردن شهری به دست زلزله ها
مچاله می شوم و مثل نامه ای از بغض
مقدْر است بمیرم کنار باطله ها
نوشته اند که:_ هرگز تو بر نم
ی گردی

 

و زیر اشک فرو می روند اسکله ها.................................................

آزاده نیکویی

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۹ ، ۱۷:۲۴
معصو مه

 


دریافت

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۹ ، ۲۳:۱۶
معصو مه

پرنده ای که به تنهایی عادت کرده

دیگر بسته یا باز بودن در قفس

فرقی به حالش نمی کند

درست شبیه من

دیگر برایم مهم نیست

این در به آمدنت باز شده

یا به رفتنت.

محمد شیرین زاده

---

شعری بودم شنیدنی

که نادره شاعری

سرود مرا

و قبل از اینکه بر کاغذ آورد

یا برای کسی بخواند

چشم از جهان فرو بست

نمی دانم ...

هستم یا نیستم

کجایم یا چیستم!

وحید عمرانی

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۹ ، ۲۰:۳۳
معصو مه

چقدر در جواب همه اعتراضاتمون به وضعیت موجود لطیف و بجا گفته:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

سهراب سپهری

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۹ ، ۲۳:۲۴
معصو مه

 

 

داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم
یکی از برگه های خالی
حواسمو به خودش جلب کرد .

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود
فقط زیر سوال آخر نوشته بود :
" نه بابام مریض بوده ، نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا .
تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده .
دیشب تولد عشقم بود .
گفتم سنگ تموم بذارم براش .
بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها .
بزن و برقص . شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟
پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید .
مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِ سر میدون .
بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح ،
دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون
ساعت شده بود یک شب .
راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم .
یعنی لای جزوتم باز کردما ،
اما همش یاد قیافش می افتادم !
وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش.
خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد .
یهویی هم خوابم برد . بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده ، فدا سرت .
یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش .
فقط خواستم بدونی که
بی اهمیتی و این چیزا نبوده .
یه وقت ناراحت نشی "

چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام .
گفت : " اون بیستی که دادی خیلی چسبید "...
گفتم : " اگه لای ِ برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام
بهت صد می دادم بچه "
خندید و دست انداخت دور گردنم‌ .
گفت‌: " بچمون هفت ماهشه استاد باورت میشه ؟ "

عکسش را از روی گوشیش نشانم داد ، خندیدم .
گفت : " این موهات رو کی سفید کردی‌ ؟ این شکلی نبودی که "

نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط .
نشست کنارم .
دلم میخواست براش بگویم که
یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود ،
دورهمی نبود ، نایب نبود ، دربند نبود ،
امامزاده صالح نبود‌، فقط سرد بود ...

:)

مرتضی برزگر

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸
معصو مه

امتحانای خدا هم به تبع امتحانای بچه ها یه جوری سخت شده انگار کلاسامون انلاینه n نفر کمک داریم... -_-

دربی توو شبکه های خارجی پخش نمیشه با گزارش خارجی ببینیم؟؟ چیه خب.. یه گزارشگر خوب چیه؟ اونم نداریم.

پس بریم توو خلسه.. 👇

 


دریافت

 


دریافت

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۹ ، ۱۶:۴۰
معصو مه

در زمستان

جنگل غرق در خشم باد

برگی برای بردن نیست

ناتسومه سوسـِکی

 

چقدر شبیه احوالاتمونه. دیگه برگی برای بردن نیست...

-عنوان: علیرضا آذر

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۹ ، ۱۰:۴۵
معصو مه

رخ تو آتش و زلف تو دود است

مرا زین سرد‌مهری‌ها چه سود است؟

چو فایز در بیابان تشنه جان داد

چه حاصل در صفاهان زنده‌رود است؟

فایز دشتی

 

چه حاصل؟!

 

 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۹ ، ۲۲:۲۲
معصو مه

هم سفرۀ نان خانه مان را بردند

هم خاطر اهل خانه را آزردند

آن قدر به موریانه ها رو دادیم

تا مغز کتاب های ما را خوردند

مرتضی قلی زاده بابک

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۹ ، ۱۵:۱۰
معصو مه

پدر هر روز از خانه می‌رفت

ما هر روز به مدرسه می‌رفتیم

برق می‌رفت هر دو سه شب یک بار  

 

جهان سرشار از رفتن بود 

عادت نکردیم... 

محمد درودگری

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۹ ، ۱۶:۵۴
معصو مه

 


دریافت

 

 


دریافت

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۰:۰۳
معصو مه

 

 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...

چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بیقرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

غنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشتهای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

فاضل نظری

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۹ ، ۲۳:۱۰
معصو مه
نمی دانستم که انسان

با خواندن نامۀ عاشقانه

می تواند زندگی کند

و اگر دوباره آنها را بخواند

ممکن است بمیرد.

سعاد الصباح

 

یکی از مالیخولیایی های زندگیم اینه چند سال یه بار از ادکلنای قدیمی تر استفاده کنم.

نمک روی زخمه در تجدید خاطرات قدیمی.

اگه سعی کنیم خاطراتی که ازمون میمونه خوب باشه نهایتا انرژی خوب در جهان در جریان خواهد بود.

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۹ ، ۲۱:۳۲
معصو مه

یا حتی بین هشت میلیارد نفر چند نفر هستن که وقتی میرن پای آینه با رژ رووش بنویسن "اجسام از آنچه در آینه می بینید زیباترند"؟!!!

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۹ ، ۱۰:۰۱
معصو مه